چو آوردم این روز خسرو ببن
ز شیروی و شیرین گشایم سخن
چو پنجاه و سه روز بگذشت زین
که شد کشته آن شاه با آفرین
به شیرین فرستاد شیروی کس
که ای نره جادوی بیدست رس
همه جادویی دانی و بدخویی
به ایران گنکار ترکس تویی
به تنبل همیداشتی شاه را
به چاره فرود آوری ماه را
بترس ای گنهکار و نزد من آی
به ایوان چنین شاد و ایمن مپای
برآشفت شیرین ز پیغام او
وزان پرگنه زشت دشنام او
چنین گفت کنکس که خون پدر
بریزد مباداش بالا وبر
نبینم من آن بدکنش را ز دور
نه هنگام ماتم نه هنگام سور
دبیری بیاورد انده بری
همان ساخته پهلوی دفتری
بدان مرد داننده اندرز کرد
همه خواسته پیش او ارز کرد
همیداشت لختی به صندوق زهر
که زهرش نبایست جستن به شهر
همیداشت آن زهر با خویشتن
همیدوخت سرو چمن را کفن
فرستاد پاسخ به شیروی باز
که ای تاجور شاه گردن فراز
سخنها که گفتی تو برگست و باد
دل و جان آن بدکنش پست باد
کجا در جهان جادویی جز بنام
شنودست و بودست زان شادکام
وگر شاه ازین رسم و اندازه بود
که رای وی از جادوی تازه بود
که جادو بدی کس به مشکوی شاه
به دیده به دیدی همان روی شاه
مرا از پی فرخی داشتی
که شبگیر چون چشم بگماشتی
ز مشکوی زرین مرا خواستی
به دیدار من جان بیاراستی
ز گفتار چونین سخن شرم دار
چه بندی سخن کژ بر شهریار
ز دادار نیکی دهش یاد کن
به پیش کس اندر مگو این سخن
ببردند پاسخ به نزدیک شاه
بر آشفت شیروی زان بیگناه
چنین گفت کز آمدن چاره نیست
چو تو در زمانه سخن خواره نیست
چو بشنید شیرین پراز درد شد
بپیچید و رنگ رخش زرد شد
چنین داد پاسخ که نزد تو من
نیایم مگر با یکی انجمن
که باشند پیش تو دانندگان
جهاندیده و چیز خوانندگان
فرستاد شیروی پنجاه مرد
بیاورد داننده و سالخورد
وزان پس بشیرین فرستاد کس
که برخیز و پیش آی و گفتار بس
چو شیرین شنید آن کبود و سیاه
بپوشید و آمد به نزدیک شاه
بشد تیز تا گلشن شادگان
که با جای گوینده آزادگان
نشست از پس پردهای پادشا
چناچون بود مردم پارسا
به نزدیک او کس فرستاد شاه
که از سوک خسرو برآمد دو ماه
کنون جفت من باش تا برخوری
بدان تا سوی کهتری ننگری
بدارم تو را هم بسان پدر
وزان نیز نامیتر و خوبتر
بدو گفت شیرین که دادم نخست
بده وانگهی جان من پیش تست
وزان پس نیاسایم از پاسخت
ز فرمان و رای و دل فرخت
بدان گشت شیروی همداستان
که برگوید آن خوب رخ داستان
زن مهتر از پرده آواز داد
که ای شاه پیروز بادی و شاد
تو گفتی که من بد تن و جادوام
ز پاکی و از راستی یک سوام
بدو گفت که شیرویه بود این چنین
ز تیزی جوانان نگیرند کین
چنین گفت شیرین به آزادگان
که بودند در گلشن شادگان
چه دیدید ازمن شما از بدی
ز تاری و کژی و نابخردی
بسی سال بانوی ایران بدم
بهر کار پشت دلیران بدم
نجستم همیشه جز از راستی
ز من دور بد کژی وکاستی
بسی کس به گفتار من شهر یافت
ز هر گونهای از جهان بهر یافت
به ایران که دید از بنه سایهام
وگر سایهٔ تاج و پیرایهام
بگوید هر آنکس که دید و شنید
همه کار ازین پاسخ آمد پدید
بزرگان که بودند در پیش شاه
ز شیرین به خوبی نمودند راه
که چون او زنی نیست اندر جهان
چه در آشکار و چه اندر نهان
چنین گفت شیرین که ای مهتران
جهان گشته و کار دیده سران
بسه چیز باشد زنان رابهی
که باشند زیبای گاه مهی
یکی آنک باشرم و باخواستست
که جفتش بدو خانه آراستست
دگرآنک فرخ پسر زاید او
ز شوی خجسته بیفزاید او
سه دیگر که بالا و رویش بود
به پوشیدگی نیز مویش بود
بدان گه که من جفت خسرو بدم
به پیوستگی در جهان نو بدم
چو بیکام و بیدل بیامد ز روم
نشستن نبود اندرین مرز و بوم
از آن پس بران کامگاری رسید
که کس در جهان آن ندید و شنید
وزو نیز فرزند بودم چهار
بدیشان چنان شاد بد شهریار
چو نستود و چون شهریار و فرود
چو مردان شه آن تاج چرخ کبود
ز جم و فریدون چو ایشان نزاد
زبانم مباد ار بپیچم ز داد
بگفت این و بگشاد چادر ز روی
همه روی ماه و همه پشت موی
سه دیگر چنین است رویم که هست
یکی گر دروغست بنمای دست
مرا از هنر موی بد در نهان
که آن راندیدی کس اندر جهان
نمودم همه پیشت این جادویی
نه از تنبل و مکر وز بدخویی
نه کس موی من پیش ازین دیده بود
نه از مهتران نیز بشنیده بود
ز دیدار پیران فرو ماندند
خیو زیر لبها برافشاندند
چو شیروی رخسار شیرین بدید
روان نهانش ز تن برپرید
ورا گفت جز تو نباید کسم
چو تو جفت یابم به ایران بسم
زن خوب رخ پاسخش داد باز
که از شاه ایران نیم بینیاز
سه حاجت بخواهم چو فرمان دهی
که بر تو بماناد شاهنشهی
بدو گفت شیروی جانم توراست
دگر آرزو هرچ خواهی رواست
بدو گفت شیرین که هر خواسته
که بودم بدین کشور آراسته
ازین پس یکایک سپاری به من
همه پیش این نامور انجمن
بدین نامه اندر نهی خط خویش
که بیزارم از چیز او کم و بیش
بکرد آنچ فرمود شیروی زود
زن از آرزوها چو پاسخ شنود
به راه آمد از گلشن شادگان
ز پیش بزرگان و آزادگان
به خانه شد و بنده آزاد کرد
بدان خواسته بنده را شاد کرد
دگر هرچ بودش به درویش داد
بدان کو ورا خویش بد بیش داد
ببخشید چندی به آتشکده
چه برجای و روز و جشن سده
دگر بر کنامی که ویران شدست
رباطی که آرام شیران بدست
به مزد جهاندار خسرو بداد
به نیکی روان ورا کرد شاد
بیامد بدان باغ و بگشاد روی
نشست از بر خاک بیرنگ و بوی
همه بندگان را بر خویش خواند
مران هر یکی رابه خوبی نشاند
چنین گفت زان پس به بانگ بلند
که هرکس که هست از شما ارجمند
همه گوش دارید گفتار من
نبیند کسی نیز دیدار من
مگویید یک سر جز از راستی
نیاید ز دانندگان کاستی
که زان پس که من نزد خسرو شدم
به مشکوی زرین او نوشدم
سر بانوان بودم و فر شاه
از آن پس چو پیدا شد از من گناه
نباید سخن هیچ گفتن بروی
چه روی آید اندر زنی چاره جوی
همه یکسر از جای برخاستند
زبانها به پاسخ بیاراستند
که ای نامور بانوی بانوان
سخنگوی و دانا و روشن روان
به یزدان که هرگز تو راکس ندید
نه نیز از پس پرده آوا شنید
همانا ز هنگام هوشنگ باز
چو تو نیز ننشست بر تخت ناز
همه خادمان و پرستندگان
جهانجوی و بیدار دل بندگان
به آواز گفتند کای سرفراز
ستوده به چین و به روم و طراز
که یارد سخن گفتن از تو به بد
بدی کردن از روی تو کی سزد
چنین گفت شیرین که این بدکنش
که چرخ بلندش کند سرزنش
پدر را بکشت از پی تاج و تخت
کزین پس مبیناد شادی و بخت
مگر مرگ را پیش دیوار کرد
که جان پدر را به تن خوار کرد
پیامی فرستاد نزدیک من
که تاریک شد جان باریک من
بدان گفتم این بد که من زندهام
جهان آفرین را پرستندهام
پدیدار کردم همه راه خویش
پراز درد بودم ز بدخواه خویش
پس از مرگ من بر سر انجمن
زبانش مگر بد سراید ز من
ز گفتار او ویژه گریان شدند
هم از درد پرویز بریان شدند
برفتند گویندگان نزد شاه
شنیده به گفتند زان بیگناه
بپرسید شیروی کای نیک خوی
سه دیگر چه چیز آمدت آرزوی
فرستاد شیرین به شیروی کس
که اکنون یکی آرزو ماند و بس
گشایم در دخمهٔ شاه باز
به دیدار او آمدستم نیاز
چنین گفت شیروی کاین هم رواست
بدیدار آن مهتر او پادشاست
نگهبان در دخمه را باز کرد
زن پارسا مویه آغاز کرد
بشد چهر بر چهر خسرو نهاد
گذشته سخنها برو کرد یاد
هم آنگه زهر هلاهل بخورد
ز شیرین روانش برآورد گرد
نشسته بر شاه پوشیده روی
به تن بریکی جامه کافور بوی
به دیوار پشتش نهاد و بمرد
بمرد و ز گیتی نشانش ببرد
چو بشنید شیروی بیمار گشت
ز دیدار او پر ز تیمار گشت
بفرمود تا دخمه دیگر کنند
ز مشک وز کافورش افسر کنند
در دخمهٔ شاه کرد استوار
برین بر نیامد بسی روزگار
که شیروی را زهر دادند نیز
جهان را ز شاهان پرآمد قفیز
به شومی بزاد و به شومی بمرد
همان تخت شاهی پسر را سپرد
کسی پادشاهی کند هفت ماه
بهشتم ز کافور یابد کلاه
به گیتی بهی بهتر از گاه نیست
بدی بتر از عمر کوتاه نیست
کنون پادشاهی شاه اردشیر
بگویم که پیش آمدم ناگزیر



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پنجاه و سه روز پس از کشته شدن خسروپرویز، شیرویه پیامی گستاخانه و توهینآمیز برای شیرین میفرستد، او را جادوگر میخواند و به دربار احضار میکند تا وی را به همسری خویش درآورد. شیرین که از این بیشرمی و خونریزی شیرویه به خشم آمده، شرط میگذارد که تنها در حضور انجمنی از بزرگان و نامداران با او سخن خواهد گفت. با پذیرش شیرویه و گردآمدن پنجاه تن از سالخوردگان و خردمندان، شیرین با جامهی سوگواری در جایگاه حاضر میشود و با سخنانی کوبنده از پاکدامنی، اصالت، فرزندان و وفاداری خود به خسروپرویز دفاع میکند. او برای اثبات بیگناهی و رد اتهام جادوگری، پرده از چهره برمیگیرد و زیبایی بیمانندش را که تا آن زمان از نامحرمان پوشیده بود، نمایان میکند؛ چنانکه شیرویه و تمامی حاضران خیره و مبهوت میمانند. شیرویه که بیش از پیش شیفتهی او شده، میپذیرد که تمام خواستههای شیرین را برآورده کند. شیرین در گام نخست، سند تمام اموال و داراییهای خود را بازپس میگیرد و همه را صرف آزادی بندگان، کمک به نیازمندان و آبادانی آتشکدهها به نیت شادی روان همسرش میکند. سپس گواهی پاکی و نیکنامی خود را از خادمانش میگیرد و در نهایت، به عنوان آخرین خواسته، اجازه مییابد تا برای وداع به دخمهی (آرامگاه) خسروپرویز برود. شیرین در تاریکی دخمه، چهره بر چهرهی همسرش مینهد، زهر هلاهلی را که با خود پنهان کرده بود مینوشد و با وفاداری جاودانه، تکیه داده بر دیوار در کنار پادشاه جان میسپارد. شیرویه با شنیدن این خبر غرق در اندوه و حسرت میشود و دیری نمیپاید که خود او نیز پس از هفت ماه پادشاهی شوم و سراسر ویرانی، مسموم شده و به کام مرگ فرو میرود.
اکنون که داستانِ روزگارِ خسروپرویز را به پایان رساندم، سخن را دربارهی شیرویه و شیرین آغاز میکنم.
هنگامی که پنجاه و سه روز از کشته شدنِ آن پادشاهِ ستوده گذشت...
شیرویه کسی را نزد شیرین فرستاد با این پیام که: «ای جادوگرِ بزرگ (نرهجادو) و دستنیافتنی!
تو فقط مکر و جادوگری و بداخلاقی میدانی و گناهکارترین شخص در تمام ایران تو هستی.
تو پادشاه را با فریب و مکر (تنبل) در چنگِ خود نگه داشته بودی؛ تو با افسونِ خود، ماه را از آسمان پایین میآوری!
ای زنِ گناهکار، بترس و پیشِ من بیا و در کاخِ خود اینگونه شاد و با احساسِ امنیت اقامت نکن.»
شیرین از پیامِ او و از آن دشنامِ زشت و پر از گناهش بهشدت خشمگین شد.
با خود گفت: «کسی که خونِ پدرش را میریزد، الهی که هیچگاه قامت و قوتی (عمر طولانی) نداشته باشد.
من آن مردِ بدکار را حتی از دور هم نخواهم دید؛ نه در زمان سوگواری و نه در زمانِ جشن.»
یک دبیر غمخوار و رازدار را آورد و یک دفترِ رسمی به خط پهلوی (برای وصیت) آماده کرد.
به آن مردِ دانا وصیتِ خود را گفت و تمامِ ثروت و اموالش را پیشِ او ارزشگذاری و ثبت کرد.
مقداری زهر در صندوقِ خود داشت و نیازی نبود که برای پیدا کردنِ زهر در شهر بگردد.
آن زهر را پیشِ خود نگه داشت؛ گویی داشت برای قامتِ سروگونهی خودش کفن میدوخت.
پاسخی برای شیرویه فرستاد که: «ای پادشاهِ تاجدار و مغرور!
حرفهایی که زدی مانند باد و برگ (بیاساس و بیهوده) است؛ جان و دلِ آدمِ بدکار، پَست و نابود باد.
کجای جهان کسی به جز نامِ جادو چیزی شنیده است؟ و چه کسی با جادوگری به خوشبختی رسیده است؟
اگر پادشاه (خسروپرویز) اهل این کارها بود و عقلش با جادوگری کار میکرد...
و اگر کسی در حرمسرای او جادوگر بود، قطعاً اثرِ آن جادو را در چهرهی پادشاه با چشمت میدیدی (در حالی که او بسیار شاداب و بااقتدار بود).
او مرا به خاطرِ شگون و خوشیمنیام نگه داشته بود، تا جایی که صبحگاهان (شبگیر) وقتی بیدار میشد چشمش اول به من بیفتد.
او مرا از میانِ زنانِ حرمسرایِ زرین انتخاب کرد و با دیدنِ من جانش را صفا میداد.
از زدنِ این حرفها خجالت بکش؛ چرا به پادشاه (پدرت) تهمتِ ناروا و دروغ میزنی؟
از خداوندِ نیکیبخش یاد کن و این حرف را پیشِ هیچکس به زبان نیاور.»
پاسخِ شیرین را به نزد شاه بردند و شیرویه از دستِ آن زنِ بیگناه خشمگین شد.
شیرویه پاسخ داد: چارهای جز آمدن نداری؛ چرا که در این روزگار، هیچکس به اندازهی تو حرفِ یاوه نمیزند!
شیرین با شنیدنِ این حرف پر از درد شد؛ به خود پیچید و رنگ از چهرهاش پرید.
پاسخ داد: «من هرگز پیشِ تو نمیآیم مگر اینکه انجمنی...
از افرادِ دانا، جهاندیده و باسواد در پیشگاهِ تو حضور داشته باشند.»
شیرویه پنجاه مردِ دانا و سالخورده را فرستاد و آورد.
سپس کسی را پیشِ شیرین فرستاد که: «بلند شو و بیا و بهانه بس است.»
شیرین وقتی این را شنید، لباسِ سوگواری (کبود و سیاه) پوشید و به دربار آمد.
بهسرعت به «گلشن شادگان» (نام کاخ) رفت، که جایگاهِ بزرگانِ سخنور و آزادگان بود.
مانندِ زنانِ پاکدامن و پارسا، در پشتِ پردهی جایگاهِ پادشاه نشست.
شاه (شیرویه) کسی را نزد او فرستاد و پیام داد: «دو ماه از عزاداریِ خسرو گذشته است.
اکنون همسرِ من باش تا از زندگی لذت ببری، و دیگر رویِ زیردستی و خواری را نبینی.
من هم دقیقاً مثل پدرم تو را نگه میدارم، و حتی محترمتر و بهتر از او با تو رفتار میکنم.»
شیرین به او گفت: «اول حق و خواستهی مرا بده، بعد از آن جانِ من در اختیارِ توست.
پس از آن، از پاسخ دادن و اطاعت از فرمان و خواستهی تو دست نخواهم کشید.»
شیرویه با این موضوع موافقت کرد تا آن زنِ زیبارو حرفش را بزند.
زنِ بزرگ از پشتِ پرده صدا زد: «ای پادشاه، پیروز و شاد باشی!
تو گفتی که من زنی بدذات و جادوگر هستم و هیچ بهرهای از پاکی و صداقت ندارم.»
شیرویه به او گفت: «بله، همینطور بود (من گفتم)؛ اما نباید از تندی و خشمِ جوانان کینه به دل گرفت!»
شیرین رو به بزرگان و آزادگانی که در کاخ بودند کرد و گفت:
«شما چه بدی، پنهانکاری، انحراف یا بیعقلیای از من دیدهاید؟
من سالهای زیادی بانوی ایران بودم و در هر کاری حامیِ دلاوران و بزرگان بودم.
همیشه فقط به دنبالِ راستی بودم و دروغ و کمکاری از من دور بود.
افرادِ بسیاری با وساطت و سخنِ من به مقام و شهرت رسیدند و از مالِ دنیا بهرهمند شدند.
در تمام ایران اصلاً چه کسی سایهی من یا سایهی تاج و زیورآلات مرا از نزدیک دیده است؟
هرکس چیزی (خلاف این) دیده یا شنیده است بگوید؛ چرا که تمامِ حقایق با پاسخِ شما روشن میشود.»
بزرگانی که در حضورِ شاه بودند، همگی به نیکی از شیرین دفاع کردند و شهادت دادند...
...که در تمامِ جهان زنی مانندِ او وجود ندارد؛ چه در ظاهر و چه در رفتارِ پنهان.
شیرین گفت: «ای بزرگان و سرورانِ جهاندیده و باتجربه!
برتری و ارزشِ زنان به سه چیز است تا شایستهی جایگاهِ بزرگی باشند:
اول اینکه باحیا و مدیرِ دارایی باشند و همسرشان به واسطهی آنها خانهاش آباد باشد.
دوم اینکه پسرانی شایسته به دنیا بیاورند و نسلِ همسرِ مبارکشان را زیاد کنند.
سوم اینکه قد و چهرهای زیبا داشته باشند، اما مویِ آنها پوشیده و محفوظ بماند.
زمانی که من همسر خسرو شدم، در پیوند و ازدواج تازه و بیتجربه بودم.
هنگامی که خسرو از روم بازگشت، هنوز به کام و آرزوی خود نرسیده بود؛ و هنوز در این سرزمین جایِ آرامش و نشستن (بر تختِ پادشاهی) برای او فراهم نبود.
(با ورودِ من) پس از آن به چنان قدرت و موفقیتی رسید که کسی در جهان مانندِ آن را ندیده و نشنیده است.
من از او چهار فرزند داشتم که پادشاه بهشدت از داشتنشان خوشحال بود؛
فرزندانی چون نستود، شهریار، فرود، و مردانشاه که مانندِ تاجِ این آسمانِ کبود بودند.
حتی پادشاهانی چون جمشید و فریدون هم فرزندانی به این شایستگی نداشتند؛ اگر خلافِ حقیقت میگویم، زبانم لال باد!
شیرین این را گفت و چادر از چهره برداشت؛ چهرهای مانند ماه نمایان شد و انبوهی از مو تا پشتش ریخت.
(سپس گفت:) سومین ویژگی این است؛ چهرهی من همین است که میبینید، اگر در این ادعا دروغی هست دستتان را بالا ببرید و بگویید.
هنر و کمالِ من این موهایم بود که هیچکس در جهان آن را ندیده بود.
تمامِ این جادویی را که میگفتی پیشت نشان دادم! این جادو از مکر، فریب و بدذاتی نبود (بلکه زیباییِ خدادادیام بود).
پیش از این هیچکس مویِ مرا ندیده بود و حتی بزرگان وصفِ آن را هم نشنیده بودند.»
پیران و بزرگان از دیدنِ زیباییِ او خیره ماندند و زیرِ لب آب دهان (برای دفعِ چشمزخم) ریختند.
وقتی شیرویه چهرهی شیرین را دید، هوش و روان از بدنش پرید.
به او گفت: «من جز تو هیچکس را نمیخواهم؛ اگر در ایران همسری مثل تو داشته باشم برایم کافی است.»
آن زنِ زیبارو در پاسخ گفت: «من هم از پادشاه ایران بینیاز نیستم (و درخواستت را میپذیرم).
اما سه خواسته دارم که اگر فرمانِ انجامشان را بدهی؛ پادشاهیات پایدار باد!»
شیرویه گفت: «جانِ من فدای توست؛ هر آرزوی دیگری هم که داری برآورده است.»
شیرین به او گفت: «اولین خواستهام این است که تمامِ اموال و داراییهایی را که در این کشور متعلق به من بود...
از این به بعد در حضورِ همین بزرگان تکبهتک به من پس بدهی.
و در این نامه امضا کنی و بنویسی که هیچ ادعا و دخالتی در کم و زیادِ اموالِ من نداری.»
شیرویه فوراً خواستهی او را انجام داد؛ زن وقتی پاسخِ مثبتِ آرزویش را شنید...
...از کاخِ شادگان و از پیشِ بزرگان و آزادگان خارج شد.
به خانهاش رفت و بردگان را آزاد کرد و با بخشیدنِ اموال، دلِ آنها را شاد کرد.
بقیهی اموالش را به فقرا بخشید و به کسانی که با او خویشاوند بودند بیشتر داد.
مقداری از ثروتش را به آتشکدهها و برای برگزاریِ مراسم و جشن سده وقف کرد.
بخشِ دیگری را برای بازسازیِ مکانهای ویرانشده و کاروانسراهایی (رباط) که پناهگاهِ دلاوران بود اختصاص داد.
همهی اینها را به عنوان دستمزد و خیرات برای روحِ خسرو بخشید و روانِ او را با این نیکیها شاد کرد.
سپس به باغ آمد، رویِ خود را باز کرد و بدون هیچ آرایش و عطری بر روی خاک نشست.
تمام خدمتکاران را پیشِ خود صدا زد و هر یک را با احترام نشاند.
سپس با صدای بلند گفت: «ای افرادِ ارزشمند...
همگی به حرفِ من گوش دهید، چرا که دیگر کسی رویِ مرا نخواهد دید.
از شما میخواهم که مطلقاً جز حقیقت چیزی نگویید؛ انسانهای دانا هرگز دروغ نمیگویند.
از زمانی که من همسرِ خسرو شدم و به حرمسرای طلایی او پا گذاشتم...
من بانوی اول و مایهی افتخارِ پادشاه بودم؛ آیا از آن زمان تا کنون، گناه و خطایی از من سر زده است؟
به خاطرِ رودربایستی حرف نزنید؛ یک زنِ فریبکار و مکار چه جایگاهی میتواند داشته باشد؟»
همهی خدمتکاران یکصدا از جای برخاستند و به پاسخ دادن مشغول شدند:
«که ای بانویِ نامدارِ زنان! ای زنی که خوشبیان، دانا و پاکسرشت هستی!
سوگند به خدا که هرگز کسی (حتی سایهی) تو را ندید و حتی صدای تو را از پشتِ پرده نشنید.
قطعاً از زمانِ پادشاهیِ هوشنگ تا به امروز، زنی به بزرگی و شایستگیِ تو بر تخت ننشسته است.»
تمامِ خادمان و خدمتگزارانِ آگاه و دانا...
با صدای بلند گفتند: «ای بانوی سرافراز که در کشورهای چین، روم و طراز مورد ستایش هستی...
چه کسی جرئت دارد از تو به بدی یاد کند؟ اصلاً انجامِ کارِ بد با ذات و چهرهی تو هیچ تناسبی ندارد.»
شیرین گفت: «این مردِ بدکار (شیرویه)، که امیدوارم روزگار او را سرزنش و نفرین کند...
...پدرش را برای رسیدن به تاجوتخت کشت؛ امیدوارم که از این به بعد رویِ شادی و خوشبختی را نبیند.
گویی او مرگِ خودش را کاملاً از یاد برده و پشتِ گوش انداخته است که اینچنین جانِ پدرش را در بدنش خوار و نابود کرد!
او پیامی برای من فرستاد که از شنیدنش جانِ ضعیفم تاریک و مکدر شد.
به این دلیل از شما خواستم شهادت دهید که تا وقتی زندهام و خدا را میپرستم...
...تمامِ مسیر و کارنامهی زندگیام را برای همه روشن کنم؛ چرا که از دستِ این بدخواه (شیرویه) دلم پر از درد بود.
تا مبادا پس از مرگِ من، در میانِ جمع و انجمنها پشتِ سر من بدگویی کند و تهمت بزند.»
حاضران از سخنانِ شیرین بهشدت گریه کردند و از به یاد آوردنِ دردِ مرگِ خسروپرویز، دلشان کباب شد.
سخنگویان و مأموران به پیشِ شاه رفتند و حرفهایی را که از آن زنِ بیگناه شنیده بودند به او بازگو کردند.
شیرویه (پیام داد و) پرسید: «ای زنِ خوشرفتار، سومین آرزو و خواستهی تو چیست؟»
شیرین کسی را پیشِ شیرویه فرستاد که: «اکنون فقط یک آرزو برایم باقی مانده است.
درِ آرامگاهِ (دخمه) پادشاه را باز کنید؛ چرا که من به دیدنِ رویِ او نیازمندم.»
شیرویه گفت: «این خواسته هم مجاز است؛ او برای دیدنِ همسرش مختار و پادشاه است.»
نگهبان درِ آرامگاه را باز کرد و آن زنِ پاکدامن شروع به زاری و گریه کرد.
جلو رفت و صورتش را روی صورتِ خسرو گذاشت و خاطرات و سخنانِ گذشته را با او مرور کرد.
در همان لحظه، زهرِ کشندهی «هلاهل» را نوشید و جانِ شیرین از بدنش پر کشید.
در حالی که صورتش را پوشانده بود و لباسی آغشته به بویِ کافور به تن داشت، در کنار پادشاه نشسته بود.
پشتش را به دیوار تکیه داد و مُرد؛ مُرد و تمامِ نشانههای خود را از این جهان پاک کرد.
وقتی شیرویه این خبر را شنید از شدتِ اندوه بیمار شد؛ و از اینکه نتوانست به شیرین برسد غرق در غصه شد.
دستور داد تا آرامگاه را دوباره مرتب کنند و از مُشک و کافور برای شیرین تاجی بسازند (او را با احترام کفن کنند).
درِ آرامگاهِ شاه را محکم بستند؛ و از این ماجرا زمانِ زیادی نگذشت...
...که به شیرویه نیز زهر خوراندند و پیمانهی عمرِ پادشاهان در این جهان پر شد.
شیرویه با شومی و نامبارکی به دنیا آمد و با شومی هم مُرد و تخت پادشاهی را به پسرش واگذار کرد.
(ارزشِ این جنایتها چه بود وقتی) آدمی هفت ماه پادشاهی میکند و در ماهِ هشتم، تاجِ کافور بر سر میگذارد (کفنپوش و راهیِ گور میشود)!
در این جهان، هیچچیزی بهتر از نیکی و پاکی نیست؛ و هیچ بدی و مجازاتی بدتر از داشتنِ عمر کوتاه نیست.
اکنون ناچارم داستانِ پادشاهیِ «اردشیر» (پسر شیرویه) را که پیشِ روی من است بازگو کنم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال ۱۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.