گنجور

 
صائب

نیست ظرف باده توحید، مخمور مرا

می کند حلاجی این می مغز منصور مرا

مستی بلبل به ایام خزان خواهد فتاد

گر به این عنوان بهار افزون کند شور مرا

در کف آیینه چون سیماب باشد بی قرار

گر سلیمان جا به دست خود دهد مور مرا

می کشم با قامت خم گشته بار عشق را

کم نمی سازد کشیدن چون کمان زور مرا

از دل فرعونیان ظلمت ید بیضا نبرد

صبح چون روشن کند شبهای دیجور مرا؟

در حجاب ابر، گردانم به چشم ذره آب

نیست با خورشید تابان نسبتی نور مرا

گر مسیحا شیره جان در قدح ریزد مرا

شربت بیمار باشد طبع مغرور مرا

ره به عیش بی زوال خاکساری برده ام

هر سفالی کاسه چینی است فغفور مرا

حرف حق با باطلان، خون مرا بر خاک ریخت

دار شد آخر حدیث راست منصور مرا

صائب از دشنام تلخ او شکایت چون کنم؟

تلخی می جان شیرین است مخمور مرا

 
 
از گنجینهٔ گنجور دیدن کنید!
غزل شمارهٔ ۱۵۳ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
صائب

داغ رسوایی خدادادست منصور مرا

هست تمغای تجلی لاله طور مرا

در تلاش خاکساری دارم آتش زیر پا

گر سلیمان جا به دست خود دهد مور مرا

حد شرعی، مست بی حد را نمی آرد به هوش

[...]

نورس دماوندی

یک شرر باشد تجلّی شعله‌ی طور مرا

کرده‌اند از نخل ایمن دار منصور مرا

بر فلک خورشید داغ در نمک خوابیده است

پرده بردارد شکرخند تو چون شور مرا

خال روی نور باشد ظلمتش چون مردمک

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه