شهریار آریایی در ۱ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۳:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰:
بشارت بَر به کویِ می فروشان
که حافظ توبه از زهد و ریا کرد
حضرت حافظ با "زهد" و "ریاضت" و "ترکِ دنیا" مخالف است و موافق عیش و نوش است. این خوب است.
امین مروتی در ۱ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۲۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۸:
شرح غزل شمارهٔ ۲۸۶۸ دیوان شمس
فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
محمدامین مروتی
مولانا طربناک ترین و فرحناک ترین و شادترین شاعر ایران است. از فرط شادی در پوست خود نمی گنجد و این شادمانگی را با بکرترین و بی تکرارترین تعابیر بیان می کند. این انبساط خاطر از تجربه های عارفانه و عشق وحدت جودی برمی خیزد:
در دلت چیست عجب که چو شکر میخندی
دوش شب با کی بدی که چو سحر میخندی
وقتی انسان خوشحال است، با خودش هم می خندد و مولانا این خنده را به سبب شیرینی اش به شکر تشبیه می کند. گویی از یک معاشقه شبانه ی طولانی باز می گردد که همچون سحر، نورانی و روشن و سبکبار است.
ای بهاری که جهان از دم تو خندان است
در سمن زار شکُفتی، چو شجر میخندی
منشأ و منبع سبزی درختان، بهار است و این بهار از مشاهده ی شکفتن و خندیدن یاسمن ها و درختان، خود نیز می شکفد و می خندد.
آتشی از رخ خود در بت و بتخانه زدی
و اندر آتش بنشستی و چو زر میخندی
صورت معشوق چنان گرم و پر حرارت است که به آتش تشبیه می شود. آتشی که بت ها را می سوزاند ولی خودش مثل طلا در کوره آتش، جلوه می کند و از این جلوه گری شاد و خندان است. یعنی آتش عشق، حال عاشق را خوش می کند.
مست و خندان ز خرابات خدا میآیی
بر شر و خیر جهان همچو شرر میخندی
عاشق و سالک از خرابات خدا مست و خندان است و در فراسوی خیر و شر و فارغ از سود و زیان همچون اخگران آتش، بر هوا می پرد و می رقصد.
همچو گل ناف تو بر خنده بریدهست خدا
لیک امروز مها نوع دگر میخندی
عاشق مانند گلی است که خداوند ناف او را بر خنده بریده است. یعنی با تمام وجود مانند گل باز و خندان است. با این وجود، شادی عاشق هر روز رنگی نو دارد و با شادی دیروز تفاوت دارد. امروز از دیروز حالش بهتر است.
باغ با جمله درختان ز خزان خشک شدند
ز چه باغی تو که همچون گلتر میخندی؟
باغ های طییعی در اثر خزان خشک می شوند ولی بهار عاشقان خزان ندارد و همیشه پر از خنده و شادی است.
تو چو ماهی و عدو سوی تو گر تیر کشد
چو مه از چرخ بر آن تیر و سپر میخندی
عاشق و معشوق مانند ماه بر فلک نور می افشانند و دشمنانشان ابلهانه می خواهند به سوی آنان تیر بیاندازند که طبیعتاً تیرشان بدان اوج نمی تواند برسد و باعث خنده عاشقان می شود. منظور این است که عشق، عاشق را در مقابل بددلی های دشمنانش، مصون و آسیب ناپذیر می کند.
بوی مُشکی تو که بر خنگ هوا میتازی
آفتابی تو که بر قرص قمر میخندی
مانند بوی خوش مشک بر اسب هوا سوار شده ای و جولان می دهی و عطرت را همه جا پخش می کنی. آفتاب نور تو، بر ماه هم می تابد و ماه هم خندان و نورانی می شود.
تو یقینی و عیان، بر ظن و تقلید بخند
نظری جمله و بر نقل و خبر میخندی
عارفان اهل یقین و به عینه دیدن و نظر هستند، لذا بر ظن و گمان و تقلید و خبر می خندند.
