گنجور

 
صائب

ریخت دندان و هوای می و پیمانه بجاست

مهره برچیده شد و بازی طفلانه بجاست

دل سیاه است اگر گشت بناگوش سفید

پا اگر نیست بجا، لغزش مستانه بجاست

خارخاری به دل از عمر سبکرو مانده است

مشت خار و خسی از سیل به ویرانه بجاست

آسیا گرچه برآورد ز بنیادش گرد

هوس نشو و نما در گره دانه بجاست

نسبت شوق به هجران و وصال است یکی

رفت ایام گل و شورش دیوانه بجاست

یار نوخط شد و آغاز جنون است مرا

شمع خاموش شد و گرمی پروانه بجاست

چشم من بر در و دیوار حرم افتاده است

نگذارند مرا گر به صنمخانه، بجاست

گرچه در خواب گران عمر سر آمد صائب

همچنان رغبت شیرینی افسانه بجاست

 
 
از گنجینهٔ گنجور دیدن کنید!
سعیدا

باده نوشی و غزلخوانی دیوانه بجاست

خنده گر نیست بجا گریهٔ مستانه بجاست

آدمی را به جهان کلبهٔ تن معمور است

تا ستون نفس و آه در این خانه بجاست

آسمان در حرکت از اثر یک جام است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه