نردشیر در ۱ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۱۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۹۹:
من فککر میکنم همون سه و شش و سه یک درسته
نرد رو با سه تا تاس هیچ وقت بازی نکردند و این به اشتباه رایج شده.
ر.غ در ۱ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۰۱ دربارهٔ حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۰۳:
مرای ای یار ضایع میگذاری - مرا ای یار ضایع میگذاری
جهن یزداد در ۱ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۱۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲:
شمس پس ناصر این سروده سعدی را اینگونه به شیرازی برگردانده
سفر دراز نباشد به پای طالب دوستکه خار دشت محبت گل است و ریحان است
سفر دراز نبوتن وپی طلبگر دوست
که خار دشت محبت گلن و ریحان هن
برگ بی برگی در ۱ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۵:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۰:
به عزمِ توبه سحر گفتم استخاره کنم
بهارِ توبه شکن میرسد چه چاره کنم
از متنِ غزل چنین برمی آید که حافظ قصدِ پرداختن به موضوعِ احساسِ کفایتِ باده نوشیِ سالکانِ طریقتِ عاشقی را دارد که در میانهی راه با به سامان شدنِ نسبیِ وضعیتِ خود گمان می کنند شاید ضرورتی برای ادامهٔ کارِ معنویِ بیشتر نباشد، و استخاره نشان از این دودلی و شکِّ سالک دارد، پس با عزمِ متمایل به توبه و بازگشت از راه است که در سحر، یعنی در طلیعهٔ دمیدنِ خورشیدِ درونیِ خود می اندیشد آنچه را طلب می کرده بوسیلهٔ شرابِ عشق بدست آورده است و شاید بهتر باشد به آن قناعت کند اما نمی داند که این هنوز از نتایجِ سَحَر است و هنوز تا دمیدنِ صبحِ دولتش بسیار مانده است، از سویی دیگر مگر نه اینکه گفته اند در بهار میلِ به باده نوشی افزایش می یابد، پس اکنون که بهارِ زندگیِ عاشقانهٔ سالک است این میل و اشتیاق می تواند توبهٔ او یا حافظ را شکسته و بارِ دیگر جامهایِ شراب را در دست گیرد. پس راهِ چاره چیست؟
سخن درست بگویم نمی توانم دید
که مِی خورند حریفان و من نظاره کنم
حریف در فرهنگِ عارفانه به معنیِ معاشر و هم پیاله است، یعنی مریدانی که دُردی نوشانِ عارفی هستند و از سرچشمهی پیغامهایِ زندگی بخشِ او می نوشند، پس حافظ ادامه می دهد راستش را بخواهید او نمی تواند ببیند که هم پیاله هایِ او همچنان به بهرمندی از این مِی و شرابِ عشق ادامه می دهند و او نظاره گر باشد. پس حافظ تشخیص می دهد "در کارِ خیر حاجتِ هیچ استخاره نیست"و بهتر است او یا سالکِ طریقت مادام که در این جهان بسر می بَرَد فرصتِ این مِی نوشی را از دست ندهد.
چو غنچه با لبِ خندان به یادِ مجلسِ شاه
پیاله گیرم و از شوق جامه پاره کنم
به دُورِ لاله دِماغِ مرا علاج کنید
گر از میانهٔ بزمِ طَرَب کناره کنم
این دو بیت اصطلاحن موقوف المعانی هستند، و غنچه ای که لبِ خندان دارد اشاره دارد به همان سَحَری که در انتظارِ دمیدنِ خورشید است، ضمنِ اینکه لبِ خندان یعنی خوشنودی و رضایت، و جامه پاره کردن کنایه از پوست انداختن و تبدیل است، پس حافظ میفرماید اکنون وقتی می بینید او یا سالکِ طریقِ عشق غنچه ای ست که در حالِ شکوفایی و باز شدن است و با اشتیاقی که یادآورِ پیالهٔ الست و در مجلسِ شاه یا خداوند می باشد به دریافتِ پیاله هایِ پی در پی می پردازد و از این شوق جامه می دَراند تا اصلِ خداییِ او امکانِ بروز و ظهور یابد، پس ای معاشران اگر دیدید در چنین احوالی حافظ یا سالک از میانهٔ چنین بزم و طَرَبی قصدِ کناره گرفتن را دارد به دُورِ لاله دِماغ یا مغز او را علاج کنید، یعنی قطعاََ باید دیوانه شده باشد اگر چنین تصمیمی گرفته باشد، لاله نمادِ عشق است و دُورِ لاله کنایه از پیمانه هایِ شرابِ عشق دارد که در جمعِ حریفان دست بدست شده و دُور می زند. درواقع حافظ میفرماید سالکِ طریقِ عاشقی باید همچنان در کارِ باده نوشی پیوسته و مُدام باشد و به اندکی پیشرفت یا رهایی از دردها بسنده نکند و تا هویدا شدنِ کاملِ اصلِ خداییِ خود از زیرِ پوسته و جامه ی خود از کارِ باده نوشی دست نکشد و توبه نکند.
ز رویِ دوست مرا چون گُلِ مُراد شِکُفت
حوالهٔ سَرِ دشمن به سنگِ خاره کنم
حافظ ادامه می دهد پس از این استمرار در باده نوشی و بهرمندی از معارفِ بزرگان و عارفان است که گُلِ مُرادِ او یا سالک شکفته می گردد و مقصود که دیدار و وصلِ اوست حاصل می شود و این مُیَسَّر نمی گردد مگر از رویِ و رخسارِ حضرتِ دوست که خویش را به بتدریج به سالک مینمایاند، در مصراع دوم دشمن همان دیوِ درون یا به بیانِ مذهبی شیطان است که خداوند در قرآن و دیگر متونِ الهی از آن به عنوانِ دشمنی آشکار برای انسان یاد کرده است، و حافظ میفرماید پس از اینکه دیدار و وصال یا رسیدن به وحدت با خداوند محقق شود، آنگاه از این دشمن کاری ساخته نیست، پس سرِ او را به سنگِ خارا حوالت می دهیم تا از شدتِ خشم و ناراحتی سر بر آن سنگِ سخت بکوبد. این اصطلاحِ سر را بر سنگ کوبیدن امروزه نیز در همین معنا بکار می رود.
گدای میکده ام، لیک وقتِ مستی بین
که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم
حافظ شکفتنِ گُلِ مُراد که وصال است را همان مستی توصیف کرده و می فرماید تا پیش از این او گدایِ میکده بوده است اما پس از سحر و دمیدنِ خورشید یا شکفته شدنِ گُلِ وجودش که وقتِ مستی نام دارد، اکنون چنین عاشقی که تبدیل و به عشق زنده شده است بر فلک ناز و بر ستاره حکمفرمایی می کند، یعنی اوضاع و روزگار بر وفقِ مُرادِ او می چرخد و کُلِ کائنات نازِ او را می خرد.
مرا که نیست رَه و رَسمِ لقمه پرهیزی
چرا ملامتِ رندِ شرابخواره کنم
لقمه پرهیزی را لقمهی حرام معنی کرده اند اما بنظر می رسد در اینجا پرهیز از زیاده خوردن آمده باشد، یعنی پرهیز از لقمه های بیشتر و دست کشیدن از غذا پیش از سیریِ کامل، پس حافظ که ولعِ خود را در نوشیدنِ شرابی که نتیجه اش ناز بر فلک و حکم بر ستاره است پنهان نمی کند می فرماید سالکِ عاشق نمی تواند به مقدارِ شرابِ محدود بسنده کند، چنانچه رندِ لاابالیِ شرابخواره( الکلی) نیز از شراب سیر نمی شود، پس او چگونه می تواند آن شرابخواره را سرزنش کند؟ یعنی کسی که طالبِ شرابِ انگوری و دیگر شرابهای این جهانی ست سیری ناپذیر است و سالکی هم که در پیِ نوشیدنِ شرابِ عشق است اینچنین باشد، پس رطب خورده منعِ رطب کِی کند؟ و باید گفت " دانهٔ فلفل سیاه و خالِ مهرویان سیاه هر دو جانسوزند اما این کجا و آن کجا؟" اما بهرحال در مَثَل مناقشه و محلی برای مباحثه نیست .
