یار شادان رفت و با خود جان ناشادم نبرد
جان رفیقش کردم و چندانکه جان دادم نبرد
بس که در هر ذره پنهان داشتم کوه غمی
خاک گشتم بر سر کوی تو و بادم نبرد
آن قدر تکرار کردم درس مهر دوست را
کین همه نامهربانی کرد و از یادم نبرد
می کنم فریاد و از غیرت نمیدانم زکیست
همچو طفل بی زبان کس ره به فریادم نبرد
بی تو چندانی که بزم آراستم دل وا نشد
هیچ عیشی لذت جور تو از یادم نبرد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از فقدان یار شادانش سخن میگوید و احساس ناامیدی و غم عمیق خودش را ابراز میکند. او بیان میکند که با وجود تمام تلاشهایش و مهر و محبتش، دل یارش را نتوانسته به دست آورد و همواره در غم او به سر میبرد. شاعر از بیصدایی خود در مقابل این غم گله میکند و به این نکته اشاره میکند که هیچ لذتی نمیتواند جایگزین عشق و حضور یار شود. همچنین، ناتوانیاش در دعوت کمک از دیگران و بیحالیاش در زندگی بدون او را بیان میکند.
هوش مصنوعی: دوست شاد و خوشحال رفت و با خود روح من را نبرد. من به خاطر دوستیام با او، جانم را فدای او کردم و هر چه قدر که جانم را فدای او کردم، روح من را نبرد.
هوش مصنوعی: به دلیل اندوهی که در وجودم حس میکنم، به حدی غم در دل دارم که به خاک تبدیل شدهام. در برابر کوی تو، این غم را تحمل کردم و نتوانستم به جایی بروم.
هوش مصنوعی: من آنقدر درباره محبت و دوستی یاد گرفتهام که حتی اگر دیگران نسبت به من بیمحبت باشند، این درس را فراموش نکردهام.
هوش مصنوعی: من فریاد میزنم و از شدت غیرت نمیدانم که چه کسی است، مانند کودکی بیزبان که هیچکس به کمکش نمیآید.
هوش مصنوعی: بدون تو هرچند که جشنی درست کردم، دل من هیچ وقت شاد نشد؛ هیچکس نمیتواند لذتی که از عشق تو بردم را از خاطر من ببرد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.