حسود از نعمت حق بخیل است و بندهٔ بی گناه را دشمن میدارد.
مردکی خشک مغز را دیدم
رفته در پوستین صاحب جاه
گفتم ای خواجه گر تو بدبختی
مردم نیکبخت را چه گناه
الا تا نخواهی بلا بر حسود
که آن بخت برگشته خود در بلاست
چه حاجت که با او کنی دشمنی
که او را چنین دشمنی در قفاست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این حکایت، داستان مردی حسود را روایت میکند که به خاطر نداشتن نعمت و کامیابی، نسبت به دیگران کینهورزی میکند. او به مردی با مقام و جاه میگوید که حسادت و دشمنی با دیگران، به خود او آسیب میزند و باعث بدبختیاش میشود. شاعر نتیجهگیری میکند که دشمنی با نیکبختان چه فایدهای دارد، در حالی که خود حسود در قفسی از حسرت و بلا گرفتار است.
حسود حتی از نعمتهای الهی [که به دیگران داده شده] حسرت میخورد و با بندهٔ بیگناه خدا دشمنی میکند.
یک آدم خشکمغز و نادان را دیدم که خودش را در لباس و پوستین آدمِ با مقام و جاه انداخته (تظاهر به بزرگی میکرد) و متکبرانه و خودبزرگبینانه در حال قدم زدن بود.
گفتم ای مرد بزرگ! اگر تو به خاطر بیماریِ حسادتت، در بدبختی و فلاکت رفتهای و مشکلی با بیماریات نداری، مسئلهای نیست، اما مردم چه گناهی کردهاند که باید تاوان بیماری و مشکل تو را بدهند؟ (یک مرض اصولاً باید میزبان خود را مبتلا و بیمار کند اما حسادت علاوه بر صاحب مرض، موجب آزار دیگران هم میشود)
ای انسان! اوضاع و سرنوشت این حسود را ببین تا آگاه باشی و آرزوی نزول بلا و بدبختی برای یک آدم حسود نداشته باشی، چرا که او خودش در بزرگترین بلا و بدبختی و فلاکت است (بلایی بزرگتر از حسادت نیست)
چه نیازی هست که با حسود دشمنی کنی و بدی او را بخواهی وقتی که او خود به چنین بلایی (بلای حسادت) گرفتار شده است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.