وصلش نماند و تلخی زهر فراق ماند
وان چاشنی چو شیره جان در مذاق ماند
نیک اختران بر اوج شرف همچو آفتاب
بخت ستاره سوخته در احتراق ماند
من ترک دین گرفتم و یکرنگ بت شدم
زاهد نبود یکدل از آن در نفاق ماند
جان در هوای کوی تو از من برید دل
تا حشر در میان من و جان فراق ماند
شد در حریم وصل جهانی به اتفاق
محروم اهلی از دل بی اتفاق ماند


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از تلخی فراق و درد جدایی صحبت میکند و احساس میکند که وصالش به معشوق نمانده است. او به مقایسه زیبایی و شرافت معشوق با ستارهها و آفتاب میپردازد و حسرت بخت بد خود را برمیشمارد. شاعر در این راه، دین را رها کرده و به محبت معشوق روی آورده، اما در بین زاهدان و دیگران نتوانسته همدلی پیدا کند. در نهایت، او در حالی که جانش در آرزوی وصال است، از دل خود جدا میشود و تنها میماند.
هوش مصنوعی: وصل و شیمیایی خوشایند عشق نماند و تنها تلخی جدایی باقی ماند، مانند اینکه طعم شیرین و دلپذیر در زندگی، حالا به تلخی و درد تبدیل شده است.
هوش مصنوعی: ستارههای خوشبخت در اوج مقام و کرامت مانند خورشید در آسمان میدرخشند، اما ستارهای که سوزانده شده، در جستجوی نور و احساس حیات، در حال محو شدن و خاموشی است.
هوش مصنوعی: من از دین روگردان شدم و به یک بت بیرنگ تبدیل گشتم. در میان زاهدان، کسی یکدل و صمیمی نبود و همه در نفاق باقی ماندند.
هوش مصنوعی: جانم به یاد تو از من رفته است و دل من تا روز قیامت در میان من و جانم به خاطر فراق تو میماند.
هوش مصنوعی: در مسیر عشق، جهان به یکباره متوجه شد، اما کسی که در دلش بیصاحب بود، از این وصال محروم ماند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.