گنجور

 
ابوالحسن فراهانی
 

باز این منم گذاشته در کوی یار پای

بر اختیار خود زده بی اختیار پای

در چارباغ عالم من نایب گلم

سوزم گرم نباشد بر فرق خار پای

روزی که در رهش ننهم نار پیکرم

دوری کند چو همدم ناسازگار پای

مشغولش آن چنانم بعد از وفات هم

کز جا نخیزم ار نهد بر مزار پای

بنگر جنون که یار ندیدیم و دیده را

بستیم تا برون ننهد عکس یار پای

پامال حادثات از آنم که هیچ گه

بر بخت خفته ام نزند غمگسار پای

تنگ است دهر ز آن نتواند گذاشتن

اشکم برون ز دیده خونابه بار پای

خارم به پا خلاند چرخ ستیزه گر

گر فی المثل گارم بر لاله زار پای

ثانی نداشت گام نخستین من مگر

هم نقش پای کرد مرا در حصار پای

راه است راه عشق که باید شدن به سر

دانسته ام که نایدم آنجا به کار پای

اما بدین قدر که نهم سر به جای پا

از گل برون نیاوردم روزگار پای

نه نه چه عذر گویم من خود به اختیار

برجای سر نهادم در کوی یار پای

گر سر عزیزتر شمرم تا نهاده ام

در روضه ی امام صغار و کبار پای

سلطان علی موسی جعفر که زابرش

بر دیده فلک نهد از افتخار پای

دریای مکرمت که باب سخای او

شستست بخت اهل هنر از نگار پای

بر آسمان زرایش گیرد ستاره نور

وندر هوار حفظش گیرد قرار پای

ماند چو شعله ی خور جاوید اگر نهد

ز آتش به باد حفظش بیرون شرار پای

بالاتر از سپهر برین جاکند اگر

گوید به مرکز کل کز گل برآر پای

خون کشتی شکسته شود غرق اگر نسیم

با یاد حلم او نهد اندر به حار پای

پهناور است لجه جودش چنان که موج

تا روز حشر زو ننهد بر کنار پای

از انفعال رایش هر شام آفتاب

مجنون صفت گذارد بر کوهسار پای

در روزگار عدلش مرغان نمی نهند

بی اذن باغبانان بر شاخسار پای

بر سیم دوخت چشم در ایام او از آن

شاخ شکوفه خورد ز باد بهار پای

از گردش سپهر دو روزی اگر نهاد

بر مسندش مخالف بی اعتبار پای

قهر وی از اثیر نهادست چرخ را

تا روز حشر بر سر سوزنده نار پای

ریزد ستاره همچو شکوفه ز باد اگر

قهرش زند به طارم نیلی حصار پای

گر پیرهن قبا نکند گل ز شوق او

در گلستان دگر نگذارد هزار پای

شاها تو آنکسی که نهادست جد تو

برجای دست ایزد پروردگار پای

پوید به آستان رفیع تو آسمان

زان هرگزش ز پویه نگردد فکار پای

محروم از آستان تو شد هر قدم چو من

بر خاک می نشیند ازین رهگذار پای

گر باشدش خبر که به کوی تو میرسد

زین بس به جای دست مکد شیرخوار پای

دانست از ازل که تو پا می نهی بر او

ننهاد بر زمین فلک بی مدار پای

از غیبت از حضور همان به که بندگان

ننهند بر بساط خداوندگار پای

خصم ترا برای فرار از تو در رحم

پاروید از سراپا هم چون هزار پای

در عرصه ی وجود تو فرمان اگر دهی

با هم نهند زین پس لیل و نهار پای

کز ذره حلم تو گردد بر او سوار

خنگ زمین در آب نهد هر چهارپای

دیری یست تا گذاشته کلک فضول من

در شاه راه مدحت ای شهسوار پای

شعرم هنوز پای ز دنبال می کشد

با آن که داده جود تواش بی شمار پای

شد باردار کلک ضعیفم به دختران

پهلوی هم نهد ز گرانی بار پای

اکنون چگونه پویه کند باد و پارهی

کزبهر پویه اش نبود بس هزار پای

شاها ز ضعف حالم و از ضعف پیکرم

از آستانه است نشود کامکار پای

زین تیره بوم کاش برون افکند مرا

گویند کار دیده کند جای تار پای

نتوانم از ضعیفی برپای خواستن

بر دامن من ار بفشارد غبار پای

با این ضعیف پیکر و با این ضعیف بخت

دارد هنوز خواهش من استوار پای

شاید به دستگیری صاحب در آن حرم

بار دگر گذارم ای شهریار پای

امیدگاه خلق که تا آستان اوست

جای دگر نمی نهد امیدوار پای

خورشید آسمان سیادت که ذره را

خورشید سازد از مهدش در جوار پای

بنهاد رخ به خاک درش کس که عاقبت

ننهاد بر سپهر ز غرو وقار پای

در روزگار بخشش بی انتظار او

بر صفحه از قلم ننهد انتظار پای

مخدوم کاینات ابوطالب آن که زد

بر طارم سپهر برین آشکار پای

چون مدح گویمش که نیارد نهادکس

در بزم او زدست کهر روز بار پای

چون مدح گویمش که نظیرش سخن شناس

ننهاد بر بسیط زمین هیچ بار پای

ای آسمان جناب که خورشید زرنثار

برسد چو سائلانت روز نثار پای

بزمی که آن نه بزم تو باشد نمی روم

گر باشدم بر آتش از اضطرار پای

آری کسی که آمده یکره ببزم تو

در بزم دیگران نگذارد ز عار پای

ممدوح من کسی است که باشد شخن شناس

نه آن که گه زرم دهد و گه چهار پای

مدح مرا بسیم نیارد خرید کس

گر بر سر درم نهدم چون عیار پای

من شاعرم ولیک آنان که به خلاف

چون مور از ترددشان شد هزار پای

بهر شکم به سینه نمایند راه طی

گرفی المثل نباشدشان همچو مارپای

از روی پایشان شده شرمنده شهروده

وین قوم راز پویه نشد شرمسار پای

آن آب نیست ز آبله پایشان چکان

بر حال خویش گریه کند زار زار پای

تریاکی تردد درهاست پایشان

گر کم کنند لرزدشان از خمار پای

چون کوکنار تلخ مراجند و در طلب

شد رخنه رخنه شان چو سرکو کنار پای

گردانم این که بر درد و نان برد مرا

من خود بدست خویش کنم سنگسار پای

زانان نیم که چون نهم از شعر پا برون

باید کشیدنم زمیان بر کنار پای

با آن که شاعرانم در شعر و در علوم

بوسند و فاضلان فضایل شعار پای

امروز در قلم و عالم منم که هست

در جاده ی سخنوریم برقرار پای

اشعار من عراق و خراسان گرفته اند

و اکنون نهاده اند بهند و تتار پای

گیرند عالم اکنون کاکنون نموده اند

نوزادگان خاطر من استوار پای

گیرد سر خود ار به مثل سحر سامریست

هرجا نهاد این سخن آبدارپای

وا پس ترند بیشتر ار چه نهاده اند

جمعی درین زمین ز سر اقتدار پای

آری رسد پیاده بمنزل پس از سوار

گرچه بره گذارد پیش از سوار پای

نیک است تیغ هندی اندر میان ولی

چندان که در میان ننهد ذوالفقار پای

پر صرفه نبرد که با من نهاد خصم

اندر مصاف شعر پی گیر و دار پای

جز کوریش نتیجه نباشد اگر نهد

در رزمگاه رستم و اسفندیار پای

زانان نیم که گویم همچون مقلدان

کز جای پای بیش روان برمدار پای

بی دستیاری دگری فکر عاجزم

از جای برنگیرد بر کاروار پای

و آن هم نیم که گویم گلبیزهای زشت

کاین طرز تازه است برین رهگذار پای

بیرون روم ز راه چو کوران کوردل

گه بر یمین گذارم و گه بر یسار پای

پهلوی هم نهم دو سه لفظ سمج کزو

معنی گریزد از کشیش در چدار پای

پس پس روم وز آنسوی بام اوفتم بزیر

گر گویدم کسی که منه بر کنار پای

خیرالامور اوسطها گفت مصطفی

بیرون منه ز گفته او زینهار پای

دارم ازین مقوله شتر کز بهابلی

نبود ستارگان را بر یکمدار پای

این عیب نیست عیب همان است کز طریق

بیرون نهند چون شتر بی مهار پای

با دانشی که گر یکی از صد بیان کنم

بوسه خرد مرا ز لب اعتذار پای

خود را به شعر شهره نمودم چون من نخورد

هرگز کس از زمانه ناپایدار پای

دوشیزگان طبعم کامروز می زنند

از همت تو بر گهر شاهوار پای

بر آستان مدح به یک پا ستاده اند

یک دم به پای بوسی ایشان سیارپای

شعرم بود غریب خراسان و بر غریب

عیب است اگر زنند سران دیار پای

نبود کنایه طرز من الحق کشیده بود

زین راه طبع قادر معنی گذار پای

لیکن اگر نگویم گویند منکران

زین ره کشد ز عاجزی وانکسار پای

وقت دعا رسید همان به که فکرتم

در دامن آورد ز پی اختصار پای

تا سیم ریز یابد در بارگاه دست

تا استوار یابد در کارزار پای

پیوسته باد دست جواد تو سیم ریز

هرگز مباد خصم تو را استوار پای

بهر موافقانت گشوده سپهر دست

بهر مخالفانت فرو برده دار پای

خصمت چو پای راه نشین باد خاکسار

چندان که ره نشین بود و خاکسار پای

مشتاق پای بوس تو زآن گونه آسمان

کز شوق هر زمانت گوید به یار پای