هادی اسدی در ۱ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۸ دربارهٔ مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثالث » حکایت:
چقدر این داستان زیبا و تامل برانگیزه 👌🌹
نازنین مریم حسینی در ۱ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۱۳ در پاسخ به محمد رمضانی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶:
عرض سلام و تشکر از توجه شما حرف شما متین ،حتما دقت فرمودید که نقل قول از فیلسوف قرن دکتر دینانی هست و ایشان فرمودن "هر دور مستلزم تسلسل و برعکس" هست و آموزش داده اند که اینرا همه نمیدانند .
سام در ۱ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹:
دکران واژهنامه دَ - کَ = مرغی است زیبا و خوشالحان که به واسطه آواز خوشش پرندگان دیگر را جذب خود کرده (یا در خواب میکند) و سپس شکار میکند. ادعا شده که این بیت حافظ اشاره به این پرنده دارد: حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی دام تزویر مکن چون دکران قرآن را. که البته بین دکران و دگران (دیگران) اختلاف است.
غلامرضا امامی در ۱ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵:
به نظر من صفت "مهپیکر" برای توصیف چهره، نازیباست. درست است که این صفت به معنی زیباست، ولی تصویری که ایجاد میکند، به هر حال، در رابطه با کل بدن است. "روی مهپیکر" به مذاقم خوش نمیآید.
محمدرضا در ۱ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۴۵ در پاسخ به فرهود دربارهٔ وحشی بافقی » خلد برین » بخش ۵ - حکایت:
بسیار متشکر و ممنون
امین آب آذرسا در ۱ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۰۶ در پاسخ به فرهود دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۶:
درود مجدد
چند دقیقه پیش جایی خواندم که این واژه در گذشته گرسنگ (با سکون هر دو حرف ر و س) بوده است.
زهیر در ۱ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۴۸ دربارهٔ رشحه » شمارهٔ ۲۷ - نامشخص:
به نظرم «با» در مصرع دوم، به معنیِ «به» باشه، ولی قطعی نمیدونم.
دکتر حافظ رهنورد در ۱ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱:
به نظر میرسد در این غزل بینظیر خواجه، همهچیز به سوختن و برافروختن و آتش ختم میشود؛ حتا خرقه سوزاندن که از توصیههای جناب خواجه است نیز نوعی برافروختن آتش است.
برافروخته در این غزل بالاترین بسامد کلمات را دارد که در ابیات فرد (۱، ۳ و ۵) استفاده شده؛ در حقیقت هرجا که از رخسار یار سخن گفته سپس سوخته، دلسوخته و سوزاندن که از یک بناند بهکار برده شده
کفر زلف وامیست که از پیچش و سیاهی زلف گرفته شده(زلف معشوق در عرفان ایرانی نماد رهزنی یکتاپرستان است؛ از آنکه سیاه و پیچاپیچ است)
در پیاش یعنی در زیر زلفش. وامیست که از بن و پی گرفته شده و چهره را به مشعل که نماد روشنگریست تشبیه آورده که با برافروختهی بیت اول و آتش چهرهی بیت سوم برابری کند.
در حقیقت تقابل کفر و دین را توامان دارد این معشوق
امیدوارم با توضیحات بالا بشود کاربردهای برافروخته را بهتر درک کنیم
Ali Reza در ۱ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۴۵ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۲:
دو باب گلستان را بازخوانی کردم
غالب عبارات فارسی گرچه غلط ترجمه شده بودند اما نزدیک هم بودند، در عوض جملات عربی ترجمه خوبی داشتند که از هیچ بهتر است...
حنانه عسکری در ۱ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۴۰ دربارهٔ رشحه » شمارهٔ ۱ - از یک قصیده:
بسیار زیبا ! امیدوارم این بانو بیشتر شناخته شود
حنانه عسکری در ۱ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۵ دربارهٔ افسرالملوک عاملی » کوروش نامه » بخش ۱ - پیشگفتار:
با عرض سلام
گنجور یکی از برترین رسانه ها در خصوص شعر و ادبیات اصیل فارسی است
اما این موضوع بسیار من من را آزرده خاطر میکند که به درستی اشعار شاعرانی که مشهور تر هستند اهمیت بیشتری می دهید
برای مثال این شاهکار بزرگوار باید با شاهنامه فردوسی و لغتنامه دهخدا قیاس شود
اما اکثریت مردم حتی نام ایشان را نشنیده اند
خواهشمندم که برای شاعرانی که شهرت کمتری دارند تبلیغاتی انجام بدهید تا با قهرمانان کشورمان آشنا شویم
درضمن خواهشمند به تصحیح کلمه فصل هستم
درست این کلمه فضل است
فضل و کمال
یعنی
به دوران این شاه نیکو خصال
که دارد توجه به فضل و کمال
با سپاس
سینا شفیع زاده در ۱ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۵ - حکایت آن مخنث و پرسیدن لوطی ازو در حالت لواطه کی این خنجر از بهر چیست گفت از برای آنک هر کی با من بد اندیشد اشکمش بشکافم لوطی بر سر او آمد شد میکرد و میگفت الحمدلله کی من بد نمیاندیشم با تو «بیت من بیت نیست اقلیمست هزل من هزل نیست تعلیمست» ان الله لایستحیی ان یضرب مثلا ما بعوضة فما فوقها ای فما فوقها فی تغییر النفوس بالانکار ان ما ذا اراد الله بهذا مثلا و آنگه جواب میفرماید کی این خواستم یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا کی هر فتنهای همچون میزانست بسیاران ازو سرخرو شوند و بسیاران بیمراد شوند و لو تاملت فیه قلیلا وجدت من نتایجه الشریفة کثیرا:
هوش مصنوعی بر تشبیهات و استعارههای ادبی بر آمده از هوش و ادراک و احساس انسانی واقف نیست و تسلط جامع نداره و مخاطبین رو به اشتباه دچار میکنه . بهتره که این شرح غلط و مصنوعی حذف بشه . با تشکر
محمد گودینی در ۱ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۳۹ دربارهٔ رضاقلی خان هدایت » تذکرهٔ ریاض العارفین » روضهٔ اول در نگارش احوال مشایخ و عارفین » بخش ۱۴۴ - مجذوب تبریزی:
گفت تو که ادعای نی بودن (نیستن و خالی بودن) داری برای چه هر سال بهار شکوفه میدهی و رشد میکنی و جوانه میزنی؟
اگی میخواهی واقعا نی باشی باید تهی، رها و فارغ شوی. فارغ از ادعا و فارغ از منیت، من تورا میسوزانم تا به واسطهی آن به عرش برسی. (اشاره به سوزاندن و سوراخ کردن ساز نی). اینجوری از نفیر تو مرد و زن مینالند. اونوقته که تو تهی و نی شدهای.
امروزه میگن من خودم برای خودم کافی هستم، من برای رستگار شدن به چیزی بیرون از خودم نیاز ندارم، من مرکز جهان خویشتن هستم، و جواب همهی سوالها درونمن است.
آیا این من با اون من فرق داره؟
شاید منظور اینه که تو در بند امیال خودت هستی، ادعا میکنی که خالی و رها هستی درحالی که در بند هستی، به امیال و هوس های خودت گوش میکنی و گرفتار اونها هستی، شاید توهم باید بسوزی، مردن را تجربه کنی، باید بمیری....
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید
کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید
که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
ممنون از نظرات اساتید عزیز
مهتاب ع در ۱ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۳۷ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الاسد و الثور » بخش ۳۴ - حکایت طیطوها:
ماده گفت : جائی باید طلبید که بیضه نهاده آید. نر گفت: اینجا جای خوش است و حالی تحویل صواب نمینماید، بیضه بباید نهاد. ماده گفت: در این سخن ...
تکه ی جاافتاده از حکایت👆
رسول لطف الهی در ۱ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۲۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸:
کس از فتنه در پارس دیگر نشان.نبیند به جز قامت مهوشان.
سمیه شکری در ۱ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۵:
در بیت سوم
وارو یعنی دوباره برو
اشاره به بودن آدم ابوالبشر در بهشت و دوباره به بهشت رفتن پس از توبه
رضا از کرمان در ۱ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۲۲ در پاسخ به مهدی شریفی دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۲:
درود بر شما
متاسفانه بنظرم تمامی تلاشی را که جناب محمدی وسایر دست اندرکاران سایت گنجور در جهت اعتلای فرهنگ وادب پارسی انجام دادند این برداشت ها وتعابیر پر اشتباه ، هوش مصنوعی به باد فنا خواهد سپرد ونه تنها شما وبنده ،بسیاری از عزیزانی که دلسوز این تارنمای فرهنگی هستند بارها وبارها گفته اند ولی نتیجه ای حاصل نیست چون قدما فرموده اند خود کرده را تدبیر نیست
جناب شریفی من ،شما وسایرین گفتیم ولیکن صلاح مملکت خویش خسروان دانند .
شاد باشید
بهروز قدرتی در ۱ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۱۵ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » ترکیبات » شرح پریشانی:
من فکر کنم پیامشو گرفتم داره می گه عشق باید بدون قید و شرط باشه و اگر عاشقی باید تمام ناملایمات را در راه عشق تحمل کنی . ببین مهم این نیست که یه همجنس باز عاشق شده یا دگر جنس گرا یا یکی عاشق خدا شده یا یکی عاشق دوست پسرش یا همسرش یا پسرش یا هر چی مهم اینه که اگه عاشق می شی و در عشقت صادقی هیچ ناملایماتی در راه عشق نباید تو رو از معشوقت زده کنه. و تا لحظه مرگ باید به عشقت وفادار باشی و وفا یعنی تموم کردن عهد یعنی عهد عشقی که بستی تا انتها باید حفظ کنی یه فیلم هندی هست محصول 2024 به اسم بقیه کجا جرات داشتند. به خوبی به این مفهوم اشاره می کنه که یه عشق فارق از ناملایماتی که بوجود می یاد می تونه تا لحظه مرگ وجود داشته باشه حتی اگه منجر به وصل نشه. واسه کسایی که دنبال لذت از شعر هستند که خوب لذتشون ببرن از این همه عشق و وفاداری بیشتر از عشق وفاداری و برای کسایی که اهل حقیقت هستند و دنبال ادیب عشق و راهبر هستن داره می گه راه عشق به خدا اینه که هیچ ناملایماتی باعث نشه از مسیر حقیقت دور بشی و کاری که خدا امر کرده انجام ندی. یعنی هر فتنه ای در زندگیت باشه یعنی هر آشفتگی ای در زندگیت هست وفادار باش به عهد عشقت با خدا و تا لحظه مرگ باور داشته باش همه ایده ال های ذهنی خودتو که می دونی درسته و تشخیص دادی که حقیقت و کاری که باید انجام بدی پس انجام بده. ولی به نظر شخصی من این عشق اگه زمینی باشه واقعا سخت تر از عشق خدایی چون خدا بی عیب و نقص ولی معشوق زمینی نقص داره واسه همین واقعا نمی دونم با آخر رسوندن این عهد جان در عالم مکلوت نور کدوم یکی از اسما و صفات خدا رو کسب می کنه و رشد می کنه ولی به نظر من می یاد که عشق زمینی از خدایی سخت تر باشه البته خدا بهتر می دونه .
