در عرق شد چو رخش ز آتش می تابی خورد
وه که زان روی عرقناک دلم آبی خورد
در خیال خم آن طاق دو ابرو دل من
ای بسا می که بهر گوشه محرابی خورد
چون بپوشم ز کس این قصه که با همچو منی
آفتابی چو تو می در شب مهتابی خورد
فکر روزی چکند کس که دلم آب حیات
از خضر جستی و از خنجر قصابی خورد
کی دل اهلی مسکین بسلامت باشد
زینهمه سنگ ملامت که بهر بابی خورد


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل احوال قلبی خود را به تصویر میکشد که از عشق و زیبایی معشوق متاثر است. او به عرق و تابش چهره معشوق اشاره میکند و از تأثیر آن بر دلش سخن میگوید. شاعر میگوید که در خیال معشوق، گویی میخوردن می از آن خم، باعث نشاط و سرزندگیاش میشود. او به درد و رنج دل خود اشاره میکند که چطور از ملامت دیگران رنج میبرد و به دنبال آرامش و حیات قلبی است. در نهایت، شاعر نمیداند چگونه میتواند از این ملامتها و دردها رهایی یابد.
هوش مصنوعی: وقتی که زیباییاش مانند آتش در میدرخشد و عرق میکند، برایم مانند یک جام شراب مینوشد. آه، که چگونه عشقش دل را از غم و رنگین میکند.
هوش مصنوعی: در تصور خم زیبای ابروانت، دل من بارها مانند می که به گوشههای یک عبادتگاه میافتد، مجذوب و شیدا شده است.
هوش مصنوعی: وقتی که این داستان را از همه پنهان کنم، با وجود اینکه کسی چون تو در شب مانند نور ماه میدرخشد.
هوش مصنوعی: کسی به فکر روزی نیست در حالی که من از خضر آب حیات گرفتم و از خنجر قصابی زخمی شدم.
هوش مصنوعی: دل انسانهای بیپناه و بیچاره چگونه میتواند سالم بماند وقتی که این همه سختی و سرزنش بر او وارد میشود؟
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.