بدان نامور گفت پاسخ شنو
یکایک ببر سوی سالار نو
بگویَش که زشت کسان را مجوی
جز آن را که برتابی از ننگ روی
سخن هرچ گفتی نه گفتارتست
مماناد گویا زبانت درست
مگو آنچ بدخواه تو بشنود
ز گفتار بیهوده شادان شود
بدان گاه چندان نداری خرد
که مغزت به دانش خرد پرورد
به گفتار بیبر چو نیرو کنی
روان و خرد را پر آهو کنی
کسی کو گنهکار خواند تو را
از آن پس جهاندار خواند تو را
نباید که یابد برِ تو نشست
بگیرد کم و بیش چیزی به دست
میندیش زین پس برین سان پیام
که دشمن شود بر تو بر شادکام
به یزدان مرا کار پیراستهست
نهاده بران گیتیام خواستهست
بدین جستن عیبهای دروغ
به نزد بزرگان نگیری فروغ
بیارم کنون پاسخ این همه
بدان تا بگویید پیش رمه
پس از مرگ من یادگاری بود
سخن گفتن راست یاری بود
چو پیدا کنم بر تو انبوه رنج
بدانی که از رنج ما خاست گنج
نخستین که گفتی ز هرمز سخن
به بیهوده از آرزوی کهن
ز گفتار بدگوی ما را پدر
برآشفت و شد کار زیر و زبر
از اندیشهٔ او چو آگه شدیم
از ایران شب تیره بی ره شدیم
همان راه جستیم و بگریختیم
به دام بلا بر نیاویختیم
از اندیشهٔ او گناهم نبود
جز از جستن از شاه راهم نبود
شنیدم که بر شاه من بد رسید
ز بردع برفتم چو گوش آن شنید
گنهکار بهرام خود با سپاه
بیاراست در پیش من رزمگاه
ازو نیز بگریختم روز جنگ
بدان تا نیایم من او را به چنگ
ازان پس دگر باره باز آمدم
دلاور به جنگش فراز آمدم
نه پرخاش بهرام یکباره بود
جهانی بر آن جنگ نظاره بود
به فرمان یزدان نیکی فزای
که اویست بر نیک و بد رهنمای
چو ایران و توران به آرام گشت
همه کار بهرام ناکام گشت
چو از جنگ چوبینه پرداختم
نخستین به کین پدر تاختم
چو بندوی و گستهم خالان بدند
به هر کشوری بیهمالان بدند
فدا کرده جان را همی پیش من
به دل هم زبان و به تن خویش من
چو خون پدر بود و درد جگر
نکردیم سستی به خون پدر
بریدیم بندوی را دست و پای
کجا کرد بر شاه تاریک جای
چو گستهم شد در جهان ناپدید
ز گیتی یکی گوشهای برگزید
به فرمان ما ناگهان کشته شد
سر و رای خونخوارگان گشته شد
دگر آنک گفتی تو از کار خویش
از آن تنگ زندان و بازار خویش
بد آن تا ز فرزند من کار بَد
نیاید کزان بر سرش بد رسد
به زندان نبد بر شما تنگ و بند
همان زخم خواری و بیم گزند
بدان روزتان خوار نگذاشتم
همه گنج پیش شما داشتم
بر آیین شاهان پیشین بدیم
نه بیکار و بر دیگر آیین بدیم
ز نخچیر وز گوی و رامشگران
ز کاری که اندر خور مهتران
شمارا به چیزی نبودی نیاز
ز دینار وز گوهر و یوز و باز
یکی کاخ بُد کرده زندانش نام
همی زیستی اندرو شادکام
همان نیز گفتار اخترشناس
که ما را همی از تو دادی هراس
که از تو بَد آید بدین سان که هست
نینداختم اخترت را ز دست
وزان پس نهادیم مهری به روی
به شیرین سپردیم زان گفت و گوی
چو شاهیم شد سال بر سی و شَش
میان چنان روزگاران خَوش
تو داری به یاد این سخن بیگمان
اگر چند بگذشت بر ما زمان
مرا نامه آمد ز هندوستان
بدم من بدان نیز همداستان
ز رای برین نزد ما نامه بود
گهر بود و هر گونهای جامه بود
یکی تیغ هندی و پیل سپید
جزین هرچ بودم به گیتی امید
ابا تیغ دیبای زربفت پنج
ز هر گونهای اندرو برده رنج
سوی تو یکی نامه بُد بر پرند
نوشته چو من دیدم از خط هند
بخواندم یکی مرد هندی دبیر
سخنگوی و داننده و یادگیر
چوآن نامه را او به من بر بخواند
پر از آب دیده همی سر فشاند
بدان نامه در بُد که شادان بزی
که با تاج زر خسروی را سزی
که چون ماه آذر بُد و روز دی
جهان را تو باشی جهاندار کی
شده پادشاهی پدر سی و هشت
ستاره برین گونه خواهد گذشت
درخشان شود روزگار بهی
که تاج بزرگی به سر برنهی
مرا آن زمان این سخن بُد درست
ز دل مهربانی نبایست شست
من آگاه بودم که از بخت تو
ز کار درخشیدن تخت تو
نباشد مرا بهره جز درد و رنج
تو را گردد این تخت شاهی و گنج
ز بخشایش و دین و پیوند و مهر
نکردم دژم هیچ زان نامه چهر
به شیرین سپردم چو برخواندم
ز هر گونه اندیشهها راندم
برِ اوست با اخترِ تو به هم
نداند کسی زان سخن بیش و کم
گر ایدون که خواهی که بینی بخواه
اگر خود کنی بیش و کم را نگاه
بر آنم که بینی پشیمان شوی
وزین کردهها سوی درمان شوی
دگر آنک گفتی ز زندان و بند
گر آمد ز ما بر کسی بر گزند
چنین بود تا بود کار جهان
بزرگان و شاهان و رای مهان
اگر تو ندانی به موبد بگوی
کند زین سخن مر تو را تازه روی
که هرکس که او دشمن ایزدست
ورا در جهان زندگانی بدست
به زندان ما ویژه دیوان بدند
که نیکان ازیشان غریوان بدند
چو ما را نبد پیشه خون ریختن
بدان کار تنگ اندر آویختن
بدان را به زندان همی داشتم
گزند کسان خوار نگذاشتم
بسی گفت هرکس که آن دشمنند
ز تخم بدانند و آهرمنند
چو اندیشه ایزدی داشتیم
سخنها همی خوار بگذاشتیم
کنون من شنیدم که کردی رها
مر آن را که بُد بتر از اژدها
ازین بد گنهکار ایزد شدی
به گفتار و کردارها بد شدی
چو مهتر شدی کار هشیار کن
ندانی تو داننده را یار کن
مبخشای بر هر که رنجست زوی
اگر چند امید گنجست زوی
بر آنکس کزو در جهان جز گزند
نبینی مر او را چه کمتر ز بند
دگر آنک از خواسته گفتهای
خردمندی و رای بنهفتهای
ز کس ما نجستیم جز باژ و ساو
هر آنکس که او داشت با باژ تاو
ز یزدان پذیرفتم آن تاج و تخت
فراوان کشیدم ازان رنج سخت
جهان آفرین داور داد و راست
همی روزگاری دگرگونه خواست
نیم دژمنش نیز در خواست او
فزونی نجوییم در کاست او
بجستیم خشنودی دادگر
ز بخشش ندیدم به کوشش گذر
چو پرسد ز من کردگار جهان
بگویم بدو آشکار و نهان
بپرسد که او از تو داناترست
به هر نیک و بد بر تواناترست
همین پر گناهان که پیش تواند
نه تیماردار و نه خویش تواند
ز من هرچ گویند زین پس همان
شوند این گره بر تو بر بد گمان
همه بندهٔ سیم و زرند و بس
کسی را نباشند فریادرس
ازیشان تو را دل پر آسایش است
گناه مرا جای پالایش است
نگنجد تو را این سخن در خرد
نه زین بد که گفتی کسی برخورد
ولیکن من از بهر خود کامه را
که برخواند آن پهلوی نامه را
همان در جهان یادگاری بود
خردمند را غمگساری بود
پس از ما هر آنکس که گفتار ما
بخوانند دانند بازار ما
ز برطاس وز چین سپه راندیم
سپهبد به هر جای بنشاندیم
ببردیم بر دشمنان تاختن
نیارست کس گردن افراختن
چو دشمن ز گیتی پراگنده شد
همه گنج ما یک سر آگنده شد
همه بوم شد نزد ما کارگر
ز دریا کشیدند چندان گهر
که ملاح گشت از کشیدن ستوه
مرا بود هامون و دریا و کوه
چو گنج درم ها پراگنده شد
ز دینار نو بدره آگنده شد
ز یاقوت وز گوهر شاهوار
همان آلت و جامهٔ زرنگار
چو دیهیم ما بیست و شش ساله گشت
ز هر گوهری گنجها ماله گشت
درم را یکی میخ نو ساختم
سوی شادی و مهتری آختم
بدان سال تا باژ جستم شمار
چو شد باژ دینار بر صد هزار
پراگنده افگند پنداوسی
همه چرم پنداوسی پارسی
به هر بدرهای در ده و دو هزار
پراگنده دینار بد شاهوار
جز از باژ و دینار هندوستان
جز از کشور روم و جادوستان
جز از باژ وز ساو هر کشوری
ز هر نامداری و هر مهتری
جز از رسم و آیین نوروز و مهر
از اسپان وز بندهٔ خوب چهر
جز از جوشن و خود و گوپال و تیغ
ز ما این نبودی کسی را دریغ
جز از مشک و کافور و خز و سمور
سیاه و سپید و ز کیمال بور
هران کس که ما را بدی زیردست
چنین باژها بر هیونان مست
همیتاختند به درگاه ما
نپیچید گردن کس از راه ما
ز هر در فراوان کشیدیم رنج
بدان تا بیاگند زین گونه گنج
دگر گنج خضرا و گنج عروس
کجا داشتیم از پی روز بوس
فراوان ز نامش سخن راندیم
سرانجام باد آورش خواندیم
چنین بیست و شش سال تا سی و هشت
بجز بهآرزو چرخ بر ما نگشت
همه مهتران خود تن آسان بدند
بد اندیش یک سر هراسان بدند
همان چون شنیدم ز فرمان تو
جهان را بد آمد ز پیمان تو
نماند کس اندر جهان رامشی
نباید گزیدن بجز خامشی
همیکرد خواهی جهان پر گزند
پر از درد کاری و ناسودمند
همان پر گزندان که نزد تواند
که تیره شبان اورمزد تواند
همی داد خواهند تختت به باد
بدان تا نباشی به گیتی تو شاد
چو بودی خردمند نزدیک تو
که روشن شدی جان تاریک تو
به دادن نبودی کسی را زیان
که گنجی رسیدی به ارزانیان
ایا پور کم روز و اندک خرد
روانت ز اندیشه رامش برد
چنان دان که این گنج من پشت تست
زمانه کنون پاک در مشت تست
هم آرایش پادشاهی بود
جهان بیدرم در تباهی بود
شود بیدرم شاه بیدادگر
تهی دست را نیست هوش و هنر
به بخشش نباشد ورا دستگاه
بزرگان فسوسیش خوانند شاه
ار ایدون که از تو به دشمن رسد
همی بت به دست برهمن رسد
ز یزدان پرستنده بیزار گشت
ورا نام و آواز تو خوار گشت
چو بیگنج باشی نپاید سپاه
تو را زیردستان نخوانند شاه
سگ آن به که خواهندهٔ نان بود
چو سیرش کنی دشمن جان بود
دگر آنک گفتی ز کار سپاه
که در بومهاشان نشاندم به راه
ز بیدانشی این نیاید پسند
ندانی همی راه سود از گزند
چنین است پاسخ که از رنج من
فراز آمد این نامور گنج من
ز بیگانگان شهرها بستدم
همه دشمنان را به هم برزدم
بدان تا به آرام بر تخت ناز
نشینیم بیرنج و گرم و گداز
سواران پراگنده کردم به مرز
پدید آمد اکنون ز ناارز ارز
چو از هر سوی بازخوانی سپاه
گشاده ببیند بد اندیش راه
که ایران چوباغیست خرم بهار
شکفته همیشه گل کامگار
پر از نرگس و نار و سیب و بهی
چو پالیز گردد ز مردم تهی
سپرغم یکایک ز بن برکنند
همه شاخ نار و بهی بشکنند
سپاه و سلیحست دیوار اوی
به پرچینش بر نیزهها خار اوی
اگر بفگنی خیره دیوار باغ
چه باغ و چه دشت و چه دریا چه راغ
نگر تا تو دیوار او نفگنی
دل و پشت ایرانیان نشکنی
کزان پس بود غارت و تاختن
خروش سواران و کین آختن
زن و کودک و بوم ایرانیان
به اندیشهٔ بد منه در میان
چو سالی چنین بر تو بر بگذرد
خردمند خواند تو را بیخرد
من ایدون شنیدم کجا تو مهی
همه مردم ناسزا را دهی
چنان دان که نوشین روان قباد
به اندرز این کرد در نامه یاد
که هرکو سلیحش به دشمن دهد
همی خویشتن را به کشتن دهد
که چون بازخواهد کش آید به کار
بداندیش با او کند کارزار
دگر آنک دادی ز قیصر پیام
مرا خواندی دو دل و خویش کام
سخنها نه از یادگار تو بود
که گفتار آموزگار تو بود
وفا کردن او و از ما جفا
تو خود کی شناسی جفا از وفا
بدان پاسخش ای بد کم خرد
نگویم جزین نیز که اندر خورد
تو دعوی کنی هم تو باشی گوا
چنین مرد بخرد ندارد روا
چو قیصر ز گرد بلا رخ بشست
به مردی چو پرویز داماد جست
هر آنکس که گیتی به بد نسپرد
به مغز اندرون باشد او را خرد
بدانم که بهرام بسته میان
ابا او یکی گشته ایرانیان
به رومی سپاهی نشاید شکست
نساید روان ریگ با کوه دست
بدان رزم یزدان مرا یار بود
سپاه جهان نزد من خوار بود
شنیدند ایرانیان آنچ بود
تو را نیز زیشان بباید شنود
مرا نیز چیزی که بایست کرد
به جای نیاطوس روز نبرد
ز خوبی و از مردمی کردهام
به پاداش او روز بشمردهام
بگوید تو را زاد فرخ همین
جهان را به چشم جوانی مبین
گشسپ آنک بد نیز گنجور ما
همان موبد پاک دستور ما
که از گنج ما بدره بُد صد هزار
که دادم بدان رومیان یادگار
نیاطوس را مهره دادم هزار
ز یاقوت سرخ از در گوشوار
کجا سنگ هر مهرهای بُد هزار
ز مثقال گنجی چو کردم شمار
همان دُر خوشاب بگزیده صد
درو مرد دانا ندید ایچ بد
که هر حقهای را چو پنجه هزار
بدادی درم مرد گوهر شمار
صد اسپ گرانمایه پنجه به زین
همه کرده از آخر ما گزین
دگر ویژه با جُلّ دیبه بدند
که در دشت با باد همره بدند
به نزدیک قیصر فرستادم این
پس از خواسته خواندمش آفرین
ز دار مسیحا که گفتی سخن
به گنج اندر افگنده چوبی کهن
نبد زان مرا هیچ سود و زیان
ز ترسا شنیدی تو آواز آن
شگفت آمدم زانک چون قیصری
سر افراز مردی و نام آوری
همه گرد بر گرد او بخردان
همش فیلسوفان و هم موبدان
که یزدان چرا خواند آن کشته را
گرین خشک چوب وتبه گشته را
گر آن دار بیکار یزدان بدی
سر مایهٔ اورمزد آن بدی
برفتی خود از گنج ما ناگهان
مسیحا شد او نیستی در جهان
دگر آنک گفتی که پوزش بگوی
کنون توبه کن راه یزدان بجوی
ورا پاسخ آن بد که ریزنده باد
زبان و دل و دست و پای قباد
مرا تاج یزدان به سر برنهاد
پذیرفتم و بودم از تاج شاد
به یزدان سپردیم چون باز خواست
ندانم زبان در دهانت چراست
به یزدان بگویم نه با کودکی
که نشناسد او بد ز نیک اندکی
همه کار یزدان پسندیدهام
همان شور و تلخی بسی دیدهام
مرا بود شاهی سی و هشت سال
کس از شهریاران نبودم همال
کسی کاین جهان داد دیگر دهد
نه بر من سپاسی همی برنهد
برین پادشاهی کنم آفرین
که آباد بادا به دانا زمین
چو یزدان بود یار و فریادرس
نیازد به نفرین ما هیچکس
بدان کودک زشت و نادان بگوی
که ما را کنون تیره گشت آبروی
که پدرود بادی تو تا جاودان
سر و کار ما باد با بخردان
شما ای گرامی فرستادگان
سخن گوی و پر مایه آزادگان
ز من هر دو پدرود باشید نیز
سخن جز شنیده مگویید چیز
کنم آفرین بر جهان سر به سر
که او را ندیدم مگر بر گذر
بمیرد کسی کو ز مادر بزاد
ز کیخسرو آغاز تا کیقباد
چو هوشنگ و طهمورث و جمشید
کزیشان بدی جای بیم وامید
که دیو و دد و دام فرمانش برد
چو روشن سرآمد برفت و بمرد
فریدون فرخ که او از جهان
بدی دور کرد آشکار و نهان
ز بد دست ضحاک تازی ببست
به مردی ز چنگ زمانه نجست
چو آرش که بردی به فرسنگ تیر
چو پیروزگر قارن شیرگیر
قباد آنک آمد ز البرز کوه
به مردی جهاندار شد با گروه
که از آبگینه همی خانه کرد
وزان خانه گیتی پر افسانه کرد
همه در خوشاب بد پیکرش
ز یاقوت رخشنده بودی درش
سیاوش همان نامدار هژیر
که کشتش به روز جوانی دبیر
کجا گنگ دژ کرد جایی به رنج
وزان رنج برده ندید ایچ گنج
کجا رستم زال و اسفندیار
کزیشان سخن ماندمان یادگار
چو گودرز و هفتاد پور گزین
سواران میدان و شیران کین
چو گشتاسپ شاهی که دین بهی
پذیرفت و زو تازه شد فرهی
چو جاماسپ کاندر شمار سپهر
فروزندهتر بد ز گردنده مهر
شدند آن بزرگان و دانندگان
سواران جنگی و مردانگان
که اندر هنر این ازان به بدی
به سال آن یکی از دگر مه بدی
بپرداختند این جهان فراخ
بماندند میدان و ایوان و کاخ
ز شاهان مرا نیز همتا نبود
اگر سال را چند بالا نبود
جهان را سپردم به نیک و به بد
نه آن را که روزی به من بد رسد
بسی راه دشوار بگذاشتیم
بسی دشمن از پیش برداشتیم
همه بومها پر ز گنج منست
کجا آب و خاکست رنج منست
چو زین گونه بر من سرآید جهان
همی تیره گردد امید مهان
نماند به فرزند من نیز تخت
بگردد ز تخت و سرآیدش بخت
فرشته بیاید یکی جان ستان
بگویم بدو جانم آسان ستان
گذشتن چو بر چینوَد پل بود
به زیر پی اندر همه گل بود
به توبه دل راست روشن کنیم
بیآزاری خویش جوشن کنیم
درستست گفتار فرزانگان
جهاندیده و پاک دانندگان
که چون بخت بیدار گیرد نشیب
ز هر گونهای دید باید نهیب
چو روز بهی بر کسی بگذرد
اگر باز خواند ندارد خرد
پیام من اینست سوی جهان
به نزد کهان و به نزد مهان
شما نیز پدرود باشید و شاد
ز من نیز بر بد مگیرید یاد
چو اشتاد و خراد برزین گو
شنیدند پیغام آن پیش رو
به پیکان دل هر دو دانا بخست
به سر بر زدند آن زمان هر دو دست
ز گفتار هر دو پشیمان شدند
به رخسارگان بر تپنچه زدند
به بر بر همه جامشان چاک بود
سر هر دو دانا پر از خاک بود
برفتند گریان ز پیشش به در
پر از درد جان و پراندوه سر
به نزدیک شیرویه رفت این دو مرد
پر آژنگ رخسار و دل پر ز درد
یکایک بدادند پیغام شاه
به شیروی بیمغز و بیدستگاه



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پس از اینکه شیرویه (قباد دوم)، پدر را از تخت به زیر کشیده، زندانی کرده و فرستادگانی (اُشتاد و خرّاد برزین) را با پیامهایی پر از سرزنش و اتهام نزد او فرستاده است.خسروی دوم (خسرو پرویز) در این ابیات، با لحنی قاطع، مغرورانه و در عین حال خردمندانه، به تکتک اتهامات پسرش پاسخ میدهد. او از عملکرد خود در برابر پدرش (هرمز)، شورش بهرام چوبین، قتل داییهایش (بندوی و گستهم)، اندوختن گنجها، نبرد با رومیان و صلیب مسیح دفاع میکند. در بخش پایانی، لحن خسروپرویز فیلسوفانه میشود؛ او به ناپایداری دنیا اشاره میکند، پادشاهان بزرگ گذشته را نام میبرد که همگی اسیر مرگ شدند، و با شجاعت مرگ خود را میپذیرد. فرستادگان که از خرد و شکوه شاهِ دربند منقلب شدهاند، گریان و پشیمان نزد شیرویه بازمیگردند.
(خسرو پرویز) به آن فرستادهی سرشناس گفت: پاسخ مرا بشنو و کلمه به کلمه برای پادشاه جدید (شیرویه) ببر.
به او بگو که به دنبال عیبجویی و رسوا کردن دیگران نباش، مگر اینکه خودت از کارهای ننگین دوری کرده باشی.
حرفهایی که زدی حرفهای خودت نیست (دیگران به تو القا کردهاند)؛ امیدوارم زبانت برای سخن گفتن سالم نماند!
حرفی نزن که دشمنت بشنود و از این سخنان بیهوده و ناپختهی تو خوشحال شود.
هنوز آن ظرفیت و مایه اولیه (خرد ذاتی) را نداری که مغزت بتواند به کمک دانش، به پختگی و خرد اکتسابی برسد.
اگر به حرفهای بیهوده و بینتیجه پافشاری کنی، روح و عقل خودت را پر از عیب و ایراد خواهی کرد.
کسی که پیش از این تو را گناهکار میدانست و حالا (که قدرت گرفتهای) تو را پادشاه جهان میخواند...
...نباید اجازه دهی در کنار تو بنشیند و مقام و منصبی، هرچند کوچک یا بزرگ، به دست بیاورد (زیرا ریاکار و منفعتطلب است).
از این به بعد به فرستادن چنین پیامهایی فکر نکن، زیرا باعث میشود دشمنانت به تو بخندند و شاد شوند.
کارهای من در پیشگاه خداوند پاک و درست است و اندوخته و پاداشم را برای جهان آخرت گذاشتهام.
با این عیبجوییهای دروغین و تهمت زدنها، در چشم انسانهای بزرگ اعتباری پیدا نخواهی کرد.
اکنون پاسخ تمام این اتهامات را میدهم تا بروید و برای توده مردم بازگو کنید.
تا این پاسخها پس از مرگ من به یادگار بماند؛ چرا که راستگویی بهترین یاور انسان است.
وقتی رنجهای فراوانی را که کشیدهام برایت روشن کنم، خواهی فهمید که این گنج و پادشاهی در نتیجهی رنجهای من به دست آمده است.
اول، اتهامی که بیهوده و از روی کینههای قدیمی درباره پدرم «هرمز» مطرح کردی (پاسخش این است):
پدرم بر اثر حرفهای افراد بدگو نسبت به من خشمگین شد و اوضاع به هم ریخت.
وقتی از نیت او (برای آسیب رساندن به خودم) آگاه شدم، در شبی تاریک از بیراههها از ایران فرار کردم.
راه چارهای پیدا کردیم و گریختیم تا در دام بلای او گرفتار نشویم.
در نیت بد او، من هیچ تقصیری نداشتم و چارهای جز فرار از دست پادشاه (پدرم) برایم نمانده بود.
وقتی شنیدم که به پادشاه (پدرم) آسیبی رسیده است، به محض شنیدن این خبر، شهر بَردَع را ترک کردم و بازگشتم.
در آن زمان، بهرام چوبینِ گناهکار همراه با سپاهش در برابر من صفآرایی کرد و آماده جنگ شد.
در روز نبرد، از دست او هم فرار کردم تا مبادا اسیر او شوم (چون سپاه و قدرت او بیشتر بود).
پس از آن، دوباره با سپاهی بازگشتم و شجاعانه به جنگ با او رفتم.
جنگ و درگیری با بهرام چوبین اتفاق کوچکی نبود؛ تمام جهان به تماشای عظمت آن جنگ نشسته بود.
با یاری و فرمان خداوندِ نیکیافزا، که راهنمای همه در نیکیها و بدیهاست...
...وقتی سرزمینهای ایران و توران به توافق رسیدند، تمام نقشههای بهرام با شکست مواجه شد.
وقتی از سرکوب بهرام چوبین فارغ شدم، نخستین کاری که کردم، اقدام برای انتقام خون پدرم بود.
با اینکه «بندوی» و «گستهم» داییهای من بودند و در قدرت و نفوذ بینظیر بودند...
...و جانشان را فدای من میکردند، همراز من بودند و با من نسبت خونی داشتند...
...اما چون پای انتقام خون پدرم و داغِ او در میان بود، در قصاصِ خون او هیچ سستی و گذشتی نکردم.
دست و پای بندوی را قطع کردم، زیرا او بود که چشمان پادشاه (پدرم) را کور کرده بود.
وقتی گستهم (از ترس جانش) متواری شد و در گوشهای از جهان مخفی گردید...
...او نیز به فرمان ما غافلگیر و کشته شد، و اینگونه اندیشه و بساطِ قاتلانِ خونخوار برچیده شد.
و اما اتهام دیگرت درباره وضعیت خودت، که از زندانِ تنگ و اوضاع و احوالت گلایه کردی:
محدود کردن تو به این دلیل بود که مبادا از تو (که فرزندم هستی) خطایی سر بزند که نتیجه آن به خودت آسیب برساند.
در آن زندان به شما سختگیری نشد، در غل و زنجیر نبودید، و از آزار، توهین یا ترس از آسیبی خبری نبود.
در آن روزها شما را خوار و حقیر نکردم، بلکه تمام گنجها و امکاناتم را در اختیارتان گذاشته بودم.
ما طبق رسم پادشاهان گذشته (در تربیت شاهزادگان) رفتار کردیم و اعمالمان بیهوده و خارج از عرف نبود.
از امکانات شکار، بازی چوگان، نوازندگان و هر تفریحی که شایسته بزرگان و شاهزادگان بود، برخوردار بودید.
شما به هیچ چیزی نیاز نداشتید؛ از سکههای طلا و جواهرات گرفته تا یوزپلنگ و شاهینِ شکاری برایتان فراهم بود.
در واقع آنجا یک کاخ مجلل بود که فقط نامش «زندان» بود و تو در آنجا با خوشی زندگی میکردی.
از طرفی، پیشگویی ستارهشناسان نیز در میان بود که مدام به من درباره تو هشدار میدادند و مرا میترساندند.
آنها پیشگویی میکردند که از جانب تو آسیبی خواهد رسید (مانند همین شورشی که کردی)، با این حال من طالع تو را نادیده نگرفتم (و جانت را حفظ کردم).
آن نامهی پیشگویی را مهر و موم کردیم و به شیرین سپردیم تا این راز پنهان بماند و دیگر حرفی از آن زده نشود.
وقتی سی و شش سال از دوران پادشاهی من گذشت، در میان آن روزگاران خوش و با عظمت...
تو قطعا این اتفاق را به یاد داری، هرچند که زمان زیادی از آن گذشته است:
نامهای از هندوستان برای من آمد که من با محتوای آن موافق بودم.
نامهای از پادشاه بزرگِ هند بود که همراه آن جواهرات و انواع لباسهای گرانبها به عنوان هدیه فرستاده بود.
یک شمشیر مرغوب هندی و یک فیل سفید و علاوه بر اینها، هر چیز ارزشمندی که در جهان بود، فرستاده بود.
همراه با آن شمشیر، پنج قواره پارچه حریر زربافت بود که با زحمت و ظرافتِ فراوان بافته شده بودند.
نامهای بر روی پارچه حریر برای تو آمده بود که وقتی نگاه کردم دیدم به خط هندی نوشته شده است.
دبیری هندی را که خوشسخن، دانا و باهوش بود فراخواندم (تا آن را برایم بخواند).
وقتی آن نامه را برای من خواند، چشمانش پر از اشک شد و با تأسف سر تکان داد.
در آن نامه (از طرف پادشاه هند به تو) نوشته شده بود: «شاد زندگی کن، چرا که تو شایسته تاج زرین پادشاهی هستی.
زیرا وقتی ماه آذر و روز دی فرا برسد، تو پادشاه جهان خواهی شد.
در آن زمان از پادشاهی پدرت سی و هشت سال گذشته است؛ و گردش ستارگان و سرنوشت اینگونه رقم خواهد خورد.
روزگارِ نیکی و خوشبختی فرا میرسد، چرا که تو تاج بزرگی بر سر خواهی گذاشت.»
در آن زمان، این عقیده و باور در نزد من درست بود که: هرگز نباید مهر و محبت (پدری) را از دل پاک کرد.
من کاملاً میدانستم که از بخت و اقبال تو و از به قدرت رسیدن و پادشاهیات...
...سهم من جز درد و رنج نخواهد بود و این تاجوتخت به تو میرسد.
اما به خاطر گذشت، دینداری، پیوند خونی و مهر پدری، حتی با خواندن آن نامه اخم نکردم و چهره درهم نکشیدم.
وقتی نامه را خواندم، (مانند همان طالعنامه قبلی) آن را به شیرین سپردم و تمام افکار بد (مثل کشتن تو) را از سرم بیرون کردم.
آن نامه هند به همراه طالعنامهات، هر دو نزد شیرین است و هیچکس ذرهای از این راز خبر ندارد.
اگر میخواهی آنها را ببینی، درخواست کن (تا شیرین برایت بیاورد) تا خودت کم و کیف ماجرا را با چشمت ببینی.
مطمئنم وقتی آنها را ببینی پشیمان میشوی و برای جبران این کارهایت به دنبال چاره میروی.
و اما درباره انتقاد دیگرت از زندان و بند، و اینکه گفتی ما به مردم آسیب رساندهایم:
رسم دنیا و شیوه بزرگان و پادشاهان همیشه همین بوده است (که مجرمان را مجازات کنند).
اگر تو این موضوع را نمیدانی از موبدان بپرس تا با توضیحشان تو را روشن کنند...
...که هرکسی دشمن خداوند باشد، زنده ماندنش در این جهان کار شومی است (مستحق مرگ است).
در زندان ما فقط دیوها (انسانهای بسیار شرور و تبهکار) بودند که انسانهای نیک از دست آنها در فریاد و فغان بودند.
از آنجا که عادت ما خونریزی و اصرار بر کشتار نبود...
آن بدکاران را (به جای اعدام) در زندان نگه میداشتم، اما از طرفی هم اجازه نمیدادم به مردم آسیبی برسانند.
خیلیها به من میگفتند که این زندانیان دشمن هستند و از نژاد بدکاران و اهریمنانند (و باید کشته شوند).
اما چون من اندیشهای خدایی (و بخشایشگر) داشتم، به این حرفها اعتنا نمیکردم.
حالا شنیدهام که تو درِ زندانها را باز کرده و کسانی را که از اژدها بدتر بودند آزاد کردهای!
با این کارِ بد، در پیشگاه خداوند گناهکار شدی و گفتار و کردارت ناپسند شد.
حالا که پادشاه شدهای، کارها را با هوشیاری انجام بده و اگر چیزی را نمیدانی، با انسانهای دانا مشورت کن.
به کسی که مایه رنج و آزار مردم است رحم نکن، حتی اگر امید داری از طریق او به ثروتی برسی.
کسی که در دنیا کاری جز آسیب زدن ندارد، کمترین مجازاتش زندان است.
و اما درباره اینکه به ثروتاندوزی من خرده گرفتی و خرد و انصاف را نادیده گرفتی:
ما از هیچکس چیزی جز همان باج و مالیات قانونی نگرفتیم، آن هم فقط از کسانی که توانایی پرداخت مالیات را داشتند.
من این تاج و تخت را از خداوند پذیرفتم و برای حفظ آن رنج و سختی فراوانی کشیدم.
اکنون خداوندِ دادگر و راستین، سرنوشت و روزگارِ دیگری را (برای من) خواسته است.
من از خواست و اراده خداوند ناراحت و خشمگین نیستم و وقتی او نعمتی را کم میکند، من به دنبال افزونطلبی نیستم.
همیشه به دنبال رضایت خداوند بودهام و متوجه شدم که با هیچ کوششی نمیتوان از تقدیر و بخشش الهی فراتر رفت.
در روز حساب، وقتی خداوند از من بپرسد، تمام کارهای آشکار و پنهانم را به او خواهم گفت.
(خداوند) میپرسد که از تو بسیار داناتر است و بر هر نیک و بدی تواناتر.
این انسانهای گناهکاری که اکنون دور تو جمع شدهاند (و مرا متهم میکنند)، نه دلسوز تو هستند و نه از نزدیکان واقعیات.
هر حرف بدی که امروز درباره من میزنند، در آینده همین گروه درباره تو نیز بدگمان میشوند و همین حرفها را علیه تو خواهند زد.
همگی آنها فقط بردهی پول و طلا هستند و به داد هیچکس نمیرسند (وفادار نیستند).
تو از حمایت آنها دلت خوش است، در حالی که ظلم و تهمت آنها باعث پاک شدن گناهان من میشود.
البته درکِ این حرفها در عقل تو نمیگنجد، و از این بدیهایی هم که درباره من گفتی کسی سودی نخواهد برد.
اما من به خواست و میلِ خودم این پاسخها را دادم، تا هر کس که (در آینده) این تاریخنامهی پهلوی را میخواند...
...این سخنان به عنوان یادگاری از من در جهان بماند و مایهی تسلای خاطر خردمندان باشد.
تا پس از مرگِ ما، آیندگانی که سخنان ما را میخوانند، ارزش کارها و جایگاه واقعی ما را بشناسند.
ما از بُرطاس تا چین لشکر کشیدیم و در همهجا فرماندهانی گماردیم.
چنان به دشمنان تاختیم که هیچکس جرئت نمیکرد در برابر ما گردنکشی کند.
وقتی دشمنان در جهان نابود و پراکنده شدند، تمام خزانههای ما (از غنائم پیروزی) یکپارچه پر از ثروت شد.
تمام سرزمینها تحت فرمان ما درآمدند؛ آنقدر از دریا گوهر بیرون کشیدند...
...که ملوانان و غواصان خسته شدند؛ دشت و دریا و کوه همه در تسخیر و فرمان من بود.
وقتی گنجینههای سکههای نقره (درم) خرج و توزیع شد، کیسهها را پر از سکههای طلای جدید (دینار) کردیم.
از یاقوت و جواهرات شاهانه گرفته، تا ابزارها و لباسهای زربافت (خزانهها پر شد).
وقتی بیست و شش سال از پادشاهی من گذشت، گنجینهها از هر نوع جواهری لبریز و سرشار شد.
برای ضرب سکههای نقره، قالب (سکه زن) جدیدی ساختم و به سوی شادکامی و بزرگی حرکت کردم.
در آن سال وقتی حسابِ باج و خراج را بررسی کردم، مالیاتِ جمعآوری شده به صد هزار دینار رسید.
کیسههای چرمیِ مخصوصِ نگهداری سکه (پنداوسی) را در همهجا پراکندند؛ کیسههایی از چرم مرغوب پارسی.
در هر کیسه (بدره)، دوازده هزار دینارِ طلای شاهانه ریخته شده بود.
اینها به جز باج و طلاهایی بود که از هندوستان میآمد؛ و به جز خراجِ کشور روم و سرزمینهای دوردست (جادوستان)...
و به جز مالیات و خراجی بود که از هر کشور دیگری و از سوی هر حاکم نامدار و بزرگی فرستاده میشد.
و همچنین سوایِ هدایای مرسوم در جشنهای نوروز و مهرگان بود، که شامل اسبهای اصیل و غلامان و کنیزان زیبارو میشد.
و به جز زره، کلاهخود، گرز و شمشیری بود که هیچکس در پیشکش کردنِ آنها به ما دریغ نمیکرد.
و سوای مشک، کافور، و پوستهای گرانبهای خز و سمور و چرمهای دباغیشدهی سرخرنگ بود.
هرکسی که زیردست و مطیع فرمان ما بود، چنین باج و خراجهایی را بر شترانِ قویهیکل و تیزرو بار میکرد...
...و با سرعت به درگاه ما میآورد؛ و هیچکس جرئت نمیکرد از فرمان ما سرپیچی کند.
ما از هر طریقی رنج و زحمت فراوان کشیدیم تا چنین گنجینههای عظیمی انباشته شد.
علاوه بر اینها، «گنج خضرا» و «گنج عروس» (نام دو گنجینه افسانهای خسروپرویز) را داشتیم که برای روزهای جشن و شکوهِ پادشاهی نگه داشته بودیم.
درباره نامگذاریِ آن بسیار سخن گفتیم و سرانجام نام آن را گنج «بادآور» گذاشتیم.
به این ترتیب، از سال بیست و ششم تا سی و هشتم پادشاهیام، چرخ روزگار کاملاً بر وفق مراد و آرزوی ما چرخید.
تمام بزرگان و فرماندهان در آسایش و رفاه بودند و دشمنان و بداندیشان سراسر در ترس و وحشت به سر میبردند.
اما اکنون که خبر فرمانها و کارهای تو (به عنوان شاه جدید) را شنیدهام، میبینم که از عهد و پیمان تو بدی و آسیب به جهان رسیده است.
دیگر برای هیچکس در جهان آرامشی نمانده است و چارهای جز سکوت و دم فروبستن نیست.
تو جهان را پر از آسیب، پر از دردهای عمیق و پر از کارهای بیهوده و بیفایده خواهی کرد.
همان افراد آسیبرسان و تبهکاری که اکنون دور تو جمع شدهاند و در شبهای تاریک (جهالت)، راهنما و مشاور (اورمزد) تو هستند...
...همانها به زودی پادشاهیات را به بادِ نابودی خواهند داد، تا در این جهان روی شادی را نبینی.
اگر انسان خردمندی در کنار تو بود تا روح تاریک تو را روشن کند...
...آنگاه از بخشش و انفاق به کسی زیانی نمیرسید، چرا که ثروت به دستِ انسانهای شایسته میافتاد (نه مشاوران نالایقِ تو).
ای پسرِ کمسن و کمعقل! طرز تفکرت، آرامش را از روح و روانت خواهد گرفت.
آگاه باش که این گنجینهی من (که به تو رسیده) پشتوانه و حامی توست؛ و به واسطه همین گنج است که اکنون زمانه کاملاً در مشت توست.
ثروت، مایه زینت و شکوهِ پادشاهی است؛ جهان بدون پول و ثروت به تباهی کشیده میشود.
پادشاه اگر بیپول شود، به ظلم و ستم روی میآورد؛ انسانِ دستخالی، مجالِ بروز هوش و هنر ندارد.
شاه بیپول، توان و ابزاری برای بخشش ندارد و بزرگان او را با تمسخر و اکراه پادشاه میخوانند.
اگر این ثروت از دست تو خارج شود و به دست دشمن بیفتد، مانند این است که بت به دست برهمن (بتپرست) بیفتد (یعنی دشمن با آن قدرت میگیرد و علیه خودت استفاده میکند).
در آن زمان، انسانهای خداپرست و نیکسرشت از تو بیزار میشوند و نام و اعتبار تو در چشمشان حقیر و خوار میگردد.
وقتی ثروت نداشته باشی، سپاهیانت در کنارت نمیمانند و زیردستانت دیگر تو را به عنوان پادشاه قبول نخواهند کرد.
همان بهتر که سگ همیشه گرسنه و به دنبال نان باشد؛ زیرا اگر شکمش را سیر کنی، هار میشود و دشمنِ جانت میگردد. (اشاره به اطرافیان خائن شیرویه که نباید زیاد به آنها قدرت و ثروت داد).
و اما درباره انتقاد دیگرت از وضعیت ارتش، که پرسیدی چرا سپاهیان را در مناطق مختلف و سرِ راهها مستقر کردم.
اینکه تو این کار را نمیپسندی از روی نادانی توست؛ چرا که راه سود را از ضرر تشخیص نمیدهی.
پاسخ این است: با رنج و زحمت من بود که چنین گنجِ نامدار و کشوری قدرتمند فراهم آمد.
من شهرها را از دست بیگانگان پس گرفتم و تمام دشمنان را در هم شکستم.
این کارها برای آن بود که بتوانیم با آرامش بر تختِ قدرت بنشینیم، بدون اینکه رنج، سختی و جنگی ما را تهدید کند.
من لشکریان را در مرزها مستقر کردم؛ و در نتیجهی این امنیت، زمینها و مرزهایی که پیش از این ناامن و بیارزش بودند، اکنون آباد و ارزشمند شدهاند.
اگر تو سپاهیان را از مرزهای مختلف فراخوانی (و مرزها را خالی کنی)، دشمنان و بدخواهان راه نفوذ را باز میبینند.
چرا که ایران مانند باغی سرسبز و بهاری است که گلهای کامروایی و خوشبختی همیشه در آن شکفتهاند.
باغی پر از گل نرگس، انار، سیب و بِه؛ اگر این باغ از باغبان و نگهبان خالی شود...
(دشمنان وارد میشوند و) گلها و گیاهانِ خوشبو را یکییکی از ریشه درمیآورند و تمام شاخههای درختان انار و به را میشکنند.
لشکر و تجهیزاتِ نظامی، در حکمِ دیوارهای این باغ هستند؛ و نیزههای سربازان، مانند خارهایی است که روی پرچینِ باغ کشیدهاند (تا کسی وارد نشود).
