خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۶
قم بکرة و خذها با کورة الحیاتِ
فالدیک قد ینادی هات السُّلاف هاتِ
در جام زیبقی کن گوگرد سرخ ذاتی
آن کیمیای جانها وان گوهر نباتی
راحا کعین دیک اصفی من الفراتِ
[...]
خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۷
از روی تو فروزد شمع سرای عیسی
وز عارض تو خیزد نور شب تجلی
ای صید دام حسنت شیران روز میدان
وی مست جام عشقت مردان راه معنی
آتش پرست رویت جان هزار زردشت
[...]
خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۸
چو عمر رفته تو کس را به هیچ کار نیایی
چو عمر نامده هم اعتماد را نبشایی
عزیز بودی چون عمر و همچو عمر برفتی
چو عمر رفته ز دستم نداند آنکه کی آیی
مرا چو عمر جوانی فریب و دادی رفتی
[...]
خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۹
دیوانه شوم چون تو پریوار نمایی
در سلسلهٔ زلفِ پری، مار نمایی
خورشیدی آنگه به شب آیی، عجب این است
شب، روز نماید، چو تو دیدار نمایی
گرچه به شب آیینه نشاید نگریدن
[...]
خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۰
لالهرخا! سمنبرا! سروِ روان کیستی؟
سنگدلا! ستمگرا! آفتِ جانِ کیستی؟
تیرقدی، کمانکِشی، زُهرهرُخی و مهوشی
جانْت فدا که بس خوشی، جان و جهانِ کیستی؟
از گُل سرخ رستهای، نرگس دسته بستهای
[...]
خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۱
باز از نوای دلبری، سازی دگرگون میزنی
دیر است تا در پردهای، از پرده بیرون میزنی
تا مهره وامالیدهای، کژ باختن بگزیدهای
نقشی که در کف دیدهای، نه کم نه افزون میزنی
آه از دلِ پُرخونِ من، زین دردِ روزافزونِ من
[...]
خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۸۰ - در تغزل و شکایت
دلسوز ما که آتش گویاست قند او
آتش که دید دانهٔ دلها سپند او
هر آفتاب زردم عیدی بود تمام
چون بینمش که نیم هلال است قند او
بر چون پرند، لیک دلش گوشهٔ پلاس
[...]
سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱
ای تخت را خجسته تر از تاج گاه را
وی ملک را فریضه تر از نور ماه را
ای نقش بند دولت بند قبای تو
فر همای داد به سربر کلاه را
روزی که بر نشینی تاج سفیده دم
[...]
سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲
هوای وصل جانانم گرفتست
غم دلبر دل و جانم گرفتست
دل و دلبر نمی بینم چه دانی
که چون سودای ایشانم گرفتست
چگونه در کشم دامن ز عشقش
[...]
سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳
صنما بسته آنم که در این منزل تست
خبری یابم زان زلف شکسته به درست
درد و غمهای تو و عهد وفایت بر ماست
هم به جان تو که هوش و دل و جانم بر تست
دل من نیست شد و سوز تو از سینه نرفت
[...]
سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴
یارب در آن کلاله چرا عقل گمره است
کان صد هزار حلقه شب رنگ بر مه است
هم در کنار سایه شمشاد اوست باغ
هم بر کران چشمه خورشید او چه است
نقش بهشت چیست از آن باغ یک گل است
[...]
سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵
روزم ز هجر تو بصفت چون شب آمده است
وینک چو شمع جانم از آن بر لب آمده است
شد نور مه ز چاه زنخدان تو پدید
این چه نگر که رشک چه نخشب آمده است
روی تو مرکب شب زلف است و خوشتر آنک
[...]
سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶
ای که گل جامه ز رنگ رخ تو چاک زده است
جان به بوی تو نواهای طربناک زده است
نرگس از جزع تو مخمور چرا گشت که گل
جام یاقوت من از لعل تو در خاک زده است
ای برانگیخته از آینه دریا گرد
[...]
سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷
دل و جانم بره جانان است
گر بدو باز رسم جان آن است
پای در دامن صبر آرم از آنک
دست دست ستم هجران است
آن چه من می کشم از فرقت او
[...]
سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸
هین در دهید باده که هنگام بی غمی است
زان باده که مشرق خورشید خرمی است
تا روی چون دو پیکر در روی او کشم
زیرا که مان چو پروین وقت فراهمی است
آن پسته شکر گر او را چه کوچکی است
[...]
سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹
قمری اندر بهار یار من است
مونس نالهای زار من است
فاخته طوق عشق برگردن
در غم دوست غمگسار من است
بلبل از شاخ گل گشاده زبان
[...]
سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰
ای سرور کرده پادشاهت
اوج فلکست پایگاهت
تا بخت به پیش تو میان بست
سوی رفعت گشاد راهت
برحق باشد که سعد افلاک
[...]
سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱
ما را به همه عمر سلامی نکند دوست
تمکین درودی و پیامی نکند دوست
آید بر ما گه گه از روی ترحم
بنشیند و بسیار مقامی نکند دوست
صد عشوه و صد نادره و بذله بگویم
[...]
سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲
چه کنم قصه کز آن مایه غم بر تن چیست
با که گویم که از آن سرو روان با من چیست
جهد آتش ز دل آهن و حیران من از آنک
حال بی آتش دل آن دل چون آهن چیست
دوست مارا غم عشق آمد و دشمن دل سوخت
[...]
سید حسن غزنوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳ - به التماس دوستی گفته
کیست از دوران خونبارش دل صد پاره نیست
همچو آبی گرد نا اهلیش بر رخساره نیست
هیچ عاشق دیده خوش در وجود
کز رقیب دیدها سوی عدم آواره نیست
ای رفیقان عالم ترکیب اضداد است از آنک
[...]
