زبان ناطقه کوته کن ایشکسته قلم
سیاه باش و خمش باش و سرنگون و دژم
هنر مجوی که در شرق شد جهان تاریک
سخن مگوی که در شرق شد هوا مظلم
مخوان حدیث که شد کاخ عقل و دین ویران
مران چکامه که شد کار شاعری درهم
فغان ز کوشش استاد و آرزوی پدر
دریغ از آن همه رنج فزون و راحت کم
یکی درختی باشد هنر بروضه شرق
که سایه اش همه رنج است و میوه اش همه غم
ز آب شرق بکام جهانیان شکر است
ولی بجام ادیبان شرنگ ریزد و سم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان ناامیدی و یأس از وضعیت هنر و فرهنگ در شرق میپردازد. شاعر از زبان و قلم خسته و ناامید است و معتقد است که هنر در شرق به تاریکی و ویرانی دچار شده است. او بر این نکته تاکید میکند که تلاشها و آرزوهای استادان و پدران در زمینه هنر به ثمر نمیرسد و رنجهایشان بینتیجه است. همچنین او درخت هنر را به تصویر میکشد که سایهاش پر از رنج و میوهاش پر از غم است. در نهایت، او به تضاد میان زیباییهای شرق و تلخیهایی که بر ادیبان میگذرد اشاره میکند.
هوش مصنوعی: زبان خود را کوتاه کن و لحن خود را نرم و آرام بگیر. دلت را پر از غم کن و اجازه نده که احساسات مثبت تو را تحت تاثیر قرار دهد.
هوش مصنوعی: به دنبال هنر نباش، چون در شرق جهان به تاریکی گراییده است. حرف نزن، زیرا در آن سمت هوا تیره و تار شده است.
هوش مصنوعی: از نقل قولهای بیفایده پرهیز کن، زیرا صحبت از ویرانی عقل و دین بیهوده است و نیز شعر گفتن در این شرایط معنایی ندارد.
هوش مصنوعی: آه از تلاشهای استاد و آرزوی پدر، دریغ از همه آن زحمتهای بسیار و راحتی کم.
هوش مصنوعی: درختی وجود دارد که در باغ شرق رشد کرده و سایهاش نماد رنج و غم است، و محصولاتی که از آن میروید نیز تنها حزن و اندوه به همراه دارد.
هوش مصنوعی: آب شرقی برای مردم دنیا شیرین و خوشمزه است، اما برای شعرهران و ادیبان تلخ و زهرآلود به نظر میرسد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چه جویی آن ادبی که آن ادب ندارد نام
چه گویی آن سخنی که آن سخن ندارد چم
دژم شدهست مرا جان از آن دو چشم دژم
بخم شدهست مرا پشت از آن دو زلف بخم
لبم چو خاک درو باد سرد خواسته شد
دلم بر آتش وز دیده گشته وادی زم
مشعبد است غم عشق هر کجا باشد
[...]
همی روم سوی معشوق با بهار بهم
مرا بدین سفر اندر ،چه انده ست و چه غم
همه جهان را سر تا بسر بهار یکیست
بهار من دو شود چون رسم به روی صنم
مرا بتیست که بر روی او به آذرماه
[...]
خلاف بود همیشه میان تیغ و قلم
کنون به بخت ملک متفق شدند به هم
چگونه کلک که بر دشمنان و بر یاران
از اوست راحت و محنت از اوست شادی و غم
ضعیف جسم و تن خصم از او شده است ضعیف
[...]
نهاد زلف تو بر مه ز کبر و ناز قدم
کراست دست بر آن مشک گون غالیه شم
چو بود عارض تو لاله طبیعی رنگ
مگر نمود مرا عنبر طبیعی خم
بهاری روی تو از زلف تو فزون گشته ست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.