گنجور

 
اهلی شیرازی

از نرگس توام نظری ای پسر بس است

چشمی به من فکن که مرا یک نظر بس است

گر آب خضر نیست جگر تشنه تو را

پیکان آبدار تواش در جگر بس است

ای آنکه محرمی بر آن شوخ سعی کن

چندانکه نام من ببری اینقدر بس است

دستم نمی رسد که به بر گیرمت ولی

دست خیال تو مرا در کمر بس است

کی وصل گل به مرغ گرفتار می رسد

بویی که میرسد ز نسیم سحر بس است

باشد که ناله یی بکند در دل تو کار

از صد هزار ناله یکی کارگر بس است

گر خاک رهگذار تو اهلی نشد زبخت

اورا به چشم گردی از آن رهگذر بس است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

خشتی مرا ز کوی تو در زیر بس است

سرمایه فراغت من اینقدر بس است

عشاق را به بند گران احتیاج نیست

زنجیر پای مو هوای شکر بس است

چون شمع، گریه در کرم دست حلقه کرد

[...]

فیض کاشانی

ما را زباغ حسن تو حسرت ثمر بس است

از قلزم غم تو محبت گهر بس است

گلزار وصل نبود اگر خار غم خوش است

از کشت عمر حاصل ما اینقدر بس است

دوزخ چه حاجتست چو یک آه برکشم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه