گنجور

 
محتشم کاشانی

چو دی ز عشق من آگه شد و شناخت مرا

به اولین نگه از شرم آب ساخت مرا

به یک نگاه مرا گرم شوق ساخت ولی

در انتظار نگاه دگر گداخت مرا

به چنگ بیم رگ جانم آشکار سپرد

ولی چنان که نفهمید کس نواخت مرا

ز عافیت شده بودم تمام نقد حضور

به حیله برد دل عشق‌باز و باخت مرا

سواد اعظم اقلیم عافیت بودم

خراب ساخت سواری به نیم تاخت مرا

من از بهشت فراغت شدم به دوزخ عشق

که هرگز از خنکی آن هوا نساخت مرا

به دردمندی من کیست محتشم که الم

به اهل درد نه پرداخت تا شناخت مرا

 
 
گلها برای اندروید
بابافغانی

چو برگ لاله سموم غمت گداخت مرا

روم بدشت عدم کاین هوا نساخت مرا

صائب

چو تار چنگ، فلک چون نمی نواخت مرا

به حیرتم که چرا این قدر گداخت مرا

اگر چه سوز محبت ز من اثر نگذاشت

به بوی سوختگی می توان شناخت مرا

چرا به آتش هجران حواله باید کرد؟

[...]

نورس دماوندی

ز بس که آتش سودای او گداخت مرا

میان سوختگان عشق شعله ساخت مرا

چه شکر بخت کنم خانه‌ی دل آبادان

که از شراب محبت خراب ساخت مرا

مگو تو را نشناسم چرا چه بی‌مهری است

[...]

اقبال لاهوری

دو دسته تیغم و گردون برهنه ساخت مرا

فسان کشیده بروی زمانه آخت مرا

من آن جهان خیالم که فطرت ازلی

جهان بلبل و گل را شکست و ساخت مرا

می جوان که به پیمانه تو می ریزم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه