زاهد از دنیا پی تحصیل سیم و زر گذشت
رشته شد گردآور گوهر چو از گوهر گذشت
عافیت خواهی مرو بیرون زحد اعتدال
می کشد گر آب حیوان است چون از سرگذشت
بی تکلف می توان تاج سر افلاک گفت
آنکه را چون مهر انور از سر افسر گذشت
قصهٔ طولانی زلف تو دارم بر زبان
تا قیامت کی تواند شد تمام این سرگذشت
غرق عصیان است جویا همچو درد می دلت
یاری از ساقی کوثر جو که آب از سرگذشت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به مضامین عمیق معنوی و فلسفی اشاره دارد. شاعر از زاهدی سخن میگوید که برای کسب ثروت مادی دنیا را ترک کرده و به دنیای فکری و معنوی روی آورده است. او به بیان این نکته میپردازد که افرادی که واقعاً خواهان آرامش هستند، نباید از حد اعتدال بیرون بروند، زیرا ممکن است خطراتی در پی داشته باشد. شاعر همچنین میگوید که بیتکلف میتوان تاج سر افلاک را به دست آورد، و این در صورتی است که فرد از موانع و پریشانیها عبور کند. او به زیبایی و پیچیدگی عشق اشاره کرده و میگوید که داستان عشقش به محبوب، طولانی و نامتناهی است. در نهایت، شاعر به وضعیتی از غرق شدن در گناه و نیاز به دوستی برای رهایی از رنج اشاره میکند، و از ساقی کوثر میخواهد که در این مسیر یاریاش کند.
هوش مصنوعی: زاهد از دنیا برای به دست آوردن پول و ثروت گذشت و خود را به جمعآوری گوهرها مشغول کرد. اما وقتی به ارزش واقعی گوهر و معنای آن پی برد، از آن نیز گذشت.
هوش مصنوعی: اگر به دنبال سلامت و آرامش هستی، از حد اعتدال خارج نشو. اگر آب حیات واقعی باشد، باید از دچار شدن به مشکلات اجتناب کنی، زیرا این مشکلات به سراغت خواهند آمد.
هوش مصنوعی: بدون هیچ تصنعی، میتوان به کسی که مانند خورشید برتر از سایرین است، لقب پادشاهی و عظمت داد.
هوش مصنوعی: داستان بلندی از موهای زیبا و جذاب تو دارم که تا قیامت هم نمیتواند تمام شود و همیشه در دل و زبانم زنده خواهد ماند.
هوش مصنوعی: جویا در حال غرق شدن در نافرمانی و درد است، مانند دردی که در دل احساس میشود. او از ساقی کوثر میخواهد که کمکش کند، زیرا آب مشکلاتش از سرش میگذرد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چند گویم، در فراقت کابم از سر گذشت؟
شد بپایان عمر و پایانی ندارد سرگذشت
چون نویسم کز فراقت، بر سر کلکم چه رفت
باز سودایت چو بر طومار و بر دفتر گذشت
جانم آمد بر لب و کشتیش بر خشک اوفتاد
[...]
شمعوار از سر گذشتم بشنو از من سرگذشت
آتشم سر تا به پا بگرفت و آب از سر گذشت
رفت دل چون مُهر لعل او به جان پنهان نداشت
عین لطف است آنکه رنگ باده از ساغر گذشت
با فراغ بال پروانه وصال شمع را
[...]
ذوق وصلت یافت دل از ساقی و ساغر گذشت
شد خلیل خلوت خلت ز ماه و خور گذشت
آب چشمم راست طوف آستانت آرزو
هر چه خواهد می تواند کرد چون از سر گذشت
چون مسیحا می تواند پای بر گردون نهد
[...]
در دلم هرگاه زلف آن پری پیکر گذشت
از سر دریای چشمم موجه عنبر گذشت
بر سر مجنون اگر کردند مرغان آشیان
مرغ نتواند ز سوز دل مرا بر سر گذشت
از در دل می توان کام دو عالم یافتن
[...]
بی تو شب تا روز چون شمعم به چشم تر گذشت
اشک دامانم گرفت و آتشم از سر گذشت
بر سر راهش ندارم لذتی از انتظار
یار پنداری که امروز از ره دیگر گذشت
آنکه مشکل بود عمری حالم از نادیدنش
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.