در حضور ابدی، شاهد و مشهود توی
بر ره و رهرو و بر کوچ و سفر میخندی
خداوند زمانمند نیست و همه زمان ها را در آن واحد نظاره گر است ولی سالک و رهرو در حال سفر و گذر است و فقط موقعیت خود را تشخیص می دهد. این وصف می تواند وصف عاشق واصل هم باشد که راه و مسیر برایش عین مقصد است.
از میان عدم و محو برآوردی سر
بر سر و افسر و بر تاج و کمر میخندی
عاشق خود را بی وجود و معدوم می داند. محو در معشوق است. در عین حال بر کسانی که تعین و تشخص و تاج و کمر دارند، می خندد.
چون سگ گرسنه هر خلق، دهان بگشادهست
توی آن شیر که بر جوعِ بقر میخندی
مردمان معمولی، مانند سگان گرسنه اند و دهانشان باز است ولی مردان و شیران خداوند، احساس سیری می کنند و بر پرخوری و گرسنگی گاو صفتان می خندند.
آهوان را ز دمت خون جگر، مشک شدهست
رحمت است آنک تو بر خون جگر میخندی
مشکی که در ناف آهوست، خون جگری بوده است که در معرض دم گرم تو قرار گرفته است و این تبدیل خون به مشک، به بهای خون جگر خوردن، می ارزد و عین رحمت و مایه شادی است.
آهوان را به گه صید به گردون گیری
ای که بر دام و دم شعبده گر میخندی
دام و جادوی شعبده بازان در برابر دم گرم تو، چیزی نیست که تو آهوان معنا را در آسمان صید می کنی نه در زمین.
دو سه بیتی که بماندهست بگو مستانه
ای که تو بر دل بیزیر و زبر میخندی
مولانا در مقطع غزل می گوید، ای خواننده ی مست، حالا که داری بر احوال زیر و رو شده من می خندی، بقیه ابیات این غزل را خودت بگو.
14 آبان 1403
امین مروتی در ۱ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۲۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۸:
شرح غزل شمارهٔ ۳۷
مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی)
محمدامین مروتی
یار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا
یار تویی، غار تویی، خواجه نگهدار مرا
ابتدا فکر می کنیم موسیقی کلمات، بر معنا غالب آمده است و مولانا بیشتر می خواهد موسیقی درونی خود را بیرون بریزد. ترکیب کلمات در وهله ی اول بی معنی به نظر می رسد تا زمانی که بتوانید ترکیب "یار غار" را در مصرع اول ببینید. یار غار، ابوبکر است که در هجرت به مدینه و در غار همراه پیامبر بود. امروز هم یار غار را به معنی دوست همراه و همدل تا پایان راه، می شناسیم. در روایات هست که در غار پیامبر خسته بود و سر بر دامن ابوبکر گذاشته و خوابیده بود و در این حال ماری سر از سوراخی بیرون می کشد. بوبکر انگشت پایش را بر دهانه سوراخ می نهد و نیش مار را تاب می آورد تا پیامبر بیدار نشود. نکه داشتن یعنی هوای کسی را داشتن و ممکن است تلمیحی به این قصه باشد.
ظاهراً مولانا به دنبال یار غار خود است و آن عشق است که او را خون به دل کرده و بنابراین از محبوب بزرگوار می خواهد هوای عاشق خون به جگر را داشته باشد و او را از مخاطرات راه نگه می دارد.
نوح تویی، روح تویی، فاتح و مفتوح تویی
سینهٔ مشروح تویی، بر در اسرار مرا
مولانا خطاب به شمس می گوید تو راهنما و جان منی و سینه ای پر از راز و سر داری و من بر در تو نشسته ام که این اسرار را بگشایی و با من در میان نهی. سینه پیامبر هم مشروح بود و توسط خداوند شرحه شرحه شده بود. الم نشرح لک صدرک؟ یعنی آیا سینه تو را وسعت ندادیم؟ شمس نیز یک سینه سخن برای مولانا داشت.
به جای "بَر در"(ضبط فروزانفر)، می توان خواند: "پُر دُر"(ضبط شفیعی کدکنی). در این صورت یعنی سینه تو پر از در اسرار برای من است.
نور تویی، سور تویی، دولت منصور تویی
مرغ کُه طور تویی، خسته[1] به منقار مرا
می گوید نور معرفت و شادی من و سعادت و اقبال من تویی. تو سیمرغی هستی ساکن افق های بلند که مرا با منقارت زخمی کرده ای. یعنی مرا عاشق خود کرده ای. من زخمی عشق توام. در عین حال با توجه به کلمات نور و طور، می تواند زبان موسی در کوه طور هم باشد.
قطره تویی، بحر تویی، لطف تویی، قهر تویی
قند تویی، زهر تویی، بیش میازار مرا
همه چیز تویی. من در میانه نیستم. هر چه با من می کنی بکن که تسلیم توام، ولی آزارم مده.
حجرهٔ خورشید تویی، خانهٔ ناهید تویی
روضهٔ امید تویی، راه دِه ای یار، مرا
منشأ و منبع همه انوار حقیت تویی و من دل و امید به تو بسته ام. مرا به باغ خودت راه ده.
روز تویی، روزه تویی، حاصل دریوزه تویی
آب تویی، کوزه تویی، آب دِه این بار مرا
درویش با آب و کوزه، در طی روز به دریوزه و گدایی می پردازد. اما من گدای توام. آب و کوزه و من تویی و تو می توانی با نوشاندن آب معرفت، روزه ام را بگشایی.
دانه تویی، دام تویی، باده تویی، جام تویی
پخته تویی، خام تویی، خام بمگذار مرا
مخاطب می تواند شمس یا خدای شمس باشد. بیت اشاره به وحدت وجود دارد. همه چیز خداست. این تعینات حاصل اراده خود او برای آمدن از وحدت الوهیت به کثرت عالم است تا خام ها را پخته کند. اگر چنین است همه چیز به دست توست. مرا نیز در خامی رها مکن.
این تن اگر کم تَنَدی، راه دلم کم زندی،
راه شدی، تا نبُدی، این همه گفتار مرا
مولانا در پایان می گوید اگر جسم من کمتر راهزن دلم می شد و کمتر تکاپو می کرد، راه بر من نمایان می شد و نیاز نبود این همه سخن بگویم.
9 آبان 1403
[1] خسته: زخمی
حمید زارعیِ مرودشت در ۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۴۰ دربارهٔ سوزنی سمرقندی » دیوان اشعار » هزلیات » غزلیات » شمارهٔ ۱ - باز باد اندر فتاد:
به نظرِ من مصحح در مصراعِ دومِ بیتِ اول کلمهی «گوز» را بیهوده و اشتباه سانسور کرده است. اینجا گوز به معنای گردو است و مشخصا میگوید آلتم چنان سخت و سفت شده است که میتوان رویش گردو مغز کرد. برای مغز کردنِ گردو باید آن را بر جایی سخت بگذارند.
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۲۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۱۵:
اگر نان بدی در تنم جان بدی
اگر چند جانم به از نان بدی
گنجوریان
لطفا مانایِ بیت بالا را بیان کنید.
سپاسگزارم
nabavar در ۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۱۱ در پاسخ به فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۱۴:
گرامی فاطمه بانو
بپیچد همی از نهیبِ گزند:
شبان ثروتمند ی که صاحب این گوسفندان است از اینکه گزند و صدمه ای به او برسد بیمناک است و هراسان.
توانگر خداوند = صاحب ثروتمند
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۴۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۱۴:
توانگر خداوند این گوسفند
بپیچد همی از نهیبِ گزند
مصرع دوم این بیت با توجه به چند بیت پیشین, به چه ماناست?
سپاسگزارم
رهرو در ۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۳۰ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » ترجیعات » شمارهٔ ۱ - ترجیع در مدح تاجالدین ابوبکربن محمد:
سلام و عرض ادب.
از بزرگواران دانا سوالی دارم.
چگونه است که در این ترجیع بند وزن طبق نوشتهٔ مذکور «مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن» میباشد در حالی که در بند آخر میشود:«مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن»؟
متشکر میشوم جوابم را بدهید.
