گنجور

 
اهلی شیرازی

آن شمع که پروانه صفت بال و پرم سوخت

هرگاه که در خاطرم آید جگرم سوخت

جز صورت او در نظرم هیچ نیاید

کز یک نگه آن مه، دو جهان در نظرم سوخت

از غیرت اغیار چراغ دل و جان مرد

کرد از رخ خود زنده و غیرت دگرم سوخت

ای شمع شب افروز که ماندی ز نظر دور

باز آی که بی روی تو آه سحرم سوخت

در جان منی هجر و وصالم چه تفاوت

مشتاقی حرف لب همچون شکرم سوخت

من بودم و چشمی تر از ایام و لبی خشک

در خرمنم آتش زدی و خشک و ترم سوخت

گویند که اهلی بخبر باش از آن شمع

تا چشم زدم برق بلا بی خبرم سوخت

 
sunny dark_mode