چون سال احدی و ثمانین هلالی درآمد، قریب هفت سال بود که حشم قراغز به کرمان رسیده بود و جمله جروم کرمان را در دست گرفته و عمارت کرده و صرود معطل و خراب مانده و ملکت کرمان باز شهر بردسیر آمده و در آن جا پادشاه وقت با چند غلام و دیلم معدود و قحط و تنگی و انسداد طرق و رنج رعیت به حد کمال، اهل تمیز انتظار (استدی ازمه تنفرجی) میکردند و (عند التناهی یکون الفرج) در خواب میدیدند و میدانستند که خلل ولایت از ضعف ملوک است و حکما گفتهاند پادشاه که لشکر و رعیت خورد به از پادشاه که لشکر و رعیت او را خورند و نیز گفتهاند پادشاه باید تا کرکسی باشد پیرامون او مردار نه مرداری پیرامون او کرکس. مثنوی:
ملک را شاه ظالم پردل
به ز سلطان عاجز عادل
داد کس شاه عاجز با داد
نتواند ستد نداند داد
دل شه چون ز عجز خونابه است
او نه شاه است نقش گرمابه است
دستها برداشته بودند و از حق تعالی سرعت فرج میخواستند و دیدههای انتظار گشاده تا خود از عالم غیب چه آید. امیر عالم مجاهدالدین کوبنانی از جمله اهل کرمان عاقلتر بود که به دیده بصیرت و نظر فراست دیده بود که استعداد و استقلال ملک کرمان که دارد و بارها با من گفته که این کار آن پادشاه را نهادهاند که مقدمه لشکر او هشت سال است که مقام گرفته است و اسباب ساخته. شعر:
و عقب هذا الرش سیل دافع
و وراء هذا النبت روض یافع
چو خواهد بود روز برف و باران
پدید آید نشان از بامدادان
به حکم این استبصار سه نوبت قاصد خویش به حدود گرگان فرستاد رحمة الله که عجب رایی صایب و فکری دوربین داشت. در ماه رمضان سنه احدی و ثمانین خبر به کوبنان رسید که عزایم منصوره عماد الدین بر صوب کرمان مقصور است و رایات او به این حدود متوجه. من با خود گفتم:
الله اکلبر لاح الصبح للساری
و اعطی القوس باری ایما باری
بر تو شب اندیشه سرآمد آخر
خورشید تمنات برآمد آخر
امیر مجاهدالدین رحمة الله الیه در آیینه غیب به شش سال از پیش نقش و صورت این روز دیده بود، پس روز بیست و دوم ماه رمضان سنه احدی و ثمانین روز سه شنبه ملک به ده آریز از حدود کوبنان نزول فرمود و از آن جا به راور و خبیص تا شق بم و نرماشیر برفت.