محمد حسین طالبیان شهرضا در ۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۱۱:۵۲ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۸:
شاید منظور بیت سوم این است که با وجود لب تو سیرت خوبی و بدی بر باد رفته است و هیچ انگاشته می شود وبا وجود رخ و جمال زیبای تو صورت هر مرد و زنی با خاک مساوی است
بهزاد دماوندی در ۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۲۵ در پاسخ به سراینده تازه کار دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۱۱:
دو گیتی اش ... دو جهان . مرگ و زندگی
برمک در ۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۶:۲۵ دربارهٔ عیوقی » ورقه و گلشاه » بخش ۱۵ - جنگ کردن پسر ربیع با گلشاه:
در ورقه و گلشاه، عیوقی دراینجا شیرینکاری کرده
چو بر مرگ گلشاهش آمذ هوا
فرو هشت شمشیر تیز از هوا
نه آمد با از پساوند است و نه آمذ با از ، مگر آنکه گروهی از ایرانیان انرا آمز گفته و چنین پساوند است و این گونه پساوند را تنها در پارسی واژگان روا دارند که گویشی دگر از ان هست برای نمونه بود که دریغ و گریز پساوند نهند چرا که گریز را گریغ نیز گویند و بسی میبینیم که بد و گنبذ را پساوند نهند لذیذ و رسید پساوند نهند و چند گویشی را تنها در واژ پارسی میشمارند و نه واژ عربی و صباح را با شاه پساوند ننهند اگر چه ایرانیان صباه گویند
برمک در ۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۶:۱۹ دربارهٔ عیوقی » ورقه و گلشاه » بخش ۲ - در ستایش سلطان محمود رحمه الله:
اولگ گرابر، ورقه و گلشاه فارسی را در کنار صورالکواکب عربی، قدیمیترین نسخههای برجایماندۀ ایرانی با نگارگری میداند (همو، 1390: 58ـ59). حتی هنرپژوهانی چون ارنست کونل نیز که سمک عیار کتابخانۀ بادلیان را سرآغاز نقاشی سلجوقی معرفی میکنند، دیرینگی ورقه و گلشاه را یادآور میشوند (همو، 1387: 2096 به بعد). ورقه و گلشاه استانبول، 71 نگاره دارد. بدون تاریخ است اما رقم نقاش بر یکی از صفحات آن دیده میشود: عبدالملکبن محمد الخوئی. پژوهشگران، تاریخ تولید نسخه را گوناگون بیان کردهاند؛ برای نمونه، اولگ گرابر، آن را برجایمانده از 596 ه.ق. میداند (همو، 1390: 58)؛ علی تجویدی تاریخ درست را سدههای 4ـ5 ه.ق. مینویسد (همو، 1386: 71)؛ و یعقوب آژند، سدۀ 7 ه.ق. را تاریخ پرداخت این نسخه مینگارد (همو، 1389: 107). همانندیهای شیوۀ اجرا در این نسخه با سفالینههای منقوش برجایمانده از آن دوران سبب شده است، سبک نسخه را پیشامغول (سلجوقی) بدانند. نگارههای این نسخه، در کادربندیهای کشیدۀ افقی اجرا شده است. گاه بیرونزدگی میلههای پرچم، تنۀ درختان و ... کادربندی فشرده و محدود را شکسته است و نگاه را به فراتر از کادربندی میکشاند. رنگهای چیره قرمز و آبی است. پیکرهها و اسبها بیشترین فضای تصویری را پُر کردهاند و گاه برخی عناصر فرعی، مانند دروازۀ شهر، خیمه و سراپرده و ... نیز دیده میشود. تزیینات گیاهی در بیشتر نگارهها غیرحقیقی و پُرکنندۀ فضاست و به طبیعتپردازی راه نمیبرد. گاه نیز تنها اسلیمیهای پیچان و درشت، تمامی پسزمینه را پوشانده است. اشیاء و اجسام بسیار گزیده و به فراخور نیاز اجرا شده است؛ درعینحال، گرابر این اجسام را «انعکاس مشاهدۀ مستقیم» میداند که نقاش، پیرامون خود دیده است (همو، 1390: 59). نگارههای هر صفحه، بازگوکنندۀ عینبهعین داستان است و مانند بیشتر نسخهنگارههای آن دوران به موضوعی فراتر از متن ادبی اشاره ندارد. گرابر مینویسد: «به ندرت چیزی بیش از متنی که این نقاشیها را در میان گرفته، برای فهم آنها ضرورت پیدا میکند» (همو، 1390: 59).
هالههای زرین و تزیینی که از هنر پیشااسلامی برجایمانده است، گرچه از مفهوم قداست تهی شده، بهمانند سفالینهها، چون عنصری تزیینی گرداگرد سر افراد نقشاندازی شده است. کونل در شرح بهرهمندی و اجرای این هالههای زینتی در نسخۀ مشابهی ـ نسخۀ خطی جالینوس در کتابخانۀ سلطنتی وین ـ مینویسد: «تمامی پیکرهها و حتی پرندگان در پرواز، هالهای بر گرد خود دارند که نشانۀ دیگری از توجه نقاش به تأکید بخشیدن بر جنبۀ تزیینی اثر» است (همو، 1387: 2097). هالههای تزیینی، درست با همین هدف در ورقه و گلشاه نیز اجرا شده است. تزیینات پارچهها و سراپردهها بسیار ریزپردازانه و دقیق اجرا شده است و از گوناگونی نقشمایههای بافتههای آن دوران نشان دارد. شاید بتوان آرایهبندیهای تزیینی در ورقه و گلشاه استانبول را نمونهای از کهنترین ریزپردازیهای نگارگری ایرانی به شمار آورد. تأکید بر نمایش چادرها و سراپردهها ـ بیش از فضاهای ساختمانی ـ شاید یادآور متن داستان ـ دو دلدادۀ قبیلهنشین عرب ـ یا حتی بازنمود فرهنگی باشد که نسخه را پرداخته است.
داستان ورقه و گلشاه را عیوقی از شاعران دورۀ نخست غزنوی ـ همروزگار سلطان محمود ـ سروده است. عیوقی را تا چند دهۀ پیش، تنها برپایۀ دو بیت شعری که از وی در لغت فرس آمده بود، میشناختند؛ تا اینکه دکتر احمد آتش، استاد دانشگاه استانبول، این نسخۀ خطی را از او یافت.1 استاد صفا دربارۀ داستان ورقه و گلشاه مینویسد: «سرگذشتی عاشقانه است از اصل عربی. ورقه پسر شیخ قبیله بنی شیبه و گلشاه دختر عم او بود که از کودکی یکدیگر را دوست داشتند و داستان پرحادثه عشق آنان تا دورۀ رسالت پیغامبر اسلام(ص) به طول انجامید و با آنکه این عاشق و معشوق در حرمان مرده بودند پیغامبر آنان را زنده و با یکدیگر تزویج کرد و هر دو عاشق به سعادت عمر گذرانیدند» (همو، 1366: 602). داستان عاشقانۀ ورقه و گلشاه در آثار سوزنی و مولوی نیز آمده است. یوسف مداح، شاعر ترکزبان در سال 770 ه.ق. این داستان را به ترکی سرود و کتابی دیگر با نام حکایه عجیبه از احوال گلشاه و ورقه از فارسی به ترکی ترجمه و در سال 1324 در تاشکند منتشر شد
برمک در ۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۶:۱۸ دربارهٔ عیوقی » ورقه و گلشاه » بخش ۱ - طبق نظر محققان شانزده بیت ابتدایی توسط نسخه برداران اضافه شده و از همای و همایون خواجوی کرمانی وام گرفته شده است:
این چند بیت هیچ به سروده عیوقی نمیماند در یگانه نسخه او نیز پیداست که این سروده را پستر به ان دستنویس افزوده اند
برمک در ۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۵:۳۶ در پاسخ به سید محمود حسینی پناه دربارهٔ عیوقی » ورقه و گلشاه » بخش ۱ - طبق نظر محققان شانزده بیت ابتدایی توسط نسخه برداران اضافه شده و از همای و همایون خواجوی کرمانی وام گرفته شده است:
گرچه همه جا بر روال نوشتار دست نویس نیست با این همه باید بدانیم که بهٔک /هک/هگ گویش کهن یک است و این همره برای ان نهاده اند که خواننده بداند چیست و انرا واژ دیگری ، مانند تصغیر به نپندارد.
واژه یگ در پهلوی یو/یگ/هگ/یم/هم بوده بن واژ واژه یک هم است و هم(یک) را در سنسکریت سم میگفتند امروز نیز اگر بنگرید یکدیگر و همدیگر یکیست . این واژه در زبان اروپایی نیز در واژگان سمفونی مانده
یکصدا همصدا یکدل همدل
امین محمد زاهدی در ۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۴:۴۶ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۶:
با سلام
بیت هشتم افلاک و عناصر را من کوی تو میبینم، به نظر "گوی" صحیح است.
وحید نجف آبادی در ۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۴:۱۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۱:
خوش قمر رویی کز این غم میگدازد چون هلال
به جای کلمه می گذارد، کلمه می گدازد با معنی بیت هم خوانی دارد
کوروش در ۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۴۵ دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل یازدهم - مشتاقیم الّا چون میدانیم که شما به مصالح خلق مشغولید زحمت دور میداریم:
جوهر و عرض
جوهر چیزی هست که برای بودن نیاز به باقی چیز ها نداره و عرض چیزی هست که برای بودن نیاز به باقی چیزها داره مثلا ماشین سفید یا ماشین سیاه
ماشین جوهره و وابسته به رنگ نیست ولی سیاه و سفید باید ماشینی باشه که روش بشینند و وجود داشته باشن
محمد سعیدی در ۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷:
هر در
خروج آدم از بهشت برای کمال او بود، نه به جهت نقص او. اگر وی خارج نمی شد تا ابد در خانه استعداد و منزل قابلیت در جا زده و توقّف کرده بوده است؛ امّا با نزول به عالم طبیعت و تفصیل تکالیف، درجه به درجه با اراده و اختیار طیّ طریق نموده و جمیع مراتب استعداد بشریت و قوای انسانیت خود را به اعلی درجه از کمال و فعلیت می رساند. و سپس در بهشت دوّمین که پس از دنیاست قدم می زند و تمکن می گزیند.
بهشت پیش از دنیا همچون جنین می باشد که گرچه انسان است ولی قابلیت محضه است؛ نه سری و نه صدائی، نه حرکتی و نه عشقی،نه. مقصودی و نه مرادی؛ او حتماً باید از آن بهشت خارج شود و در دنیا نزول کند، و گرنه در همان جا متعفّن گشته، تمام مراتب استعدادهای خود را هدر می دهد.
جنین چون در عالم طبیعت و کشاکش گیرودارها و قوای متضادّه ملکوتیه و ابلیسیه، و دعوت به حسنات و سیئات خود را مخیر مشاهده می کند، و با پای استوارِ اراده و قدم متین و محکمِ اختیار، با مجاهده با نفس امّاره کامیاب می گردد؛ خود را در عالمی می نگرد سراسر عظمت و ابّهت و جمال و جلال و آثار آن که بروز و ظهور استعدادات است از حور و قصور و جنّت و خُلد و رضوان و بالنّهایه محو شدن در ذات اقدس حضرت ربّ حیّ قدیر و به فعلیت تامّه درآمدن او در جمیع مراحل وجود. و آن بهشت برای انسان امکان ندارد مگر با گذشتن از روی پل شهوات و انانیت؛ و آن حاصل نمی گردد مگر با نزول از بهشت نخستین و قدم گذاردن در سرای تکلیف و کشمکش قوای امّاره شیطانیه و قوای ملکوتیه رحمانیه. و این بدون آن مستحیل است.
بهشت اوّلین همچون یک دانه تخم درخت است، و بهشت دوّمین مانند یک درخت تامّ و تمام. گرچه این درخت با تمام محتویاتش از تنه و ریشه و شاخها و برگها و میوه ها و تخمهای هر دانه از آن میوه ها که خود نیز درختی است مستقلّ با جمیع خصوصیات و آثار و خواصِّ آن درخت، در حقیقت همان یک دانه تخم می باشد که بدین صورت و هیئت تبدیل گشته است؛ امّا تفاوت میان این و آن از زمین تا آسمان است. آن دانه و حبّه تخم، کوچک و بعضی اوقات از خردی و حقارت قابل تصوّر نیست که از آن چنان درختی بلند و قویّ و سبز و خرّم برون آید؛ مانند تخم درخت کاج. و از جهت آثار و بهره وجودی ایضاً تفاوت میان حبّه و درخت قابل قیاس نیست. و اگر ما احیاناً آن دانه را نمی دیدیم و با دست خود نمی کاشتیم و چنان درخت تنومند و محکم و بزرگ و پربار را که همچون درخت توت دهها سال بهره و میوه می دهد و جماعتی را
کامیاب میکند، از بیرون آمدن و شکافتن همان یکدانه مشاهده نمیکردیم، محال مینمود که باورمان بیاید که این درخت همان یک دانه تخم است.
نطفه انسان که در حقیقت همان یک ذرّهای است که دیدن آن با چشم غیر مسلّح مستحیل است، چطور اطواری را در رَحِم میگذراند و مراحلی را پشت سر مینهد تا به شرف ﴿فَتَبارَکَ اللَهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ﴾1 درباره او مشرّف میشود، و سپس به این جهان قدم میگذارد و انسانی عاقل و برومند و عالم میگردد. همینطور انسان در مراحل کمال خود از این دنیا به سرای تجرّد و نور و اطلاق، به همین منوال است.
آن انسان ملکوتی و جبروتی و لاهوتی در بدو امر همین انسان ناسوتی بوده است نه غیر آن، امّا در اثر ترقّی و تکاملی که برای وی رخ داده است، در اثر حُسنِ اختیار و اراده خود؛ در طیّ مدارج و معارج کمال و از دست دادن انانیت پوچ و اعتباری خویشتن متحقّق به مرتبه عبودیت محضه خود میشود که مساوق است با ربوبیت محضه خدای خویشت
بنابراین، آدم بواسطه خروج از بهشت نخستین پیش از دنیا و آمدنش در این دنیا ضرری نکرد، بلکه همه اش منفعت بود. منفعت در منفعت با ضریب بی نهایت اگر بالا رود، نتیجه منفعت لا یتناهی خواهد شد. و این نفع بیشمار وی را سوق می دهد به بهشت دوّمین که بهشت فعلیت و بروز و ظهور اعمال و ملکات و عقائد و حقائق اوست.
بیا و بنشین و تماشا کن که چه خبر است؟!
در طیّ قوس نزولی، انسان همه اش مراحل استعداد و قابلیت را در خود می گذراند و ذخیره می نماید؛ امّا در طیّ قوس صعودی که رجعت او از این نقطه حضیض میباشد بسوی مبدأ نخستین و رَبّ حیِّ علیم ازلی و ابدی، همهاش فعلیت و ظهور میباشد که در وجود خویشتن بالمعاینه مشاهده میکند.
هادی فرجام در ۱ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۰۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۲:
در بیت ۵ اشارهای به آن میشود که مردم شهر ری خانه های خود را در زیر زمین میساختند که احتمالا منظور شاعر از ری اینجا روستای تهران است که آن زمان یکی از روستاهای کوچکِ اطراف ری بوده است.
زکریای قزوینی، وضعیت خانههای مسکونی مردم تهران را در ۶۵۳ شمسی ( ۱۲۷۵ م) اینگونه آورده است:
روستایی است پرجمعیت و بزرگ، تابع مرکز ری است. باغ و باغاتش زیاد و میوه باغات تهران بین میوهها ممتاز است و بویژه انارش بسیار مشهور است. خانههای مسکونی در ده تهران بیشتر خانههای زیرزمینی است و به لانه موش کور بسیار شبیهاند. هرگاه دشمنی از خارج هجوم آورد، تهرانی ها در این سوراخ موشهای زیززمینیشان میخزند و از نظر ناپدید میشوند. دشمن روزی، دو روز، سه روز، چند روز که کسی را نمیبیند و لانه و سوراخ ها را نمییابد، ناچار عقب مینشیند. اهل محل هرگاه دیدند که خطر رفع شده است، از لانه بیرون میآیند و آن هنگام است که شیطان از دست آنها نعوذبالله میگوید.
عباس صادقی زرینی در ۱ سال و ۹ ماه قبل، سهشنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۳، ساعت ۰۵:۳۷ دربارهٔ کمالالدین اسماعیل » رباعیات » شمارهٔ ۴۹۰: