گنجور

 
عطار

بیچاره دلم که نرگس مستش

صد توبه به یک کرشمه بشکستش

از شوق رخش چو مست شد چشمش

از من چه عجب اگر شوم مستش

دست‌آویزی شگرف می‌بینم

هفتاد و دو فرقه را خم شستش

خورشید که دست برد در خوبی

نتواند ریخت آب بر دستش

چون ماه که رخش حسن می‌تازد

صد غاشیه‌کش به دلبری هستش

صد جان باید به هر دمم تا من

بر فرق کنم نثار پیوستش

جانا دل من که مرغ دام توست

از دام تو دست کی دهد جستش

عقلی که گره‌گشای خلق آمد

سودای رخ تو رخت بربستش

عطار به تحفه گر فرستد جان

فریاد همی کند که مفرستش

 
 
 
مشکلات اینترنت
غزل شمارهٔ ۴۲۴ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
عطار

دستم نرسد به زلف چون شستش

در پای از آن فتادم از دستش

گر مرغ هوای او شوم شاید

صد دام معنبر است در شستش

از لب ندهد میی و می‌داند

[...]

سیف فرغانی

جرعه یی می نخورده از دستش

بیخودم کرد نرگس مستش

هرکه از جام عشق او می خورد

توبه گر سنگ بود بشکستش

بکسی مبتلا شدم که نرست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه