گنجور

 
افضل‌الدین کرمانی

چون سال احدی و ثمانین هلالی درآمد، قریب هفت سال بود که حشم قراغز به کرمان رسیده بود و جمله جروم کرمان را در دست گرفته و عمارت کرده و صرود معطل و خراب مانده و ملکت کرمان باز شهر بردسیر آمده و در آن جا پادشاه وقت با چند غلام و دیلم معدود و قحط و تنگی و انسداد طرق و رنج رعیت به حد کمال، اهل تمیز انتظار (استدی ازمه تنفرجی) می‌کردند و (عند التناهی یکون الفرج) در خواب می‌دیدند و می‌دانستند که خلل ولایت از ضعف ملوک است و حکما گفته‌اند پادشاه که لشکر و رعیت خورد به از پادشاه که لشکر و رعیت او را خورند و نیز گفته‌اند پادشاه باید تا کرکسی باشد پیرامون او مردار نه مرداری پیرامون او کرکس. مثنوی:

ملک را شاه ظالم پردل

به ز سلطان عاجز عادل

داد کس شاه عاجز با داد

نتواند ستد نداند داد

دل شه چون ز عجز خونابه است

او نه شاه است نقش گرمابه است

دست‌ها برداشته بودند و از حق تعالی سرعت فرج می‌خواستند و دیده‌های انتظار گشاده تا خود از عالم غیب چه آید. امیر عالم مجاهدالدین کوبنانی از جمله اهل کرمان عاقل‌تر بود که به دیده بصیرت و نظر فراست دیده بود که استعداد و استقلال ملک کرمان که دارد و بارها با من گفته که این کار آن پادشاه را نهاده‌اند که مقدمه لشکر او هشت سال است که مقام گرفته است و اسباب ساخته. شعر:

و عقب هذا الرش سیل دافع

و وراء هذا النبت روض یافع

چو خواهد بود روز برف و باران

پدید آید نشان از بامدادان

به حکم این استبصار سه نوبت قاصد خویش به حدود گرگان فرستاد رحمة الله که عجب رایی صایب و فکری دوربین داشت. در ماه رمضان سنه احدی و ثمانین خبر به کوبنان رسید که عزایم منصوره عماد الدین بر صوب کرمان مقصور است و رایات او به این حدود متوجه. من با خود گفتم:

الله اکلبر لاح الصبح للساری

و اعطی القوس باری ایما باری

بر تو شب اندیشه سرآمد آخر

خورشید تمنات برآمد آخر

امیر مجاهدالدین رحمة الله الیه در آیینه غیب به شش سال از پیش نقش و صورت این روز دیده بود، پس روز بیست و دوم ماه رمضان سنه احدی و ثمانین روز سه شنبه ملک به ده آریز از حدود کوبنان نزول فرمود و از آن جا به راور و خبیص تا شق بم و نرماشیر برفت.