گنجور

 
ادیب الممالک

گفتم تو کیستی کاین احسان به من نمودی

گفتا به ذات پاکم حق باصر است و اعرف

گفتم تو پیر عشقی ای شیخ پاکدامن

گفتا تو طفل راهی ای کودک مزلف

گفتم جلال دینی گفتا جلال یزدان

گفتم که دین ز یزدان باشد مگر مؤلف

گفتم که دین احمد با نور پاک یزدان

نبود مؤلف اما دایم بود مردف

گفتم که فوج دیوان از چه شدند یارت

گفتا که اسم اعظم آموختم ز آصف

گفتم بمن بیاموز آن اسم اعظمت را

گفتا که خواهش تو از قول تست اضعف

گنج خدا نبخشند کس را بجود حاتم

رمز هدی نگویند کس را بحلم احنف

تا چند می ببالی بر جامه ملون

تا کی همی بنازی بر خانه مزخرف

درویش اگر ببینی در رهگذر ستاده

همچون سگان درافتی دنبال وی بعفعف

سالار اگر بیاید روزی درون برزن

چون بندگان بیائی در خدمتش زنی صف

چون این کلام فرمود شرمنده گشتم از وی

وز پای تا سرم شد در ثوب شرم ملتف

میخواستم نویسم گفتار خوب شه را

ناگه مداد خشکید یکباره والقلم جف

برخیز ای فلانی با این دروش و سوزن

از بهر گوشواره کن گوش خود مشنف

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کمال خجندی

در زورق حیات است جان رقیب خائف

بارب نگاه دارش از باد نامخالف

ما دین و دل نهادیم در وجه دلستانان

صد شکر کاین ذخیره شد صرف در مصارف

تا بپری به جانان کردند وقف جان را

[...]

ادیب الممالک

در هوش چون ایاسی در حلم همچو احنف

آگه ز راز توریة دانا ز رمز مصحف

نطقت ز شکرین لب کلکت ز بسدین کف

لذت دهد بشکر مستی برد ز قرقف

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه