گنجور

حاشیه‌ها

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۸ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۲۹ دربارهٔ نیر تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۷۲:

پایِ پویِ من و او هر دُو ، ز جا رفت ولیک،

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۸ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۷:۱۴ دربارهٔ نشاط اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۱:

دل قوی کن تو در این مرحله ، با سستیِ عزم،

بابک چندم در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۸ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۵۴ در پاسخ به دوستدار دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » هوشنگ » بخش ۳ - بنیان کردن آهنگری و صنعت‌های دیگر به دست هوشنگ:

دکتر جان مسئلتُن:

این پگاه افراسیابی چه صیغه ایست؟

یعنی خدای ناکرده بر مبنای همان صبح صادق (پگاه) ندمد تا شب یلدا نرود است یا ؟

باری

گذشته از اینکه رستم جان خودمون هم کم با گرز ( گَد در پهلوی، گادا اوستایی) بر ملاج این و آن نمی کوفت...

نام این بابا در اوستا "فران راسیان" بوده حال با چه کش و قوسی شد افراسیاب؟ را شاید که جهن جان گره از کار فروبسته ما بگشاید....

بابک چندم در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۸ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۵۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴:

همایون جان

شما هم برای خودت میروی بالا منبر و لاطائلات میبافی...

یعنی این جناب شمس که به تعبیر شما (در نگاه مولوی) از خدا هم بالاتر بوده زمین و زمان را پدید آورد؟!!! آنوقت همین بابا را "کسانی" کشتند؟!!! عجب خدایی!!!

همه اینها هم بابت فقط یک قطره خون که از او به جای مانده بود!!! والله اگر خون دماغ هم شده بود بیش از یک قطره خون به جای میماند چه رسد به قتل... تازه مقبره اش در قونیه و دیگری در آذربایجان خودمان را چگونه حلاجی کنیم؟...

می گوید:

"کز خداوند شمس دین افتد به طور اندر صدا"

یعنی موسی مجنون شده بود از آرزو که مگر از بانگ خداوند شمس الدین به  کوه طور فرستاده/نازل شود...آنوقت اینرا شما تبدیل کردی که مقامش بالاتر از خود خداست؟!!! 

جل الخالق

محمد خراسانی در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۸ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۴۱ در پاسخ به سید دانیال حسینی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی نوذر » بخش ۱:

بله مثل اینکه ایراد وزنی دارد. البته من با دانش عروضی اندکم گفتم.

مریم بخاری ساز در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۸ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۰۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان کاموس کشانی » بخش ۱۵:

این بیت چنین هم آمده : 

ستون کرد چپ را و خم کرد راست 

خروش از خم چرخ چاچی بخاست 

فاطمه زندی در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۸ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۰۰ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶ - در ستایش شمس‌الدین محمد جوینی صاحب دیوان:

دگر مگوی که من ترک عشق خواهم گفت

 

*که قاضی از پس اقرار نشنود انکار*

 

سعدی به زیبایی ،اقرار در پیش قاضی را مطرح کرده و تاکید حقوقی می کند انکار بعد از اقرار پذیرفتنی نیست 

گفتار حضرت سعدی برای تمامی مردم دنیا و دوران کار برد دارد ..کلام ایشان  ،تنها و تنها از یک انسان کامل بر می آید و بس..

درود خدا بر روان  حضرت عشق سعدی باد 

فاطمه زندی در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۸ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۴۲ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ - در ستایش علاءالدین جوینی صاحب دیوان:

*ثنای طال بقا هیچ فایدت نکند*

 

*که در مواجهه گویند راکب و راجل*

 

*بلی ثنای جمیل آن بود که در خلوت*

 

*دعای خیر کنندت چنانکه در محفل*

 

دعای عمرت ،دراز باد ،در حضورت ،

وقتی اثر می کند ،که در غیابت نیز همان گویند (چقدر زیبا ...)

درود خدا بر حضرت سعدی

فاطمه زندی در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۸ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۲۳ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ - در ستایش علاءالدین جوینی صاحب دیوان:

*نه زان سبب که مکانی و منصبی دارد*

 

*بدین قدر نتوان گفت مرد را فاضل!*

فقط به مقام و منصب نیست ..

چقدر این قصیده حرف برای گفتن  دارد..

درودو رحمت خدا بر حضرت سعدی

فاطمه زندی در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۸ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۲۳ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ - در ستایش علاءالدین جوینی صاحب دیوان:

پناه می‌برم از جهل عالمی، به خدای؛

 

که عالمست و به مقدار خویشتن جاهل

 

درود خدا بر حضرت سعدی 

 

در این بیت به نظرم خودشناسی را گوشزد می فرماید ..که گرچه دانای به علوم بیرون از خودشده ست 

اما نسبت به شناخت قدر و منزلت خودش جاهل ست ..

Mojtaba Razaq zadeh در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۸ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۳۳ دربارهٔ عطار » پندنامه » بخش ۳۶ - در بیان چار چیز که از خطاهاست:

صحبت صبیان از اینها بد تر است یعنی چی

ر.غ در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۸ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۹:۰۰ دربارهٔ حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۹:

یارم ز در درآمد و بر من سلام کرد
درباب التفات بسی احترام کرد
دل خود نبود با من و جانم ز بس شتاب
بر پای جست و از سر عزت سلام کرد
پیشش به سر دویدم و دربرگرفتمش
حالی فرو نشست و هوای مدام کرد
گفتم به خون رز مشو آلوده زینهار
حیزی چه می کنی که خدایش حرام کرد
گفتا حرام کرد ولی بر حرام خوار
کو اقتدا به پختن سودای خام کرد
بر مردم خبیث حرام است از آن سبب
ام‌الخبائثش ز پی خبث نام کرد
بر پاک نفس پاک رو پاک زاد کی
آب حیات نهی خلاف کرام کرد
هر کو نهاد پای ادب در حریم عشق
تعظیم یک قنینه به صد احتشام کرد
در ده بیار از آن که به تاثیر خاصیت
بسیار گردنان را سر زیر گام کرد
آن صیقلی که از دل و چشم جوان و پیر
بزدود زنگ ظلمت و آیینه‌فام کرد
صاحب حمایتی که ز بهر پناه خلق
خم خانه را به مرتبه دارالسلام کرد
القصه چون به حجت و برهان معنوی
رمزی به من نمود و بر آن التزام کرد
جامی به دست دادمش از شیشه و شراب
بر فوز کاسه یی دوسه پی هم تمام کرد
عزم نشاط کرد و سر طوف باغ داشت
درد خمار داشت مداوا به جام کرد
چون گرم شد دماغش از آن آتش روان
یاد بساط حضرت مولی‌الانام کرد
از روی ماه پرتو وان زلف قیر‌فام
نظاره‌گاه من صفت صبح و شام کرد
بر پای خاست از سر تعجیل و گفت هان
رفتم که پیش ازین نتوانم مقام کرد
بیدار باز بودم و گفتم نزاریا
هرگز کسی به حبل خیال اعتصام کرد
خوابی چنین خوش است ولی بر خلاف وصل
هجران بسی ستم ز پی انتقام کرد

همایون در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۸ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۵:۵۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۲:

می‌تواند از غزل های پیشین باشد که تصوف دینی سلجوقیان و رایج روزگار بوده، همان جایی که شمس دست او را از منجلاب می‌گیرد و رها میسازد 

همایون در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۸ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۵:۴۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴:

این غزل با صراحت و آشکارا مقام شمس را بالاتر از هر وجودی در هستی میبرد از پیامبران خدا و‌نیز خود خدا 

اگر بخواهیم دلیلی برای آن بجوییم سه گونه می‌توان اندیشید، نخست ستیز آشکار با کسانی که شمس را میکشند و دوم حضور واقعی شمس که می‌تواند او را از هر موجود ذهنی و تاریخی برتر سازد و سوم نقشی که شمس در تحول جلال‌دین داشته و او را از یک فرد دین‌خو و پایبند به عرفان دینی رها ساخته و‌به یک انسان آزاد و رها و آفرینشگر دگرگون ساخته و‌اینک دوری ‌و نبودن او اینچنین او را بزرگ نمایان میسازد

رضا ضَحاکی راحت در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۸ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۲:۱۲ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳ - در پند و اندرز و مدح پیامبر بزرگوار:

بیت بیستم:

چو عمر دادی، دنیا بده که خوش نبود/

به صد خزینه تبذل به دانگی استقصا/

 

این بیت را مرحوم دهخدا این چنین آورده👇

چو عمر دادی، دنیا بده، که خوش نبود/
به صد خزینه تبذر، به دانگی استقصا/

 

 

وقتی که عمرِ خود را که بسان صد خزینه تلف کردی حال اینکه دنیا هم که به اندازه یک دانگ (از شش دانگ) نمی ارزد بده.

