چون شمع دل از داغ تو افروختنش به
عاشق که دل افسرده بود سوختنش به
گر رسم وره عقل ندانم مکنم عیب
کاین دانش بیهوده نیاموختنش به
بی یوسف خود دیده چو یعقوب ببستم
چشمی که نه بر دوست بود دوختنش به
هر چند عزیزست متاع خرد و صبر
در پای تو افشاندن از اندوختنش به
اهلی بغلامی تو چون پیر شد آخر
مفروش بدین عیب که نفروختنش به


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر از عشق و داغ جدایی سخن میگوید و به احساسات عمیق خود اشاره دارد. او میگوید که دلش مانند شمعی با داغ عشق میسوزد و از عقل خود در این باره عیب نمیگیرد. با مطرح کردن داستان یعقوب و یوسف، احساس غم و فراق را به تصویر میکشد و تأکید میکند که حتی اگر خرد و صبر ارزشمندند، در برابر عشق تو ارزش آنها را بینهایت میداند. در نهایت، شاعر به حال و روز خود به عنوان غلام عشق میپردازد و بر عدم فروش این عشق تأکید میکند.
هوش مصنوعی: وقتی شمع به خاطر داغ تو روشن شد، عاشقِ ناراحت هم به خاطر این داغ سوزانده شد.
هوش مصنوعی: اگر نتوانم راه عقل را شناسایی کنم، عیبی ندارد که بگویم این دانشی که آموختهام، بیهوده است و بهرهای ندارد.
هوش مصنوعی: چشمهایم را چون یعقوب به دنبال یوسف بستهام، چشمی ندارم که به غیر دوست بدوزم.
هوش مصنوعی: هرچند که خرد و صبر ارزشمند و گرانبها هستند، اما باید بدانیم که برکت آنها در استفاده و به اشتراک گذاشتنشان با دیگران است، نه در نگهداشتن و انباشتن آنها.
هوش مصنوعی: وقتی غلام تو پیر شد و دیگر قابل استفاده نبود، آن را نفروش به خاطر این عیبش.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.