اگر از روی نادانی دیوار این باغ را خراب کنی، دیگر چه فرقی بین باغ (ایران) با بیابان، دشت و دریا خواهد بود؟ (ویران و بیحفاظ میشود).
مراقب باش که این دیوار (سپاه مرزی) را خراب نکنی؛ و با این کار، دل و پشتوانه مردم ایران را در هم نشکنی.
زیرا پس از فروریختن این دیوار، چیزی جز غارت، هجوم، فریادِ سوارانِ دشمن و انتقامجویی در کار نخواهد بود.
با افکار و تصمیماتِ اشتباه خود، زنان و کودکان و خاک ایرانیان را در معرض خطر قرار نده.
اگر یک سال با این شیوه پادشاهی کنی، انسانهای دانا تو را بیعقل و نادان خواهند خواند.
من اینطور شنیدهام که در دوران پادشاهیات، مقام و ثروتها را به افراد نالایق و ناشایست میبخشی.
آگاه باش که «انوشیروان» (پسر قباد) در نامههای پندآموز خود این نصیحت را به یادگار گذاشته است:
که هر کس سلاح (و قدرت) خود را به دست دشمنش بدهد، در واقع با دست خودش اسباب مرگِ خویش را فراهم کرده است.
زیرا زمانی که به آن سلاح نیاز پیدا کند و بخواهد آن را پس بگیرد، دشمنِ بدخواه با همان سلاح به جنگ او میآید.
و اما پیام دیگری که از قول «قیصر روم» دادی و مرا انسانی دورو و خودخواه نامیدی:
این حرفها زاییدهی فکر و ذهن تو نیست، بلکه سخنانی است که آموزگاران و تحریککنندگانِ تو به تو القا کردهاند.
اینکه گفتی قیصر به ما وفادار بود و ما در حق او ستم کردیم؛ تو اصلاً چه میفهمی که وفا چیست و جفا کدام است!
ای بدطینت و کمعقل! در پاسخ به این اتهام، سخنی جز این نمیگویم (چون همین پاسخ برای تو کافی و سزاوار است):
تو خودت ادعایی را مطرح میکنی و خودت هم تنها شاهدِ ادعای خودت هستی! هیچ انسان خردمندی چنین چیزی را درست و پذیرفته نمیداند.
قیصر روم برای اینکه چهرهی خود (و کشورش) را از گرد و غبار بلا و ناامنی بشوید و پاک نگه دارد، به دنبال دامادِ قدرتمندی همچون خسروپرویز گشت.
زیرا هر کسی که نخواهد جهان را به دست بدی و تباهی بسپارد، نشان میدهد که در سرش عقل و خردِ بیداری دارد.
قیصر روم میدانست که بهرام چوبین برای جنگ کمر بسته و لشکریان ایران نیز با او متحد شدهاند.
(قیصر میدانست که) تنها با سپاه روم نمیتوان بهرام را شکست داد، همانطور که شنهای روان نمیتوانند با کوهِ استوار مقابله کنند.
در آن نبرد، خداوند یاور من بود و (به پشتوانهی او) تمام سپاهیان جهان در چشم من ناچیز بودند.
ایرانیان واقعیتِ آن اتفاقات را میدانند و دیدهاند؛ تو هم باید حقیقت را از آنها بشنوی (نه از بدخواهان).
من نیز هر کاری که لازم و شایسته بود در روز نبرد در حقِ «نیاطوس» (فرمانده سپاه روم)...
...از روی نیکی و جوانمردی انجام دادهام؛ و برای جبران زحمات و پاداش دادن به او روزشماری کردهام.
«زادفرخ» (که در آنجا حضور داشته) دقیقاً همین حرفها را به تو خواهد گفت؛ پس دنیا را با نگاه ناپخته و جوانِ خود قضاوت نکن.
«گشسپ» که خزانهدار ما بود و همچنین آن موبدِ پاکنهاد و مشاورِ ما، شاهد هستند...
...که من صد هزار کیسه طلا از خزانه به عنوان هدیه و یادگار به رومیان بخشیدم.
به «نیاطوس» هزار قطعه یاقوت سرخِ گرانبها که مناسب ساخت گوشواره بود، هدیه دادم؛
که وقتی آنها را در خزانه وزن کردم، وزنِ هر کدام از آن جواهرات هزار مثقال بود.
همچنین صد مرواریدِ درخشان و دستچینشده به او دادم که هیچ گوهرشناس دانایی نمیتوانست کوچکترین عیبی در آنها پیدا کند؛
مرواریدهایی که جواهرشناسانِ ماهر، برای هر جعبهی آن پنجاه هزار درهم پول میدادند.
صد اسب اصیل و گرانبها که پنجاهتای آنها زین شده بود و همگی از بهترین اسبهای اصطبل سلطنتی ما انتخاب شده بودند.
اسبهای خاصِ دیگری هم با پوششهای حریر و زربافت بخشیدم که در سرعت، با بادِ دشت همرقابت بودند.
من تمام این هدایای گرانبها را برای قیصر روم فرستادم و در کنارِ این ثروت، او را بسیار ستایش کردم.
و اما دربارهی «صلیب مسیح» که سخن گفتی؛ آن صرفاً یک تکه چوبِ کهنه است که در خزانهی من افتاده است.
آن تکه چوب هیچ سود یا زیانی برای من ندارد و تو فقط تعریف آن را از مسیحیان (ترسایان) شنیدهای.
من در شگفتم که مرد سرافراز و بزرگی همچون قیصر روم...
که دورتادورش را خردمندان، فیلسوفان و موبدان پر کردهاند...
...چرا آن کُشته (عیسی مسیح) را خدا میخواند و این چوبِ خشک و پوسیده را میپرستد؟!
اگر این صلیبِ بیمصرف واقعاً نماد خداوند بود و یا اثری از ذات پروردگار (اورمزد) در آن وجود داشت...
ناگهان خودبهخود از خزانهی من پر میکشید و میرفت؛ همانگونه که خودِ مسیح هم از دنیا رفت و دیگر در این جهان نیست!
و دیگر آن که گفتی: «اکنون توبه کن و به راه خدا بازگرد»...
پاسخ من این است: که امیدوارم زبان، قلب، دست و پای قباد ریز ریز شود!
تاج پادشاهی را خداوند بر سر من نهاد؛ من هم آن را پذیرفتم و از داشتنِ آن خشنود بودم.
و اکنون که خداوند دوباره آن را از من خواست، به خودش پس دادم. (با این حال) نمیدانم با چه رویی زبان در دهانت میچرخد و به من میگویی توبه کن!
من (اگر گناهی کرده باشم) با خداوند راز و نیاز میکنم، نه با کودکی که ذرهای تفاوت میان نیک و بد را نمیفهمد.
من به تمام اراده و خواستههای خداوند راضی هستم، گرچه در این راه روزگارِ تلخ و سختیهای فراوانی هم کشیدهام.
من سی و هشت سال پادشاهی کردم و در این مدت، هیچیک از پادشاهانِ جهان همتراز و همتای من نبودند.
آن خداوندی که این جهان و پادشاهی را (روزی به من داد و اکنون) به دیگری میبخشد، هیچ منّتی بر گردن من ندارد (هرچه خواست داد و هرچه خواست گرفت).
من بر دورانِ پادشاهیِ خودم آفرین میگویم و دعا میکنم که این زمین همواره به دست انسانهای خردمند و دانا آباد بماند.
وقتی خداوند یاور و فریادرسِ من است، نفرین و بدخواهیِ هیچکس نمیتواند به من گزندی برساند.
به آن کودکِ بدطینت و نادان (شیرویه) بگو که با این کارهایت، آبرو و شأنِ ما را تیره و تار کردی.
پس برای همیشه با تو خداحافظی میکنم؛ از این پس، سر و کارِ ما فقط با انسانهای خردمند خواهد بود.
و شما ای فرستادگانِ گرامی، که انسانهایی سخنور، ارزشمند و آزاده هستید...
...با هر دوی شما نیز خداحافظی میکنم؛ بروید و چیزی جز آنچه از من شنیدید نگویید (در پیام من دخل و تصرف نکنید).
و در پایان، بر تمام این جهان آفرین میفرستم و درود میگویم، چرا که من این دنیا را چیزی جز یک گذرگاهِ موقت ندیدم.
هر کسی که از مادر زاده شده است، سرانجام میمیرد؛ از کیخسرو گرفته تا کیقباد (هیچ پادشاهی جاودانه نیست).
مانند پادشاهانی چون هوشنگ، طهمورث و جمشید، که جایگاه بیم و امیدِ جهان بودند (جان و مال مردم در دستشان بود).
کسانی که حتی دیوها، درندگان و حیوانات مطیع فرمانشان بودند، وقتی پیمانهی عمرشان پر شد، رفتند و مردند.
فریدونِ خجسته و مبارک، که تمام بدیهای آشکار و پنهان را از جهان پاک کرد...
...و دست ضحاکِ تازیِ ستمگر را بست، با وجود آن همه دلاوری، باز هم نتوانست از چنگِ مرگ (زمانه) فرار کند.
مانند آرش کمانگیر که تیر را فرسنگها دورتر پرتاب کرد، و مانند قارنِ دلاور و پیروزمند که شکارچیِ شیر بود.
کیقباد که از کوه البرز آمد و با شجاعت و همراهیِ یارانش پادشاه جهان شد.
کسی که کاخهایی از شیشه و بلور ساخت و با آن بناها، در سراسر جهان شگفتی و افسانه به پا کرد.
تمام دیوارهها و بدنهی آن قصر از مرواریدِ درخشان و درهای آن از یاقوتِ تابان بود.
و سیاوش، آن نامدارِ زیبارو و نیکسرشت، که در اوج جوانی در اسارت کشته شد.
کسی که با رنج و زحمتِ فراوان، شهر افسانهای «گنگدژ» را بنا کرد، اما از آن همه رنج، هیچ بهره و ثمرهای ندید.
کجا هستند رستمِ زال و اسفندیار، که از آنها تنها داستانها و سخنانی به یادگار مانده است؟
چو گودرز و هفتاد پسرِ برگزیدهاش که همگی سوارکارانِ میدانِ نبرد و شیرانِ انتقامجو بودند.
چو گشتاسپشاه که دینِ بهی (آیین زرتشت) را پذیرفت و شکوه و فرّ پادشاهی با او تازه شد.
چو جاماسپ که در علمِ ستارهشناسی و محاسبهی آسمانها، از خورشیدِ گردان هم درخشانتر (و داناتر) بود.
تمام آن بزرگان، دانشمندان، سوارانِ جنگجو و مردانِ دلاور از این دنیا رفتند.
کسانی که در هنر و مهارت، یکی از دیگری بهتر بود و در سن و سال، یکی از دیگری بزرگتر.
آنها این جهانِ پهناور را خالی کردند (و رفتند)؛ و میدانها، ایوانها و کاخها را جا گذاشتند.
در میان پادشاهان، کسی همتراز و همتای من نبود؛ هرچند که سالهای عمرم چندان زیاد و طولانی نبود.
من این جهان را با تمام خوبیها و بدیهایش ترک میکنم (میسپارم)، اما نه به خاطر ترس از اینکه روزی آسیبی به من برسد (بلکه چون مرگ سرنوشتِ محتوم است).
راههای دشوارِ بسیاری را پشت سر گذاشتیم و دشمنانِ فراوانی را از سرِ راه برداشتیم.
تمام سرزمینها پر از گنجینههای من است، و در هر جا که آب و خاکی هست، نشان از رنج و تلاشِ من دارد.
وقتی دنیایِ منی (با این عظمت) اینگونه به پایان میرسد، قطعا امیدِ بزرگانِ دیگر هم تیره و تار خواهد شد (میفهمند که به دنیا اعتباری نیست).
(مطمئنم که) این تاجوتخت برای فرزندم (شیرویه) هم باقی نخواهد ماند؛ او نیز به زودی از قدرت سقوط میکند و بخت و اقبالش به پایان میرسد.
فرشتهی مرگ برای گرفتن جانم خواهد آمد، و من (با آرامش) به او خواهم گفت: «جانم را راحت و آسان بگیر.»
وقتی زمانِ عبور از پلِ چینوَد (پل صراط در آیین زرتشت) فرا برسد، (به واسطهی اعمالم) زیرِ پایم سراسر گُلباران خواهد بود.
ما با توبه (بازگشت به سوی خدا)، دلِ راستینِ خود را روشن میکنیم و آزار نرساندن به دیگران را مانند زرهی (برای محافظت از روحمان در آخرت) قرار میدهیم.
سخنِ انسانهای فرزانه، جهاندیده و دانایانِ پاکسرشت کاملاً درست است...
...که وقتی بخت و اقبالِ بیدارِ انسان رو به افول و سراشیبی میرود، باید منتظرِ هرگونه ترس و خطری بود.
وقتی روزگارِ خوشبختی و قدرتِ کسی به پایان میرسد، اگر تلاش کند دوباره آن را برگرداند، نشان از بیخردی اوست (چون تقدیر قابل برگشت نیست).
پیام من به تمام جهانیان، چه به انسانهای کوچک و چه به بزرگان، همین است.
(خطاب به فرستادگان): شما هم به سلامت و شاد باشید و از من به بدی یاد نکنید.
وقتی «اشتاد» و «خُرّادِ بُرزینِ» دلاور (دو فرستادهی شیرویه)، این پیامها را از آن پادشاهِ پیشرو شنیدند...
دلِ هر دو مردِ دانا (از شدت غم و منطقِ کوبندهی خسرو) گویی با تیر سوراخ شد؛ و در آن لحظه با دو دست بر سرِ خود کوبیدند.
از سخنانِ خود (و پیامی که از طرف شیرویه آورده بودند) پشیمان شدند و با دست بر صورتِ خود سیلی زدند.
تمام لباسهایشان را پاره کردند و سرِ هر دو مردِ دانا پر از خاک (به نشانه عزا و شرمساری) شد.
با گریه و زاری از پیش او بیرون رفتند، در حالی که جانشان پر از درد و سرشان پر از اندوه بود.
این دو مرد با چهرهای درهمکشیده و دلی پردرد به نزد شیرویه رفتند.
و پیامِ پادشاه (خسرو پرویز) را مو به مو به شیرویهی بیعقل و نالایق رساندند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههای دیگر
تا به حال ۱۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.