(به عبارت دیگر، به سخت گیری در محاسبه نمی ارزد) 

تبذر = بر باد دادن

تبذل = عدم حفاظت

 

رضا ضَحاکی راحت در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۸ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۳۷ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳ - در پند و اندرز و مدح پیامبر بزرگوار:

بیت هیجدهم :

به چاهِ جاه چه افتی و عمر در نقصان؟!
به قصدِ فَصد چه پویی و ماه در جوزا

یعنی: شایسته نیست عمری از تو گذشته ، مغرور و فریب بخوری همانگونه که رگ زدن در برج جوزا روا نیست.

 

 

بیت نوردهم

برفت روز و، تو چون طفل، خرّمی، آری!
نشاط طفل، نماز دگر بود عَذرا

 

روز (زندگی )به اتمام رسیده اما کودکان که هنگام غروب به بازی و نشاط ( در کوچه) مشغول می شوند و از پایان روز اطلاع ندارند تو نیز مانند آنان سرگرم زندگی دنیوی هستی

 

 

رضا ضَحاکی راحت در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۸ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۱:۱۳ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳ - در پند و اندرز و مدح پیامبر بزرگوار:

بیت هفدهم:

پریر نوبت حج بود و، مهد خواجه هنوز/
از آن سوی عرفات است چشم بر فردا/

پریر (دو روز) است که حاجیان اعمال حج را به پایان رسانده اند اما تو هنوز در آرامش و بی خیالی آرمیده ای تا برای انجام عرفات حرکت کنی ! (به بیان دیگر ، فرصت و زمانی باقی نمانده است)

 

رضا ضَحاکی راحت در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۸ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۵۱ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳ - در پند و اندرز و مدح پیامبر بزرگوار:

بیت شانزدهم:

ببین که کوکبۀ عمر خضروار گذشت/
تو بازمانده به چو موسی به تیه خوف و رجا

 

روزگار جوانی و جاه و جلال عمر گذشت،مانند خضر که از موسی(ع) جدا شد.

اما تو هنوز مانند موسی (ع) در این دنیا با ترس و امید(سرگردان) مانده ای

 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۸ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۴۷ دربارهٔ نیر تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۴۴:

 نیّر تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۴۴
                             
آن نه مست است که مِی خُورد و به بازار افتاد،
مست آن بود ، که در خانهء خمّار افتاد

دل چُو فانوسِ خیال ، از اثرِ شعلهء شمع،
بس که بر دُورِ تو گردید ، ز رفتار افتاد

شاهدِ حسنِ تو ، در پرده نهان بود هنوز،
که حریفانِ تو را ، پرده ز اسرار افتاد

گر نه آئینه ، هوایِ تو پری در سَر داشت،
همچُو دیوانه ، چرا عور به بازار افتاد

دلِ سُودا زده ، تا سلسلهء زلفِ تو دید،
نعره ای بر زد و دیوار به یکبار افتاد

موشکافی ز میانِ تو ، به تحقیق نرفت،
در میان ، بحث در این مسئله بسیار افتاد

پرده پوشی چه کنم ، خُود ز پریشانیِ کار،
همه دانند ، که با زلفِ تو ام کار افتاد

طبعِ "نیّر" ، هوسِ نکته سرائی ها داشت،
دید گوشِ شنوا نیست ، ز گفتار افتاد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۸ خرداد ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۳۰ دربارهٔ نیر تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۸۳:

ای پسر تا به کِی آن روی ، نهان در خَمِ زلف،

۱
۵۹۷
۵۹۸
۵۹۹
۶۰۰
۶۰۱
۵۶۵۸