گنجور

 
اهلی شیرازی

جان دادن از وفا هنر کوهکن بس است

حاجت بقصه نیست همین یکسخن بس است

ساقی رواج مدرسه و خانقه شکست

درصد هزار بتکده یک بت شکن بس است

تا زنده ام پلاس سگت پیرهن کنم

چو میرم از غم تو همینم کفن بس است

بوی گل وصال کجا میرسد بمن

بگشا قبا که نکهت ازین پیرهن بس است

من کشته توام چکنم معجز مسیح

حرفی بگو که یک سخنم زان دهن بس است

ما را بس این که در سر سرو تو رفت دل

معراج بلبلان سر سرو چمن بس است

اهلی اگر حکایت مجنون ز یاد رفت

حرفی ز داستان تو در انجمن بس است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

صبح امید من نفس سرد من بس است

چشم سفید، روزن بیت الحزن بس است

دستم غبار دامن پاکان نمی شود

بویی مرا ز یوسف گل پیرهن بس است

تر می شود به نامه خشکی دماغ من

[...]

سلیم تهرانی

از سایه ی تو سبز سر خاک من بس است

لوح مزار فاخته، سرو چمن بس است

شیرین! ز غیرت شکر این پیچ و تاب چیست

پرویز گو مباش، ترا کوهکن بس است

میلم دگر به حسن سیاه و سفید نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه