گنجور

 
۱

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱۱ - در پژوهش این کتاب

 

مرا چون هاتف دل دید دم ساز

بر آورد از رواق همت آواز

که بشتاب ای نظامی زود دیرست

فلک بد عهد و عالم زود سیر است

بهاری نو برآر از چشمه نوش

سخن را دست بافی تازه در پوش

در این منزل به همت ساز بردار

درین پرده به وقت آواز بردار

کمین سازند اگر بی وقت رانی

سر اندازند اگر بی وقت خوانی

زبان بگشای چون گل روزکی چند

کز این کردند سوسن را زبان بند

سخن پولاد کن چون سکه زر

بدین سکه درم را سکه می بر ...

... سخن کان از سر اندیشه ناید

نوشتن را و گفتن را نشاید

سخن را سهل باشد نظم دادن ...

... یکی را صد مکن صد را یکی کن

چو آب از اعتدال افزون نهد گام

ز سیرابی به غرق آرد سرانجام

چو خون در تن عادت بیش گردد

سزای گوش مال نیش گردد

سخن کم گوی تا بر کار گیرند

که در بسیار بد بسیار گیرند

تو را بسیار گفتن گر سلیم است

مگو بسیار دشنامی عظیم است

سخن جان است و جان داروی جان است

مگر چون جان عزیز از بهر آن است

تو مردم بین که چون بی رای و هوشند

که جانی را به نانی می فروشند

سخن گوهر شد و گوینده غواص

به سختی در کف آید گوهر خاص

ز گوهر سفتن استادان هراسند

که قیمت مندی گوهر شناسند

نبینی وقت سفتن مرد حکاک

به شاگردان دهد در خطرناک

اگر هشیار اگر مخمور باشی

چنان زی کز تعرض دور باشی

هزارت مشرف بی جامگی هست

به صد افغان کشیده سوی تو دست

به غفلت بر میآور یک نفس را

مدان غافل ز کار خویش کس را

نصیحت های هاتف چون شنیدم

چو هاتف روی در خلوت کشیدم

در آن خلوت که دل دریاست آن جا

همه سرچشمه ها آن جاست آن جا ...

... بهشتی کردم آتش خانه ای را

چو شد نقاش این بت خانه دستم

جز آرایش بر او نقشی نبستم

اگر چه در سخن کآب حیات است

بود جایز هر آن چه از ممکنات است

چو بتوان راستی را درج کردن

دروغی را چه باید خرج کردن

ز کژ گویی سخن را قدر کم گشت

کسی کاو راست گو شد محتشم گشت

چو صبح صادق آمد راست گفتار

جهان در زر گرفتش محتشم وار

چو سرو از راستی بر زد علم را

ندید اندر خزان تاراج غم را

مرا چون مخزن الاسرار گنجی

چه باید در هوس پیمود رنجی

ولیکن در جهان امروز کس نیست

که او را در هوس نامه هوس نیست

هوس پختم به شیرین دست کاری

هوس ناکان غم را غم گساری

چنان نقش هوس بستم بر او پاک

که عقل از خواندنش گردد هوس ناک

نه در شاخی زدم چون دیگران دست

که بر وی جز رطب چیزی توان بست

حدیث خسرو و شیرین نهان نیست

وزان شیرین تر الحق داستان نیست

اگر چه داستانی دل پسند است

عروسی در وقایه شهربند است

بیاضش در گزارش نیست معروف

که در بردع سوادش بود موقوف

ز تاریخ کهن سالان آن بوم

مرا این گنج نامه گشت معلوم

کهن سالان این کشور که هستند

مرا بر شقه این شغل بستند

نیارد در قبولش عقل سستی

که پیش عاقلان دارد درستی ...

... اثرهایی کز ایشان یادگار است

اساس بیستون و شکل شبدیز

همیدون در مداین کاخ پرویز

هوس کاری آن فرهاد مسکین

نشان جوی شیر و قصر شیرین

همان شهر و دو آب خوش گوارش

بنای خسرو و جای شکارش

حدیث باربد با ساز دهرود

همان آرام گاه شه به شهرود

حکیمی کاین حکایت شرح کرده است

حدیث عشق از ایشان طرح کرده است

چو در شصت اوفتادش زندگانی

خدنگ افتادش از شست جوانی

به عشقی در که شست آمد پسندش

سخن گفتن نیامد سودمندش

نگفتم هر چه دانا گفت از آغاز

که فرخ نیست گفتن گفته را باز

در آن جز وی که ماند از عشق بازی

سخن راندم نیت بر مرد غازی

نظامی
 
۲

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱۷ - به خواب دیدن خسرو نیای خویش انوشیروان را

 

چو آمد زلف شب در عطر سایی

به تاریکی فرو شد روشنایی

برون آمد ز پرده سحرسازی

شش اندازی به جای شیشه بازی

به طاعت خانه شد خسرو کمربست

نیایش کرد یزدان را و بنشست

به برخورداری آمد خواب نوشین

که بر ناخورده بود از خواب دوشین

نیای خویشتن را دید در خواب

که گفت ای تازه خورشید جهان تاب

اگر شد چار مولای عزیزت

بشارت می دهم بر چار چیزت

یکی چون ترشی آن غوره خوردی

چو غوره زان ترشرویی نکردی

دلارامی تو را در بر نشیند

کزو شیرین تری دوران نبیند

دوم چون مرکبت را پی بریدند

وزان بر خاطرت گردی ندیدند

به شبرنگی رسی شبدیز نامش

که صرصر درنیابد گرد گامش

سیم چون شه به دهقان داد تختت

وزان تندی نشد شوریده بختت

به دست آری چنان شاهانه تختی

که باشد راست چون زرین درختی

چهارم چون صبوری کردی آغاز

در آن پرده که مطرب گشت بی ساز

نوا سازی دهندت باربد نام

که بر یادش گوارد زهر در جام

به جای سنگ خواهی یافتن زر

به جای چار مهره چار گوهر

ملک زاده چو گشت از خواب بیدار

پرستش کرد یزدان را دگر بار

زبان را روز و شب خاموش می داشت

نمودار نیا را گوش می داشت

همه شب با خردمندان نخفتی

حکایت باز پرسیدی و گفتی

نظامی
 
۳

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۱۸ - حکایت کردن شاپور از شیرین و شبدیز

 

ندیمی خاص بودش نام شاپور

جهان گشته ز مغرب تا لهاور

ز نقاشی به مانی مژده داده

به رسامی در اقلیدس گشاده

قلم زن چابکی صورت گری چست

که بی کلک از خیالش نقش می رست

چنان در لطف بودش آب دستی

که بر آب از لطافت نقش بستی

زمین بوسید پیش تخت پرویز

فرو گفت این سخن های دل آویز

که گر فرمان دهد شاه جهانم

بگویم صد یک از چیزی که دانم

اشارت کرد خسرو کای جوان مرد

بگو گرم و مکن هنگامه را سرد

زبان بگشاد شاپور سخن گوی

سخن را بهره داد از رنگ و از بوی

که تا گیتی است گیتی بنده بادت

زمانه سال و مه فرخنده بادت

جمالت را جوانی هم نفس باد

همیشه بر مرادت دست رس باد

غمین باد آن که او شادت نخواهد

خراب آن کس که آبادت نخواهد

بسی گشتم درین خرگاه شش طاق

شگفتی ها بسی دیدم در آفاق

از آن سوی کهستان منزلی چند

که باشد فرضه دریای دربند

زنی فرمانده ست از نسل شاهان

شده جوش سپاهش تا سپاهان

همه اقلیم اران تا به ارمن ...

... ندارد هیچ مرزی بی خراجی

همه دارد مگر تختی و تاجی

هزارش قلعه بر کوه بلند است

خزینه ش را خدا داند که چند است

ز جنس چارپا چندان که خواهی

به افزونی فزون از مرغ و ماهی

ندارد شوی و دارد کامرانی

به شادی می گذارد زندگانی

ز مردان بیش تر دارد سترگی

مهین بانوش خوانند از بزرگی

شمیرا نام دارد آن جهان گیر

شمیرا را مهین بانوست تفسیر

نشست خویش را در هر هوایی

به هر فصلی مهیا کرده جایی

به فصل گل به موقان است جایش

که تا سرسبز باشد خاک پایش

به تابستان شود بر کوه ارمن

خرامد گل به گل خرمن به خرمن

به هنگام خزان آید به ابخاز

کند در جستن نخجیر پرواز

زمستانش به بردع میل چیر است

که بردع را هوای گرم سیر است

چهارش فصل ازین سان در شمار است

به هر فصلی هواییش اختیار است

نفس یک یک به شادی می شمارد

جهان خوش خوش به بازی می گذارد

درین زندان سرای پیچ بر پیچ ...

... به زیر مقنعه صاحب کلاهی

شب افروزی چو مهتاب جوانی

سیه چشمی چو آب زندگانی

کشیده قامتی چون نخل سیمین

دو زنگی بر سر نخلش رطب چین

ز بس کاورد یاد آن نوش لب را

دهان پر آب شکر شد رطب را

به مروارید دندان های چون نور

صدف را آب دندان داده از دور

دو شکر چون عقیق آب داده

دو گیسو چون کمند تاب داده

خم گیسوش تاب از دل کشیده

به گیسو سبزه را بر گل کشیده

شده گرم از نسیم مشک بیزش

دماغ نرگس بیمارخیزش

فسونگر کرده بر خود چشم خود را

زبان بسته به افسون چشم بد را

به سحری کآتش دل ها کند تیز

لبش را صد زبان هر صد شکرریز

نمک دارد لبش در خنده پیوست

نمک شیرین نباشد وآن او هست

تو گویی بینی اش تیغی ست از سیم

که کرد آن تیغ سیبی را به دو نیم

ز ماهش صد قصب را رخنه یابی

چو ماهش رخنه ای بر رخ نیابی

به شمعش بر بسی پروانه بینی

ز نازش سوی کس پروا نبینی

صبا از زلف و رویش حله پوش است

گهی قاقم گهی قندز فروش است

موکل کرده بر هر غمزه غنجی

زنخ چون سیب و غبغب چون ترنجی

رخش تقویم انجم را زده راه

فشانده دست بر خورشید و بر ماه

دو پستان چون دو سیمین نار نوخیز

بر آن پستان گل بستان درم ریز

ز لعلش بوسه را پاسخ نخیزد

که لعل ار وا گشاید در بریزد

نهاده گردن آهو گردنش را

به آب چشم شسته دامنش را

به چشم آهوان آن چشمه ی نوش

دهد شیرافکنان را خواب خرگوش

هزار آغوش را پر کرده از خار

یک آغوش از گلش ناچیده دیار

شبی صد کس فزون بیند به خوابش

نبیند کس شبی چون آفتابش

گر اندازه ز چشم خویش گیرد

بر آهویی صد آهو بیش گیرد

ز رشک نرگس مستش خروشان

به بازار ارم ریحان فروشان

به عید آرای ابروی هلالی

ندیدش کس که جان نسپرد حالی

به حیرت مانده مجنون در خیالش

به قایم رانده لیلی با جمالش

به فرمانی که خواهد خلق را کشت

به دستش ده قلم یعنی ده انگشت

مه از خوبیش خود را خال خوانده

شب از خالش کتاب فال خوانده

ز گوش و گردنش لؤلؤ خروشان

که رحمت بر چنان لؤلؤ فروشان

حدیثی و هزار آشوب دلبند

لبی و صد هزاران بوسه چون قند

سر زلفی ز ناز و دلبری پر

لب و دندانی از یاقوت و از در

از آن یاقوت و آن در شکرخند

مفرح ساخته سوداییی چند

خرد سرگشته بر روی چو ماهش

دل و جان فتنه بر زلف سیاهش

هنر فتنه شده بر جان پاکش

نبشته عهده عنبر به خاکش

رخش نسرین و بویش نیز نسرین

لبش شیرین و نامش نیز شیرین

شکرلفظان لبش را نوش خوانند

ولیعهد مهین بانوش دانند

پری رویان کزان کشور امیرند

همه در خدمتش فرمان پذیرند

ز مهترزادگان ماه پیکر

بود در خدمتش هفتاد دختر

به خوبی هر یکی آرام جانی

به زیبایی دلاویز جهانی

همه آراسته با رود و جامند

چو مه منزل به منزل می خرامند

گهی بر خرمن مه مشک پوشند

گهی در خرمن گل باده نوشند

ز برقع نیستشان بر روی بندی

که نارد چشم زخم آنجا گزندی

به خوبی در جهان یاری ندارند

به گیتی جز طرب کاری ندارند

چو باشد وقت زور آن زورمندان

کنند از شیر چنگ از پیل دندان

به حمله جان عالم را بسوزند

به ناوک چشم کوکب را بدوزند

اگر حور بهشتی هست مشهور

بهشت است آن طرف وان لعتبان حور

مهین بانو که آن اقلیم دارد

بسی زینگونه زر و سیم دارد

بر آخر بسته دارد ره نوردی

کز او در تک نیابد باد گردی

سبق برده ز وهم فیلسوفان

چو مرغابی نترسد زآب طوفان

به یک صفرا که بر خورشید رانده

فلک را هفت میدان باز مانده

به گاه کوه کندن آهنین سم

گه دریا بریدن خیزران دم

زمانه گردش و اندیشه رفتار

چو شب کارآگه و چون صبح بیدار

نهاده نام آن شبرنگ شبدیز

بر او عاشق تر از مرغ شب آویز

یکی زنجیر زر پیوسته دارد

بدان زنجیر پایش بسته دارد

نه شیرین تر ز شیرین خلق دیدم

نه چون شبدیز شبرنگی شنیدم

چو بر گفت این سخن شاپور هشیار

فراغت خفته گشت و عشق بیدار

یکایک مهر بر شیرین نهادند

بدان شیرین زبان اقرار دادند

که استادی که در چین نقش بندد

پسندیده بود هرچ او پسندد

چنان آشفته شد خسرو بدان گفت

کزان سودا نیاسود و نمی خفت

همه روز این حکایت باز می جست

جز این تخم از دماغش برنمی رست

در این اندیشه روزی چند می بود

به خشک افسانه ای خرسند می بود

چو کار از دست شد دستی بر آورد

صبوری را به سرپایی در آورد

به خلوت داستان خواننده را خواند

بسی زین داستان با وی سخن راند

بدو گفت ای به کارآمد وفادار

به کار آیم کنون کز دست شد کار

چو بنیادی بدین خوبی نهادی

تمامش کن که مردی اوستادی

مگو شکر حکایت مختصر کن

چو گفتی سوی خوزستان گذر کن

ترا باید شدن چون بت پرستان

به دست آوردن آن بت را به دستان

نظر کردن که در دل داد دارد

سر پیوند مردم زاد دارد

اگر چون موم نقشی می پذیرد

بر او زن مهر ما تا نقش گیرد

ور آهن دل بود منشین و بر گرد

خبر ده تا نکوبم آهن سرد

نظامی
 
۴

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۲۰ - نمودن شاپور صورت خسرو را بار اول

 

چو مشگین جعد شب را شانه کردند

چراغ روز را پروانه کردند

به زیر تخته نرد آبنوسی

نهان شد کعبتین سندروسی

بر آمد مشتری منشور بر دست

که شاه از بند و شاپور از بلا رست

در آن دیر کهن فرزانه شاپور

فرو آسود کز ره بود رنجور

درستی خواست از پیران آن دیر

که بودند آگه از چرخ کهن سیر

که فردا جای آن خوبان کدام است

کدامین آب و سبزیشان مقام است

خبر دادنش آن فرزانه پیران

ز نزهت گاه آن اقلیم گیران

که در پایان این کوه گران سنگ

چمن گاهی است گردش بیشه ای تنگ

سحرگه آن سهی سروان سرمست

بدان مشگین چمن خواهند پیوست

چو شد دوران سنجابی و شق دوز

سمور شب نهفت از قاقم روز

سر از البرز بر زد جرم خورشید

جهان را تازه کرد آیین جمشید

پگه تر زان بتان عشرت انگیز

میان در بست شاپور سحرخیز

بر آن سبزه شبیخون کرد پیشی

که با آن سرخ گل ها داشت خویشی

خجسته کاغذی بگرفت در دست

به عینه صورت خسرو در او بست

بر آن صورت چو صنعت کرد لختی

بدوسانید بر ساق درختی

وز آن جا چون پری شد ناپدیدار

رسیدند آن پریرویان پریوار

به سرسبزی بر آن سبزه نشستند

گهی شمشاد و گه گل دسته بستند

گه از گل ها گلاب انگیختندی

گه از خنده طبرزد ریختندی

عروسانی زناشویی ندیده

به کابین از جهان خود را خریده

نشسته هر یکی چون دوست با دوست

نمی گنجید کس چون غنچه در پوست

می آوردند و در می دل نشاندند

گل آوردند و بر گل می فشاندند

نهاده باده بر کف ماه و انجم

جهان خالی ز دیو و دیو مردم

همه تن شهوت آن پاکیزگان را

چنان کایین بود دوشیزگان را

چو محرم بود جای از چشم اغیار

ز مستی رقصشان آورد در کار

گه این می داد بر گل ها درودی

گه آن می گفت با بلبل سرودی

ندانستند جز شادی شماری

نه جز خرم دلی دیدند کاری

در آن شیرین لبان رخسار شیرین

چو ماهی بود گرد ماه پروین

به یاد مهربانان عیش می کرد

گهی می داد باده گاه می خورد

چو خودبین شد که دارد صورت ماه

بر آن صورت فتادش چشم ناگاه

به خوبان گفت کآن صورت بیارید

که کرده است این رقم پنهان مدارید

بیاوردند صورت پیش دل بند

بر آن صورت فرو شد ساعتی چند

نه دل می داد ازو دل بر گرفتن

نه می شایستش اندر بر گرفتن

به هر دیداری از وی مست می شد

به هر جامی که خورد از دست می شد

چو می دید از هوس می شد دلش سست

چو می کردند پنهان باز می جست

نگهبانان بترسیدند از آن کار

کز آن صورت شود شیرین گرفتار

دریدند از هم آن نقش گزین را

که رنگ از روی بردی نقش چین را

چو شیرین نام صورت برد گفتند

که آن تمثال را دیوان نهفتند

پری زار است ازین صحرا گریزیم

به صحرای دگر افتیم و خیزیم

از آن مجمر چو آتش گرم گشتند

سپندی سوختند و در گذشتند

کواکب را به دود آتش نشاندند

جنیبت را به دیگر دشت راندند

نظامی
 
۵

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۲۳ - پیدا شدن شاپور

 

برآمد ناگه آن مرغ فسون ساز

به آیین مغان بنمود پرواز

چو شیرین دید در سیمای شاپور

نشان آشنایی دادش از دور

به شاپور آن ظن او را بد نیفتاد

رقم زد گر چه بر کاغذ نیفتاد

اشارت کرد کآن مغ را بخوانید

وزین در قصه ای با او برانید

مگر داند که این صورت چه نام است

چه آیین دارد و جایش کدام است

پرستاران به رفتن راه رفتند

به کهبد حال صورت باز گفتند

فسونی زیر لب می خواند شاپور

چو نزدیکی که از کاری بود دور

چو پای صید را در دام خود دید

در آن جنبش صلاح آرام خود دید

به پاسخ گفت کاین در سفتنی نیست

و گر هست از سر پا گفتنی نیست

پرستاران بر شیرین دویدند

بگفتند آن چه از کهبد شنیدند

چو شیرین این سخن زیشان نیوشید

ز گرمی در جگر خونش بجوشید

روانه شد چو سیمین کوه در حال

در افکنده به کوه آواز خلخال

بر شاپور شد بی صبر و سامان

به قامت چون سهی سروی خرامان

بر و بازو چو بلورین حصاری

سر و گیسو چو مشگین نوبهاری

کمندی کرده گیسوش از تن خویش

فکنده در کجا در گردن خویش

ز شیرین کاری آن نقش جماش

فرو بسته زبان و دست نقاش

رخ چون لعبتش در دل نوازی

به لعبت باز خود می کرد بازی

دلش را برده بود آن هندوی چست

به ترکی رخت هندو را همی جست

ز هندو جستن آن ترک تازش

همه ترکان شده هندوی نازش

نقاب از گوش گوهرکش گشاده

چو گوهر گوش بر دریا نهاده

لبی و صد نمک چشمی و صد ناز

به رسم کهبدان در دادش آواز

که با من یک زمان چشم آشنا باش

مکن بیگانگی یک دم مرا باش

چو آن نیرنگ ساز آواز بشنید

درنگ آوردن آن جا مصلحت دید

زبان دان مرد را زان نرگس مست

زبانی ماند و آن دیگر شد از دست

ثناهای پری رخ بر زبان راند

پری بنشست و او را نیز بنشاند

بپرسیدش که چونی وز کجایی

که بینم در تو رنگ آشنایی

جوابش داد مرد کار دیده

که هستم نیک و بد بسیار دیده

خدای از هر نشیب و هر فرازی

نپوشیده است بر من هیچ رازی

ز حد باختر تا بوم خاور

جهان را گشته ام کشور به کشور

زمین بگذار کز مه تا به ماهی

خبر دارم ز هر معنی که خواهی

چو شیرین یافت آن گستاخ رویی

بدو گفتا در این صورت چه گویی

به پاسخ گفت رنگ آمیز شاپور

که باد از روی خوبت چشم بد دور

حکایت های این صورت دراز است

وزین صورت مرا در پرده راز است

یکایک هر چه می دانم سر و پای

بگویم با تو گر خالی بود جای

بفرمود آن صنم تا آن بتی چند

بنات النعش وار از هم پراکند

چو خالی دید میدان آن سخندان

درافکند از سخن گویی به میدان

که هست این صورت پاکیزه پیکر

نشان آفتاب هفت کشور

سکندر موکبی دارا سواری

ز دارا و سکندر یادگاری

به خوبیش آسمان خورشید خوانده

زمین را تخمی از جمشید مانده

شهنشه خسرو پرویز کامروز

شهنشاهی بدو گشته است پیروز

وزین شیوه سخن هایی برانگیخت

که از جان پروری با جان درآمیخت

سخن می گفت و شیرین هوش داده

بدان گفتار شیرین گوش داده

به هر نکته فرو می شد زمانی

دگر ره باز می جستش نشانی

سخن را زیر پرده رنگ می داد

جگر می خورد و لعل از سنگ می داد

ازو شاپور دیگر راز ننهفت

سخن را آشکارا کرد و پس گفت

پری رویا نهان می داری اسرار

سخن در شیشه می گویی پری وار

چرا چون گل زنی در پوست خنده

سخن باید چو شکر پوست کنده

چو می خواهی که یابی روی درمان

مکن درد از طبیب خویش پنهان

بت زنجیر موی از گفتن او

برآشفت ای خوشا آشفتن او

ولی چون عشق دامن گیر بودش

دگر بار از ره عذر آزمودش

حریفی جنس دید و خانه خالی

طبق پوش از طبق برداشت حالی

به گستاخی بر شاپور بنشست

در تنگ شکر را مهر بشکست ...

... که ایمن کن مرا در زینهارت

به حکم آن که بس شوریده کار م

چو زلف خود دلی شوریده دارم

در این صورت بدان سان مهر بستم

که گویی روز و شب صورت پرستم

به کار آی اندرین کارم به یک چیز

که روزی من به کار آیم تو را نیز

چو من در گوش تو پرداختم راز

تو نیز ار نکته ای داری در انداز

فسون گر در حدیث چاره جویی

فسونی به ندید از راست گویی

چو یاره دست بوسی رایش افتاد

چو خلخال زر اندر پایش افتاد

به صد سوگند گفت ای شمع یاران

سزای تخت و فخر تاجداران

ز شب بدخواه تو تاریک دین تر

ز ماه نو دلت باریک بین تر

به حق آن که در زنهار اویم

که چون زنهار دادی راست گویم

من آن صورت گرم کز نقش پرگار

ز خسرو کردم این صورت نمودار

هر آن صورت که صورت گر نگارد

نشان دارد ولیکن جان ندارد

مرا صورت گری آموخته ستند

قبای جان دگر جا دوخته ستند

چو تو بر صورت خسرو چنینی

ببین تا چون بود کاو را ببینی

جهانی بینی از نور آفریده

جهان نادیده اما نور دیده

شگرفی چابکی چستی دلیری

به مهر آهو به کینه تند شیری

گلی بی آفت باد خزانی

بهاری تازه بر شاخ جوانی

هنوزش گرد گل نارسته شمشاد

ز سوسن سرو او چون سوسن آزاد

هنوزش پر یغلق در عقاب است

هنوزش برگ نیلوفر در آب است

هنوزش آفتاب از ابر پاک است

ز ابر و آفتاب او را چه باک است

به یک بوی از ارم صد در گشاده

به دوزخ ماه را دو رخ نهاده

بر ادهم زین نهد رستم نهاد است

به می خوردن نشیند کیقباد است

شبی کاو گنج بخشی را دهد داد

کلاه گنج قارون را برد باد

سخن گوید در از مرجان برآرد

زند شمشیر شیر از جان برآرد

چو در جنبد رکاب قطب وارش

عنان دزدی کند باد از غبارش

نسب گویی به نام ایزد ز جمشید

حسب پرسی به حمدالله چو خورشید

جهان با موکبش ره تنگ دارد

علم بالای هفت اورنگ دارد

چو زر بخشد شتر باید به فرسنگ

چو وقت آهن آید وای بر سنگ

چو دارد دشنه پولاد را پاس

بسنباند زره ور باشد الماس

چو باشد نوبت شمشیربازی

خطیبان را دهد شمشیر غازی ...

... شتابش چرخ را آهسته داد

فلک با او به میدان کند شمشیر

به گشتن نیز گه بالا و گه زیر

جمالش را که بزم آرای عیدست

هنر اصلی و زیبایی مزید است

به اقبالش دل استقبال دارد

چو هست اقبال کار اقبال دارد

بدین فر و جمال آن عالم افروز

هوای عشق تو دارد شب و روز

خیالت را شبی در خواب دیده است

از آن شب عقل و هوش از وی رمیده است

نه می نوشد نه با کس جام گیرد

نه شب خسبد نه روز آرام گیرد

به جز شیرین نخواهد هم نفس را

بدین تلخی مبادا عیش کس را

مرا قاصد بدین خدمت فرستاد

تو دانی نیک و بد کردم تو را یاد

از این در گونه گونه در همی سفت

سخن چندان که می دانست می گفت

وز آن شیرین سخن شیرین مدهوش

همی خورد آن سخن ها خوش تر از نوش

بدان آمد که صد بار افتد از پای

به صنعت خویشتن می داشت بر جای

زمانی بود و گفت ای مرد هشیار

چه می دانی کنون تدبیر این کار

بدو شاپور گفت ای رشک خورشید

دلت آسوده باد و عمر جاوید

صواب آن شد که نگشایی به کس راز

کنی فردا سوی نخجیر پرواز

چو مردان بر نشین بر پشت شبدیز

به نخجیر آی و از نخجیر بگریز

نه خواهد کس تو را دامن کشیدن

نه در شبدیز شب رنگی رسیدن

تو چون سیاره می شو میل در میل

من آیم گر توانم خود به تعجیل

یکی انگشتری از دست خسرو

بدو بسپرد که این بر گیر و می رو

اگر در راه بینی شاه نو را

به شاه نو نمای این ماه نو را

سمندش را به زرین نعل یابی

ز سر تا پا لباسش لعل یابی

کله لعل و قبا لعل و کمر لعل

رخش هم لعل بینی لعل در لعل

و گرنه از مداین راه می پرس

ره مشگوی شاهنشاه می پرس

چو ره یابی به اقصای مداین

روان بینی خزاین بر خزاین

ملک را هست مشگویی چو فرخار

در آن مشگو کنیزانند بسیار

بدان مشگوی مشک آگین فرود آی

کنیزان را نگین شاه بنمای

در آن گلشن چو سرو آزاد می باش

چو شاخ میوه تر شاد می باش

تماشای جمال شاه می کن

مرادت را حساب آن گاه می کن

و گر من با توام چون سایه با تاج

بدین اندرز رایت نیست محتاج

چو از گفتن فراغت یافت شاپور

دمش در مه گرفت و حیله در حور

از آن جا رفت جان و دل پر امید

بماند آن ماه را تنها چو خورشید

دویدند آن شگرفان سوی شیرین

بنات النعش را کردند پروین

بفرمود اختران را ماه تابان

کز آن منزل شوند آن شب شتابان

به نعل تازیان کوه پیکر

کنند آن کوه را چون کان گوهر

روان کردند مهد آن دل نوازان

چو مه تابان و چو خورشید تازان

سخن گویان سخن گویان همه راه

به سر بردند ره را تا وطن گاه

از آن رفتن بر آسودند یک چند

دل شیرین فرو مانده در آن بند

شبی کز شب جهان پر دود کردند

جهان را دیده خواب آلود کردند

پرند سبز بر خورشید بستند

گلی را در میان بید بستند

به بانو گفت شیرین کای جهان گیر

برون خواهم شدن فردا به نخجیر

یکی فردا بفرما ای خداوند

که تا شبدیز را بگشایم از بند

بر او بنشینم و صحرا نوردم

شبانگه سوی خدمت باز گردم

مهین بانو جوابش داد کای ماه

به جای مرکبی صد ملک در خواه

به حکم آن که این شب رنگ شبدیز

به گاه پویه بس تند است و بس تیز

چو رعد تند باشد در غریدن

چو باد تیز باشد در وزیدن

مبادا کز سر تندی و تیزی

کند در زیر آب آتش ستیزی

و گر بر وی نشستن ناگزیر است

نه شب زیباتر از بدر منیر است

لگام پهلوانی بر سرش کن

به زیر خود ریاضت پرورش کن

رخ گل چهره چون گل برگ بشگفت

زمین بوسید و خدمت کرد و خوش خفت

نظامی
 
۶

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۲۵ - دیدن خسرو شیرین را در چشمه سار

 

سخن گوینده پیر پارسی خوان

چنین گفت از ملوک پارسی دان

که چون خسرو به ارمن کس فرستاد

به پرسش کردن آن سرو آزاد

شب و روز انتظار یار می داشت

امید وعده دیدار می داشت

به شام و صبح اندر خدمت شاه

کمر می بست چون خورشید و چون ماه

چو تخت آرای شد طرف کلاهش

ز شادی تاج سر می خواند شاهش

گرامی بود بر چشم جهان دار

چنین تا چشم زخم افتاد در کار

که از پولاد کاری خصم خون ریز

درم را سکه زد بر نام پرویز

به هر شهری فرستاد آن درم را

بشورانید از آن شاه عجم را

ز بیم سکه و نیروی شمشیر

هراسان شد کهن گرگ از جوان شیر

چنان پنداشت آن منصوبه را شاه

که خسرو باخت آن شطرنج ناگاه

بر آن دل شد که لعبی چند سازد

بگیرد شاه نو را بند سازد

حسابی بر گرفت از روی تدبیر

نبود آگه ز بازی های تقدیر

که نتوان راه خسرو را گرفتن

نه در عقده مه نو را گرفتن

چو هر کاو راستی در دل پذیرد

جهان گیرد جهان او را نگیرد

بزرگ امید ازین معنی خبر یافت

شه نو را به خلوت جست و دریافت

حکایت کرد که اختر در وبال است

ملک را با تو قصد گوش مال است

بباید رفت روزی چند ازین پیش

شتاب آوردن و بردن سر خویش

مگر کاین آتشت بی دود گردد

وبال اخترت مسعود گردد

چو خسرو دید که آشوب زمانه

هلاکش را همی سازد بهانه

به مشگو رفت پیش مشگ مویان

وصیت کرد با آن ماه رویان

که می خواهم خرامیدن به نخجیر

دو هفته بیش و کم زین کاخ دل گیر

شما خندان و خرم دل نشینید

طرب سازید و روی غم نبینید

گر آید نار پستانی در این باغ

چو طاووسی نشسته بر پر زاغ

فرود آرید کآن مهمان عزیز است

شما ماهید و خورشید آن کنیز است

بمانیدش که تا بی غم نشیند

طرب می سازد و شادی گزیند

و گر تنگ آید از مشکوی خضرا

چو خضر آهنگ سازد سوی صحرا

در آن صحرا که او خواهد بتازید

بهشتی روی را قصری بسازید

بدان صورت که دل دادش گوایی

خبر می داد از الهام خدایی

چو گفت این قصه بیرون رفت چون باد

سلیمان وار با جمعی پری زاد

زمین کن کوه خود را گرم کرده

سوی ارمن زمین را نرم کرده

ز بیم شاه می شد دل پر از درد

دو منزل را به یک منزل همی کرد

قضا را اسب شان در راه شد سست

در آن منزل که آن مه موی می شست

غلامان را بفرمود ایستادن

ستوران را علوفه برنهادن

تن تنها ز نزدیک غلامان

سوی آن مرغ زار آمد خرامان

طوافی زد در آن فیروزه گلشن

میان گلشن آبی دید روشن

چو طاووسی عقابی باز بسته

تذروی بر لب کوثر نشسته

گیا را زیر نعل آهسته می سفت

در آن آهستگی آهسته می گفت

گر این بت جان من بودی چه بودی

ور این اسب آن من بودی چه بودی

نبود آگه که آن شب رنگ و آن ماه

به برج او فرود آیند ناگاه

بسا معشوق کآید مست بر در

سبل در دیده باشد خواب در سر

بسا دولت که آید بر گذرگاه

چو مرد آگه نباشد گم کند راه

ز هر سو کرد بر عادت نگاهی

نظر ناگه در افتادش به ماهی

چو لختی دید از آن دیدن خطر دید

که بیش آشفته شد تا بیش تر دید

عروسی دید چون ماهی مهیا

که باشد جای آن مه بر ثریا

نه ماه آیینه سیم آب داده

چو ماه نخشب از سیم آب زاده

در آب نیل گون چون گل نشسته

پرندی نیل گون تا ناف بسته

همه چشمه ز جسم آن گل اندام

گل بادام و در گل مغز بادام

حواصل چون بود در آب چون رنگ

همان رونق در او از آب و از رنگ

ز هر سو شاخ گیسو شانه می کرد

بنفشه بر سر گل دانه می کرد

اگر زلفش غلط می کرد کاری

که دارم در بن هر موی ماری

نهان با شاه می گفت از بناگوش

که مولای توام هان حلقه در گوش

چو گنجی بود گنجش کیمیاسنج

به بازی زلف او چون مار بر گنج

فسون گر مار را نگرفته در مشت

گمان بردی که مار افسای را کشت ...

... ز بستان نار پستان در گشاده

دلی کآن نار شیرین کار دیده

ز حسرت گشته چون نار کفیده

بدان چشمه که جای ماه گشته

عجب بین که آفتاب از راه گشته

چو بر فرق آب می انداخت از دست

فلک بر ماه مروارید می بست

تنش چون کوه برفین تاب می داد

ز حسرت شاه را برف آب می داد

شه از دیدار آن بلور دل کش

شده خورشید یعنی دل پر آتش

فشاند از دیده باران سحابی ...

... که سنبل بسته بد بر نرگسش راه

چو ماه آمد برون از ابر مشگین

به شاهنشه درآمد چشم شیرین

همایی دید بر پشت تذروی

به بالای خدنگی رسته سروی

ز شرم چشم او در چشمه آب

همی لرزید چون در چشمه مهتاب

جز این چاره ندید آن چشمه قند

که گیسو را چو شب بر مه پراکند

عبیر افشاند بر ماه شب افروز

به شب خورشید می پوشید در روز

سوادی بر تن سیمین زد از بیم

که خوش باشد سواد نقش بر سیم

دل خسرو بر آن تابنده مهتاب

چنان چون زر در آمیزد به سیم آب

ولی چون دید کز شیر شکاری

به هم در شد گوزن مرغ زاری

زبون گیری نکرد آن شیر نخجیر

که نبود شیر صیدافکن زبون گیر

به صبری کآورد فرهنگ در هوش

نشاند آن آتش جوشنده را جوش

جوان مردی خوش آمد را ادب کرد

نظر گاه ش دگر جایی طلب کرد ...

... نظر جای دگر بیگانه می داشت

دو گل بین کز دو چشمه خار دیدند

دو تشنه کز دو آب آزار دیدند

همان را روز اول چشمه زد راه

همین از چشمه ای افتاد در چاه

به سرچشمه گشاید هر کسی رخت

به چشمه نرم گردد توشه سخت

جز ایشان را که رخت از چشمه بردند ...

... ندارد تشنه ای را پای در گل

نه خورشید جهان کاین چشمه خون

بدین کار است گردان گرد گردون

چو شه می کرد مه را پرده داری

که خاتون برد نتوان بی عماری

برون آمد پری رخ چون پری تیز

قبا پوشید و شد بر پشت شبدیز

حسابی کرد با خود کاین جوان مرد

که زد بر گرد من چون چرخ ناورد

شگفت آید مرا گر یار من نیست

دلم چون برد اگر دل دار من نیست

شنیدم لعل در لعل است کانش

اگر دل دار من شد کو نشانش

نبود آگه که شاهان جامه راه

دگرگونه کنند از بیم بدخواه

هوای دل رهش می زد که برخیز

گل خود را بدین شکر برآمیز

گر آن صورت بد این رخشنده جان است

خبر بود آن و این باری عیان است

دگر ره گفت از این ره روی برتاب

روا نبود نمازی در دو محراب

ز یک دوران دو شربت خورد نتوان

دو صاحب را پرستش کرد نتوان

و گر هست این جوان آن نازنین شاه

نه جای پرسش است او را در این راه

مرا به که از درون پرده بیند

که بر بی پردگان گردی نشیند

هنوز از پرده بیرون نیست این کار

ز پرده چون برون آیم به یک بار

عقاب خویش را در پویه پر داد

ز نعلش گاو و ماهی را خبر داد

تک از باد صبا پیشی گرفته

به جنبش با فلک خویشی گرفته

پری را می گرفت از گرم خیزی

به چشم دیو در می شد ز تیزی

پس از یک لحظه خسرو باز پس دید

به جز خود ناکسم گر هیچ کس دید

ز هر سو کرد مرکب را روانه

نه دل دید و نه دل بر در میانه

فرود آمد بدان چشمه زمانی

ز هر سو جست از آن گوهر نشانی

شگفت آمد دلش را کاین چنین تیز

بدین زودی کجا رفت آن دل آویز

گهی سوی درختان دید گستاخ

که گویی مرغ شد پرید بر شاخ

گهی دیده به آب چشمه می شست

چو ماهی ماه را در آب می جست

زمانی پل بر آب چشم بستی ...

... ز چشمش برده آن چشمه سیاهی

در او غلطید چون در چشمه ماهی

چنان نالید کز بس نالش او

پشیمان شد سپهر از مالش او

مه و شبدیز را در باغ می جست

به چشمی باز و چشمی زاغ می جست

ز هر سو حمله بر چون باز نخجیر

که زاغی کرد بازش را گرو گیر

از آن زاغ سبک پر مانده پر داغ

جهان تاریک بر وی چون پر زاغ

شده زاغ سیه باز سپیدش ...

... ز بیدش گر به بید انجیر کرده

سرشگش تخم بید انجیر خورده

خمیده بیدش از سودای خورشید

بلی رسم است چوگان کردن از بید

بر آورد از جگر سوزنده آهی

که آتش در چو من مردم گیاهی

بهاری یافتم زو بر نخوردم

فراتی دیدم و لب تر نکردم

به نادانی ز گوهر داشتم چنگ

کنون می بایدم بر دل زدن سنگ

گلی دیدم نچیدم بامداد ش

دریغا چون شب آمد برد بادش

در آبی نرگسی دیدم شکفته

چو آبی خفته وز او آب خفته

شنیدم کآب خفتد زر شود خاک

چرا سیم آب گشت آن سرو چالاک

همایی بر سرم می داد سایه

سریرم را ز گردون کرد پایه

بر آن سایه چو مه دامن فشاندم

چو سایه لاجرم بی سنگ ماندم

نمد زینم نگردد خشک از این خون

بترزینم تبر زین چون بود چون

برون آمد گلی از چشمه آب

نمی گویم به بیداری که در خواب

کنون کآن چشمه را با گل نبینم

چو خار آن به که بر آتش نشینم

که فرمودم که روی از مه بگردان

چو بخت آمد به راهت ره بگردان

کدامین دیو طبعم را بر این داشت

که از باغ ارم بگذشت و بگذاشت

همه جایی شکیبایی ستوده است

جز این یک جا که صید از من ربوده است

چو برق از جان چراغی برفروزم

شکیب خام را بر وی بسوزم

اگر من خوردمی زان چشمه آبی

نبایستی ز دل کردن کبابی

نصیحت بین که آن هندو چه فرمود

که چون مالی بیابی زود خور زود

در این باغ از گل سرخ و گل زرد

پشیمانی نخورد آن کس که برخورد

من و زین پس جگر در خون کشیدن

ز دل پیکان غم بیرون کشیدن

زنم چندان طپانچه بر سر و روی

که یارب یاربی خیزد ز هر موی

مگر که آسوده تر گردم در این درد

تنور آتشم لختی شود سرد

ز بحر دیده چندان در ببارم

که جز گوهر نباشد در کنارم

کسی کاو را ز خون آماس خیزد

کی آسوده شود تا خون نریزد

زمانی گشت گرد چشمه نالان

به گریه دست ها بر چشم مالان

زمانی بر زمین افتاد مدهوش

گرفت آن چشمه را چون گل در آغوش

از آن سرو روان کز چنگ رفته

ز سرو ش آب و از گل رنگ رفته

سهی سرو ش فتاده بر سر خاک

شده لرزان چنان کز باد خاشاک

به دل گفتا گر این ماه آدمی بود

کجا آخر قدمگاهش زمی بود

و گر بود او پری دشوار باشد

پری بر چشمه ها بسیار باشد

به کس نتوان نمود این داوری را

که خسرو دوست می دارد پری را

مرا زین کار کامی برنخیزد

پری پیوسته از مردم گریزد

به جفت مرغ آبی باز کی شد ...

... حکایت های دل پرداز می گفت

به نومیدی دل از دل خواه برداشت

به دارالملک ارمن راه برداشت

نظامی
 
۷

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۲۶ - رسیدن شیرین به مشگوی خسرو در مداین

 

فلک چون کار سازی ها نماید

نخست از پرده بازی ها نماید

به دهقانی چو گنجی داد خواهد

نخست از رنج بردش یاد خواهد

اگر خار و خسک در ره نماند

گل و شمشاد را قیمت که داند

بباید داغ دوری روزکی چند

پس از دوری خوش آید مهر و پیوند

چو شیرین از بر خسرو جدا شد

ز نزدیکی به دوری مبتلا شد

به پرسش پرسش از درگاه پرویز

به مشگوی مداین راند شبدیز

به آیین عروسی شوی جسته

وز آیین عروسی روی شسته

فرود آمد رقیبان را نشان داد

درون شد باغ را سرو روان داد

چو دیدند آن شکرفان روی شیرین

گزیدند از حسد لب های زیرین

به رسم خسروی بنواختندش

ز خسرو هیچ وا نشناختندش

همی گفتند خسرو با نکویی

به آتش خواستن رفته است گویی

بیاورد آتشی چون صبح دل کش

وز آن آتش به دل ها در زد آتش

پس آن گه حال او دیدن گرفتند

نشانش باز پرسیدن گرفتند

که چونی وز کجایی و چه نامی

چه اصلی و چه مرغی وز چه دامی

پری رخ زآن بتان پرهیز می کرد

دروغی چند را سر تیز می کرد

که شرح حال من لختی دراز است

به حاضر گشتن خسرو نیاز است

چو خسرو در شبستان آید از راه

شما را خود کند زین قصه آگاه

ولیک این اسب را دارید بی رنج

که هست این اسب را قیمت بسی گنج

چو بر گفت این سخن مهمان طناز

نشاندند آن کنیزانش به صد ناز

فشاندند آب گل بر چهره ماه

ببستند اسب را بر آخور شاه

دگرگون زیوری کردند سازش

ز در بستند بر دیبا طرازش

گل وصلش به باغ وعده بشگفت

فرو آسود و ایمن گشت و خوش خفت

رقیبانی که مشکو داشتندی

شکرلب را کنیز انگاشتندی ...

نظامی
 
۸

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۲۷ - ترتیب کردن کوشک برای شیرین

 

چو شیرین در مداین مهد بگشاد

ز شیرین لب طبق ها شهد بگشاد

پس از ماهی کز آسایش اثر یافت

ز بیرون رفتن خسرو خبر یافت

که از بیم پدر شد سوی نخجیر

وز آنجا سوی ارمن کرد تدبیر

به درد آمد دلش ز آن بی دوا یی

که کارش داشت الحق بینوا یی

چنین تا مدتی در خانه می بود

ز بی صبری دلش دیوانه می بود

حقیقت شد ورا کان یک سواره

که می کرد اندرو چندان نظاره

جهان آرای خسرو بود کز راه

نظر می کرد چون خورشید در ماه

بسی از خویشتن بر خویشتن زد

فرو خورد آن تغابن را و تن زد

صبوری کرد روزی چند در کار

نمود آنگه که خواهم گشت بیمار

مرا قصر ی به خرم مرغ زار ی

بباید ساختن بر کوه سار ی

که کوهستانی ام گل زار پرورد

شد از گرمی گل سرخم گل زرد

بدو گفتند بت رویان دم ساز

که ای شمع بتان چون شمع مگداز

تو را سالار ما فرمود جایی

مهیا ساختن در خوش هوایی

اگر فرمان دهی تا کارفرما ی

به کوهستان تو را پیدا کند جای

بگفت آری بباید ساختن زود

چنان قصری که شاهنشاه فرمود

کنیزانی کزو در رشک ماندند

به خلوت مرد بنا را بخواندند

که جادو یی است این جا کار دیده

ز کوهستان بابل نو رسیده

زمین را گر بگوید کای زمین خیز

هوا بینی گرفته ریز بر ریز

فلک را نیز اگر گوید بیآرام

بماند تا قیامت بر یکی گام

ز ما قصری طلب کرده است جایی

کز آن سوزنده تر نبود هوایی

بدان تا مردم آن جا کم شتابند

ز جادو جادویی ها در نیابند

بدین جادو شبی خونی عجب کن

هوایی هر چه ناخوش تر طلب کن

بساز آن جا چنان قصری که باید

ز ما درخواست کن مزدی که شاید

پس آن گه از خز و دیبا و دینار

وجوه خرج دادندش به خروار

چو بنا شاد گشت از گنج بردن

جهان پیمای شد در رنج بردن

طلب می کرد جایی دور از انبوه

حوالی بر حوالی کوه بر کوه

به دست آورد جایی گرم و دل گیر

کز او طفلی شدی در هفته ای پیر

به ده فرسنگ از کرمانشهان دور

نه از کرمانشهان بل از جهان دور

بدآن جا رفت و آن جا کارگه ساخت

به دوزخ در چنان قصری بپرداخت

که داند هر که آن جا اسب تازد

که حوری را چنان دوزخ نسازد

چو از شب گشت مشگین روی آن عصر

ز مشگو رفت شیرین سوی آن قصر

کنیزی چند با او نارسیده

خیانت کاری شهوت ندیده

در آن زندان سرا ی تنگ می بود

چو گوهر شهربند سنگ می بود

غم خسرو رقیب خویش کرده

در دل بر دو عالم پیش کرده

نظامی
 
۹

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۲۸ - رسیدن خسرو به ارمن نزد مهین بانو

 

چو خسرو دور شد زآن چشمه آب

ز چشم آب ریزش دور شد خواب

به هر منزل کز آن جا دورتر گشت

ز نومیدی دلش رنجورتر گشت

دگر ره شادمان می شد به امید

که برنآمد هنوز از کوه خورشید

چو من زین ره به مشرق می شتابم

مگر خورشید روشن را بیابم

چو گل بر مرز کوهستان گذر کرد

نسیمش مرزبانان را خبر کرد

عمل داران برابر می دویدند

زر و دیبا به خدمت می کشیدند

بتانی دید بزم افروز و دل بند

به روشن روی خسرو آرزومند

خوش آمد با بتان پیوندش آن جا

مقام افتاد روزی چندش آن جا

از آن جا سوی موقان سر به در کرد

ز موقان سوی باخرزان گذر کرد

مهین بانو چو زین حالت خبر یافت

به خدمت کردن شاهانه بشتافت

به استقبال شاه آورد پرواز

سپاهی ساخته با برگ و با ساز

گرامی نزل های خسروانه

فرستاد از ادب سوی خزانه

ز دیبا و غلام و گوهر و گنج

دبیران را قلم در خط شد از رنج

فرود آمد به درگاه جهان دار

جهان دارش نوازش کرد بسیار

بزیر تخت شه کرسی نهادند

نشست اوی و دگر قوم ایستادند

شهنشه باز پرسیدش که چونی

که بادت نو به نو عیشی فزونی

به مهمانیت آوردم گرانی

مبادت درد سر زین میهمانی

مهین بانو چو دید آن دل نوازی

ز خدمت داد خود را سرفرازی

نفس بگشاد چون باد سحرگاه

فرو خواند آفرین ها در خور شاه

بدان طالع که پشتش را قوی کرد

پناهش بارگاه خسروی کرد

یکی هفته به نوبت گاه خسرو

روان می کرد هر دم تحفه نو

پس از یک هفته روزی کآن چنان روز

ندیده است آفتاب عالم افروز

به سرسبزی نشسته شاه بر تخت

چو سلطانی که باشد چاکرش بخت

ز مرزنگوش خط نو دمیده

بسی دل را چو طره سر بریده

بساط شه ز یغمایی غلامان

چو باغی پر سهی سرو خرامان

به جوش آمد سخن در کام هر کس

به مولایی بر آمد نام هر کس

به رامش ساختن بی دفع شد کار

به حاجت خواستن بی رفع شد یار

مهین بانو زمین بوسید و بر جست

به خسرو گفت ما را حاجتی هست

که دارالملک بردع را نوازی

زمستانی در آنجا عیش سازی

هوای گرم سیر است آن طرف را

فراخی ها بود آب و علف را

اجابت کرد خسرو گفت برخیز

تو می رو کآمدم من بر اثر نیز

سپیده دم ز لشگرگاه خسرو

سوی باغ سپید آمد روارو

وطن خوش بود رخت آنجا کشیدند

ملک را تاج و تخت آنجا کشیدند

ز هر سو خیمه ها کردند بر پای

گرفتند از حوالی هر کسی جای

مهین بانو به درگاه جهان گیر

نکرد از شرط خدمت هیچ تقصیر

شه آنجا روز و شب عشرت همی کرد

می تلخ و غم شیرین همی خورد

نظامی
 
۱۰

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۲۹ - مجلس بزم خسرو و باز آمدن شاپور

 

یکی شب از شب نوروز خوش تر

چه شب کز روز عید اندوه کش تر

سماع خرگهی در خرگه شاه

ندیمی چند موزون طبع و دل خواه

مقالت های حکمت باز کرده ...

... به گرداگرد خرگاه کیانی

فرو هشته نمد های الانی

دمه بر در کشیده تیغ فولاد

سر نامحرمان را داده بر باد

درون خرگه از بوی خجسته

بخور عود و عنبر کله بسته

نبید خوش گوار و عشرت خوش

نهاده منقل زرین پر آتش

زگال ارمنی بر آتش تیز

سیاهانی چو زنگی عشرت انگیز

چو مشک نافه در نشو گیاهی

پس از سرخی همی گیرد سیاهی

چرا آن مشک بید عود کردار

شود بعد از سیاهی سرخ رخ سار

سیه را سرخ چون کرد آذرنگی

چو بالای سیاهی نیست رنگی

مگر کز روزگار آموخت نیرنگ

که از موی سیاه ما برد رنگ

به باغ مشعله دهقان انگشت

بنفشه می درود و لاله می کشت

سیه پوشیده چون زاغان که سار

گرفته خون خود در نای و منقار

عقابی تیر خود کرده پر خویش

سیه ماری فکنده مهره در پیش

مجوسی ملتی هندوستانی

چو زردشت آمده در زندخوانی

دبیری از حبش رفته به بلغار

به شنگرفی مدادی کرده بر کار

زمستان گشته چون ریحان ازو خوش

که ریحان زمستان آمد آتش

صراحی چون خروسی ساز کرده

خروسی کاو به وقت آواز کرده

ز رشک آن خروس آتشین تاج

گهی تیهو بر آتش گاه دراج

روان گشته به نقلان کبابی

گهی کبک دری گه مرغ آبی

ترنج و سیب لب بر لب نهاده

چو در زرین صراحی لعل باده

ز نرگس وز بنفشه صحن خرگاه

گلستانی نهاده در نظرگاه

ز بس نارنج و نار مجلس افروز

شده در حقه بازی باد نوروز

جهان را تازه تر دادند روحی

به سر بردند صبحی در صبوحی

ز چنگ ابریشم دستان نوازان

دریده پرده های عشق بازان

سرود پهلوی در ناله چنگ

فکنده سوز آتش در دل سنگ

کمانچه آه موسی وار می زد

مغنی راه موسیقار می زد

غزل برداشته رامش گر رود

که بدرود ای نشاط و عیش بدرود

چه خوش باغی است باغ زندگانی

گر ایمن بودی از باد خزانی

چه خرم کاخ شد کاخ زمانه

گرش بودی اساس جاودانه

از آن سرد آمد این کاخ دل آویز

که چون جا گرم کردی گویدت خیز

چو هست این دیر خاکی سست بنیاد

به باده اش داد باید زود بر باد

ز فردا و ز دی کس را نشان نیست

که رفت آن از میان وین در میان نیست

یک امروز است ما را نقد ایام

بر او هم اعتمادی نیست تا شام

بیا تا یک دهن پر خنده داریم

به می جان و جهان را زنده داریم

به ترک خواب می باید شبی گفت

که زیر خاک می باید بسی خفت

ملک سرمست و ساقی باده در دست

نوای چنگ می شد شست در شست

در آمد گل رخی چون سرو آزاد

ز دل داران خسرو با دل شاد

که بر دربار خواهد بنده شاپور

چه فرمایی در آید یا شود دور

ز شادی خواست جستن خسرو از جای

دگر ره عقل را شد کارفرمای

بفرمودش درآوردن به درگاه

ز دل گرمی به جوش آمد دل شاه

که بد دل در برش ز امید و از بیم

به شمشیر خطر گشته به دو نیم

همیشه چشم بر ره دل دو نیم است

بلای چشم بر راهی عظیم است ...

... مبادا هیچ کس را چشم بر راه

کز او رخ زرد گردد عمر کوتاه

در آمد نقش بند مانوی دست

زمین را نقش های بوسه می بست

زمین بوسید و خود بر جای می بود

به رسم بندگان بر پای می بود

گرامی کردش از تمکین خود شاه

نشاند او را و خالی کرد خرگاه

بپرسید از نشان کوه و دشتش

شگفتی ها که بود از سر گذشتش

دعا برداشت اول مرد هشیار

که شه را زندگانی باد بسیار

مظفر باد بر دشمن سپاهش

می فتاد از سر دولت کلاهش

مرادش با سعادت ره سپر باد

ز نو هر روزش اقبالی دگر باد

حدیث بنده را در چاره سازی

بساطی هست با لختی درازی

چو شه فرمود گفتن چون نگویم

رضای شاه جویم چون نجویم

وز اول تا به آخر آن چه دانست

فروخواند آن چه خواندن می توانست

از آن پنهان شدن چون مرغ از انبوه

وز آن پیدا شدن چون چشمه در کوه

به هر چشمه شدن هر صبح گاهی

بر آوردن مقنع وار ماهی

وز آن صورت به صورت باز خوردن

به افسون فتنه ای را فتنه کردن

وز آن چون هندوان بردن ز راهش

فرستادن به ترکستان شاهش

سخن چون زآن بهار نوبر آمد

خروشی بی خود از خسرو برآمد

به خواهش گفت کآن خورشید رخسار

بگو تا چون به دست آمد دگر بار

مهندس گفت کردم هوشیاری

دگر اقبال خسرو کرد یاری

چو چشم تیر گر جاسوس گشتم

به دکان کمان گر برگذشتم

به دست آوردم آن سرو روان را

بت سنگین دل سیمین میان را

چه دیدم تیزرایی تازه رویی

مسیحی بسته در هر تار مویی

همه رخ گل چو بادامه ز نغزی

همه تن دل چو بادام دو مغزی

میانی یافتم کز ساق تا روی

دو عالم را گره بسته به یک موی

دهانی کرده بر تنگیش زوری

چو خوزستانی اندر چشم موری

نبوسیده لبش بر هیچ هستی

مگر آیینه را آن هم به مستی

نکرده دست او با کس درازی

مگر با زلف خود وآن هم به بازی

بسی لاغرتر از مویش میانش

بسی شیرین تر از نامش دهانش

اگر چه فتنه عالم شد آن ماه

چو عالم فتنه شد بر صورت شاه

چو مه را دل به رفتن تیز کردم

پس آن گه چاره شبدیز کردم

رونده ماه را بر پشت شب رنگ

فرستادم به چندین رنگ و نیرنگ

من این جا مدتی رنجور ماندم

بدین عذر از رکابش دور ماندم

کنون دانم که آن سختی کشیده

به مشگوی ملک باشد رسیده

شه از دل دادگی در بر گرفتش

قدم تا فرق در گوهر گرفتش

سپاسش را طراز آستین کرد

بر او بسیار بسیار آفرین کرد

حدیث چشمه و سر شستن ماه

درستی داد قولش را بر شاه

ملک نیز آن چه در ره دید یک سر

یکایک باز گفت از خیر و از شر

حقیقت گشتشان کآن مرغ دم ساز

به اقصای مداین کرده پرواز

قرار آن شد که دیگر باره شاپور

چو پروانه شود دنبال آن نور

زمرد را سوی کان آورد باز

ریاحین را به بستان آورد باز

نظامی
 
۱۱

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۳۰ - رفتن شاپور دیگر بار به طلب شیرین

 

خوشا ملکا که ملک زندگانی است

بها روزا که آن روز جوانی است

نه هست از زندگی خوش تر شماری

نه از روز جوانی روزگاری

جهان خسرو که سالار جهان بود

جوان بود و عجب خوش دل جوان بود

نخوردی بی غنا یک جرعه باده

نه بی مطرب شدی طبعش گشاده ...

... به هر دستان کم از گنجی ندادی

به عشرت بود روزی باده در دست

مهین بانو درآمد شاد و بنشست

ملک تشریف خاص خویش دادش

ز دیگر وقت ها دل بیش دادش

چو آمد وقت خوان دارای عالم

ز موبد خواست رسم باج برسم

به هر خوردی که خسرو دست گه داشت

حدیث باج برسم را نگه داشت

حساب باج برسم آن چنان است

که او بر چاشنی گیری نشان است

اجازت باشد از فرمان موبد

خورش ها را که این نیک است و آن بد

به می خوردن نشاند آن گه مهان را

همان فرخنده بانوی جهان را

به جام خاص می می خورد با او

سخن از هر دری می کرد با او

چو از جام نبید تلخ شد مست

حکایت را به شیرین باز پیوست

ز شیرین قصه آوارگی کرد

به دل شادی به لب غم خوارگی کرد

که بانو را برادرزاده ای بود

چو گل خندان چو سرو آزاده ای بود

شنیدم که ادهم توسن کشیدش

چو عنقا کرد از این جا ناپدیدش

مرا از خانه پیکی آمد امروز

خبر آورد از آن ماه دل افروز

گر این جا یک دو هفته باز مانم

بر آن عزمم که جایش باز دانم

فرستم قاصدی تا بازش آرد

بسان مرغ در پروازش آرد

مهین بانو چو کرد این قصه را گوش

فروماند از سخن بی صبر و بی هوش

به خدمت بر زمین غلطید چون خاک

خروشی بر کشید از دل شغب ناک

که آن در کو که گر بینم به خوابش

نه در دامن که در دریای آبش

به نوک چشمش از دریا برآرم

به جان بسپارمش پس جان سپارم

پس آن گه بوسه زد بر مسند شاه

که مسند بوس بادت زهره و ماه

ز ماهی تا به ماه افسر پرستت

ز مشرق تا به مغرب زیر دستت

من آن گه گفتم او آید فرادست

که اقبال ملک در بنده پیوست

چو اقبال تو با ما سر در آرد

چنین بسیار صید از در درآرد

اگر قاصد فرستد سوی او شاه

مرا باید ز قاصد کردن آگاه

به حکم آن که گل گون سبک خیز

بدو بخشم ز هم زادان شبدیز

که با شبدیز کس هم تگ نباشد

جز این گل گون اگر بدرگ نباشد

اگر شبدیز با ماه تمام است

به همراهیش گلگون تیزگام است

و گر شبدیز نبود مانده بر جای

به جز گلگون که دارد زیر او پای

ملک فرمود تا آن رخش منظور

برند از آخور او سوی شاپور

وز آن جا یک تنه شاپور برخاست

دو اسبه راه رفتن را بیآراست

سوی ملک مداین رفت پویان

گرامی ماه را یک ماه جویان

به مشگو در نبود آن ماه رخ سار

مع القصه به قصر آمد دگر بار

در قصر نگارین زد زمانی

کس آمد دادش از خسرو نشانی

درون بردندش از در شادمانه

به خلوت گاه آن شمع زمانه

چو سر در قصر شیرین کرد شاپور

عقوبت باره ای دید از جهان دور

نشسته گوهری در بیضه سنگ

بهشتی پیکری در دوزخ تنگ

رخش چون لعل شد زآن گوهر پاک

نمازش برد و رخ مالید بر خاک

ثنا ها کرد بر روی چو ماهش

بپرسید از غم و تیمار راهش

که چون بودی و چون رستی ز بیداد

که از بندت نبود این بنده آزاد

امیدم هست کاین سختی پسین است ...

... چه جای است این که بس دلگیر جای است

که زد رایت که بس شوریده رای است

در این ظلمت ولایت چون دهد نور

بدین دوزخ قناعت چون کند حور

مگر یک عذر هست آن نیز هم لنگ

که تو لعلی و باشد لعل در سنگ

چو نقش چین در آن نقاش چین دید

کلید کام خود در آستین دید

نهاد از شرم ناکی دست بر رخ

سپاسش برد و بازش داد پاسخ

که گر غم های دیده بر تو خوانم

ستم های کشیده بر تو رانم

نه در گفت آید و نه در شنیدن

قلم باید به حرفش در کشیدن

بدان مشگو که فرمودی رسیدم

در او مشتی ملالت دیده دیدم

به هم کرده کنیزی چند جماش

غلام وقت خود کای خواجه خوش باش

چو زهره بر گشاده دست و بازو

بهای خویش دیده در ترازو

چو من بودم عروسی پارسایی

از آن مشتی جلب جستم جدایی

دل خود بر جدایی راست کردم

وز ایشان کوشکی درخواست کردم

دلم از رشک پر خون آب کردند

بدین عبرت گهم پرتاب کردند

صبور آباد من گشت این سیه سنگ

که از تلخی چو صبر آمد سیه رنگ

چو کردند اختیار این جای دل گیر

ضرورت ساخت می باید چه تدبیر

پس آن گه گفت شاپورش که برخیز

که فرمان این چنین داده است پرویز

وز آن گلخن بر آن گلگون نشاندش

به گلزار مراد شاه راندش

چو زین بر پشت گل گون بست شیرین

به پویه دست برد از ماه و پروین

بدان پرندگی زیرش همایی

پری می بست در هر زیر پایی

وز آن سو خسرو اندر کار مانده

دلش در انتظار یار مانده

اگر چه آفت عمر انتظار است

چو سر با وصل دارد سهل کار است

چو خوش تر زآن که بعد از انتظاری

به امیدی رسد امیدواری

نظامی
 
۱۲

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۳۱ - آگاهی خسرو از مرگ پدر

 

نشسته شاه روزی نیم هشیار

به امیدی که گردد بخت بیدار ...

... ز هندستان حکایت کرد با پیل

مژه چون کاس چینی نم گرفته

میان چون موی زنگی خم گرفته

به خط چین و زنگ آورد منشور

که شاه چین و زنگ از تخت شد دور

گشاد این ترک خو چرخ کیانی

ز هندوی دو چشمش پاسبانی

دو مرواریدش از مینا بریدند

به جای رشته در سوزن کشیدند

دو لعبت باز را بی پرده کردند

ره سرمه به میل آزرده کردند

چو یوسف گم شد از دیوان دادش

زمانه داغ یعقوبی نهادش

جهان چشم جهان بینش ترا داد

به جای نیزه در دستش عصا داد

چو سالار جهان چشم از جهان بست

به سالاری تو را باید میان بست

ز نزدیکان تخت خسروانی

نبشته هر یکی حرفی نهانی ...

... جهان از دست شد تعجیل بنمای

گرت سر در گل است آن جا مشویش

و گر لب بر سخن با کس مگویش

چو خسرو دید که ایام آن عمل کرد

کمند افزود و شادروان بدل کرد

درستش شد که این دوران بدعهد

بقم با نیل دارد سرکه با شهد

هوای خانه خاکی چنین است

گهی زنبور و گاهی انگبین است

عمل با عزل دارد مهر با کین

ترش تلخی است با هر چرب و شیرین

ز ریگش نیست ایمن هیچ جویی

مسلم نیست از سنگش سبویی

چو دربند وجودی راه غم گیر

فراغت بایدت راه عدم گیر

بنه چون جان به باد پاک بربند

در زندان سرای خاک بربند

جهان هندو است تا رختت نگیرد

مگیرش سست تا سختت نگیرد

در این دکان نیابی رشته تایی

که نبود سوزنیش اندر قفایی

که آشامد کدویی آب ازو سرد

کز استسقا نگردد چون کدو زرد

درخت آن گه برون آرد بهاری

که بشکافد سر هر شاخ ساری

فلک تا نشکند پشت دوتایی

به کس ندهد یکی جو مومیایی

چو بی مردن کفن در کس نپوشند

به ار مردم چو کرم اطلس نپوشند

چو باید شد بدان گل گونه محتاج

که گردد بر در گرمابه تاراج

لباسی پوش چون خورشید و چون ماه

که باشد تا تو باشی با تو همراه

برافشان دامن از هر خوان که داری

قناعت کن بدین یک نان که داری

جهانا چند ازین بی داد کردن

مرا غم گین و خود را شاد کردن

غمین داری مرا شادت نخواهم

خرابم خواهی آبادت نخواهم

تو آن گندم نمای جوفروشی

که در گندم جو پوسیده پوشی

چو گندم گوژ و چون جو زردم از تو

جوی ناخورده گندم خوردم از تو

تو را بس باد ازین گندم نمایی

مرا زین دعوی سنگ آسیایی

همان بهتر که شب تا شب درین چاه

به قرصی جو گشایم روزه چون ماه

نظامی چون مسیحا شو طرفدار

جهان بگذار بر مشتی علف خوار

علف خواری کنی و خرسواری

پس آن گه نزل عیسی چشم داری

چو خر تا زنده باشی بار می کش

که باشد گوشت خر در زندگی خوش

نظامی
 
۱۳

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۳۳ - باز آوردن شاپور شیرین را پیش مهین‌بانو

 

چو شیرین را ز قصر آورد شاپور

ملک را یافت از میعادگه دور

فرود آوردش از گل گون رهوار

به گل زار مهین بانو دگر بار

چمن را سرو داد و روضه را حور

فلک را آفتاب و دیده را نور

پرستاران و نزدیکان و خویشان

که بودند از پی شیرین پریشان

چو دیدندش زمین را بوسه دادند

زمین گشتند و در پایش فتادند

بسی شکر و بسی شکرانه کردند

جهانی وقف آتش خانه کردند

مهین بانو نشاید گفت چون بود

که از شادی ز شادروان برون بود

چو پیری کو جوانی باز یابد

بمیرد زندگانی باز یابد ...

... جهان از سر گرفتش زندگانی

نه چندان دل خوشی و مهر دادش

که در صد بیت بتوان کرد یادش

ز گنج خسروی و ملک شاهی

فدا کردش که می کن هر چه خواهی

شکنج شرم در مویش نیاورد

حدیث رفته بر رویش نیاورد

چو می دانست کآن نیرنگ سازی

دلیلی روشن است از عشق بازی

دگر کز شه نشان ها بود دیده

و زآن سیمین بران لختی شنیده

سر خم بر می جوشیده می داشت

به گل خورشید را پوشیده می داشت

دلش می داد تا فرمان پذیرد

قوی دل گردد و درمان پذیرد

نوازش های بی اندازه کردش

همان عهد نخستین تازه کردش

همان هفتاد لعبت را بدو داد

که تا بازی کند با لعبتان شاد ...

... به بازی برد با لعبت پرستی

چو شیرین باز دید آن دختران را

ز مه پیرایه داد آن اختران را

همان لهو و نشاط اندیشه کردند

همان بازار پیشین پیشه کردند

نظامی
 
۱۴

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۳۴ - گریختن خسرو از بهرام چوبین

 

... که رای آهنین زرین کلید است

ز صد شمشیرزن رای قوی به

ز صد قالب کلاه خسروی به

به رایی لشگری را بشکنی پشت

به شمشیری یکی تا ده توان کشت

چو آگه گشت بهرام قوی رای

که خسرو شد جهان را کارفرمای

سرش سودای تاج خسروی داشت

به دست آورد چون رای قوی داشت

دگر کاین تهمتش بر طبع ره کرد

که خسرو چشم هرمز را تبه کرد

نبود آگه که چون یوسف شود دور

فراق از چشم یعقوبی برد نور

به هر کس نامه ای پوشیده بنوشت

بر ایشان کرد نقش خوب را زشت

کزین کودک جهان داری نیاید

پدرکش پادشاهی را نشاید

بر او یک جرعه می هم رنگ آذر

گرامی تر ز خون صد برادر

ببخشد کشوری بر بانگ رودی

ز ملکی دوست تر دارد سرودی

ز گرمی ره به کار خود نداند

ز خامی هیچ نیک و بد نداند

هنوز از عشق بازی گرم داغ است

هنوزش شور شیرین در دماغ است

ازین شوخ سرافکن سر بتابید

که چون سر شد سر دیگر نیابید

همان بهتر که او را بند سازیم

چنین با آب و آتش چند سازیم

مگر کز بند ما پندی پذیرد

و گر نه چون پدر مرد او بمیرد

شما گیرید راهش را به شمشیر

که اینک من رسیدم تند چون شیر

به تدبیری چنین آن شیر کین خواه

رعیت را برون آورد بر شاه

شهنشه بخت را سرگشته می دید

رعیت را ز خود برگشته می دید

به زر اقبال را پرزور می داشت

به کوری دشمنان را کور می داشت

چنین تا خصم لشگر در سر آورد

رعیت دست استیلا بر آورد

ز بی پشتی چو عاجز گشت پرویز

ز روی تخت شد بر پشت شبدیز

در آن غوغا که تاج او را گره بود

سری برد از میان کز تاج به بود

کیانی تاج را بی تاجور ماند

جهان را بر جهان جوی دگر ماند

چو شاهنشه ز بازی های ایام

به قایم ریخت با شمشیر بهرام

به شطرنج خلاف این نطع خون ریز

به هر خانه که شد دادش شه انگیز

به صد نیرنگ و دستان راه و بی راه

به آذربایگان آورد بنگاه

وز آن جا سوی موقان کرد منزل

مغانه عشق آن بت خانه در دل

نظامی
 
۱۵

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۳۵ - به هم رسیدن خسرو و شیرین در شکارگاه

 

چنین گوید جهان دیده سخن گوی

که چون می شد در آن صحرا جهان جوی

شکاری چون شکر می زد ز هر سو

بر آمد گرد شیرین از دگر سو

که با یاران جماش آن دل افروز

به عزم صید بیرون آمد آن روز

دو صیدافکن به یک جا باز خوردند

به صید یکدگر پرواز کردند

دو تیرانداز چون سرو جوانه

ز بهر یکدگر کرده نشانه

دو یار از عشق خود مخمور مانده

به عشق اندر ز یاران دور مانده

یکی را دست شاهی تاج داده ...

... یکی را گرد گل سنبل دمیده

یکی مرغول عنبر بسته بر گوش

یکی مشگین کمند افکنده بر دوش

یکی از طوق خود مه را شکسته

یکی مه را ز غبغب طوق بسته

نظر بر یکدگر چندان نهادند

که آب از چشم یکدیگر گشادند

نه از شیرین جدا می گشت پرویز

نه از گل گون گذر می کرد شبدیز

طریق دوستی را ساز جستند

ز یکدیگر نشان ها بازجستند

چو نام هم شنیدند آن دو چالاک

فتادند از سر زین بر سر خاک

گذشته ساعتی سر برگرفتند

زمین از اشک در گوهر گرفتند

به آیین تر بپرسیدند خود را

فرو گفتند لختی نیک و بد را

سخن بسیار بود اندیشه کردند

به کم گفتن صبوری پیشه کردند

هوا را بر زمین چون مرغ بستند

چو مرغی بر خدنگ زین نشستند

عنان از هر طرف بر زد سواری

پری رویی رسید از هر کناری

مه و خورشید را دیدند نازان

قران کرده به برج عشق بازان

فکنده عشقشان آتش به دل در

فرس در زیرشان چون خر به گل در

در ایشان خیره شد هر کس که می تاخت

که خسرو را ز شیرین باز نشناخت

خبر دادند موری چند پنهان

که این بلقیس گشت و آن سلیمان

ز هر سو لشگری نو می رسیدند

به گرد هر دو صف برمی کشیدند

چو لشگر جمع شد بر پره کوه

زمین بر گاو می نالید از انبوه

به خسرو گفت شیرین کای خداوند

نه من چون من هزارت بنده در بند

ز تاجت آسمان را بهره مندی

زمین را زیر تخت سربلندی

اگر چه در بسیط هفت کشور

جهان خاص جهان دار است یک سر

بدین نزدیکی از بخشیده شاه

وثاقی هست ما را بر گذرگاه

اگر تشریف شه ما را نوازد

کمر بندد رهی گردن فرازد

اگر بر فرش موری بگذرد پیل

فتد افتاده ای را جامه در نیل

ملک گفتا چو مهمان می پذیری

به جان آیم اگر جان می پذیری

سجود آورد شیرین در سپاسش

ثناها گفت افزون از قیاسش

دو اسبه پیش بانو کس فرستاد

ز مهمان بردن شاهش خبر داد

مهین بانو چو از کار آگهی یافت

بر اسباب غرض شاهنشهی یافت

به استقبال شد با نزل و اسباب

نثار افشاند بر خورشید و مهتاب

فرود آورد خسرو را به کاخی

که طوبی بود از آن فردوس شاخی

سرایی بر سپهرش سرفرازی

دو میدانش فراخی و درازی

فرستادش به دست عذرخواهان

چنان نزلی که باشد رسم شاهان

نه چندانش خزینه پیش کش کرد

که بتوان در حسابش دست خوش کرد

ملک را هر زمان در کار شیرین

چو جان شیرین شدی بازار شیرین

نظامی
 
۱۶

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۳۶ - اندرز و سوگند دادن مهین‌بانو شیرین را

 

چو دهقان دانه در گل پاک ریزد

ز گل گر دانه خیزد پاک خیزد

چو گوهر پاک دارد مردم پاک

کی آلوده شود در دامن خاک

مهین بانو که پاکی در گهر داشت

ز حال خسرو و شیرین خبر داشت

در اندیشید از آن دو یار دل کش

که چون سازد به هم خاشاک و آتش

به شیرین گفت کای فرزانه فرزند

نه بر من بر همه خوبان خداوند

یکی ناز تو و صد ملک شاهی

یکی موی تو وز مه تا به ماهی

سعادت خواجه تاش سایه تو

صلاح از جمله پیرایه تو

جهان را از جمالت روشنایی

جمالت در پناه پارسایی

تو گنجی سر به مهری نا بسوده

بد و نیک جهان نا آزموده

جهان نیرنگ ها داند نمودن

به در دزدیدن و یاقوت سودن

چنانم در دل آید کاین جهان گیر

به پیوند تو دارد رای و تدبیر

گر این صاحب جهان دل داده تو ست

شکاری بس شگرف افتاده تو ست

ولیکن گر چه بینی ناشکیبش

نبینم گوش داری بر فریبش

نباید کز سر شیرین زبانی

خورد حلوا ی شیرین رایگانی

فرو ماند تو را آلوده خویش

هوای دیگری گیرد فراپیش

چنان زی با رخ خورشید نور ش

که پیش از نان نیفتی در تنور ش

شنیدم ده هزارش خوب رو یند

همه شکرلب و زنجیر مو یند

دلش چون ز آن همه گل ها بخندد

چه گويی در گلی چون مهر بندد

بلی گر دست بر گوهر نیابد

سر از گوهر خریدن برنتابد

چو بیند نیک عهد و نیک نامت

ز من خواهد به آیینی تمامت

فلک را پارسایی بر تو گردد

جهان را پادشایی بر تو گردد

چو تو در گوهر خود پاک باشی

به جای زهر او تریاک باشی

و گر در عشق بر تو دست یابد

تو را هم غافل و هم مست یابد

چو ویس از نیک نامی دور گردی

به زشتی در جهان مشهور گردی

گر او ماه است ما نیز آفتابیم

و گر کیخسرو است افراسیابیم

پس مردان شدن مردی نباشد

زن آن به که ش جوان مردی نباشد

بسا گل را که نغز و تر گرفتند

بیفکندند چون بو برگرفتند

بسا باده که در ساغر کشیدند

به جرعه ریختندش چون چشیدند

تو خود دانی که وقت سرفراز ی

زناشویی به است از عشق بازی

چو شیرین گوش کرد آن پند چون نوش

نهاد آن پند را چون حلقه در گوش

دلش با آن سخن هم داستان بود

که او را نیز در خاطر همان بود

به هفت اورنگ روشن خورد سوگند

به روشن نامه گیتی خداوند

که گر خون گریم از عشق جمالش

نخواهم شد مگر جفت حلالش

چو بانو دید آن سوگندخوار ی

پدید آمد دلش را استوار ی

رضا دادش که در میدان و در کاخ

نشیند با ملک گستاخ گستاخ

به شرط آن که تنهایی نجوید

میان جمع گوید آن چه گوید

دگر روزینه کز صبح جهان تاب

طلی شد لعل بر لؤلؤ ی خوشاب

یزک دار ی ز لشکر گاه خورشید

عنان افکند بر برجیس و ناهید

همان یک شخص کاین را ساز کرده

همان انجم گر ی آغاز کرده

چو شیر ماده آن هفتاد دختر

سوی شیرین شدند آشوب در سر

به مردی هر یکی اسفندیار ی

به تیر انداختن رستم سواری

به چوگان خود چنان چالاک بودند

که گوی از چنبر گردون ربودند

خدنگ ترکش اندر سرو بستند

چو سرو ی بر خدنگ زین نشستند

همه برقع فرو هشتند بر ماه

روان گشتند سوی خدمت شاه

برون شد حاجب شه بارشان داد

شه آن کاره دل در کارشان داد

نوازش کرد شیرین را و برخاست

نشاندش پیش خود بر جانب راست

چه دید الحق بتانی شوخ و دل بند

سرایی پر شکر شهری پر از قند

وز آن غافل که زور و زهره دارند

به میدان از سواری بهره دارند

ز بهر عرض آن مشکین نقابان

به نزهت سوی میدان شد شتابان

چو در بازی گه میدان رسیدند

پریرویان ز شادی می پریدند

روان شد هر مهی چون آفتابی

پدید آمد ز هر کبکی عقابی

چو خسرو دید که آن مرغان دم ساز

چمن را فاخته اند و صید را باز

به شیرین گفت هین تا رخش تازیم

بر این پهنه زمانی گوی بازیم

ملک را گوی در چوگان فکندند

شگرفان شور در میدان فکندند

ز چوگان گشته بی دستان همه راه

زمین ز آن بید صندل سوده بر ماه

به هر گویی که بردی باد را بید

شکستی در گریبان گوی خورشید

ز یک سو ماه بود و اخترانش

ز دیگر سو شه و فرمانبر انش

گوزن و شیر بازی می نمودند

تذرو و باز غارت می ربودند

گهی خورشید بردی گوی و گه ماه

گهی شیرین گرو دادی و گه شاه

چو کام از گوی و چوگان برگرفتند

طوافی گرد میدان درگرفتند

به شبدیز و به گل گون گرد میدان

چو روز و شب همی کردند جولان

وز آن جا سوی صحرا ران گشادند

به صید انداختن جولان گشادند

نه چندان صید گوناگون فکندند

که حدش در حساب آید که چندند

به زخم نیزه ها هر نازنینی

نیستان کرده بر گوران زمینی

به نوک تیر هر خاتون سواری

فرو داده ز آهو مرغ زار ی

ملک زان ماده شیران شکاری

شگفتی مانده در چابک سوار ی

که هر یک بود در میدان هما یی

به دعوی گاه نخجیر اژدها یی

ملک می دید در شیرین نهانی

کز آن صیدش چه آرد ارمغانی

سرین و چشم آهو دید ناگاه

که پیدا شد به صید افکندن شاه

غزالی مست شمشیر ی گرفته

به جای آهو ی شیر ی گرفته

از آن نخجیر پرداز جهان گیر

جهان گیری چو خسرو گشت نخجیر

چو طاووس فلک بگریخت از باغ

به گل چیدن به باغ آمد سیه زاغ

شدند از جلوه طاووسان گسسته

به پر زاغ رنگان برنشسته

همه در آشیان ها رخ نهفتند

ز رنج ماندگی تا روز خفتند

دگر روز آستان بوسان دویدند

به درگاه ملک صف برکشیدند

همان چوگان و گوی آغاز کردند

همان نخجیر کردن ساز کردند

درین کردند ماهی عمر خود صرف

و زین حرفت نیفکندند یک حرف

ملک فرصت طلب می کرد بسیار

که با شیرین کند یک نکته بر کار

نیامد فرصتی با او پدید ش

که در بند توقف بد کلید ش

شبان گه کآن شکرلب باز می گشت

همای عشق بی پرواز می گشت

شهنشه گفت کای بر نیکوان شاه

جمالت چشم دولت را نظر گاه

بیا تا بامداد ان ز اول روز

شویم از گنبد پیروزه پیروز

می آریم و نشاط اندیشه گیریم

طرب سازیم و شادی پیشه گیریم

اگر شادیم اگر غم گین در این دیر

نه ایم ایمن ز دوران کهن سیر

چو می باید شدن زین دیر ناچار

نشاط از غم به و شادی ز تیمار

نهاد انگشت بر چشم آن پریوش

زمین را بوسه داد و کرد شب خوش

ملک بر وعده ماه شب افروز

درین فکرت که فردا کی شود روز

نظامی
 
۱۷

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۳۷ - صفت بهار و عیش خسرو و شیرین

 

چو پیر سبزپوش آسمانی

ز سبزه برکشد بیخ جوانی

جوانان را و پیران را دگر بار

به سرسبزی در آرد سرخ گل زار

گل از گل تخت کاوسی بر آرد

بنفشه پر طاووسی بر آرد

بسا مرغا که عشق آوازه گردد

بسا عشق کهن کآن تازه گردد

چو خرم شد به شیرین جان خسرو

جهان می کرد عهد خرمی نو

چو از خرم بهار و خرمی دوست

به گل ها بردرید از خرمی پوست

گل از شادی علم در باغ می زد

سپاه فاخته بر زاغ می زد

سمن ساقی و نرگس جام در دست

بنفشه در خمار و سرخ گل مست

صبا برقع گشاده مادگان را

صلا درداده کار افتادگان را

شمال انگیخته هر سو خروشی

زده بر گاو چشمی پیل گوشی

زمین نطع شقایق پوش گشته

شقایق مهد مرزن گوش گشته

سهی سرو از چمن قامت کشیده

ز عشق لاله پیراهن دریده

بنفشه تاب زلف افکنده بر دوش

گشاده باد نسرین را بناگوش

عروسان ریاحین دست بر روی

شگرفان شکوفه شانه در موی

هوا بر سبزه گوهرها گسسته

زمرد را به مروارید بسته

نموده ناف خاک آبستنی ها

ز ناف آورده بیرون رستنی ها

غزال شیرمست از دل نوازی

به گرد سبزه با مادر به بازی

تذروان بر ریاحین پر فشانده

ریاحین در تذروان پر نشانده

ز هر شاخی شکفته نوبهاری

گرفته هر گلی بر کف نثاری

نوای بلبل و آوای دراج

شکیب عاشقان را داده تاراج

چنین فصلی بدین عاشق نوازی

خطا باشد خطا بی عشق بازی

خرامان خسرو و شیرین شب و روز

به هر نزهت گهی شاد و دل افروز

گهی خوردند می در مرغ زاری

گهی چیدند گل در کوه ساری

ریاحین بر ریاحین باده در دست

به شه رود آمدند آن روز سرمست

جنیبت بر لب شه رود بستند

به بانگ رود و رامش گر نشستند

حلاوت های شیرین شکرخند

نی شه رود را کرده نی قند

همان رونق ز خوبیش آن طرف را

که از باران نیسانی صدف را ...

... ز بس خنده که شهدش بر شکر زد

به خوزستان شد افغان طبرزد

قد چون سروش از دیوان شاهی

به گلبن داده تشریف سپاهی

چو گل بر نرگسش کرده نظاره

به دندان کرده خود را پاره پاره

سمن کز خواجه گی بر گل زدی دوش

غلام آن بناگوش از بن گوش

نظامی
 
۱۸

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۳۸ - شیرکشتن خسرو در بزم‌گاه

 

ملک عزم تماشا کرد روزی

نظرگاهش چو شیرین دل فروزی

کسی را کآن چنان دل خواه باشد

همه جایی تماشاگاه باشد

ز سبزه یافتند آرام گاهی

که جز سوسن نرست از وی گیاهی

در آن صحن بهشتی جای کردند

ملک را بارگه بر پای کردند

کنیزان و غلامان گرد خرگاه

ثریاوار گرد خرمن ماه

نشسته خسرو و شیرین به یک جای

ز دور آویخته دوری به یک پای

صراحی های لعل از دست ساقی

به خنده گفت باد این عیش باقی

شراب و عاشقی هم دست گشته

شهنشه زین دومی سرمست گشته

بر آمد تندشیری بیشه پرورد

که از دنبال می زد بر هوا گرد

چو بدمستان به لشگرگه در افتاد

و زو لشگر به یکدیگر برافتاد

فراز آمد به گرد بارگه تنگ

به تندی کرد سوی خسرو آهنگ

شه از مستی شتاب آورد بر شیر

به یکتا پیرهن بی درع و شمشیر

کمان کش کرد مشتی تا بناگوش

چنان بر شیر زد کز شیر شد هوش

بفرمودش پس آن گه سر بریدن

ز گردن پوستش بیرون کشیدن

و زآن پس رسم شاهان شد که پیوست

بود در بزم گه شان تیغ در دست

اگر چه شیر پیکر بود پرویز

ملک بود و ملک باشد گران خیز

ز مستی کرد با شیر آن دلیری

که نام مستی آمد شیرگیری

به دست آویز شیر افکندن شاه

مجال دست بوسی یافت آن ماه

دهان از بوسه چون جلاب تر کرد

ز بوسه دست شه را پر شکر کرد

ملک بر تنگ شکر مهر بشکست

که شکر در دهان باید نه در دست

لبش بوسید و گفت این انگبین است

نشان دادش که جای بوسه این است

نخستین پیک بود آن شکرین جام

که از خسرو به شیرین برد پیغام

اگر چه کرد صد جام دگر نوش

نشد جام نخستینش فراموش

میی کاول قدح جام آورد پیش

ز صد جام دگر دارد بها بیش

می اول جام صافی خیز باشد

به آخر جام دردآمیز باشد

گلی کاول برآرد طرف جویش

فزون باشد ز صد گل زار بویش

دری کاول شکم باشد صدف را

ز لؤلؤ بشکند بسیار صف را

ز هر خوردی که طعم نوش دارد

حلاوت بیش تر سرجوش دارد

دو عاشق چون چنان شربت چشیدند

عنان پیوسته از زحمت کشیدند

چو یکدم جای خالی یافتندی

چو شیر و می بهم بشتافتندی

چو دزدی کاو به گوهر دست یابد

پس آن گه پاسبان را مست یابد ...

... به دیگر چشم ریحان کاشتندی

چو فرصت در کشیدی خصم را میل

ربودندی یکی بوسه به تعجیل

صنم تا شرمگین بودی و هشیار

نبودی بر لبش سیمرغ را بار

در آن ساعت که از می مست گشتی

به بوسه با ملک هم دست گشتی

چنان تنگش کشیدی شه در آغوش

که کردی قاقمش را پرنیان پوش

ز بس کز گاز نیلش در کشیدی

ز برگ گل بنفشه بردمیدی

ز شرم آن کبودی هاش بر ماه

که مه را خود کبود آمد گذرگاه

اگر هشیار اگر سرمست بودی

سپیدآبش چو گل بر دست بودی

نظامی
 
۱۹

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۳۹ - افسانه گفتن خسرو و شیرین و شاپور و دختران

 

فروزنده شبی روشن تر از روز

جهان روشن به مهتاب شب افروز

شبی باد مسیحا در دماغش

نه آن بادی که بنشاند چراغش

ز تاریکی در آن شب یک نشان بود

که آب زندگی در وی نهان بود

سوادی نه بر آن شب گون عماری

جز آن عصمت که باشد پرده داری

صبا گرد از جبین جان زدوده

ستاره صبح را دندان نموده

شبی بود از در مقصودجویی

مراد آن شب ز مادر زاد گویی

ازین سو زهره در گوهر گسستن

وز آن سو مه به مروارید بستن

زمین در مشک پیمودن به خروار

هوا در غالیه سودن صدف وار

ز مشک افشانی باد طرب ناک ...

... دماغ عالم از باد بهاری

هوا را ساخته عود قماری

سماع زهره شب را در گرفته ...

... جرس جنبانی مرغان شب خیز

جرس ها بسته در مرغ شب آویز

دد و دام از نشاط دانه خویش

همه مطرب شده در خانه خویش

اگر چه مختلف آواز بودند

همه با ساز شب دم ساز بودند

ملک بر تخت افریدون نشسته

دل اندر قبله جمشید بسته

فروغ روی شیرین در دماغش

فراغت داده از شمع و چراغش

نسیم سبزه و بوی ریاحین

پیام آورده از خسرو به شیرین

کزین خوش تر شبی خواهد رسیدن

و زین شاداب تر بویی دمیدن

چرا چندین وصال از دور بینیم

اگر نوریم تا در نور بینیم

و گر خونیم خونت چون نجوشد

و گر جوشد به من بر چند پوشد

هوایی معتدل چون خوش نخندیم

تنوری گرم نان چون در نبندیم

نه هر روزی ز نو روید بهاری

نه هر ساعت به دام آید شکاری

به عقل آن به که روزی خورده باشد

که بی شک کار کرده کرده باشد

بسا نان کز پی صیاد بردند

چو دیدی ماهی و مرغانش خوردند

مثل زد گرگ چون روبه دغا بود

طلب من کردم و روزی تو را بود

ازین فکرت که با آن ماه می رفت

چو ماه آن آفتاب از راه می رفت

دگر ره دیو را دربند می داشت

فرشتش بر سر سوگند می داشت

ازین سو تخت شاهنشه نهاده

وشاقی چند بر پای ایستاده

به خدمت پیش تخت شاه شاپور

چو پیش گنج بادآورد گنجور

و زان سو آفتاب بت پرستان

نشسته گرد او ده نارپستان

فرنگیس و سهیل سروبالا

عجب نوش و فلک ناز و همیلا

همایون و سمن ترک و پری زاد

ختن خاتون و گوهر ملک و دل شاد

گلاب و لعل را بر کار کرده

ز لعلی روی چون گل نار کرده

چو مستی خوان شرم از پیش برداشت

خرد راه وثاق خویش برداشت

ملک فرمود تا هر دل ستانی

فرو گوید به نوبت داستانی

نشسته لعل داران قصب پوش

قصب بر ماه بسته لعل بر گوش

ز غمزه تیر و از ابرو کمان ساز

همه باریک بین و راست انداز

ز شکر هر یکی تنگی گشاده

ز شیرین بر شکر تنگی نهاده

نظامی
 
۲۰

نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۴۰ - افسانه‌سرایی ده دختر

 

فرنگیس اولین مرکب روان کرد

که دولت در زمین گنجی نهان کرد

از آن دولت فریدونی خبر داشت

زمین را باز کرد آن گنج برداشت

سهیل سیم تن گفتا تذروی

به بازی بود در پایین سروی

فرود آمد یکی شاهین به شب گیر

تذرو نازنین را کرد نخجیر

عجب نوش شکرپاسخ چنین گفت

که عنبربو گلی در باغ بشکفت

بهشتی مرغی آمد سوی گل زار

ربود آن عنبرین گل را به منقار

از آن به داستانی زد فلک ناز

که ما را بود یک چشم از جهان باز

به ما چشمی دگر کرد آشنایی

دو به بیند ز چشمی روشنایی

همیلا گفت آبی بود روشن

روان گشته میان سبز گلشن

جوان شیری بر آمد تشنه از راه

بدان چشمه دهان تر کرد ناگاه

همایون گفت لعلی بود کانی

ز غارتگاه بیاعان نهانی

درآمد دولت شاهی به تاراج

نهاد آن لعل را بر گوشه تاج

سمن ترک سمن بر گفت یک روز

جدا گشت از صدف دری شب افروز

فلک در عقد شاهی بند کردش

به یاقوتی دگر پیوند کردش

پری زاد پری رخ گفت ماهی

به بازی بود در نخجیرگاهی

بر آمد آفتابی ز آسمان بیش

کشید آن ماه را در چنبر خویش

ختن خاتون چنین گفت از سر هوش

که تنها بود شمشادی قصب پوش

بدو پیوست ناگه سروی آزاد

که خوش باشد به یک جا سرو و شمشاد

زبان بگشاد گوهرملک دل بند

که زهره نیز تنها بود یک چند

سعادت برگشاد اقبال را دست

قران مشتری در زهره پیوست

چو آمد در سخن نوبت به شاپور

سخن را تازه کرد از عشق منشور

که شیرین انگبینی بود در جام

شهنشه روغن او شد سرانجام

به رنگ آمیزی صنعت من آنم

که در حلوای ایشان زعفرانم

پس آن گه کردشان در پهلوی یاد

که احسنت ای جهان پهلو دو هم زاد

جهان را هر دو چون روشن درخشید

ز یک دیگر مبرید و ملخشید

سخن چون بر لب شیرین گذر کرد

هوا پر مشک و صحرا پر شکر کرد

ز شرم اندر زمین می دید و می گفت

که دل بی عشق بود و یار بی جفت

چو شاپور آمد اندر چاره کار

دلم را پاره کرد آن پاره کار

قضای عشق اگر چه سرنبشته است

مرا این سرنبشت او درنبشت است

چو سر رشته سوی این نقش زیباست

ز سرخی نقش رویم نقش دیباست

مرا کز دست خسرو نقل و جام است

نه کیخسرو پناخسرو غلام است

سرم از سایه او تاجور باد

ندیمش بخت و دولت راه بر باد

چو دور آمد به خسرو گفت باری

سیه شیری بد اندر مرغ زاری

گوزنی بر ره شیر آشیان کرد

رسن در گردن شیر ژیان کرد

من آن شیرم که شیرینم به نخجیر

به گردن بر نهاد از زلف زنجیر

اگر شیرین نباشد دستگیرم

چو شمع از سوزش بادی بمیرم

و گر شیر ژیان آید به حربم

چو شیرین سوی من باشد بچربم

حریفان جنس و یاران اهل بودند

به هر حرفی که می شد دست سودند

دل محرم بود چون تخته خاک

بر او دستی زنی حالی شود پاک

دگر ره طبع شیرین گرم تر گشت

دلش در کار خسرو نرم تر گشت

قدح پر باده کرد و لعل پرنوش

به خسرو داد کاین را نوش کن نوش

بخور کاین جام شیرین نوش بادت

به جز شیرین همه فرموش بادت

ملک چون گل شدی هر دم شکفته

از آن لعل نسفته لعل سفته

گهی گفت ای قدح شب رخت بندد

تو بگری تلخ تا شیرین بخندد

گهی گفت ای سحر منمای دندان

مخند آفاق را بر من مخندان

به دست آن بتان مجلس افروز

سپهر انگشتری می باخت تا روز

ببرد انگشتری چون صبح برخاست

که بر بانگ خروس انگشتری خواست

بتان چون یافتند از خرمی بهر

شدند از ساحت صحرا سوی شهر

جهان خوردند و یک جو غم نخوردند

ز شادی کاه برگی کم نکردند

چو آمد شیشه خورشید بر سنگ

جهان بر خلق شد چون شیشه تنگ

دگر ره شیشه می برگرفتند

چو شیشه باده ها بر سر گرفتند

بر آن شیشه دلان از ترک تازی

فلک را پیشه گشته شیشه بازی

به می خوردن طرب را تازه کردند

به عشرت جان شب را تازه کردند

همان افسانه دوشینه گفتند

همان لعل پرندوشینه سفتند

دل خسرو ز عشق یار پرجوش

به یاد نوش لب می کرد می نوش

می رنگین زهی طاووس بی مار

لب شیرین زهی خرمای بی خار

نهاده بر یکی کف ساغر مل

گرفته بر دگر کف دسته گل

از آن می خورد و زان گل بوی برداشت

پی دل جستن دل جوی برداشت

شراب تلخ در جانش اثر کرد

به شیرینی سوی شیرین نظر کرد

به غمزه گفت با او نکته ای چند

که بود از بوسه لب ها را زبان بند

هم از راه اشارت های فرخ

حدیث خویشتن را یافت پاسخ

سخن ها در کرشمه می نهفتند

به نوک غمزه گفتند آن چه گفتند

همه شب پاسبانی پیشه کردند

بسی شب را درین اندیشه کردند

ز گرمی روی خسرو خوی گرفته

صبوح خرمی را پی گرفته

که شیرین را چگونه مست یابد

بر آن تنگ شکر چون دست یابد

نمی افتاد فرصت در میانه

که تیر خسرو افتد بر نشانه

دل شادش به دیدار دل افروز

طرب می کرد و خوش می بود تا روز

چو بر شبدیز شب گل گون خورشید

ستام افکند چون گل برگ بر بید

مه و خورشید دل در صید بستند

به شبدیز و به گل گون برنشستند

شدند از مرز موقان سوی شهرود

بنا کردند شهری از می و رود

گهی بر گرد شط بستند زنجیر

ز مرغ و ماهی افکندند نخجیر

گهی بر فرضه نوش آب شهرود

جهان پرنوش کردند از می و رود

گهی راندند سوی دشت مندور

تهی کردند دشت از آهو و گور

بدین سان روزها تدبیر کردند

گهی عشرت گهی نخجیر کردند

عروس شب چو نقش افکند بر دست

به شهر آرایی انجم کله بر بست

عروس شاه نیز از حجله برخاست

به روی خویشتن مجلس بیاراست

عروسان دگر با او شده یار

همه مجلس عروس و شاه بی کار

شکر بسیار و بادام اندکی بود

کبوتر بی حد و شاهین یکی بود

همه بر یاد خسرو می گرفتند

پیاپی خوش دلی را پی گرفتند

شبی بی رود و رامش گر نبودند

زمانی بی می و ساغر نبودند

می و معشوق و گل زار و جوانی

ازین خوش تر نباشد زندگانی

تماشای گل و گل زار کردن

می لعل از کف دل دار خوردن

حمایل دست ها در گردن یار

درخت نارون پیچیده بر نار

به دستی دامن جانان گرفتن ...

... گهی جستن به غمزه چاره سازی

گهی کردن به بوسه نردبازی

گه آوردن بهار تر در آغوش

گهی بستن بنفشه بر بناگوش

گهی در گوش دل بر راز گفتن

گهی غم های دل پرداز گفتن

جهان این است و این خود در جهان نیست

و گر هست ای عجب جز یک زمان نیست

نظامی
 
 
۱
۲
۳
۴
sunny dark_mode