به تختِ گُل بنشانم بُتی چو سلطانی
ز سنبل و سَمَنش سازِ طوق و یاره کنم
بُت همان اصلِ زیبا رویِ انسان است و سنبل استعاره از تجلیاتِ خداوند در این جهان است، چنانچه سَمَنِ که نمادِ زیبایی و سپید رویی ست استعاره از وجهِ جلالیِ خداوند است، طوق یعنی گردنبند و یاره همان دستبند است، پسحافظ که با عدمِ امساک در باده نوشی به مستیِ کامل رسیده است بُت یا اصلِ خداییِ خویش را همچون سلطانی پیروزمندانه بر تختِ سلطنت مینشاند تا از این پس خداوند بر مُلکِ وجودیش حکمفرمایی کند، در حالیکه طوقی از سُنبل بر گردن و دستبندی از سَمَن بر دست و بازوی دارد، یعنی به هر دو صفاتِ جمالی و جلالیِ خداوند مُزَیَّن گردیده است.
ز باده خوردنِ پنهان مَلول شد حافظ
به بانگِ بَربَط و نِی رازش آشکاره کنم
معمولن با باده نوشی انسان شنگول و شاد می شود اما حافظ از اینکه ناچار است این ابیات را که شرابِ ناب هستند پنهانی بنوشد و با تمثیل و کنایه و استعاره به دیگر عاشقان و مشتاقان بچشاند ملول است و آزرده خاطر، اما قول می دهد سرانجام روزی به بانگِ بَربَط و نِی رازِ خداوند را آشکار کند، اما حافظ حتی در این قولی که می دهد نیز از تشبیهات استفاده می کند، بربَط که سازی ست شبیهِ مرغابی کنایه از این مطلب است که انسان باید همچون مرغابی در بحرِ یکتایی غوطه ور شده و شنا کند، نِی نیز همان نِیِ مولاناست که از جدایی ها حکایت کرده و با نوایِ خود یادآوری می کند که اصلِ انسان همانندِ مرغابی ست و نه مرغِ خانگی، پس باید بار دیگر به بَط یا اصلِ خود بازگردد.
کوروش در ۱ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۴۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۴ - دیگر باره ملامت کردن اهل مسجد مهمان را از شب خفتن در آن مسجد:
کیست ابدال آنک او مُبْدَل شود
خمرش از تبدیل یزدان خَل شود
یعنی چه
کوروش در ۱ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۳۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۳ - عشق جالینوس برین حیات دنیا بود کی هنر او همینجا بکار میآید هنری نورزیده است کی در آن بازار بکار آید آنجا خود را به عوام یکسان میبیند:
عذر خود از شه بخواه ای پرحسد پیش از آنک آنچنان روزی رسد یعنی چه
سجاد رنجبر در ۱ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۰۷ در پاسخ به مسلمی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵:
حدیث منبع خرافات و اباطیل است و در اخر دستور به تقلید و کنار گذاشتن عقل و اندیشه افراد میکند
سپیتامن آرین در ۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۵۳ دربارهٔ نظامی » خمسه » اسکندرنامه - بخش اول: شرفنامه » بخش ۲۲ - رای زدن دارا با بزرگان ایران:
همه ملک ایران این بوده:
#حمدالله_مستوفی قزوینی دانشمند قرن هفتم در “نزهه القلوب” طول و عرض ایران را اینگونه برمیشمارد : “ملک ایران زمین، در واقع بر میان ربع مسکونست طولش از قونیه روم است تا جیحون بلخ . مسافت مابین طول ایران به حساب بطلمیوسی هشتصد و پنجاه و شش فرسنگ بود و به قیاس ابوریحان ششصد و چهل و هفت فرسنگ از جیحون بلخ تا سلطانیه سیصد و چهل و شش فرسنگ و از سلطانیه تا قونیه روم سیصد و یک فرسنگست. و عرضش از عبادان بصره است تا باب الابواب تمورقپو و مسافت مابین العرضین که عرض ایران زمین باشد به حساب بطلمیوسی سیصد و پنجاه و هشت فرسنگ
سپیتامن آرین در ۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۵۲ دربارهٔ نظامی » خمسه » هفت پیکر » بخش ۵ - دعای پادشاه سعید علاء الدین کرپ ارسلان:
حدود تاریخی ایران از جیحون تا قونیه و از قفقاز تا آبادان بوده
#حمدالله_مستوفی قزوینی دانشمند قرن هفتم در “نزهه القلوب” طول و عرض ایران را اینگونه برمیشمارد : “ملک ایران زمین، در واقع بر میان ربع مسکونست طولش از قونیه روم است تا جیحون بلخ . مسافت مابین طول ایران به حساب بطلمیوسی هشتصد و پنجاه و شش فرسنگ بود و به قیاس ابوریحان ششصد و چهل و هفت فرسنگ از جیحون بلخ تا سلطانیه سیصد و چهل و شش فرسنگ و از سلطانیه تا قونیه روم سیصد و یک فرسنگست. و عرضش از عبادان بصره است تا باب الابواب تمورقپو و مسافت مابین العرضین که عرض ایران زمین باشد به حساب بطلمیوسی سیصد و پنجاه و هشت فرسنگ
سپیتامن آرین در ۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۵۰ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۴ - سبب نظم کتاب:
#حمدالله_مستوفی قزوینی دانشمند قرن هفتم در “نزهه القلوب” طول و عرض ایران را اینگونه برمیشمارد : “ملک ایران زمین، در واقع بر میان ربع مسکونست طولش از قونیه روم است تا جیحون بلخ . مسافت مابین طول ایران به حساب بطلمیوسی هشتصد و پنجاه و شش فرسنگ بود و به قیاس ابوریحان ششصد و چهل و هفت فرسنگ از جیحون بلخ تا سلطانیه سیصد و چهل و شش فرسنگ و از سلطانیه تا قونیه روم سیصد و یک فرسنگست. و عرضش از عبادان بصره است تا باب الابواب تمورقپو و مسافت مابین العرضین که عرض ایران زمین باشد به حساب بطلمیوسی سیصد و پنجاه و هشت فرسنگ
سپیتامن آرین در ۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۴۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۸:
حدود تاریخی ایران در آثار مورخین معلوم و مشخص است دوستان بیخودی ژست روشنفکرانه نگرین
از بلخ تاقونیه همه ایران بوده
و مولوی صددرصد ایرانی است
نه اوغانستانی بوده نه ترکیه نه کشورهای جعلی جدیدساخت دیگری
#حمدالله_مستوفی قزوینی دانشمند قرن هفتم در “نزهه القلوب” طول و عرض ایران را اینگونه برمیشمارد : “ملک ایران زمین، در واقع بر میان ربع مسکونست طولش از قونیه روم است تا جیحون بلخ . مسافت مابین طول ایران به حساب بطلمیوسی هشتصد و پنجاه و شش فرسنگ بود و به قیاس ابوریحان ششصد و چهل و هفت فرسنگ از جیحون بلخ تا سلطانیه سیصد و چهل و شش فرسنگ و از سلطانیه تا قونیه روم سیصد و یک فرسنگست. و عرضش از عبادان بصره است تا باب الابواب تمورقپو و مسافت مابین العرضین که عرض ایران زمین باشد به حساب بطلمیوسی سیصد و پنجاه و هشت فرسنگ
سپیتامن آرین در ۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۴۵ در پاسخ به امین کیخا دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۸:
#حمدالله_مستوفی قزوینی دانشمند قرن هفتم در “نزهه القلوب” طول و عرض ایران را اینگونه برمیشمارد : “ملک ایران زمین، در واقع بر میان ربع مسکونست طولش از قونیه روم است تا جیحون بلخ . مسافت مابین طول ایران به حساب بطلمیوسی هشتصد و پنجاه و شش فرسنگ بود و به قیاس ابوریحان ششصد و چهل و هفت فرسنگ از جیحون بلخ تا سلطانیه سیصد و چهل و شش فرسنگ و از سلطانیه تا قونیه روم سیصد و یک فرسنگست. و عرضش از عبادان بصره است تا باب الابواب تمورقپو و مسافت مابین العرضین که عرض ایران زمین باشد به حساب بطلمیوسی سیصد و پنجاه و هشت فرسنگ
سپیتامن آرین در ۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۴۴ در پاسخ به سرور دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۸:
#حمدالله_مستوفی قزوینی دانشمند قرن هفتم در “نزهه القلوب” طول و عرض ایران را اینگونه برمیشمارد : “ملک ایران زمین، در واقع بر میان ربع مسکونست طولش از قونیه روم است تا جیحون بلخ . مسافت مابین طول ایران به حساب بطلمیوسی هشتصد و پنجاه و شش فرسنگ بود و به قیاس ابوریحان ششصد و چهل و هفت فرسنگ از جیحون بلخ تا سلطانیه سیصد و چهل و شش فرسنگ و از سلطانیه تا قونیه روم سیصد و یک فرسنگست. و عرضش از عبادان بصره است تا باب الابواب تمورقپو و مسافت مابین العرضین که عرض ایران زمین باشد به حساب بطلمیوسی سیصد و پنجاه و هشت فرسنگ
سپیتامن آرین در ۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۴۳ در پاسخ به سرور دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۸:
حمزه اصفهانی قرن سوم هجری،کتاب تاریخ پیامبران و شاهان(سنی ملوک الارض و الانبیا) :
و نیز انقراض برخی از دولتها با روی کار آمدن دولتهای دیگر که موجب فساد تاریخ گردیده ، آشکار شود . آنگاه به دنبال هر یک از ابواب مذکور ، فصلی در شرح علل تاریخی که ذکر آن در ضمن آن ابواب متناسب نبود ، می آورم :
بدان که ربع مسکون(یک چهارم زمین که قابل سکونت است) با تفاوت نواحی آن ، در میان هفت قوم بزرگ یعنی چین ، هند ، سودان ، بربر ، روم ، ترک و آریان تقسیم شده است .
آریان که همان فرس است در میان این کشورها قرار دارد ، و این کشورهای شش گانه محیط بدانند ، زیرا جنوب شرقی زمین در دست چین ، و شمال در دست ترک ، میانه جنوبی در دست هند ، و رو بروی آن یعنی.....
سپیتامن آرین در ۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۴۳ در پاسخ به سرور دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۸:
#حدود_ایران در کتاب مسالک الابصار نوشته شهاب الدین احمد بن فضل الله عمری، رئیس دیوان انشای سلاطین مملوکی مصر و شام 👇
فی مملکة الإیرانیین وهی العراق والعجم وخراسان، هذه المملکة طولا من نهر جیحون المحیط بأخر حد خراسان إلی الفرات وعرضا من کرمان المتصل بالبحر الفارسی إلی أنطاکیة من البحر الرومی".
علیرضا طهرانی در ۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۳۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰:
با سلام
از همه دوستان فرهیخته و ادیب خواهش می کنم بجای مشاجره با همدیگر کمی محققانه به تبیین مفاهیم اشعار بپردازند .
شایسته هست به رسم امانت داری از بیان تفکرات شخصی بپرهیزیم و صادقانه هر آنچه شاعر گفته معنی کنیم و مجهولات را به معلومات تبدیل کنیم .
رباعی مذکور در بعضی کتب به این صورت نوشته شده :
زآوردن من نبود گردون را سود
وز بردن من جاه و جلالش نفزود
وز هیچکسی نیز دو گوشم نشنود
کاوردن و بردن من از بهر چه بود
البته هر دو روایت از نظر قواعد شعری صحیح است .
جای بسیار تاسف هست که ما و پیشینیانمان نتوانستیم از میراث مشاهیر و متفکرانمان بخوبی پاسداری و نگهداری کنیم .
اینجا مکان خوبی هست برای بیان مفاهیمی که برای همه راهگشا باشد .
درود و سپاس بیپایان بر کسانی که دلسوزانه بر حفظ آثار ملی تلاش میکنند .
مونس در ۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۵۵ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:
ممنون برای خوانش.
رسول لطف الهی در ۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۳۷ دربارهٔ ایرج میرزا » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۹:
این مرد باتوجه به مدت کم عمر شاهکار سروده مثنوی زهره منوچهرش که چقدر زیباست وبینش بسیار قوی اجتماعی او بینظیر.روانش پرنور
محمد حسین در ۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۳۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۰ - در تقریر معنی توکل حکایت آن زاهد کی توکل را امتحان میکرد از میان اسباب و شهر برون آمد و از قوارع و رهگذر خلق دور شد و ببن کوهی مهجوری مفقودی در غایت گرسنگی سر بر سر سنگی نهاد و خفت و با خود گفت توکل کردم بر سببسازی و رزاقی تو و از اسباب منقطع شدم تا ببینم سببیت توکل را:
گر بخواهی ور نخواهی رزق تو
پیش تو آید دوان از عشق تو
بهزاد جان بزرگی در ۱ سال و ۶ ماه قبل، دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۲۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۷: