گنجور

 
اقبال لاهوری

دو دسته تیغم و گردون برهنه ساخت مرا

فسان کشیده بروی زمانه آخت مرا

من آن جهان خیالم که فطرت ازلی

جهان بلبل و گل را شکست و ساخت مرا

می جوان که به پیمانه تو می ریزم

ز راوقی است که جام و سبو گداخت مرا

نفس به سینه گدازم که طایر حرمم

توان ز گرمی آواز من شناخت مرا

شکست کشتی ادراک مرشدان کهن

خوشا کسی که به دریا سفینه ساخت مرا

 
 
انتشار کتاب «گنجور، قدرت بی‌نهایت کوچک‌ها» نوشتهٔ مهدی سلیمانیه
بابافغانی

چو برگ لاله سموم غمت گداخت مرا

روم بدشت عدم کاین هوا نساخت مرا

محتشم کاشانی

چو دی ز عشق من آگه شد و شناخت مرا

به اولین نگه از شرم آب ساخت مرا

به یک نگاه مرا گرم شوق ساخت ولی

در انتظار نگاه دگر گداخت مرا

به چنگ بیم رگ جانم آشکار سپرد

[...]

صائب

چو تار چنگ، فلک چون نمی نواخت مرا

به حیرتم که چرا این قدر گداخت مرا

اگر چه سوز محبت ز من اثر نگذاشت

به بوی سوختگی می توان شناخت مرا

چرا به آتش هجران حواله باید کرد؟

[...]

نورس دماوندی

ز بس که آتش سودای او گداخت مرا

میان سوختگان عشق شعله ساخت مرا

چه شکر بخت کنم خانه‌ی دل آبادان

که از شراب محبت خراب ساخت مرا

مگو تو را نشناسم چرا چه بی‌مهری است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه