گنجور

غزل شمارهٔ ۱۸۵۵

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید

چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد

که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را

چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را

کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم

که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

همایون شجریان » آرایش غلیظ » موسیقی فیلم آرایش غلیظ - ۲ (خواننده: همایون شجریان)

همایون شجریان » ناشکیبا » تصنیف "چه دانستم"

احمد شاملو » غزلیات مولوی » چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۶۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

علیرضا نوشته:

این شعر واقعا باحاله

امیرحامد نوشته:

این شعر را استاد شهرام ناظری آنقدر زیبا خوانده اند که این شعر با همه‌ی زیباییش دو چندان شده است

سیمین صانعی نوشته:

ضربه نهائی به هر انسانی با قشنگترین کلمات.زیباتر از این توصیفی که مولانا نوشته هم هست؟

ستاره سادات . پیغمبری نوشته:

تاویلی حکمی هنری از این غزل زیبای حضرت معنا
تقدیم به شما :

http://sspeighambari.blogfa.com/post-46.aspx

آ. بیرنگ نوشته:

با خواندن بیت آخر معنای بیت اول روشن می شود، از اینرو ” آدم از خوندنش سیر نمی شه”

آ. بیرنگ نوشته:

در مصرع آخر، به جای کلمه “در” حرف ربط ” از” در برخی تصحیحات، مثل تصحیح دکر شفیعی کدکنی آمده است.

کرم قلاوند نوشته:

هرچند استاد شفیعی کدکنی در این روزگار خداوندگار ادبیات پارسی است ، اما این کمینه با پوزش به پیشگاه بیشگاه شان ، آوردن «از» را به جای «در» در پاره ی دوم بیت واپسین نمی پسندم .
این بیت ارجمند به گونه ای معماری شده است که معانی گونه گون می توان از آن برداشت کرد اما معنایی که بیشینه ی خوانندگان از این بیت دارند ، چندان نمی تواند تندرست باشد چراکه به لحاظ دستوری دارای کاستی است و جناب دکتر کدکنی نیز برای سامان دادن و هماهنگ کردن یک معنای نادرست با ساختار دستوری بیت این دگرش را پدید آورده است که چندان روا نیست …
گره کار «دهان بندی» است و «کف» . نگاه من این است که «از» به معنی «از سر» یا «به دلیل» نیست بلکه بدین معنا تندرست تر است : «از سوی» یا «توسط» … و «دهان بندی» نمی تواند به معنای «دهان بستگی» باشد . این آمیغ صفت فاعلی + ی است و «ی» نیز نشانه ی نکره …
«کف» به معنای ته دریا ، رود خانه یا هر حجمی که دارای بلندا باشد . به معنای فرودینه یا پایین ترین تراز . کف در برابر سقف . معیاری در میان عوام به اندازه ی سطح بی موی دست . معیاری برای حجم به اندازه ی چاله ای که با نیم بسته کردن انگشتان دست پدید می آید . به معنای حباب های بی ارزش روی دریا . به معنای دست زدن و چند معنای دیگر … اما در این بیت کف به معنای دستی است که از سوی دهان بند روی دهان مولانا گذاشته می شود و ایشان را از پرده دری باز می دارد و به بیت یک جلوه ی دراماتیک می دهد …

رسته نوشته:

چرا این غزل این روزها گل کرده است؟
چون شهرام ناظری خوانده است؟
آیا واقعا این غزل از مولانا است؟
آیا حالاتی که در این غزل توصیف شده است نشءهای افیون نیست؟ آیا این ها توصقات عالم هپروت نیست؟
مگر شمس تبریز نمی گفت سیزک ( حشیش) و افیون از حرام هم حرام تر هستند؟
یس جرا این غزل این قدر افیونی شده است؟
در دیوان شمس و مثنوی معنوی آن قدر معیار های روشن وجود دارد که غش و ثمین را جدا کرد.
مولانا در هر قدمی و در هر کلمه ای به دنبال تعالی آگاهی بوده است نه به دنبال عالم هپروت و تخدیر و نشء ی جان فرسا ی پا در هوا

محسن نوشته:

در جواب جناب رسته عرض می کنم اگر یکبار دیگر شعر را بخوانند متوجه می شوند که هدف مولانا از بیان شعر در واقع مواجه شدن حضرتشان با سوالات بدون جواب که برای هر انسانی پیش می آید چنان که حضرت علی در نهج البلاغه می فرمایند من راجه به مرگ خیلی فکر کردم و به جوابی نرسیدم و فقط خدا بر این امر آگاه است.بنابر این انچه این شعر را از بقیه اشعار مولانا متمایز می کند بیان فلسفی جهان هستی و پرسشهای به مراتب مشکل راجع به هستی و نیستی و اینکه این انسان درمانده در پیشرفته ترین حالت هم خواهد مرد کوله باری از سوالات بی جواب را با خود به دوش می کشد و این همان چه دانمهای بسیار است.

رسته نوشته:

در حواب جناب محسن
برای مولوی مرگ روشن ترین آینه هاست. از نظر او باید همه چیز را در این آینه دید.
آگاه بودن از مرگ و گذر کردن از مرگ در هر عمل ، روش کار مولوی است.
{
راست گفتست آن سپهدار بشر
که هر آنک کرد از دنیا گذر
نیستش درد و دریغ و غبن موت
بلک هستش صد دریغ از بهر فوت
که چرا قبله نکردم مرگ را
مخزن هر دولت و هر برگ را
قبله کردم من همه عمر از حول
آن خیالاتی که گم شد در اجل
حسرت آن مردگان از مرگ نیست
زانست کاندر نقشها کردیم ایست
ما ندیدیم این که آن نقش است و کف
کف ز دریا جنبد و یابد علف
چونک بحر افکند کفها را به بر
تو بگورستان رو آن کفها نگر
}
ابیات فوق نمونه ای از نگرش و روش مولوی در آینه مرگ است نه خوردن کف افیون و رفتن به عالم هپروت

نمونه ی دیگر آن عزاداری شیعیان انتاکیه
این بحث چند سال پیش در حاشیه گنجور پیش آمد
این جا را نگاه کنید:
http://ganjoor.net/moulavi/masnavi/daftar6/sh24/

محسن نوشته:

در جواب جناب رسته:
عرض می کنم من نگفتم این شعر نظر حضرت مولوی راجع به مرگ است بلکه می خواستم بگویم همانطور که برای حضرت علی به عنوان یک انسان سوالاتی پیش می آید برای حضرت مولانا هم همین گونه است و این شعر همانطور که عرض کردم بیان ظریفی از چرایی و چگونگی ازل و ابد البته با تمثیلی شاعرانه است و قرار نیست شاعر هر جا کلمه ای را به استعاره برای بیان منظوری آورده باشد به معنای اعتقاد به اثر آن باشد بطور یکه مولانا در جای جای غرلیاتش از واژه طریاق یا تریاق برای تلخی و خاطره ای بد از اتفاقی استفاده کرده است حال بگوییم این غزل مربوط به مولانا نیست چون از کلمه تریاک برای بیان یک معنی استفاده کرده است.به هر حال نظر شما برای من قابل احترام و تامل است و سعی میکنم موارد مشابه این شعر را در آینده پیدا کنم و در این شرح بیاورم.

رسته نوشته:

در جواب جناب محسن،

پس قبول می‌کنید که این غزل هیچ اشارة مستقیم یه مقولة مرگ ندارد. من معتقدم که اشارة غیر مستقیم هم ندارد.
ولی برویم اصل مطلب.
اعتراض من نه به کار رفتن کلمة افیون در این غزل است بلکه حالات ارایه شدة در این غزل حالات بنگ و افیون و موارد مخدر است. حتی اگر بیت آخر این غزل را حذف بکنید همان احساسات و خیالات عالم هپروت را در میان می‌اندازد نه چیز دیگررا. حال چرا جامعة امروزی ایران این‌گونه ناتوانی‌های بیمارگونه را به نام هنر قالب می‌کند خود جای شگفتی دارد.
تشبیه، استعاره، کنایه و مجاز از کلمة افیون ( تریاک و تریاق راکنار بگذلریم)‌ در آثار مولوی در ۲۹ جا به کار رفته است، به این ترتیب:
درغزل ها: ۸۹، ۲۴۵، ۶۸۳، ۸۵۵، ۱۰۲۵، ۱۱۱۳، ۱۱۴۱، ۱۲۱۵، ۱۲۴۷، ۱۶۴۴، ۱۸۵۵، ۱۹۳۱، ۱۲۶۱، ۲۶۳۷، ۲۳۹۳، ۲۳۹۸، ۲۴۴۱، ۲۵۵۰، ۳۲۰۱ ( ۱۹ مورد)
درترجیع: یک مورد
در رباعی ها : ۱۴۲۸، ۱۴۸۳
درمثنوی: ۷ مورد
من شما را دعوت می‌کنم که آن ۱۹ غزل را به دقت بخوانید و ببینید که بین عزل ۱۸۵۵ و بقیه چه تفاوت‌هایی وجود دارد. خواهید دید که همة آن‌ ۱۸ غزل شما را جهت می‌دهند، به جان فزونی می‌دهند، انرژی می دهند، و این یک غزل شما را سرگردان، گسیخته، کاسته، وارفته، نمی‌دانم نمی دانم، می کند. نه نشانی از ازل می‌دهد و نه جهتی به سوی ابد دارد. سرگشته و سرگردان است، بیمار نیهیلیست است. در نهایت می‌شود ، می‌شود سوز وافور، می‌شود آخیییی … و دربی خطرترین حالت می‌شود . هیچ نشانی از عشق و همت عشق ندارد .در آن ۱۸ غزل قطب نمای عشق حاضر و ناظر است و راه به توحید می برند. این یک غزل سرگردان افیون است، حتی اگر بیت آحر آن را حذف کنید.
نبض شاعر در غزل خوب می‌تپد. حالات شاعر را بعداز قرن‌ها می‌توان در غزل گرفت. متأسفانه بسیاری از شاعران حساس آفت زده می‌شوند نبض بیماری آن‌ها هم در اشعارشان می‌تپد و مهم‌تر آنکه بعد از سال‌ها آفت آن‌ها سرایت می‌کند و جان های بیمار با یک خمیازه به لالایی می روند. .
برای من جای شگفتی است که چرا شهرام ناظری همة دیوان به این برزگی را ول کرده و رفته این غزل را انتحاب را کرده است.
در جامعة بیمار، بیماری هم خریدار دارد و متأسفانه گاه تنها کالاست.

بهیار نوشته:

این غزل بسیار زیبا و عارفانه یکی ازپر جنب و جوش ترین و سیال ترین هاست. من مدت مدیدی در مورد این غزل اندیشیده ام و در پی یافتن کلید آن صد ها بار آنرا زمزمه کرده یا فریاد وار انعکاس آنرا بر در و دیوار و کوه شنیده ام. در نهایت روزی همه چیز تابان شد. به یک لحظه شیرین کلید به دست من افتاد.
غمگینم که بگویم دوستان بلند مرتبه ما در این حاشیه نویسی بعضا تا چه حد به خطا می روند. اشاره ام به آقای رسته و محسن است.
باید عاشقانه به این غزل نگاه کنید نه با ابزار ادبیاتی دستور زبانی و یا جامعه شناسی و حتی اخلاقی
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق وعاشقی هم عشق گفت
این غزل اشاره به لحظات بس طوفانی در سیر و سلوک عرفانی دارد آنجا که همه چیز همه معیار ها در هم می ریزد.و عجایبی سهمگین بر سالک روی می نماید. در این طوفان سهمگین است که تخته تخته باور های معمول تحمیل شده بر عارف فرومیشکند و دیگرگونی های بنیادین به وجود می آورد. نهنگ کل دریای محیط بر زندگی عارف را می بلعد و خود در تبدیلی دیگر در هامون شگفتی ها فرو می رود. سالک حیران و سرگشته به این تبدیلها تسلیم شده و حضور خود را در این ورطه به ظاهر بلا جشن میگرد و آماده هر بی چون و چرایی میگردد. مثل بسیاری از ابیات مولوی عزیز ما از شرح بیشتر با کفی افیون خود را باز می دارد.
عاشق باشیم نه حکیم و سخنور با اعتذار بهیار

رسته نوشته:

در یاسخ جناب بهیار

بسیار خوب است که جناب بهیار تجربیات سالکانه و عارفانه خود را در رابطه با این غزل، صادقانه، در میان گذاشته اند. می‌گویند که منظور از تخته تخته ها همان تخته های اعتقادی سالک است، نهنگ و دریا و هامون و غیره هم در دریای محیط و عالم وجود نیست بلکه همه اعتقادات خیالی سالک است …
حال که در سیر و سلوک هستند، در خواست بنده این است که آن هیجده غزل دیگر را هم با همان دقت و شوق و ذوق امتحان بکنند و بعد تجربه‌های خود را بگویند که کدام غزل ها عشق گُردانی چون مولوی و شمس تبریزی را بیان می‌کنند و کدام یک ادعاهای بی سر و ته مدعیان و سالکانی است که مواد روان گردان را روا می داشتند (و کم هم نبوده‌اند، آن‌چنان که شمس تبریزی دادش در آمده بوده است) و آخر سر هم سالک حیران بیچاره را تسلیم بی چون و چرایی می‌کردند و آن گاه نه کشتی می‌ماند و نه تخته پاره‌ای. بعد چه ؟! ته نه دریای بی چون تاکسی بگیر برو خونه! رانندهٔ تاکسی آدرس بپرسد بگو : نیروانا در خیابان بودا، شماره صفرصفر صفر. حاصل مساوی نشیه افیون. نتیجه آن نشه ها به کجا راه برد؟ یک مشت احساسات پای منقل و بعد بیگانه پشت در خانه آماده بود در شانگهای (‌جنگ تریاک) و یا در بوشهر و خرمشهر یا در دهلی و بنگال. عزیز من عشق همت انگیز است نه وهم انگیز.
اگر این توهمات عشق است ( البته در این غزل هیچ اشارهء مستقیمی به عشق نشده است) که هنرمندان امروزی ایران ترویج می کنند،پس بی دلیل نیست که هر روز ایرانیان بدتر از دیروزشان است.
بر خلاف آن‌ چه جناب بهیار گفته‌اند بنده به این غزل نه با ابزار ادبیاتی و نه با جامعه شناسی ، نه دستور زبانی و نه اخلاقی نگاه کرده‌ام بلکه خواندن شهرام ناظری مرا به این غزل حساس کرد من هم کنجکاو شدم و سعی کردم خودم را در موقعیت شاعر قرار دهم و احساس او را درک بکنم و احساس او را برای خودم بازسازی بکنم. در گذشته هم سعی کرده‌ بودم که کل دیوان شمس و مثنوی را مرور بکنم تا حال و هوای کلی آن را به دست آورم . غزل هایی در دیوان شمس هست که محتوای آن با سنخ اشعار مولوی هم خوانی ندارد. من جمله این غزل.
مثنوی معنوی به همت یک خارجی (‌شاد روان نیکلسون ) طبع انتقادی شد که باید همه سپاسگزار او باشیم. دیوان شمس به همت شاد روان استاد فروزانفر تصحیح و طبع شد که باید سپاسگزار آن ادیب بزرگ هم باشیم. ولی باید اذعان بکنیم که چاپ فروزانفر یک طبع انتقادی نیست و نواقص جدی دارد.
آیا ایرانیان وارثان بر حق مولوی هستند؟
اگر آری پس چرا هنوز همتی به اندازهٔ نیکلسون در این راه نگذاشته اند؟

بهیار نوشته:

رسته عزیز، کاش شما بتوانید خود را در حالت مولانای شاعر قرار دهید آنگاه ما با افتخار به جای مرحوم نیکولسون یک مولانای دیگر خواهیم داشت. به یاد داشته باشید که نوشته های دیگران را ترجمه از ذهن خود نکنید.
من آن غزل های مورد اشاره شما را بازخوانی خواهم کرد و اگر مجال افتد حاشیه خواهم نوشت. از این شاگرد گمنام بشنوید؛ مثنوی ودیوان شمس را با عشق بخوانید ( عشق به اشاره نیاز ندارد همه جا در این ابیات حضور مفرط ویگانه دارد). قیاس نکنید به یاد آن طوطی در دکان عطار باشید. وگرنه جواب شما را من که کسی نیستم مولانا ازپیش در بیت هجدهم مثنوی داده است.
پس سخن کوتاه؛ موفق و پایدار باشید

رسته نوشته:

جناب بهیار
برای پرهیز از سو ء تفاهم های احتمالی دامنهٔ بحث را محدود به یک کلمه بکنید : افیون . محدودهٔ اشعار هم دیوان شمس باشد.
اگر از نکته گویی و طعنه زدن هم پرهیز شود بهتر است.
این که گفته اید : نوشته های دیگران را ترجمه از ذهن خود نکنید، نفهمیدم. اگر روشن تر بود شاید می فهمیدم و به کار می بستم.
از بقیه پندهایی که داده اید سپاس گزارم.
این که گفته اید که ای کاش خود در حالات مولانا قرار می دادم. من هیچ وقت نمی توانم خودم را در حالات مولانا قرار بدهم. من کجا و او کجا!! فکر نمی کنم که شما هم بتوانید. دیگران هم. این فرضی خالی از لطف و خارج از منطق است.
مولانا فرد آمد. دومین ندارد.

برای رفع سو ء تفاهم ، توضیح می دهم که من عادت کرده ام از خوان گستردهٔ مولانا برای خودم مایده هایی تهیه بکنم. این مایده ها آن قدر لذیذ است که اگر کسی آن را با ادویهٔ افیون و بنگ و ماریجوانا آلوده کند متوجه می شوم و آن را دور می اندازم. این به آن معنی نیست که به آن درجه برسم که خود را در حالات مولانا قرار بدهم. ولی به معنی آن است که سپاس گزار خوان نعمت گستردهٔ او هستم و زیر بار آلودگی نمی روم و آن را پاک و با صفا و گسترده می خواهم.

عبد الله نوشته:

با سلام. نظر بنده با اقای بهیار یکیست.
دوستان میشه بگید در کجای غزل از مرگ میگه

نیستی نوشته:

تنها مطلق خداست. مولانا بزرگ آدمی است که توانسته شور دیدار را به زبان عامیانه بیان کند و در این شوق همه را به این ضیافت دعوت کند. هستند کسانی که واصلند ولی نمی توانند حتی یک بیت دراین شور وشعف بسرایند. شاید این افراد درهیبت یک … ظاهر شوند . جناب رسته اگر رها شدید دست همه ما راهم بگیرید.این ابیات از مولانا نیست.

شهرام نوشته:

واقعا از اینکه عزیزانی نظرشان این است که این ابیات از مولوی نیست تعجب میکنم.همینطور از اینکه با دیدن کلمه افیون عده ای فکر میکنند این شهر در اثر افیون است هم سر در نمی آورم.
مولانا بار ها و بار ها از کلمه افیون استفاده کرده است.
ز بامداد چو افیون فضل او خوردیم
برون شدیم ز عقل و برآمدیم ز کار
در سایه‌ات خوش خفته‌ام سرمست از آن افیون خوش…
این شعر یکی از “سیر” های مولاناست و نهنگ هم به عنوان یک آیتم کلیدی در سیر طریقتی کاملا شناخته شده است.مراقبت بر “یونسیه” بخشی از یک آیه در قرآن که دعای حضرت یونس هنگام مواجهه با نهنگ است جزو دستورات همه عرفاست و نهنگ را بحالت یکی از سمبلهای رمز در سیر عرفا تبدیل کرده است.

حمید رضا نوشته:

آقایان ، آقایان ! [و خانم ستاره واگربانوی دیگری در این جنجال تشریف دارد ] چه خبرتان است .
حقیرنمی خواست این مقال را دراین جا هرگز بیاغازد که نه فقط شما ، جامعه ایرانی تاب شنیدنش را هم ندارید چه رسد به قبول و باور آن .
مرا به این سخن واداشتید که بگویم متأسفانه موسیقی ایرانی هرگز توان نه بازگویی ، که همراهی شعرپارسی را ندارد . هرگزنداشته است . چگونه است که حکماً یکی ازآوازه خوانان خوش صدای موسیقی ایرانی باید غزلی ازمولوی یا حافظ و خیام و القصه مرحوم شهریار [ متأسفم که این نام درکنار آن بزرگان آوردم] که نا گزیرم بود تا ازسینمای ضعیف ایران هم بتوانم یاد کنم که بقدر همان موسیقی مان ضعیف است وناتوان ازبیان آنچه که برگردن دارد ، آنچه که هنربرعهده دارد . چگونه است که فیلم سست وضعیفی تحت عنوان سریال تلویزیونی باید تهیه وپخش بشود وشجریان وعقیلی وچاووشی غزلی ازشهریار بخوانند تا اشک وآه جوانان ما را درآورند وآنگاه ما شاهد باشیم که ۹۶ کامنت براشعاراین شاعرمقلد حافظ وسعدی درگنجور نوشته شود به به وچه چه گویان . جوانان ما را چه شده است که اینهمه آسان پذیروآسان پسند شده اند . مگرنسل من با سینمای آبگوشتی وکافه های لاله زار و شهرنو و عرق خوری وبزن بزن وکلاه مخملی ها روبرو نبود . اما ما آنها را پس زدیم تا بجای قیصرورضا موتوری ، گاو وسوته دلان ساخته شود وازدل خاکسترآتشی که دردل داشتیم فروغ وشاملو ومهدی اخوان پدید آید . آنگونه شد چرا که ما آن می خواستیم . شما چه میخواهید دوستان جوان من .
چگونه است که آوازه خوانی خوش صدا دریکی از۷ دستگاه و۵ لحن و۴۲۰ گوشه نحیف موزیک ایرانی
که با ۴ اکتاو بالا و ۳ اکتاو پایینش که جزبرای ناله وزاری و سوگواری وغم ومصیبت کاربرد دیگری ندارد
غزلی کوتاه ازمولوی بخواند تا همه را بجان یکدگر بیاندازد ویکی ازهمه بامزه تراصلاً منکرشود شعر مولوی را و این ازافیون وآن ازحشیش بفرماید . افیون زدگان هنرامروز ایران آقایان محترم شمایید . صد افسوس که چنین است ودریغا که چنین است . برشما ای روشنفکران اکنون ایران زمین خون میگریم .
حمیدرضا

حمیدرضا فتحی تبریزی نوشته:

ای آقای حمیدرضا، از خود شرمنده شدم که همنام شمایم، چرا باید نگرشی بدین سان کوته فکرانه، متعصب مآبانه و مطلق گرایانه در نوشته ی شما دیده شود و بر ذهن و بصرتان پرده اندازد، تا به حدی که دیدگانتان شمس حقیقت را برنتابد.
مگر سینمای لفظاً «آبگوشتی» سینمای ایران، چه خیری به این مملکت کرده است، جزو ترویج فرهنگ مبتذلانه. القصه، سینمای امروز هم آش دهان سوزی نیست و بایستی این حقیقت را پذیرفت که سینمای ما قله را رد کرده است.
و در مورد استاد شهریار(خدایش رحمت کناد) اشعارشان را خواندم و بارها خواندم، ای وای مادرشان را ۱۰۰ بار خوانده ام و هربار اشک در چشمانم جمع می شود. ایشان چه کم از سعدی و حافظ دارند. آیا مطلق اینکه سعدی علیه الرحمه و حافظ شیراز زودتر از ایشان بر آسمان ادب تاختند علتی است بر برتری برایشان.
وانگهی محمود وراق هروی از همه ی شعرای ایران برتر و سرتر است.
آیا روشنفکری را فقط در تخریب ارزش ها می دانید. آری بر شماست که خون بگریید، اما به حال خویشتن.

ناشناس نوشته:

یکی از مشکلات بزرگ ما افراط و تفریط است. همه چیز را یا سفید می‌بینیم یا سیاه. غافل از اینکه خاکستری هم از رنگ‌هاست. دوست عزیزم جناب آقای فتحی تبریزی، من هم از دوستداران حضرت استاد شهریار می باشم و از خواندن اشعارشان لذت می برم یا متأثر می شوم. اما روشن است که شهریار خیلی چیزها کم از سعدی و حافظ دارد. از من نخواهید در این باره دلیل بیاورم که چیزی جز توضیح واضحات و انباشتن بی‌فایده گنجور نخواهد بود. جمله دکتر شریعتی یادتان باشد که “اگر می‌خواهید حقیقتی را خراب کنید، خوب به آن حمله نکنید، بد از آن دفاع کنید”. دوست عزیزم جناب آقای حمیدرضا، باز روشن و بی نیاز از توضیح است که شهریار یکی از بهترین شاعران معاصر فارسی است و مایه افتخار همه ایرانیان. تفریط شما بود که آقای فتحی تبریزی را به افراط واداشت.

mohammad نوشته:

چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد…!

فکر میکنم با چشبیدن به منطق و تعاریف دنیای ظاهری نمیتوان زاویه دید شاعر را یافت.
شکستن این چهارچوب هم مثل اینکه هر چه داری در یک آن بسوزانیست…

M.R.A نوشته:

آقای حمیدرضا فتحی تبریزی ، ناراحت نشوید از گفته های این حمید رضا که اسم شمس الحق را هم برای خود برگزیده و خود را استاد ادبیات می داند ، حیف از نام شمس که افرادی چون ایشان به نامش جسارت می کنند و خود را شمس می نامند ، این آقا برای اظهار وجود دست به تخریب استاد شهریار زده است ، چیزی هم بارش نیست ، جناب شبرو دلایل منطقی زیادی برایشان آورد ولی امان از تعصب کور ،
و جناب ناشناس ، بزرگان ادبیات معاصر شهریار از جمله : بهار ، نیما ، مفتون امینی ، هوشنگ ابتهاج ، غلامحسین یوسفی ، استاد صبا و …. همیشه با احترام با اشعار استاد شهریار رفتار می کردند و ایشان را حافظ ثانی ذانسته انذ .

مسعود نوشته:

با سلام
صد البته بنده حقیر در برابر اساتید گران مایه حاضر در این بحث به سختی حق ابراز عقیده به خود را می دهم به نظر این حقیر مطلب بیان شده در این غزلانقدر ها هم که دوستان بر ان بحث کرده اند پیچیده نیست .حضرت مولانا در این غزل با ظرافت استادانه به بیان قضا و قدر الاهی پرداخته است که اگر در این زمینه تفکری کنیم چون بحریست که در ان چون کشتی به سرگردان در این امواج خواهیم بود.
و من الله توفیق

علی حلمی نوشته:

ناگهان جرقه ای انقلابی دردرون انسان به وجود میاورد وانسان به وجود سودایی پی میبرد که ساخته منیت های ذهنی بوده وچیزی جز دل دوزخی وچشم جیحون برایش حاصلی نداشته ودراین وقت است که سیلابی اثاران سودارامیبرد وخود سوداراچون کشتیی شکسته درقلزم خون می اندازد ودراین مرحله تبدیل ها شروع میشود وانسان بسطوح بالاتری از اگاهی صعود میکند وبه دریایی بیکران از شعور میرسد که دیگر دهان بندها خود پیام اور زیبایی غشق وارامش ابدیند

بی نام نوشته:

بیت آخر خود همه چیز را تعریف می کند
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون
منظور از دهان بندی یعنی ساکت شدن یعنی به تمام تحریکات این دنیایی بی تفاوت شدن و افیون یعنی آن حال و هوای بی خودی که در اثر جدا شدن از ذهنیت ها برای سالک پیش می آید آنچه در تمام شعر سعی می کند شرح دهد چگونگی حال و روز کسی است که در انتهای راه سلوک به مبدا وصل می شود

حمیدرضا فتحی تبریزی نوشته:

با عرض سلام و آرزوی توفیق و بهروزی؛
آری، حافظ و سعدی، ستارگان قدر اول ادبیات ما هستند و همواره باید ایشان را در آسمانها بجوییم. گفته ی ما بویی از افراط داشت، پوزش می طلبیم، یاران.
نیز، به زعم حقیر، می توانیم این غزل را در زیباترین ده غزل فارسی به حساب بیاوریم.

احمد نوشته:

با سلام خدمت همه دوستان عزیز، من از این شعر هیچ چیزی نمی فهمم ولی وقتی استاد ناظری اون رو می خونه لذت می برم، نظر من در مورد این شعر اینه که هر کس توی دریای عشق وارد میشه هر لحظه و حالت براش مثل به پله هست که باید حتماً پاش رو بزاره روش و رد بشه ولی وقتی عبور میکنه میبینه همش سراب بوده ولی تنها دستاویزش هم فقط همین بوده، همینطور پله به پله جلو میره و پله قبل پوچ میشه و پله بعد آرزو، وسر در گم وخونین دل میشه و تا اینکه به حقیقت عشق میرسه کشتی منیت و نهنگ خیال و هامون سایه عشق در تجلی نور عشق به کفی افیون تبدیل میشه که تنها چاره خوردن اونها هست تا به پوچی داشته هات یقین کنی و وقتی که کل هستی خودت رو. پوچ دیدی واز خودت رها شدی غرقه در حقیقت عشق میشی و حالا دانم های بسیاری هستند ولی تو نیستی و هر چه هست او هست،واگه دوباره به گذشته نگاه کنی میبینی تو نبودی بلکه او بوده وتو کشتی بدون اختیاری بودی که روی امواج
اون میرقصیدی،.. بگذریم من که دارم دیگه چرند میگم.همتون رو دوست دارم،ببخشید
.

ناشناس نوشته:

استاد همایون شجریان هم بسیار زیبا اجرا کردن
واقعا….

کاوه نوشته:

رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل/مفتعل مفتعل مفتعل کشت مرا…
به عقیده ی حقیر بررسی اشعار حضرت مولانا (آن عارف عاشق) در دایره ی تنگ حس و مادیات ، دور باطل زدن و مصداق بارز داستان فیل در تاریکی منقول در مثنوی معنوی است.
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت…

یلدا نوشته:

با آقای بهیار موافقم. بنظر بنده ما باید با این ابیات حال کنیم و اجازه بدیم اون ها در ما جوش و خروش ایجاد کنند. اگر هم کسی حال نمی کنه یعنی نه مولانا و نه این غزی مال اون نیست. چرا دوست داریم همه چیز و به حاشیه ببریم ؟

پویا نوشته:

«که خوردم از دهان بندی در این دریا کفی افیون» «که» علی ذست یعنی دلیل اینکه می گویم که من نمی دانم این است که در این‌دریا کفی از افیون خوردم که دهان بند و خاموش ساز بود. یعنی ندانمی که می گویم علتش آنست که در این دریا این خاصیت هست که اگر کسی غرق آن می شود دهانش بسته می شود و با دیگران سخنی نمی گوید «آن را که خبر شد خبری باز نیامد»

رضا نوشته:

باسلام بایدبعرض حضرات برسانم جواب همه عزیزان راحضرت مولانا دراین بیت فرموده اند. هرکسی ازظن خودشدیارمن ازدرون من نجست اسرارمن . شایدمولانای عزیز سیرحالات واطوار زندگی خودرادراین شعربیان فرموده باشد مثلا” نقاط آغازین شعرقبل ازآشنایی باحضرت شمس تبریزیر حمه الله ونقاط پایانی شعررابعدازآشنایی باحضرت ایشان را بیان داشته است شاید؟ وانگهی اگرافیون رابخواهیم بصورت ظاهری تفسیرکنیم پس دیگراستعاراتمانند می. معشوق نگار وغیره راکه الاماشاالله درادبیات ایران زمین مرسوم است راچگونه توضیح بدهیم یادمان باشد ازجمله مسایل گمراه کننده یکی علم اندک میباشد والسلام

سیروس آزاد نوشته:

لطفا آلبوم آرایش غلیظ را با صدای همایون شجریان گوش دهید، تا زیبیایی ابیات دو چندان گردد.

سیروس آزاد نوشته:

لطفا آلبوم آرایش غلیظ را با صدای همایون شجریان گوش دهید، تا زیبایی ابیات دو چندان گردد.

حسین فرجی نوشته:

با عرض سلام چون اخیرا برای انتشار یک دفتر کوچک به زبان آلمانی از اشعار جلال الدین محمد اشاری را که از آنها بهره روحی گرفته بودم و سالها به آنها می اندیشیدم و از حدود ۶۵ سال پیش تاثیر نوا و مفهوم ان را تجربه کرده ام از میان آن دریا ۲۰ شعر را که بیشتر در قبضه سلطه آن بودم (از حدود ۳۰ سال پیش در دل داشتم) بر گزیدم. با توجه به جهت راه این غزل مرا بسیار تخت تاثیر قرار داد و دلائل آن را می نویسم شاید به درد کسی بخورد. من البته نظرات گرامی صاحبدلان اهل اندیشه و قلم در بالا آمده خواندم و با سپاس بهره بردم .

در هنر شاعری عارفانه اشعار به بیان لحظه های عالم و آدم اشاره می کنند و هر شاعر در افقی که به سمت ان سلوک پیش می رود.

قوای روحی، روانی و جان او مایه حرکت در مسیر راه است و کل عالم و ادم با دو دست جمال (زیبائی) و جلال(عظمت) ساخته شده انست و خمیره ازلی از این دو جنس است و لحظات تبدیل این دو عنصربه یکدیگر در یک حرکت آونگین اسرار آمیز ، رمزگونه و معما وار که به کسانی رو می نماید که در افق دیدار آن قرار گیرند. در این حرکت آونگین که هستی را در زمان پیچ و تاب می دهد دو لحظه زیبائی و عظمت در هم میامیزند و معمای “والائی” بصورت برقی سریع و زود گذز در لحظه ای کوتاه نمایان می شود که همانا مکاشفه ای زود گذر است. و در نور آن ترکیب زیبائی و عظمت خود را مینماید و می گذرد
زیبائی دارای جذبه و شکوه است و با این برق ، پس از دیدار موجب جذبه و عشق می شود و عظمت، مهیب است ، پس میزند وموجب قهر می رانش به عقب می شود و سالک میان درگاهی در که برزخ است قار می گیرد و در این لحظه است که پرسش از او آغاز می شود. و چون این پرسش ها از حیطه زبان بیرون است حتا در زبان شاعرانه عارفانه نمی گنجد گوئی از دهان بندی کفی افیون خورده است. این مرحله پس از سکر و استغراق و محو به سالک دست میدهد .

این غزل بنظر من شرح لحظات نا خودآگاه و حرکت صیرورت آن در خود آگاه با تماد های سرنمونی (ارکه تایپ) رمزآمیز و یکی از نادر ترین غزلیات عالم (در کنار دو غزل دیگر است) . ظهور و بروز حرکت عالم غیب و در انسان تجربه لحظات معما گونه عالم وجدان مغفول (ناخودآگاه) در برزخ ورود به عالم شهادت است (در این درگاه حافظ را چو میخوانند ،میرانند). تبدیلهائی که مرگ یکی اشارت به حیات دیگری دارد. آمیزش شکوه جلالی با هیبت جلالی حرکت معما گونه حیات را رقم می زند. گرچه جلال الدین محمد در امواج بیکران دریای عشق و در لحظه معشوقی آن سیر می کند و لطافت اشعارش لطیفه ازلی عشق زیبای زنانه را در موج های بارور خود به ساحل عالم می آورد ولی اشاره تمجیدوار او از اهمیت هفت شهر عشق عطار نشانه تأئید او لحظات مهیب عظمت تجربه عطار است و سرّ قُدَر مندک در لحظات سلوک بایزید.

پیمان مهربانی نوشته:

این غزل یکی از معدود غزل های پارسیست که در آن حضرت مولانا به زیبایی و استادی فضایی سوررئال را به تصویر کشیده است.سیلاب سهمگینی که دریایی می سازد ، کشتی ای که در امواج سرگردان است و با برآمدن موجی تکه تکه شده ، نهنگی تمام آب دریا را می بلعد و در آخر سر آن نهنگ هم از هم می پاشد و نیست می شود.
هامون کنایه از دریاچه ای بی آب و خشک است که در آخر آن دریاچه خشک و کم جان از بین می رود.

صابر نوشته:

پس بی شک جناب مولانا در تمامی ابیات از اشعار زیر به شراب و مستی و در کل به اثرات سوء مصرف الکل اشاره داشته اند:
http://ganjoor.net/index.php?s=%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D8%A8&author=5
ممنون از آقای رسته که چشم و گوش ما را باز کردند.
آسوده باشید که رسالت بر شما تمام شد!
همچون رسالت فردی که به جستجوی جان، جسم را به زیر تیغ می برد و در نهایت هلاک می کند.
شما کلمه افیون را به زیر تیغ برده و کشتید.
بی شک اکنون در آن چیزی جز تریاک یا مورفین و مشتقات آن نمی یابید.

جمشید نوشته:

با سلام.

در مصرع آخر، کلمه “این دریا” صحیح می باشد.

با تشکر

منصور پویان نوشته:

فهم ِاین غزل با ابزار ِادبیاتی و یا جامعه شناسی و حتی با اخلاقیات، مناسبتی ندارد؛ چرا که عقل در شرحش چو خر در گل خواهد افتاد. شرح این غزل، نیازمند فهم ِلحظات بس طوفانی در سیر و سلوک عرفانی می باشد. یعنی اینکه بضاعت معیار های عقلانیت را وا باید نهاد تا بفهم ِعجایب ِاین طوفان سهمگینی که تخته تخته؛ باور های معمول را فرو میشکند نائل آمد. نهنگ همانا نمایاننده اشراقی ست که دریای محیط بر زندگی عارف را می بلعد و وی را در هامون شگفتی ها فرو می برد. سالک که همانا عاشقی ست حیران و سرگشته، به این تبدیلها تسلیم شده و پذیرای هر بی چون و چرایی میگردد. تجربیات سالکانه و عارفانه در رابطه با این غزل، تخته تخته از اعتقادات عقیدتی، مذهبی و هویتی ما کـَنده می کند تا در نهایت از نهنگ و دریا و هامون و غیره چیزی برجای نماند الا عشق ِجان ِجانانی. در دریای عشق، کشتی همان مـَـنـیـت است که با الغای آن؛ نیروانا یعنی انرژی لا زمان-مکانی پدیدار می شود. عشق همت انگیز است و نه برآمده از توهمات.
نهنگ به عنوان یک سمبول، در بخشی از یک آیه در قرآن و در باب دعای حضرت یونس هنگام مواجهه با نهنگ آمده است. جرقه معرفت، در درون انسان سودایی برمی انگیزاند که برساخته های منیتی و ذهنیتی را در هم می شکند و چیزی جز چشم جیحون-وار برایش برجای نمی گذارد. حاصل سیلاب و یا کشتی-شکستگی در قلزم ِخون همانا حضور در دریایی بیکران خرد ِعشق خواهد بود که بعبارت دیگر؛ مکاشفه در جذبه و شکوه و شور می باشد. منظور از “دهان بندی کفی افیون خورده” نیز همین مرحله ناشی از سُکر و استغراق از یکطرف و محو منیت و ذهنیت از طرف دیگر است. این غزل یکی از معدود غزل های حضرت مولانا ست که به زیبایی و استادی فضایی سوررئال را به تصویر می کشد. سیلاب سهمگین و دریا، کشتی را در امواج تکه تکه می کند. نهنگی تمام آب دریا را می بلعد و بعد خود نیست می شود در هامون که کنایه دارد به پایان توهمـّـات برآمده از فردیت و جداافتادگی.

ناشناس نوشته:

ندانم های بسیار است لیکن من نمی دانم…

ناشناس نوشته:

اگر این غزل از مولوی باشد، که به وی هم می خورد؛ و اگر دیوان شمس را تفسیر انفسی قرآن بدانیم(و مثنوی را تفسیر آفاقی آن)؛ ضمن خواندن این غزل عجیب می توان این آیه را(آیه ۴۴ از سوره ۱۱را) نیز همراهش خواند. آیه ای که عده ای آن را فصیح ترین آیه قران می دانند:

وَ قیلَ یا أَرْضُ ابْلَعی‏ ماءَکِ
وَ یا سَماءُ أَقْلِعی‏
وَ غیضَ الْماءُ
وَ قُضِیَ الْأَمْرُ
وَ اسْتَوَتْ عَلَی الْجُودِیِّ
وَ قیلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمین

خانم صانعی، توصیف ذکر شده در این آیه را به نظم و نثر با هیچ ترجمه ای نمی توان چشید. باید با زبان اصلی باشد، بدون سانسور.

ایران نژاد نوشته:

بسیار زیباست، زیباترین شرح حال از نوشیدن کفی افیون با کیفیت عالی، بی نا خالصی.

به قول ظریفی این از آن اجناس بوده است که مثقالی صد دینار می ارزد.!

هاشم نوشته:

باسلام
طبق کتابی که من دارم به عنوان غزلیات شمس تبریزی-جلد دوم- انتشارات انس تک

لطفا ادامه‌ی شعر را اضافه کنید

هزاران دین و دانش را به یک جرعه کُند حیران *** چه میگویم، چه می دانم، از این سیلاب گوناگون؟
مگر باشد خیال او، رفیق حسن و خال او*** که شد عقلم عقال او، شدم پیچیده چون عُرجون
هزاران عقل و اندیشه، شود حیران در آن بیشه*** چو آید شاه، در بیشه، بتابد نور از گردون
زهی دریای پر گوهر! زهی اَعلای پر اختر*** زهی گلزارِ پر عبهر! که هر دم می شود افزون
بیآید شاه شمس الدین، ز تبریزِ نِکو آئین*** شود تلخیِ ما شیرین، شود روهایِ ما گلگون

ناشناس نوشته:

چقدر مفسر مولوی داریم تو مملکت آفرین آفرین

نازی نوشته:

بسیار زیبا بود مثل یگر اشعار مولانا ما ایرانیا آر ام نیستیم جنگجوییم ودعواگر وهمدیگر را قبول نداریم فقط خودمون میفهمیم دیگر ان نمیفهمن اگر شما بهترش را میتوانید بگید پس بسم الله چرا خودتون هیچی نیستین

Alireza J نوشته:

با سلام به تمام فرهیختگان
به نظر من تفسیر جناب منصور پویان از همه به این غزل زیبا، نزدیکتر بود و با عقل ظاهری نمی توان این غزل را درک کرد.
در واقع این غزل مجازی بودن انسان و تمام اجزای هستی رابه ما نشان می دهد و در واقع هیچ چیز آنچنان که ما می بینیم واقعیت ندارد.
حکایت می کنند که شبی عارفی خوابی می بیند که پروانه شده و بدور شمع پرواز می کند و وقتی از خواب بیدار می شود در خود شک می کند که انسان بوده که خواب پروانه دیده یا پروانه در حال خواب دیدن است که انسان شده.

غریو نوشته:

متاسفانه وقتم رو با خواندن حاشیه هایی این غزل تلف کردم…قیح گرفت مرا !!!

روز کوری نزدتان هنر است…بّه بّه بِه این هنر.

آذر نوشته:

الهی بمیرم برای مولانا که یک مثنوی هفتادمن نوشت تا توضیح بده جریان چیه و از چی صحبت می کنه ،آخر بعد این همه سال بهش گفتن حشیشی و بنگی و …یه چیزی بود که گفته خموش باش خموش باش نکن بانگ و علا علا

آذر نوشته:

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون (۱/ طلب)

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون (۲/ عشق)

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردش های گوناگون (۳/ معرفت)

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی پایان شود بی آب چون هامون (۴/ استغناء)

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون (۵/ توحید)

چو این تبدیل ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی چون (۶/ حیرت)

چه دانم های بسیار است لیکن من نمی دانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون (۷/ فنا)

سالار فرحزادی نوشته:

دهان بندی: از حیرت دهان بسته شود(در اثر تجربه آن ماجراهای نقل شده در دریا).
مراد از افیون: کنایه به گیج و ناتوان شدن عقل از ادراک حقایق در اثر حیرت.
این تبدیل‌ها: تبدیل شدن سودا به مجنون. تبدیل دل به دوزخ. تبدیل دو چشم به جیحون. تبدیل شدن سیلاب به رباینده. تبدیل راوی به کشتی. تخته تخته شدن کشتی. تبدیل شدن دریا به خشکی و….. الی آخر.
تبدیل: همچنین موضوع مرگ تبدیلی در مثنوی. دریا مُرد خشکی پدیدار شد و یا خشکی آمد دریا مُرد و تمام تبدیل های ذکر شده.
بی چون: ۱ - بی مانند، بی نظیر. ۲ - خدای تعالی .

داریوش نوشته:

در کل میتوان اینگونه نیز تصور کرد که حضرت مولانا در ابتدای سیر سلوک عرفانی خویش و قبل از رسیدن به نای آتشین از فراق یار، دچار یک سردرگمی مبهمی شده که او را مجبور به سرودن این غزل زیبا کرده است!
او با تمام وجود از گذشتهء خویش بریده است و خود را سرزنش میکند. اما هنوز ابتدای راه است و چیز زیادی از مسیر نمیداند و این موضوع تبدیل به یک غم در هاله ای از ابهام شده است!

مولانا احتمالا در زمان سرودن این غزل در جستجوی حقیقتی بوده که اکنون میداند که هست اما چیز زیاذی از آن نمیداند. و این امر او را در یک حالت خسران و زیان بینی برای گسستن از گذشته و در قبالش، دریافت “هیچ” فرو برده است. که به تدریج و بر اثر اندیشهء بیش از حد و میل وافر به آن او را دچار یک دیوانگی خفیف کرده است! و اینکه هنوز مولانا در خویش مانده است و پا بر سر وجود ننهاده است تا وصال، لایقش گردد!

مجید نوشته:

( که چون غرق است در بی چون ) یعنی چی؟

سالار فرحزادی نوشته:

که چون غرق است در بی‌چون = غرق گشتن، نیست شدن در حق تعالی. مقام فناء.

مجید نوشته:

یونسی دیدم ایستاده بر لب دریای عشق
گفتمش چونی؟ گفت ایستاده بر قانون خویش
بعد از این ما را مگو چونی و از چون درگذر
چون ز چونی دم زند آن کس که شد بی چون خویش

ر. بیقرار نوشته:

سلام توضیحات عزیزان زیبا بودند اما به نظر من این شعر اوج شورانگیزی مولانا را نشان می دهد و بیان می کند عشق چه سیل بنیان کنی است اما به رغم وایرانگری هایی که دارد عالم جدیدی را می سازد که نظیر ندارد برای توضیحات بیشتر نگاه کنید به: http://www.bbiqarar.blogfa.com نیز« wwww.naarvan1.blogfa.comبا سپاس

نادرلروند نوشته:

درود
سال ها قبل ازینکه استادناظری این غزل رو بخونن بطور اتفاقی حین کنکاش در اشعار عالی جناب مولانا با این غزل آشنا شدم و چنان روح وجانم رو مشغول کرد که تا مدت ها زمزمه ش میکردم و ورد زبونم بود و اما برام نامفهوم ، تا اینکه عاشق شدم، یه عشق زمینی به جنس مخالف وطی ۵سال عاشقی معنی تک تک واژه هاش برام تداعی شد…پس اگه میخواید همچین اشعاری رو درک کنید نیاز به عاشق شدن داره…سختش هم نکنید…یه عشق زمینی ، اما عمیق وعاطفی واحساسی…

پویا نوشته:

شعر جالبیه مخصوصا تصویر سازی ذهنی قوی تو من ایجاد می کنه من با این شعر از طریق آهنگ همایون شجریان آشنا شدم که البته یکی از ابیات را نداشت

هادی نوشته:

با سلام
من فکر می کنم منظور حضرت مولانا خیلی ساده به نوع ابراز پشیمانی بوده و احتمالا کاری رو انجام داده که پیش بینی نمی کرده انقدر اتفاق بدی براش بیا فته فقط به روش خودش بیانش کرده

فرداد نوشته:

تصنیفی با همین شعر به آهنگسازی اردشیر کامکار و خوانش همایون شجریان عزیز بسیار بسیار شنیدنی است.
در کل، آلبوم ناشکیبا را بسیار توصیه میکنم که بشنوید. زیبایی خاصی دارد.
درود.

ناجی نوشته:

مولوی درین غزل به زیبایی هرچه تمامتر داستان بزرگی و وسعت عشق را تصویر سازی می کند
هربار با یک تصویر و با زبان یک مفهوم مشخص..
و در هر بار مفهومی فراتر ورود پیدا می نماید و مفهوم قبلی را در خود فرو می کشد..
قالب های متفاوت و تودرتو که بزرگی عشق و محصور نشدنش در هیچ قالبی را تاکید می نماید
و در آخر سر حیرتی محض و زبانی مغلق که:
“چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی چون”
چرا که مُنتهای این تصویرهای تودرتو به “امر بی چون” ختم می شود و آنجا دیگر نمی توان پرسید که:
ذیگر چون شد؟
و عشق چون خداست… بی قالب… بی مرز… بی انتها…..بی چون!

این غزل هدیه ای است برای همه دلهایی که وسوسه “این سودا” در عمق جانشان نشسته و آنان که سیلاب ناگهانی شمس تبریزشان، تجربه جرعه ای از آن دریای پرخون فراهم نموده و سرمست آن سودایند… آنان که با وجودی سراسر عجز و بی چارگی و حیرت، در برابر این تودرتویی هستی و دوری و نزدیکی ترساننده سوداگر عالم ، جز سکوت و انزوا چاره و درمانی نمی بیینند

سالار فرحزادی نوشته:

توضیح ابیات:
سودا=عشق، هَوَس، اشتیاق.
مجنون= جنون زده و دیوانه.
جیحون=رودخانه.
قُلزُم=دریا.
هامون=خُشکی.
نهنگِ بَحرفرسا=نهنگِ نابود کننده بحر.
این تبدیل‌ها=بَدَل شدنِ چیزی به چیز دیگر.
این تبدیل‌ها=تبدیل شدنِ دل به دوزخ، چشم به جیحون، دریا به خُشکی و …
بی چون=خداوند.
دهان بندی=سکوت.
دریا=خداوند و انسان قطره.
افیون=مستی.

محمد نوشته:

معناى بیت آخر به نظر اینجانب: مولانا با حیرت میگه که باوجود دانش ودانستن جواب سوالهاى بسیار اما من نمى دانم که چگونه با وجود دهان بسته ام در این دریا به من قدرى از اون شراب سکر آور افیونى خورانده شد و من راتا ابد خمار خودش کرد و …

مهدی نوشته:

شهرام ناظری توی آلبوم گل صد برگ این شعر رو خونده که رو دست نداره . خواستم اضافه کنم ولی توی لیستتون نبود

سهراب نوشته:

با سلام خدمت عزیزان دل. خواستم درباره بیت آخر که از خوردن کف دریا صحبت به میان آمده است نکته ای را بیان کنم. روزی از یکی از اساتید حق شنیدم که می گفت انسانهای اولیه که بروی زمین آمدند چیزی نمی خوردند و خورا کشان نور بود. بعدها که موضوع خوردن باب شد اولین چیزی که انسانها در این دنیا نظرشان را برای خوردن جلب کرد کف روی آب دریا بود. و وقتی انسان آنرا میچشد طعمش را خوب میابد. شاید مولانا در بیت آخر که به کف افیونی آب دریا اشاره میکند منظورش همین داستان باشد.

حمید نوشته:

اشعار فارسی مخصوصا سبک عراقی و هندی قابلیت تاویل دارند اما نه آنگونه که اشلایر ماخر در هرمنوتیک، تئوریزه کرده بلکه باید معیاری عاقلانه در انداخت زیرا اشعار مولانا همه ترجمان قرآن و فلسفه خاص است و مشحون از جلوت اندیشه های ابن عربی پس اگر گاهی چیزی بر زبان میراند نباید به قیاس، تاویل مخاطب محور نمود که روا نیست

بابک نوشته:

در جواب اقا یا خانم رسته :
به نظرم تصویر سازی این شعر مربوط میشه به سفر در درون خویشتن ( سفر قهرمانی) و مواجه شدن با هولناکی های این سفر، ربطی به عالم نشئگی یا عالم هپروت نداره، ایضا فرهنگ سازی در راستای این عوالم

مجید نوشته:

این غزل مولانا من یاد نقاشی های سالوادور دالی میندازه ….

کانال رسمی گنجور در تلگرام