گنجور

بخش ۹۰ - شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحهٔ خواجه بر وی

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول
 

چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد

پس بلرزید اوفتاد و گشت سرد

خواجه چون دیدش فتاده همچنین

بر جهید و زد کله را بر زمین

چون بدین رنگ و بدین حالش بدید

خواجه بر جست و گریبان را درید

گفت ای طوطی خوب خوش‌حنین

این چه بودت این چرا گشتی چنین

ای دریغا مرغ خوش‌آواز من

ای دریغا همدم و همراز من

ای دریغا مرغ خوش‌الحان من

راح روح و روضه و ریحان من

گر سلیمان را چنین مرغی بدی

کی خود او مشغول آن مرغان شدی

ای دریغا مرغ کارزان یافتم

زود روی از روی او بر تافتم

ای زبان تو بس زیانی بر وری

چون توی گویا چه گویم من ترا

ای زبان هم آتش و هم خرمنی

چند این آتش درین خرمن زنی

در نهان جان از تو افغان می‌کند

گرچه هر چه گوییش آن می‌کند

ای زبان هم گنج بی‌پایان توی

ای زبان هم رنج بی‌درمان توی

هم صفیر و خدعهٔ مرغان توی

هم انیس وحشت هجران توی

چند امانم می‌دهی ای بی امان

ای تو زه کرده به کین من کمان

نک بپرانیده‌ای مرغ مرا

در چراگاه ستم کم کن چرا

یا جواب من بگو یا داد ده

یا مرا ز اسباب شادی یاد ده

ای دریغا نور ظلمت‌سوز من

ای دریغا صبح روز افروز من

ای دریغا مرغ خوش‌پرواز من

ز انتها پریده تا آغاز من

عاشق رنجست نادان تا ابد

خیز لا اقسم بخوان تا فی کبد

از کبد فارغ بدم با روی تو

وز زبد صافی بدم در جوی تو

این دریغاها خیال دیدنست

وز وجود نقد خود ببریدنست

غیرت حق بود و با حق چاره نیست

کو دلی کز عشق حق صد پاره نیست

غیرت آن باشد که او غیر همه‌ست

آنک افزون از بیان و دمدمه‌ست

ای دریغا اشک من دریا بدی

تا نثار دلبر زیبا بدی

طوطی من مرغ زیرکسار من

ترجمان فکرت و اسرار من

هرچه روزی داد و ناداد آیدم

او ز اول گفته تا یاد آیدم

طوطیی کآید ز وحی آواز او

پیش از آغاز وجود آغاز او

اندرون تست آن طوطی نهان

عکس او را دیده تو بر این و آن

می برد شادیت را تو شاد ازو

می‌پذیری ظلم را چون داد ازو

ای که جان را بهر تن می‌سوختی

سوختی جان را و تن افروختی

سوختم من سوخته خواهد کسی

تا زمن آتش زند اندر خسی

سوخته چون قابل آتش بود

سوخته بستان که آتش‌کش بود

ای دریغا ای دریغا ای دریغ

کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ

چون زنم دم کآتش دل تیز شد

شیر هجر آشفته و خون‌ریز شد

آنک او هشیار خود تندست و مست

چون بود چون او قدح گیرد به دست

شیر مستی کز صفت بیرون بود

از بسیط مرغزار افزون بود

قافیه‌اندیشم و دلدار من

گویدم مندیش جز دیدار من

خوش نشین ای قافیه‌اندیش من

قافیهٔ دولت توی در پیش من

حرف چه بود تا تو اندیشی از آن

حرف چه بود خار دیوار رزان

حرف و صوت و گفت را بر هم زنم

تا که بی این هر سه با تو دم زنم

آن دمی کز آدمش کردم نهان

با تو گویم ای تو اسرار جهان

آن دمی را که نگفتم با خلیل

و آن غمی را که نداند جبرئیل

آن دمی کز وی مسیحا دم نزد

حق ز غیرت نیز بی ما هم نزد

ما چه باشد در لغت اثبات و نفی

من نه اثباتم منم بی‌ذات و نفی

من کسی در ناکسی در یافتم

پس کسی در ناکسی در بافتم

جمله شاهان بندهٔ بندهٔ خودند

جمله خلقان مردهٔ مردهٔ خودند

جمله شاهان پست پست خویش را

جمله خلقان مست مست خویش را

می‌شود صیاد مرغان را شکار

تا کند ناگاه ایشان را شکار

بی‌دلان را دلبران جسته بجان

جمله معشوقان شکار عاشقان

هر که عاشق دیدیش معشوق دان

کو به نسبت هست هم این و هم آن

تشنگان گر آب جویند از جهان

آب جوید هم به عالم تشنگان

چونک عاشق اوست تو خاموش باش

او چو گوشت می‌کشد تو گوش باش

بند کن چون سیل سیلانی کند

ور نه رسوایی و ویرانی کند

من چه غم دارم که ویرانی بود

زیر ویران گنج سلطانی بود

غرق حق خواهد که باشد غرق‌تر

همچو موج بحر جان زیر و زبر

زیر دریا خوشتر آید یا زبر

تیر او دلکش‌تر آید یا سپر

پاره کردهٔ وسوسه باشی دلا

گر طرب را باز دانی از بلا

گر مرادت را مذاق شکرست

بی‌مرادی نه مراد دلبرست

هر ستاره‌ش خونبهای صد هلال

خون عالم ریختن او را حلال

ما بها و خونبها را یافتیم

جانب جان باختن بشتافتیم

ای حیات عاشقان در مردگی

دل نیابی جز که در دل‌بردگی

من دلش جسته به صد ناز و دلال

او بهانه کرده با من از ملال

گفتم آخر غرق تست این عقل و جان

گفت رو رو بر من این افسون مخوان

من ندانم آنچ اندیشیده‌ای

ای دو دیده دوست را چون دیده‌ای

ای گرانجان خوار دیدستی ورا

زانک بس ارزان خریدستی ورا

هرکه او ارزان خرد ارزان دهد

گوهری طفلی به قرصی نان دهد

غرق عشقی‌ام که غرقست اندرین

عشقهای اولین و آخرین

مجملش گفتم نکردم زان بیان

ورنه هم افهام سوزد هم زبان

من چو لب گویم لب دریا بود

من چو لا گویم مراد الا بود

من ز شیرینی نشستم رو ترش

من ز بسیاری گفتارم خمش

تا که شیرینی ما از دو جهان

در حجاب رو ترش باشد نهان

تا که در هر گوش ناید این سخن

یک همی گویم ز صد سر لدن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

رسته نوشته:

بیت ۱۶
غلط: داده
درست : داد
منبع: مثنوی نیکلسون بیت ۱۷۰۶

بیت ۲۷
غلط : کید
درست : کآید
منبع : مثنوی نیکلسون بیت ۱۷۱۷


پاسخ: با تشکر از زحمات شما، تصحیحات اعمال شد.

محمد غافری نوشته:

بیت ۵۱ بایستی چنین باشد:
تشنگان گر آب جویند از جهان
آب هم جوید به عالم تشنگان

با تشکر از زحماتی که برای پیشرفت ادب و فرهنگ فارسی می کشید

پاسخ: با تشکر، با نسخهٔ چاپی مقایسه شد، مطابق متن است. تغییری اعمال نشد.

محمد نوشته:

دربیت
ای زبان تو بس زیانی بر وری
چون توی گویا چه گویم من ترا

ای زبان تو بس زیانی بر ورا
باید باشد

با تشکر

صنم نوشته:

با تشکر و قدردانى فراوان از زحمات شما
بیت:
اى گرانجان خوار دیدستى ورا.زانکه بس ارزان خریدستى ورا
اشتباه و
اى گرانجان خوار دیدستى مرا. زانکه بس ارزان خریدستى مرا
درست است 

صنم نوشته:

ان دمى را که نگفتم با خلیل. وان غمى را که نداند جبرئیل
وان دمى را که نداند جبرئیل. درست است

ط نوشته:

باسلام
لطفا بیت نهم را تصحیح فرمایید
ای زبان تو بس زیانی مرمرا
چون تویی گویا چه گویم من ترا

شمس الحق نوشته:

جناب ط کاملاً صحیح میفرمایند . بیت نهم نیاز به اصلاح دارد . همانگونه که فرموده اند . مطابق با نسخه چاپ سنگی نیکلسن صفحۀ ۸۷ بیت ۱۷۴۱
ای زبان تو بس زیانی مر مرا

اما مصرع دوم نسخه حقیر همان چگویم است و نه چه گویم .

حمید نوشته:

بیت ای زبان تو بس زیانی مر مرا
چون تویی گویا چه گویم من تو را
اصلاح شود لطفا

اعظم نوشته:

ای زبان تو بس زیانی مر مرا

رضا نوشته:

قفس به جای قفص

محمد امین مروتی نوشته:

زبان و بی زبانی

در قصه طوطی و بازرگان، پس از آن که طوطی خود را به مردن می زند، بازرگان بر خود و زبان خود نفرین می کند که چرا این پیغام را رساندم و باعث مرگ طوطیک شدم:
چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد پس بلرزید اوفتاد و گشت سرد
چون بدین رنگ و بدین حالش بدید خواجه بر جست و گریبان را درید
گفت ای طوطی خوب خوش‌حنین این چه بودت این چرا گشتی چنین
ای دریغا مرغ خوش‌آواز من ای دریغا همدم و همراز من
ای دریغا مرغ خوش‌الحان من راح روح و روضه و ریحان من
ای زبان هم آتش و هم خرمنی چند این آتش درین خرمن زنی
ای زبان هم گنج بی‌پایان توی ای زبان هم رنج بی‌درمان توی
و به نادانی خود لعنت می کند که رنج و کبد انسان ها از نادانی است:
عاشق رنجست نادان تا ابد خیز “لا اقسم” بخوان تا “فی کبد”
اما در ضمن می داند این غیرتِ معشوقی خداوند یعنی آن کسی است که غیر از همه است و در زبان نمی گنجد . خدایی که تحمل معشوقی جز خود را ندارد و به همین سبب طوطی را از چنگ او در آورد:
غیرت حق بود و با حق چاره نیست کو دلی کز عشق حق صد پاره نیست
غیرتِ آن باشد که او غیر همه‌ست آنک افزون از بیان و دمدمه‌ست
مولانا سخن را عوض می کند که در واقع بحث ما از طوطیِ جسم ماست که با تمام آزاری که دارد،بدان دلخوشیم و جان را فدای آن می کنیم:
اندرون توست آن طوطی نهان عکس او را دیده تو بر این و آن
می برد شادیت را، تو شاد ازو می‌پذیری ظلم را چون داد ازو
ای که جان را بهر تن می‌سوختی سوختی جان را و تن افروختی
اما آن که عاشقانه برای معشوق می سوزد، مانند سوخته (آتش گیره)، آتش در همه عالم می زند:
سوختم من؛ سوخته خواهد کسی تا زِ من آتش زند اندر خسی؟
بحث از از سوختن حرارت کلام مولانا را دو چندان می کند به گونه ای که حس می کند مانند شیری است که در وسعت مرغزار نمی گنجد:
ای دریغا ای دریغا ای دریغ کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ
چون زنم دم کآتش دل تیز شد شیرِ هجر، آشفته و خون‌ریز شد
شیر مستی کز صفت بیرون بود از بسیط مرغزار افزون بود
مولوی قافیه و مفعله را به باد سرزنش می گیرد که گویای مافی الضمیر او نیست و باید بی حرف و گفت و صوت با محبوب ابد و ازل همنشین گردد:
قافیه‌اندیشم و دلدار من گویدم مندیش جز دیدار من
خوش نشین ای قافیه‌اندیش من قافیه ی دولت، توی در پیش من
حرف مانند خاری که بر سر دیوار انگورستان می کشند مانع دسترسی به انگور معنا می شود:
حرف چه بود تا تو اندیشی از آن حرف چه بود ؟ خار دیوار رَزان
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم تا که بی این هر سه با تو دم زنم
خداوند با هر کس به زبانی و با دمی سخن می گوید و هر کس را با خدایش حرف های کاملا خصوصی و منحصر بفردی است:
آن دمی کز آدمش کردم نهان با تو گویم ای تو اسرار جهان
آن دمی را که نگفتم با خلیل و آن غمی را که نداند جبرئیل
و آن بی دمی و سکوت و لاشیء بودن و ناکس بودن است:
من چه باشد در لغت اثبات و نفی من نه اثباتم منم بی‌ذات و نفی
من کسی در ناکسی در یافتم پس کسی در ناکسی در بافتم
اگر دام بگذاری و به دام معشوق روی او هم از پی تو می آید. چون عاشقی و هعشوقی نسبی و به نسبت است. اگر تشنه عاشق آب است،آب هم عاشق تشنگان است:
می‌شود صیاد، مرغان را شکار تا کند ناگاه ایشان را شکار
بی‌دلان را دلبران جسته به جان جمله معشوقان شکار عاشقان
هر که عاشق دیدیش معشوق دان کو به نسبت هست هم این و هم آن
تشنگان گر آب جویند از جهان آب جوید هم به عالم تشنگان
به همین دلیل مولانا ابتدا خود را دعوت به سکوت می کند مبادا رازی برای نااهلی فاش شود و ویرانی به بار آید:
چونک عاشق اوست تو خاموش باش او چو گوشت می‌کشد تو گوش باش
بند کن چون سیل سیلانی کند ور نه رسوایی و ویرانی کند
اما همان حرارت و اشتیاق پیش گفته به سراغش می آید که مگر نه این است که گنج جز در ویرانی یافت نمی شود:
من چه غم دارم که ویرانی بود زیر ویران گنج سلطانی بود
و مگر نه این که عاشق طرب از بلا و زیر از زبر نمی شناسد و در تردید و دو دلی به سر نمی برد؟
غرق حق خواهد که باشد غرق‌تر همچو موج بحر جان زیر و زبر
زیر دریا خوشتر آید یا زبر تیر او دلکش‌تر آید یا سپر؟
پاره کرده ی وسوسه باشی دلا گر طرب را باز دانی از بلا
به قول خودش طالب نامراد شو تا که مراد آیدت چرا که حیات عاشقان در مردن به پای معشوق و ربودن دلت توسط اوست که بدست آوردنش به بهای خون هم ارزش دارد:
گر مرادت را مذاق شکرست بی‌مرادی نه مراد دلبرست؟
هر ستاره‌ش خونبهای صد هلال خون عالم ریختن او را حلال
ما بها و خونبها را یافتیم جانب جان باختن بشتافتیم
ای حیات عاشقان در مردگی دل نیابی جز که در دل‌بردگی
آن که قیمت معشوق را نمی داند زیرا که او را درست نشناخته و ندیده و به ناچار ارزانش می فروشد:
من ندانم آنچ اندیشیده‌ای ای دو دیده! دوست را چون دیده‌ای؟
ای گرانجان خوار دیدستی ورا زانک بس ارزان خریدستی ورا
هرکه او ارزان خرد ارزان دهد گوهری طفلی به قرصی نان دهد
مولانا حس می کند هیچ کس همچو او عاشق نبوده و نیست اما بیانش الکن و قاصر است. پس بهتر است دامن سخن را در چینم و به ایجاز و اجمال اکتفا نمایم:
غرق عشقی‌ام که غرقست اندرین عشق های اولین و آخرین
مجملش گفتم نکردم زان بیان ورنه هم افهام سوزد هم زبان
من چو لب گویم لب دریا بود من چو لا گویم، مراد الا بود
من ز شیرینی نشستم رو تُرُش من ز بسیاریّ گفتارم خَمُش
تا که شیرینی ما از دو جهان در حجاب رو ترش باشد نهان
تا که در هر گوش ناید این سخن یک همی گویم ز صد سرّ ِ لدن

روفیا نوشته:

من چه غم دارم که ویرانی بود
زیر ویران گنج سلطانی بود
مولانا به فراست دریافته بزرگترین غم بشر غم و اضطراب و ترس از نابودی است و نوید می دهد که همان گونه که بیشتر گنج ها در ویرانه ها مدفون هستند در ویرانی مرگ هم گننجی نهفته است .
این قاعده در تجربیات زندگی روزمره هم به چشم می خورد .
مثلا شما با فرد بدقلقی شریک یا همکار هستید .
اگر چه این صفت او شما را ازار می دهد در عین حال باعث شکوفایی استعداد ها و خلاقیت شما می شود زیرا شما را دائم با چالش های جدید روبرو می کند و شما ناچارید دائما برای مسائل راه حلی بیابید .
یا وقتی بیمار می شویم اگر به گفته نیچه نمیریم نیرومندتر می شویم مثلا نسبت به فلان بیماری واکسینه می شویم .
اصلا اگر خوب بنگریم این طور به نظر می رسد که در پدیده های دردناک برکات بیشتری نهفته است .
در نظر بگیرید فرد مستبدی که افراد متملق احاطه اش کرده اند و دائما او را تایید می کنند .
این انسان چگونه رشد کند . دیروز و امروز و فردایش برابر است . اصلا امکان یادگیری از او سلب می شود .
ترس ما از شکستن خود بی پایه است .
مقام خوف ان رادان که هستی تودراوایمن
مقام امن ان رادان که هستی تودراولرزان

رحمان نوشته:

قفص صحیحه یا قفس؟ در عنوان.

مهدی مح نوشته:

مراد از غم؛اضطرار بی حد و حصر آدمی در طلب گوهر مقصود و همان کیفیت پیوستار جهانه نه ترس از مرگ .بیا که کار زمانه به جستجو گذرذ/حدیث خال سیاهت به بوس و بو گذرذ. مرگ صرفا کانال و مجرایی برای بازتحقیق و واکاوی سرشت ما با تعیناته که انگار در زندگی این جهانی به وحدت باهاشون رسیدیم. حضرت مولوی در مثنوی اشاره به این داره که درین زندان دنیا گرگ و میش وجود در کنار هم می زیند و مرگ این فواصل رو بر ما آشکار میکنه که گوهر یکدانه ی ما چیست و کجاست. عطار در مصیبت نامه به دو قوس وجود اشاره میکنه ک ما در انتهای نیمدایره وجود به حدی از مطالباتمون از جهان می رسیم که صرفا بالقوه س و فقط استعداده؛این بی نهایتمندی خواستنها ما را به این اراده سوق میده که دیگر نخواهیم و ناپایداری رو کاملا مدرک باشیم؛بقول حضرت حافظ معشوق چون نقاب ز رخ در نمیکشد هرکس حکایتی بتصور چرا کند.بهرحال از دید همه عرفا اضطرار همان درماندگی در نشناختن و خواستن معشوق ازلی جهانه. بقول امیلی دیکنسون چونان صبح در خوشترین زمانش و آنگاه که ناقوس های مانا جار زنند ظهر را/ این همان نگاه ناتورالیسم ها هست به یگانه کیفیت جهان که بقول حافظ اینهمه عکس می و رنگ نگارین که نمود یک فروغ از رخ ساقیست که در جام افتاد

مهدی کاظمی نوشته:

چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد
پس بلرزید اوفتاد و گشت سرد

وقتی از بازرگان شنید که اون طوطی در هند چه کرد اوهم لرزید و افتاد و مانند مرده ها سرد بیروح و خشک شد

خواجه چون دیدش فتاده همچنین
بر جهید و زد کله را بر زمین

بازرگان وقتی این صحنه رو دید ازجاش پرید و کلاهش رو محکم بر زمین کوبید

چون بدین رنگ و بدین حالش بدید
خواجه بر جست و گریبان را درید

وقتی دید که اینطوطی هم مرده ورنگ و روش برگشته (کنایه ازمردن)گریبان خودش روهم پاره کرد

گفت ای طوطی خوب خوش‌حنین
این چه بودت این چرا گشتی چنین

گفت که ای پرنده خوب و خوش صدای من … چرا اینجوری شدی ؟؟چت شد؟؟

ای دریغا مرغ خوش‌آواز من
ای دریغا همدم و همراز من

افسوس از تو ای مرغ خوشخوان من …. ای همدم و همراز من

ای دریغا مرغ خوش‌الحان من
راح روح و روضه و ریحان من

افسوس ودریغ ازتو ای پرنده خوش آواز من … ای شادمانی روح من و ای باغ خرم و سرسبز من …..

گر سلیمان را چنین مرغی بدی
کی خود او مشغول آن مرغان شدی

اگر حضرت سلیمان هم همچنین پرنده ای داشت دیگر مشغول دیگر پرنده ها نمیشد

ای دریغا مرغ کارزان یافتم
زود روی از روی او بر تافتم

افسوس که چون آن مرغ را ارزان بدست آوردم خیلی راحت از دست دادم

ای زبان تو بس زیانی بر وری
چون توی گویا چه گویم من ترا

بازرگان بخودش میگه ای زبان تو باعث خسران و زیانی مرا وقتیکه تو گوینده ای من چی بهت بگم …

ای زبان هم آتش و هم خرمنی
چند این آتش درین خرمن زنی

ای زبان تو مثل آتیش و خرمن میمونی …چقدر به اتش افروزی ادامه میدی ….

در نهان جان از تو افغان می‌کند
گرچه هر چه گوییش آن می‌کند

جان از تو در عذاب و پنهانی ازت شکوه میکنه گرچه به حرفت گوش میکنه و از تو تاثیر پذیری داره …..

ای زبان هم گنج بی‌پایان توی
ای زبان هم رنج بی‌درمان توی

تو میتونی با گفته های نیکت تبدیل به گنج گرانبهایی بشی و یا مبدل به درد بی علاج بشی و تولید درد و رنج مداوم کنی ….

هم صفیر و خدعهٔ مرغان توی
هم انیس وحشت هجران توی

هم مثل بانگ رسای پرندگان دل رو میفریبی و مبهوت میکنی و هم مونس روزهای ترسناک جدایی تویی ….

چند امانم می‌دهی ای بی امان
ای تو زه کرده به کین من کمان

بالاخره کی امانم میدهی یه مهلتی بده بی انصاف … ایکه به دشمنی بامن کمر بستی و کمانت را زه کردی …

بهار نوشته:

من معمولاً حاشیه نمی نویسم اما وقتی این شعر خصوصاً ابیات پایانی رو خوندم نتونستم خودمو کنترل کنم… خدایا چقدر زیباست… کاش می بودی مولانایم… ای جان جانان

مهدی کاظمی نوشته:

نک بپرانیده‌ای مرغ مرا
در چراگاه ستم کم کن چرا

حالا دیگه ای زبان با کلامت پرنده روح و جان مرا پرانده ای و باعث زیان من شدی ای زبان در چراگاه ستم و ظلم کمتر جولان بده و شادمانی کن …

یا جواب من بگو یا داد ده
یا مرا ز اسباب شادی یاد ده

یراهی نشونم بده خودت یا که عدل و انصافی بخرج بده و یا راه شادی رو نشونم بده تا از اندوه زیان تو ای زبان در بیام

ای دریغا نور ظلمت‌سوز من
ای دریغا صبح روز افروز من

بازرگان میگه : افسوس که تو ای طوطی مانند نوری تاریکی مرا روشنایی میبخشیدی ….افسوس که مانند صبح اغازی برای روز من بودی

ای دریغا مرغ خوش‌پرواز من
ز انتها پریده تا آغاز من

افسوس که این مرغ بلند پرواز من از انتهای افرینش تا اغاز انرا پریده و طی کرده (اشاره مرغ به روح است که از عالم ملکوت به عالم ماده تنزل کرده و در جسم وتن هبوط یافته و مستولی گشته)

عاشق رنجست نادان تا ابد
خیز لا اقسم بخوان تا فی کبد

ادم نادان از رنج کشیدن خودش لذت میبره و هرچه بیشتر درون غرق میشه بیشتر عاشق دنیای فانی با تمام رنج هاش میشه …دلیل این حرفم رو در قران بخوان ..:: از سوگند بدین شهر ..تا انجا که …:: ما ادمی را در رنج افریدیم
از کبد فارغ بدم با روی تو
وز زبد صافی بدم در جوی تو

ای محبوب حقیقی تا وقتی که با جمال تو دمساز بودم از رنج اسوده بودم و در جویبار عشق و محبتت از ناخالصی پاک بودم

این دریغاها خیال دیدنست
وز وجود نقد خود ببریدنست

این همه افسوس گفتن های من برای دیدن روی محبوب است و ازین تن و گرفتاریهای این عالم بریدن است …

غیرت حق بود و با حق چاره نیست
کو دلی کز عشق حق صد پاره نیست…..

غیرت حضرت حق است این مرگ و فنا و با این غیرت راه چاره اندیشی نیست ….کجاست دلی که از عشق به حق شرحه شرحه نیست …واما غیرت چیست ::

غیرت آن باشد که او غیر همه‌ست
آنک افزون از بیان و دمدمه‌ست

غیرت اونییست که با همه فرق دارد غیرتی که او بر خلق دارد تا بجز او بر غیر مشغول نباشد از محبتی که به ادمی و به عشاق دارد و …او غیور است… اوییکه نمیشود با حرف و کلام اورا بیان کرد ونشان داد… عشق و عرفان اسلامی ما از انجایی اغاز میشود که :::خداوند متعال در یک جاى قرآن از کسانى یاد میکند که «یُحِبُّهُم وَ یُحِبّونَه»:هم آنها خدا را دوست میدارند، هم خدا آنها را دوست میدارد ..همانند فلسفه می و میخوارگی در عرفان ما که در جایی فرموده است از دست خدایشان شراب مینوشند ….۹۲۱۶۵۵۷۴۷۱

مهدی کاظمی نوشته:

ای دریغا اشک من دریا بدی
تا نثار دلبر زیبا بدی

افسوس که اشکم مانند دریا زیاد نیست تا انرا تقدیم به دلبر زیبایم کنم …

طوطی من مرغ زیرکسار من
ترجمان فکرت و اسرار من

ای پرنده باهوش من ای طوطی من تو کسی بودی که فکر مرا و اسرار مرا رمز میگشودی و بیان میساختی ..

هرچه روزی داد و ناداد آیدم
او ز اول گفته تا یاد آیدم

هرچیزی که عدل و بی عدالتی بر سرم میگذشت او برایم بازگو میکرد تا بیاد بیاورم …

طوطیی کآید ز وحی آواز او
پیش از آغاز وجود آغاز او

اون پرنده ای که گفته هایش براو وحی میشد است …. حتی قبل از بوجود اومدن جهان ما او وجود داشته… (اشاره به پرنده روح که خداییست و ازلی)

اندرون تست آن طوطی نهان
عکس او را دیده تو بر این و آن

در درون تو است این پرنده روح وجان ولی تو عکس اورا و تجلیات اورا در دیگران میبینی… یعنی هرچه از عشق میپنداری دیده ای و میبینی در حقیقت بازتاب روح و جان درونی ماست که بر ایینه بیرون میافتد و اصل اوست…

آیـات نـفـوس، آیـات روحـى اسـت که کسانى به آن اطلاع مى یابند که به نـفـوس مراجعه نموده، آیاتى را که خداى سبحان در آنها قرار داده آیاتى که هیچ زبانى نمى تواند آن را وصف کند، ببینند، آن وقت است که باب یقین برایشان گشوده مى شود، و چـنین کسانى در زمره اهل یقین قرار مى گیرند، آنانکه ملکوت آسمانها و زمین را خواهند دید}…برخی از عرفا نیز روح را به سیمرغ و یا کبوتر تشبیه میکنند

می برد شادیت را تو شاد ازو
می‌پذیری ظلم را چون داد ازو

یعنی تو عاشق جان درونت هستی و هرکاری باتو کند تورا خوش اید اگر ستمی هم کند انرا با دل و جان میپذیری که اصل اوست و دیگران ایینه ایند که تو را مینمایند
شادی های تو را از تو میگیرد و باز تو ازین تاراج شادی …… جلوه های طوطی جان در معشوقان مجازی تو را شیفته میکند …یاد این بیت معروف افتادم …….. عاشقی گر زین سر و گر زان سراست عاقبت مارا بدان سر رهبر است ..

ای که جان را بهر تن می‌سوختی
سوختی جان را و تن افروختی

ای کسانیکه از جان خودتان برای تن مایه گذاشته ایید و مادیات و شهوات پرداخته ای…. جان را سوزاندی و فدای هواهای نفس کردی ..در حالیکه میتوانستی به شناخت ذات و شهود قلبی بپردازی ولی جان را دراین هجران و فقدان سوزاندی
……

سوختم من سوخته خواهد کسی
تا زمن آتش زند اندر خسی

من دراین عشق سوختم کسی از شما سوخته ای چو من میخواهد … میتونه از من برای اتش در هوا و هوسها انداختن استفاده کنه … (خسی:: دون مایگی)

سوخته چون قابل آتش بود
سوخته بستان که آتش‌کش بود

فتیله چون قابلیت انتقال سوخت رو داره و کارش سوختنه پس اون رو بگیر و دستآویزش شو …..

اوییکه در اتش عشق سوخته شده قابلیت اینو داره که این اتش عشق رو انتقال بده ولی اوییکه درد هجران نکشیده و درطلب نسوخته …نمیتونه پیام اور زندگی روحانیی باشه چونکه او در طلبیدن خواسته های نفسانی و مادی سوخته شده و اتش او اتش عشق نیست اتش مادیات و شهوت و قدرت و مال ومنال دنیاست و اتش نرسیدن به انهاست … حتما خیلی هامون تجربه کردیم و در اتش خواسته ها ونداشته هامون سوختیم .. این سوختن شبیهه سوختن در عشق و معشوق است اما این دام است و ان جام …

یارب تو مرا به نفس طناز مده … باهرچه غیر توست مرا ساز مده من بتو گریزانشدم از فتنه خویش ..مرا لحظه ای بمن باز مده…..

الهه نوشته:

پس کسی در تاکسی درباختم
نوشتید دربافتم

روفیا نوشته:

تشنگان گر آب جویند از جهان
آب جوید هم به عالم تشنگان
تشنگی یا همان طلب چیز خوبی است،
آب در سرزمین های تشنه نفوذ میکند، از سرزمین های سیراب تنها عبور میکند!

روفیا نوشته:

می‌شود صیاد مرغان را شکار
تا کند ناگاه ایشان را شکار
بی‌دلان را دلبران جسته بجان
جمله معشوقان شکار عاشقان
اینجا شکار می تواند معنای ناراحتی و قبض که در محاورات امروزی به کار می رود را نیز داشته باشد، گاهی می گوییم :
فلانی بدجوری شکاره امروز!
یعنی می خواهد چیزی یا کسی را شکار کند ولی خودش شکار می شود از فرط اندیشیدن و اندوه خوردن!
اتفاقا شاه روزی شد سوار
با خواص خویش از بهر شکار

بهر صیدی میشد او بر کوه و دشت
ناگهان در دام عشق او صید گشت

یک کنیزک دید شه بر شاه راه
شد غلام آن کنیزک جان شاه

مهدی کاظمی نوشته:

ای دریغا ای دریغا ای دریغ
کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ

افسوس و صد افسوس که آن ماه آنچنانی در زیر ابر ئنهان شد …

چون زنم دم کآتش دل تیز شد
شیر هجر آشفته و خون‌ریز شد

چگونه توضیح بدم این هجران رو که آتش دلم سرکشیده و شیروجودم درنده و خونریز و سرکش شده … یعنی چگونه این همه رو بگوییم وقتی دیگه تاب و تحمل ندارم …

آنک او هشیار خود تندست و مست
چون بود چون او قدح گیرد به دست

برای تشبیه اونیکه در وقت هوشیاری تند و سر مسته ببین وقتیکه جام قدحی نوش کنه چگونه میشه ……..

شیر مستی کز صفت بیرون بود
از بسیط مرغزار افزون بود

مثل شیر قدرتمند ومستیکه وصف حالش با صفت سخته کل قلمرو و گستره اش برایش کوچکه…. افزونی شیر بر سیطره اش مثال آتش درون من ازین دوری و ازین فراق هست و در قالبم نمیگنجد.. عشقی که تجربه اش دنیارا برای عاشق کوچک و سینه رو فراخ میکند…..
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم

با زبانی گویا تر از زبان سر و باصدایی رساتر و با نوعی ارتباط پر مفهوم تر میشه باتو دم زد اخه تو رویای من و فکر من و ذوق من رو خودت میدونی و میبینی…. خودت از غم هجرانم خبر داری من اینگونه باتو دم میزنم بی حرف و گفت ………

آن دمی کز آدمش کردم نهان
با تو گویم ای تو اسرار جهان

تا اون اسراری از حقیقت که از حضرت ادم نهان کردم باتو بگویم ….

آن دمی را که نگفتم با خلیل
و آن غمی را که نداند جبرئیل

اون حرفهایی رو نگفتم با ابراهیم خلیل و مختص حالات و عشق و اشتیاق توست بتو میگویم و حتی ازون غمی که جبریل خبر نداره و بتو میگویم و بردل تو نازل میکنم ..

مهدی کاظمی نوشته:

آن دمی کز وی مسیحا دم نزد
حق ز غیرت نیز بی ما هم نزد

همان حرفایی که مثل دم مسیحایی با اولیااش میزنه خداوند….. ازون حرفایی که خود مسیح هم نزد و بزبان نیاورد

ما چه باشد در لغت اثبات و نفی
من نه اثباتم منم بی‌ذات و نفی

کلمه ما در عربی برای اثبات و نفی چیزی بکار میرود ….. ولی من رو نه میشه اثبات کرد نه میشه اصل و ذات دونست و نه میشه نفی کرد …. (( بقول شمس آن خطاط سه گونه خط نوشتی ….یکی او خواندی و لاغیر …یکی هم او خواندی هم غیر …..یکی نه او خواندی و نه غیر او آن…..))

من کسی در ناکسی در یافتم
پس کسی در ناکسی در بافتم

من کسی بودن رو در گذر از منیت و من بودن ذهنی پیدا کردم در ورای خواسته های نفس و در پشت ساخته های فکر …. ( در مورد این من و هویت شکل گرفت توسط ذهن …این روزها در فضای مجازی مباحث خوبی رو شاهد هستیم )…. پس کسی جدید و خارج از منیت و غرق در عاشقی رو در ناکسی بوجود اوردم کسی خالی از غرض برای خودخواهی کسی بیزار از خود و سرشار از بیخودی ….

جمله شاهان بندهٔ بندهٔ خودند
جمله خلقان مردهٔ مردهٔ خودند

اکثر ادما و بزرگان اسیر چاکران و طالبان خودشونند یعنی در برابر انها خودشون رو به تصویر میکشند تصویری اغوا کننده و سراسر خودشیفتگی.. وبرای حفظ این تصویر از خودشون بنده بندگانشون میشن تا اونارو از دست ندن و به اعتبارشون ادامه بدن … بیشتر انسانها هم برای کسی میمرند که برایشان میمیرند و در واقع مست و شیفته شیفتگان خود هستند نه از روی وفاداری بل از روی خودشیفتگی …

سید مهدی نوشته:

در جواب آقایونی در مورد عنون نوشتند کدام درست است:
کلمه قفس از واژه های دو املایی است، همانند کلمه : طهران=تهران، اتاق=اطاق، قفس=قفص، توفان=طوفان، تپش=طپش و …

واژه های دو املایی به واژه هایی گفته می شود که به دو شکل در فارسی نوشته می شوند و معنایشان در هر صورت نوشتاری هیچگونه تغییری نمی کند.

مهدی کاظمی نوشته:

[In reply to مهدی کاظمی]
جمله شاهان پست پست خویش را
جمله خلقان مست مست خویش را

بیشتر بزرگان زبون و پست خدمتکاران و چاپلوسان خودشونن یعنی کشته مرده این احترامیین که زیر دستا بهشون میزارن و اینجوری هوای نفسشون ارضا میشه و احساس بزرگی و مهم بودن میکنن در مورد مردمم معمولی هم این مصداق رواج داره که توجهشون به سمت کسی میره که براشون میمیرن و مست اونا هستن … واقعا که کشته این تملق هاییم

مهدی کاظمی نوشته:

می‌شود صیاد مرغان را شکار
تا کند ناگاه ایشان را شکار

برای صید کردن هم صیاد اول نقش صید را بازی میکنه و طعمه ای میزاره تا صیاد رو صید کنه… یعنی ماها با چند ترفند ساده مثل چاپلوسی و احترامات کاذب و چرب زبانی هم بدام میوفتیم و هم دیگران رو مجبور به واکنشی از همین قبیل میکنیم و در دام گیر میندازیم

بی‌دلان را دلبران جسته بجان
جمله معشوقان شکار عاشقان

این رابطه دوسویه است و کششی بر هر دو طرف حاکم هست … دلبری کردن از دلبران و شیفته شدن از نظربازان ………….

خب مولوی معتقد بر اینست که هیچ عشقی یک سویه نیست و عشق بین فاعل و مفعول تقس میشود … حتی عشق بنده به افریدگار که اگر او را معشوق خطاب کنیم هم او عاشق است بدین ترتیب که عالم صنع دسست توانای اوست و مای عاشق هم ساخته اوییم( ما از او و به خود او عشق میورزیم )

ویاد این بیت معروف افتادم که هرکه عاشق دیدی اش معشوق دان کو به نسبت هم این دارد هم آن …

مهدی کاظمی نوشته:

تشنگان گر آب جویند از جهان
آب جوید هم به عالم تشنگان

وقتی تشنه ای بدنبال اب میگردد اب هم بدنبال تشنه میگردد تا او را بخورد و هویت خود را پیدا کند …. این تشنگانند که قدر و منزلت اب را مینمایانند

چونک عاشق اوست تو خاموش باش
او چو گوشت می‌کشد تو گوش باش

پس وقتی در این عشق سهیم هستی و عاشق اوست سکوت کن و گوش فرا بده به خواست او ……

بند کن چون سیل سیلانی کند
ور نه رسوایی و ویرانی کند

یه سدّی بزن جلو گفتار و شلوغی فکرت که این سیل قصد ویرانی داره وگرنه به هدفش میرسه و نابودی و افتضاح ببار میاد … خاموش باش و در خاموشی عشق جاری را لمس کن … سعی و تلاش بیهوده نکن … سکوت کن .. نظّاره کن … شاهد باش ..

روفیا نوشته:

می‌شود صیاد مرغان را شکار
تا کند ناگاه ایشان را شکار
بی‌دلان را دلبران جسته بجان
جمله معشوقان شکار عاشقان
این حقیقت که چیزی که دوست داریم و می خواهیم آن را از آن خود کنیم در حقیقت ما را به نوعی به اسارت خویش در می آورد در محاورات روزانه نیز به شکلی دیگر شنیده می شود :
وقتی می خواهیم بگوییم دنبال چیزی نیستیم یا اهمیتی برایمان ندارد میگوییم :
من در بند این موضوع یا شیء نیستم!
در بند سنت نیستم،
فلانی خیلی در بند این تعارفاته،
یعنی در بند اسارت آن نیستم،
مرا به بند نکشیده است!!

روفیا نوشته:

غیرت حق بود و با حق چاره نیست
گویا غیرتمندی حق نیز چون غیرت بشری عنصر حسادت را در خود دارد.
من جز صمد احد نخواهم
من جز ملک ابد نخواهم
اندیشه عیش بی حضورش
ترسم که بدو رسد نخواهم
گویی هیچ عیشی بدون حضور حق میسر نخواهد بود، خبرچینان دستگاه عظیم خبری اش همه جا حضور دارند و فورا این عیش و عشرت در غیاب حق را مخابره خواهند کرد! عشرت طلبی در حضورش هم از قرار معلوم بلا مانع است!!
کو دلی کز عشق حق صد پاره نیست
مولانا به سادگی می گوید هر کسی به نوبه خود سهمی از عاشقی دارد، عاشق راستی و زیبایی و نکویی است! ولو در عمل به بیراهه رود ولی دل در گرو حق دارد…

نادر.. نوشته:

غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد …

روفیا نوشته:

بر من منت می گذارید گر این بیت حافظ را معنا کنید دوست جان!

مهناز ، س نوشته:

غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد
گویا برین ماناست :گر چه رهروان وادی عشق ،{ عاشقان} از سر غیرت ، اسرار عشق را بر ملا نمی کنند . {زبان بریده اند }
با این وجود راز عشق او در افاه است و پنهان نمانده
سالکان ره عشق چون از خود بی خودند و در حیرت ، هرگز لب به سخن نمی گشایند تا رازها فاش نشود.
{آنکه خدا را شناخت زبانش الکن است }
مانا باشید

روفیا نوشته:

سپاسگزارم مهناز بانو جان
زیبا گفتید…

مهناز ، س نوشته:

گرامی روفیا بانو
گویا در دفتر پنچم است
هر کرا اسرار حق آموختند
مهر کردند و دهانش دوختند
درس پس میدهم استاد جان
مانا باشید

نادر.. نوشته:

درود بر دوستان گرانقدر
روفیا جان، منت دارم.. و پوزش می طلبم که دوش به دلیل اندک کسالتی، پیش از رسیدن پیغام شما از سایت خارج شده بودم
توضیحات و برداشت زیبا و شیرین شما در مورد بیت نقل شده از مولانا، این بیت از حافظ را به یادم آورد که به گمانم به نوعی، همان “عمومیت” در وادی عشق را تداعی می کند؛
توضیحات مهناز عزیز نیز زیبا و دلنشین است..
در مورد مفهوم “غیرت” برداشت و توضیح من این است که: صاحب غیرت - در اینجا حضرت حق یا حضرت عشق - به دلیل شرایطی ذاتی و خاص و انحصاری که گویا بسیار واضح، بدیهی، تعریف شده و پذیرفته شده است داراست، انتظاراتی از طرف مقابل می دارد که بدون قید و شرط می بایست رعایت شود، از جمله این انتظار را که عاشقِ معنایی غیر او نشود یا راز غم او را با غیر! در میان نگذارد.. در اصل این نوع توقع و انتظار داشتن به دلیل جایگاهی خاص “غیرت” است و با مقوله حسادت تفاوت دارد ..

روفیا نوشته:

نادر جان
آن گمان درباره مولفه حسادت از آنجا در ذهنم پدید آمد که دوست گرامی مهدی کاظمی در برداشت خود از بیت :
غیرت حق بود و با حق چاره نیست
فرمودند بازرگان خود را چنین دلداری میداد که خداوند به سبب غیرتش طوطی را از من ستاند چون من مشغول به غیر او بودم!
مگر اینکه این نیم بیت ناظر به مطلب دیگری باشد.

روفیا نوشته:

امید که کسالت برطرف شده باشد.

نادر.. نوشته:

بله دوست جان
تا دلبستگیمان و عشقمان محدود به کسانی یا چیزهایی به خصوص باشد - حتی محدود به خدای دروغین ساخته ذهن- ، خدایی نشده و مشمول این غیرت و تبعات روشن گر آن خواهیم بود .. و عمومیت داشتن این عشق به معنای راستین و حقیقی، و حس نکردن هرگونه استثنا از درون، خدایی شدن است و …. ناگفته بسیار است و مجال اندک..
سپاسگزارم از محبتتان، شادم به حضور آگاهی بخش و گرمتان در این جمع با صفا.. و من هم امیدوارم همواره تندرست و دلشاد باشید

کانال رسمی گنجور در تلگرام