گنجور

 
فیض کاشانی

ما را زباغ حسن تو حسرت ثمر بس است

از قلزم غم تو محبت گهر بس است

گلزار وصل نبود اگر خار غم خوش است

از کشت عمر حاصل ما اینقدر بس است

دوزخ چه حاجتست چو یک آه برکشم

سوزیم پاک سوخته را یک شرر بس است

میزان چه میکنیم حساب از چه میدهیم

قانون عشق و کرده ما درنظر بس است

ساقی بیار باده شکستیم توبه را

آمد بهار خوردن غم این قدر بس است

تا کی دریم پردهٔ ناموس زیر دلق

یکباره پرده برفکنیم از حذر بس است

آسوده باش فیض که در محشرت شفیع

سودای عشق در سرو آه سحر بس است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اهلی شیرازی

از نرگس توام نظری ای پسر بس است

چشمی به من فکن که مرا یک نظر بس است

گر آب خضر نیست جگر تشنه تو را

پیکان آبدار تواش در جگر بس است

ای آنکه محرمی بر آن شوخ سعی کن

[...]

صائب تبریزی

خشتی مرا ز کوی تو در زیر بس است

سرمایه فراغت من اینقدر بس است

عشاق را به بند گران احتیاج نیست

زنجیر پای مو هوای شکر بس است

چون شمع، گریه در کرم دست حلقه کرد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه