گنجور

غزل شمارهٔ ۱۸۵۵

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید

چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد

که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را

چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را

کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم

که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

علیرضا نوشته:

این شعر واقعا باحاله

امیرحامد نوشته:

این شعر را استاد شهرام ناظری آنقدر زیبا خوانده اند که این شعر با همه‌ی زیباییش دو چندان شده است

سیمین صانعی نوشته:

ضربه نهائی به هر انسانی با قشنگترین کلمات.زیباتر از این توصیفی که مولانا نوشته هم هست؟

ستاره سادات . پیغمبری نوشته:

تاویلی حکمی هنری از این غزل زیبای حضرت معنا
تقدیم به شما :

http://sspeighambari.blogfa.com/post-46.aspx

آ. بیرنگ نوشته:

با خواندن بیت آخر معنای بیت اول روشن می شود، از اینرو ” آدم از خوندنش سیر نمی شه”

آ. بیرنگ نوشته:

در مصرع آخر، به جای کلمه “در” حرف ربط ” از” در برخی تصحیحات، مثل تصحیح دکر شفیعی کدکنی آمده است.

کرم قلاوند نوشته:

هرچند استاد شفیعی کدکنی در این روزگار خداوندگار ادبیات پارسی است ، اما این کمینه با پوزش به پیشگاه بیشگاه شان ، آوردن «از» را به جای «در» در پاره ی دوم بیت واپسین نمی پسندم .
این بیت ارجمند به گونه ای معماری شده است که معانی گونه گون می توان از آن برداشت کرد اما معنایی که بیشینه ی خوانندگان از این بیت دارند ، چندان نمی تواند تندرست باشد چراکه به لحاظ دستوری دارای کاستی است و جناب دکتر کدکنی نیز برای سامان دادن و هماهنگ کردن یک معنای نادرست با ساختار دستوری بیت این دگرش را پدید آورده است که چندان روا نیست …
گره کار «دهان بندی» است و «کف» . نگاه من این است که «از» به معنی «از سر» یا «به دلیل» نیست بلکه بدین معنا تندرست تر است : «از سوی» یا «توسط» … و «دهان بندی» نمی تواند به معنای «دهان بستگی» باشد . این آمیغ صفت فاعلی + ی است و «ی» نیز نشانه ی نکره …
«کف» به معنای ته دریا ، رود خانه یا هر حجمی که دارای بلندا باشد . به معنای فرودینه یا پایین ترین تراز . کف در برابر سقف . معیاری در میان عوام به اندازه ی سطح بی موی دست . معیاری برای حجم به اندازه ی چاله ای که با نیم بسته کردن انگشتان دست پدید می آید . به معنای حباب های بی ارزش روی دریا . به معنای دست زدن و چند معنای دیگر … اما در این بیت کف به معنای دستی است که از سوی دهان بند روی دهان مولانا گذاشته می شود و ایشان را از پرده دری باز می دارد و به بیت یک جلوه ی دراماتیک می دهد …

رسته نوشته:

چرا این غزل این روزها گل کرده است؟
چون شهرام ناظری خوانده است؟
آیا واقعا این غزل از مولانا است؟
آیا حالاتی که در این غزل توصیف شده است نشءهای افیون نیست؟ آیا این ها توصقات عالم هپروت نیست؟
مگر شمس تبریز نمی گفت سیزک ( حشیش) و افیون از حرام هم حرام تر هستند؟
یس جرا این غزل این قدر افیونی شده است؟
در دیوان شمس و مثنوی معنوی آن قدر معیار های روشن وجود دارد که غش و ثمین را جدا کرد.
مولانا در هر قدمی و در هر کلمه ای به دنبال تعالی آگاهی بوده است نه به دنبال عالم هپروت و تخدیر و نشء ی جان فرسا ی پا در هوا

محسن نوشته:

در جواب جناب رسته عرض می کنم اگر یکبار دیگر شعر را بخوانند متوجه می شوند که هدف مولانا از بیان شعر در واقع مواجه شدن حضرتشان با سوالات بدون جواب که برای هر انسانی پیش می آید چنان که حضرت علی در نهج البلاغه می فرمایند من راجه به مرگ خیلی فکر کردم و به جوابی نرسیدم و فقط خدا بر این امر آگاه است.بنابر این انچه این شعر را از بقیه اشعار مولانا متمایز می کند بیان فلسفی جهان هستی و پرسشهای به مراتب مشکل راجع به هستی و نیستی و اینکه این انسان درمانده در پیشرفته ترین حالت هم خواهد مرد کوله باری از سوالات بی جواب را با خود به دوش می کشد و این همان چه دانمهای بسیار است.

رسته نوشته:

در حواب جناب محسن
برای مولوی مرگ روشن ترین آینه هاست. از نظر او باید همه چیز را در این آینه دید.
آگاه بودن از مرگ و گذر کردن از مرگ در هر عمل ، روش کار مولوی است.
{
راست گفتست آن سپهدار بشر
که هر آنک کرد از دنیا گذر
نیستش درد و دریغ و غبن موت
بلک هستش صد دریغ از بهر فوت
که چرا قبله نکردم مرگ را
مخزن هر دولت و هر برگ را
قبله کردم من همه عمر از حول
آن خیالاتی که گم شد در اجل
حسرت آن مردگان از مرگ نیست
زانست کاندر نقشها کردیم ایست
ما ندیدیم این که آن نقش است و کف
کف ز دریا جنبد و یابد علف
چونک بحر افکند کفها را به بر
تو بگورستان رو آن کفها نگر
}
ابیات فوق نمونه ای از نگرش و روش مولوی در آینه مرگ است نه خوردن کف افیون و رفتن به عالم هپروت

نمونه ی دیگر آن عزاداری شیعیان انتاکیه
این بحث چند سال پیش در حاشیه گنجور پیش آمد
این جا را نگاه کنید:
http://ganjoor.net/moulavi/masnavi/daftar6/sh24/

محسن نوشته:

در جواب جناب رسته:
عرض می کنم من نگفتم این شعر نظر حضرت مولوی راجع به مرگ است بلکه می خواستم بگویم همانطور که برای حضرت علی به عنوان یک انسان سوالاتی پیش می آید برای حضرت مولانا هم همین گونه است و این شعر همانطور که عرض کردم بیان ظریفی از چرایی و چگونگی ازل و ابد البته با تمثیلی شاعرانه است و قرار نیست شاعر هر جا کلمه ای را به استعاره برای بیان منظوری آورده باشد به معنای اعتقاد به اثر آن باشد بطور یکه مولانا در جای جای غرلیاتش از واژه طریاق یا تریاق برای تلخی و خاطره ای بد از اتفاقی استفاده کرده است حال بگوییم این غزل مربوط به مولانا نیست چون از کلمه تریاک برای بیان یک معنی استفاده کرده است.به هر حال نظر شما برای من قابل احترام و تامل است و سعی میکنم موارد مشابه این شعر را در آینده پیدا کنم و در این شرح بیاورم.

رسته نوشته:

در جواب جناب محسن،

پس قبول می‌کنید که این غزل هیچ اشارة مستقیم یه مقولة مرگ ندارد. من معتقدم که اشارة غیر مستقیم هم ندارد.
ولی برویم اصل مطلب.
اعتراض من نه به کار رفتن کلمة افیون در این غزل است بلکه حالات ارایه شدة در این غزل حالات بنگ و افیون و موارد مخدر است. حتی اگر بیت آخر این غزل را حذف بکنید همان احساسات و خیالات عالم هپروت را در میان می‌اندازد نه چیز دیگررا. حال چرا جامعة امروزی ایران این‌گونه ناتوانی‌های بیمارگونه را به نام هنر قالب می‌کند خود جای شگفتی دارد.
تشبیه، استعاره، کنایه و مجاز از کلمة افیون ( تریاک و تریاق راکنار بگذلریم)‌ در آثار مولوی در ۲۹ جا به کار رفته است، به این ترتیب:
درغزل ها: ۸۹، ۲۴۵، ۶۸۳، ۸۵۵، ۱۰۲۵، ۱۱۱۳، ۱۱۴۱، ۱۲۱۵، ۱۲۴۷، ۱۶۴۴، ۱۸۵۵، ۱۹۳۱، ۱۲۶۱، ۲۶۳۷، ۲۳۹۳، ۲۳۹۸، ۲۴۴۱، ۲۵۵۰، ۳۲۰۱ ( ۱۹ مورد)
درترجیع: یک مورد
در رباعی ها : ۱۴۲۸، ۱۴۸۳
درمثنوی: ۷ مورد
من شما را دعوت می‌کنم که آن ۱۹ غزل را به دقت بخوانید و ببینید که بین عزل ۱۸۵۵ و بقیه چه تفاوت‌هایی وجود دارد. خواهید دید که همة آن‌ ۱۸ غزل شما را جهت می‌دهند، به جان فزونی می‌دهند، انرژی می دهند، و این یک غزل شما را سرگردان، گسیخته، کاسته، وارفته، نمی‌دانم نمی دانم، می کند. نه نشانی از ازل می‌دهد و نه جهتی به سوی ابد دارد. سرگشته و سرگردان است، بیمار نیهیلیست است. در نهایت می‌شود ، می‌شود سوز وافور، می‌شود آخیییی … و دربی خطرترین حالت می‌شود . هیچ نشانی از عشق و همت عشق ندارد .در آن ۱۸ غزل قطب نمای عشق حاضر و ناظر است و راه به توحید می برند. این یک غزل سرگردان افیون است، حتی اگر بیت آحر آن را حذف کنید.
نبض شاعر در غزل خوب می‌تپد. حالات شاعر را بعداز قرن‌ها می‌توان در غزل گرفت. متأسفانه بسیاری از شاعران حساس آفت زده می‌شوند نبض بیماری آن‌ها هم در اشعارشان می‌تپد و مهم‌تر آنکه بعد از سال‌ها آفت آن‌ها سرایت می‌کند و جان های بیمار با یک خمیازه به لالایی می روند. .
برای من جای شگفتی است که چرا شهرام ناظری همة دیوان به این برزگی را ول کرده و رفته این غزل را انتحاب را کرده است.
در جامعة بیمار، بیماری هم خریدار دارد و متأسفانه گاه تنها کالاست.

بهیار نوشته:

این غزل بسیار زیبا و عارفانه یکی ازپر جنب و جوش ترین و سیال ترین هاست. من مدت مدیدی در مورد این غزل اندیشیده ام و در پی یافتن کلید آن صد ها بار آنرا زمزمه کرده یا فریاد وار انعکاس آنرا بر در و دیوار و کوه شنیده ام. در نهایت روزی همه چیز تابان شد. به یک لحظه شیرین کلید به دست من افتاد.
غمگینم که بگویم دوستان بلند مرتبه ما در این حاشیه نویسی بعضا تا چه حد به خطا می روند. اشاره ام به آقای رسته و محسن است.
باید عاشقانه به این غزل نگاه کنید نه با ابزار ادبیاتی دستور زبانی و یا جامعه شناسی و حتی اخلاقی
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق وعاشقی هم عشق گفت
این غزل اشاره به لحظات بس طوفانی در سیر و سلوک عرفانی دارد آنجا که همه چیز همه معیار ها در هم می ریزد.و عجایبی سهمگین بر سالک روی می نماید. در این طوفان سهمگین است که تخته تخته باور های معمول تحمیل شده بر عارف فرومیشکند و دیگرگونی های بنیادین به وجود می آورد. نهنگ کل دریای محیط بر زندگی عارف را می بلعد و خود در تبدیلی دیگر در هامون شگفتی ها فرو می رود. سالک حیران و سرگشته به این تبدیلها تسلیم شده و حضور خود را در این ورطه به ظاهر بلا جشن میگرد و آماده هر بی چون و چرایی میگردد. مثل بسیاری از ابیات مولوی عزیز ما از شرح بیشتر با کفی افیون خود را باز می دارد.
عاشق باشیم نه حکیم و سخنور با اعتذار بهیار

رسته نوشته:

در یاسخ جناب بهیار

بسیار خوب است که جناب بهیار تجربیات سالکانه و عارفانه خود را در رابطه با این غزل، صادقانه، در میان گذاشته اند. می‌گویند که منظور از تخته تخته ها همان تخته های اعتقادی سالک است، نهنگ و دریا و هامون و غیره هم در دریای محیط و عالم وجود نیست بلکه همه اعتقادات خیالی سالک است …
حال که در سیر و سلوک هستند، در خواست بنده این است که آن هیجده غزل دیگر را هم با همان دقت و شوق و ذوق امتحان بکنند و بعد تجربه‌های خود را بگویند که کدام غزل ها عشق گُردانی چون مولوی و شمس تبریزی را بیان می‌کنند و کدام یک ادعاهای بی سر و ته مدعیان و سالکانی است که مواد روان گردان را روا می داشتند (و کم هم نبوده‌اند، آن‌چنان که شمس تبریزی دادش در آمده بوده است) و آخر سر هم سالک حیران بیچاره را تسلیم بی چون و چرایی می‌کردند و آن گاه نه کشتی می‌ماند و نه تخته پاره‌ای. بعد چه ؟! ته نه دریای بی چون تاکسی بگیر برو خونه! رانندهٔ تاکسی آدرس بپرسد بگو : نیروانا در خیابان بودا، شماره صفرصفر صفر. حاصل مساوی نشیه افیون. نتیجه آن نشه ها به کجا راه برد؟ یک مشت احساسات پای منقل و بعد بیگانه پشت در خانه آماده بود در شانگهای (‌جنگ تریاک) و یا در بوشهر و خرمشهر یا در دهلی و بنگال. عزیز من عشق همت انگیز است نه وهم انگیز.
اگر این توهمات عشق است ( البته در این غزل هیچ اشارهء مستقیمی به عشق نشده است) که هنرمندان امروزی ایران ترویج می کنند،پس بی دلیل نیست که هر روز ایرانیان بدتر از دیروزشان است.
بر خلاف آن‌ چه جناب بهیار گفته‌اند بنده به این غزل نه با ابزار ادبیاتی و نه با جامعه شناسی ، نه دستور زبانی و نه اخلاقی نگاه کرده‌ام بلکه خواندن شهرام ناظری مرا به این غزل حساس کرد من هم کنجکاو شدم و سعی کردم خودم را در موقعیت شاعر قرار دهم و احساس او را درک بکنم و احساس او را برای خودم بازسازی بکنم. در گذشته هم سعی کرده‌ بودم که کل دیوان شمس و مثنوی را مرور بکنم تا حال و هوای کلی آن را به دست آورم . غزل هایی در دیوان شمس هست که محتوای آن با سنخ اشعار مولوی هم خوانی ندارد. من جمله این غزل.
مثنوی معنوی به همت یک خارجی (‌شاد روان نیکلسون ) طبع انتقادی شد که باید همه سپاسگزار او باشیم. دیوان شمس به همت شاد روان استاد فروزانفر تصحیح و طبع شد که باید سپاسگزار آن ادیب بزرگ هم باشیم. ولی باید اذعان بکنیم که چاپ فروزانفر یک طبع انتقادی نیست و نواقص جدی دارد.
آیا ایرانیان وارثان بر حق مولوی هستند؟
اگر آری پس چرا هنوز همتی به اندازهٔ نیکلسون در این راه نگذاشته اند؟

بهیار نوشته:

رسته عزیز، کاش شما بتوانید خود را در حالت مولانای شاعر قرار دهید آنگاه ما با افتخار به جای مرحوم نیکولسون یک مولانای دیگر خواهیم داشت. به یاد داشته باشید که نوشته های دیگران را ترجمه از ذهن خود نکنید.
من آن غزل های مورد اشاره شما را بازخوانی خواهم کرد و اگر مجال افتد حاشیه خواهم نوشت. از این شاگرد گمنام بشنوید؛ مثنوی ودیوان شمس را با عشق بخوانید ( عشق به اشاره نیاز ندارد همه جا در این ابیات حضور مفرط ویگانه دارد). قیاس نکنید به یاد آن طوطی در دکان عطار باشید. وگرنه جواب شما را من که کسی نیستم مولانا ازپیش در بیت هجدهم مثنوی داده است.
پس سخن کوتاه؛ موفق و پایدار باشید

رسته نوشته:

جناب بهیار
برای پرهیز از سو ء تفاهم های احتمالی دامنهٔ بحث را محدود به یک کلمه بکنید : افیون . محدودهٔ اشعار هم دیوان شمس باشد.
اگر از نکته گویی و طعنه زدن هم پرهیز شود بهتر است.
این که گفته اید : نوشته های دیگران را ترجمه از ذهن خود نکنید، نفهمیدم. اگر روشن تر بود شاید می فهمیدم و به کار می بستم.
از بقیه پندهایی که داده اید سپاس گزارم.
این که گفته اید که ای کاش خود در حالات مولانا قرار می دادم. من هیچ وقت نمی توانم خودم را در حالات مولانا قرار بدهم. من کجا و او کجا!! فکر نمی کنم که شما هم بتوانید. دیگران هم. این فرضی خالی از لطف و خارج از منطق است.
مولانا فرد آمد. دومین ندارد.

برای رفع سو ء تفاهم ، توضیح می دهم که من عادت کرده ام از خوان گستردهٔ مولانا برای خودم مایده هایی تهیه بکنم. این مایده ها آن قدر لذیذ است که اگر کسی آن را با ادویهٔ افیون و بنگ و ماریجوانا آلوده کند متوجه می شوم و آن را دور می اندازم. این به آن معنی نیست که به آن درجه برسم که خود را در حالات مولانا قرار بدهم. ولی به معنی آن است که سپاس گزار خوان نعمت گستردهٔ او هستم و زیر بار آلودگی نمی روم و آن را پاک و با صفا و گسترده می خواهم.

عبد الله نوشته:

با سلام. نظر بنده با اقای بهیار یکیست.
دوستان میشه بگید در کجای غزل از مرگ میگه

گنجور در فیس‌بوک