بهروز قدرتی در ۱ سال و ۴ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۲۱ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » ترکیبات » شرح پریشانی:
سلام دوستان
من کشف و شهود دائم دارم و مقام بالایی در عرفان دارم . عرفان پیچیده نکنید من 46 سالم . چرا پیچیده هست ولی نه بخاطر شرایطی که به عرفان حاکم بلکه برای سخت بودن عرفان عملی . عرفان چیه ؟ شناخت. من خودم کشف وشهود دائم دارم ولی شماها ممکن فکر کنید اوهه چه چیز خفنی کشف و شهود. دوستان عزیز خوابه همش خوابه فقط و فقط خواب و چیزی جز خواب نیست . و حالا خواب یعنی چی ؟ قرآن نسبت بهش آگاهی می ده می گه در هنگام مرگ و کسی که خبر مرگش نیومده خخخخخخ در خواب خدا جانش می گیره و صبح اگه خبر مرگش نیومده باشه خخخخ برش می گردونه من دقیق یادم نیست خودتون سرچ کنید پیدا کنید. ولی خوب خیلی وقتا عملا باید فقط بگی خواب دیدم چون نمی فهمی مفهومش چی بوده ولی وقتی چیزی کشف کردی از اون رویایی که دیدی چون در خواب شاهد اتفاقاتی هستی که برای جانت داره می یفته پس این شاهد بودن در واقع به نوعی حس کردن حسی که جانت حس کرده توام حس می کنی حس جانت در نتیجه بهش می گن درک ولی خوب چه می شه کرد پیشگویی گفته لایدرکهم الاخرون یعنی بعضی وقتا بعضی حرفا رو دیگران نمی تونن درک کنن هر چی ام که توضیح بدی چون درک کردن یعنی حس کردن حسی که گوینده داره و خوندن یعنی توجه کردن به گفته های دیگران به هر حال نمی دونم تا چه حد منظور منو گرفتید ولی انسان یه جان داره در عالم ملکوت زنده است و زندگی می کنه و یک جسم که در عالم ملک یا دنیای مادی زندگی می کنه و یه روان که واسطه ای هست بین این دو دنیا و مثل صفحه کلید که واسط هست بین کاربر و کامپیوتر عملا روان هم واسط هست بین جسم انسان و جان انسان به هر حال من خودم در مکاشفه دیدم که جانم سعی می کرد یه شعری بخونه و چیزایی که می تونم حس کنم و یادم می یاد این بود روزگاری من و دل ساکن سلسله مویی بودیم. گوی چوگان.... همینقدرشو یادم می یاد و حسی که داشتم حس این بود که یه توپ بلیارد هستم که دارم به هر سمتی می رم ولی من عاشق هیچکس نیستم جز خدا و پسرم. در ضمن کشف همیشه در خواب نیست در بیداری هم ممکنه اتفاق بیافته بستگی داره به قدرت شهود یعنی قدرت حس یعنی این اتصال بین جسم و جان باید از طریق روان اتصال روان و قوی ای باشه. مثلا بوده من از همه دارایی ام گذشتم بخاطر امر خدا و بعدش شعری خوندم که قبل از اون هم خونده بودم ولی درک نکرده بودم. در زمینه مذکر بودن این عشق به نظر من این یه چیزی بین وحشی و خدا به ما ربطی نداره که قضاوت کنیم. اصلا مهم این نیست که اون عاشق یه پسر بوده یا دختر . مهم اینه که یا به قول دوستان از دسته عوام باشیم و لذت ببریم یا اهل حقیقت باشیم و سعی کنیم به سطح آگاهی بالاتری از حقیقت یعنی اتفاقایی که باید بیفته و یا عرفان یعنی شناخت برسیم. مثلا من یه بار که کلا 3 ملیون داشتم و اون به کسی کمک کردم که 4 تا بچه داشت و حکم جلبش اومده بود و بدهکار بود. البته با این که خودم هیچ پولی نداشتم بعد یهویی کشف کردم که جونم داره یه چیزی می گه حس کردم که ببینم کلمات چیه با اتصالی که از طریق روانم با جانم داشتم دیدم این کلمات به زبونم می یاد که خدایا کلماتش چی بود یه لحظه حسش کنم ببینم می تونم حسش کنم چون راز حافظه اینه که باید بر مبنای شهود باشه یه لحظه شهودش کنم آها حسش کردم دانی که چیست دولت؟ دیدار یاردیدن در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن. خوب همونطور که همه می دونیم ما جانشین خدا در روی زمین با صفات خدا هستیم در نتیجه هدف از زندگی ما رشد صفات در وجودمون هست یکی از این اسما و صفات خدا که اولین اسم و صفتی که بود من براش هدایت شدم و سالهای سال طول کشید حافظ بود و چون من برای اسم و صفت حافظ هدایت شدم در نتیجه استاد حافظ که در نور صفت حافظ مثل خورشید بود و نور صفت حافظی که جان من به واسط اعمالی که متصف صفت حافظ بوده و در طریق هدایت خدا و در مسیر زندگی انجام دادم عملا اندازه نور یه شب پره هم نیست در مقایسه با نور صفت حافظ استاد حافظ در نتیجه عملا حضرت حافظ کتابشو برای راهبری ما شاگرداش در مکتب عشق و به عنوان ادیب عشق نوشته در نتیجه خیلی وقتا راه ما در ابیات استاد پیدا می کنیم واسه همینم جان من که به این درک رسیده بود از طریق روانم اون نوری که اکتساب کرده بود می خواست به منم برسونه و من درک کردم معنی این شعر که بعد از اینکه اومدم تو گنجور پیداش کردم و همش خوندم فهمیدم و دلم آروم گرفت که شاید خدا می خواد ببینه آیا من گدایی به با خدا بودن و اطاعت امرش کردن ترجیح می دم به پادشاهی و بدون خدا بودن یا نه و از طرفی دلم محکم شد که با این که پولی ندارم ولی پسرم اگه عاشقم باشه اونم حاضر با من باشه و من ندار باشم و دوست داره منو ببینه تا اینکه بدون من باشه و پادشاه باشه . من واقعا عاشق پسرم هستم و اون با همسر سابقم زندگی می کنه و دو هفته ای هست که ندیدمش . البته من راز خوشحالی پایدار می دونم که هست just let it go ولی به هر حال گفتنش ساده است و عمل کردنش سخت البته من اجازه دادم برم و کلا فکر کردن وقتی لازم نداشته باشم فکر کنم متوقف می کنم ولی به هر حال این دفعه در مکاشفه ادیب عشق و راهبر من فکر نمی کردم وحشی بافقی بشه ولی خوب شد. البته راستش هنوز پیام نگرفتم. ولی وضعیتم اینطوری بود که از فتنه های زمان یعنی از اوضاع آشفته زندگیم و آشفتگی هایی که تو زندگیم هست خسته شده بودم ولی خوب چاره ای نیست جز ادامه دادن . البته این خودش موضوع مهمی و منم درگیر آیه 214 سوره بقره ام . چون یه زمانایی اونجوری می شه یعنی نشونه هست. می گه آیا فکر می کنید به بهش می رید در حالی که قبل از شما مومنان و پیامبر چنان در ناخوشی و تنگدستی قرار گرفتند و متزلزل شدند که گفتند پس خدا کی می خواد کمک کنه بعدش می گه ولی همه آگاه باشید کمک خدا نزدیکه. حالا خوب ادیب عشق و راهبر من استاد حافظ گفته در اوج تنگدستی در عیش کوش و مستی کین کیمیای هستی قارون کند گدا را منم دارم سعیم می کنم که قارون بشم ولی به هر حال کار ساده ای نیست . یعنی وقتی رفیقی داری کمکت کنه باز کمک داری وقتی غذایی داری که بخوری باز غذا داره کمکت می کنه. یه موقعی هست که مثل آقام امام حسین غذام نداری آبم نداری واقعا سخت نگی پس کی خدا می خواد کمک کنه تازه بعدش یاراشم شهید شدن تنهای تنهای بوده به نظر من نقطه اوج سختی این امتحان اونجاست که خدا تا نقطه مرگ کمکت نکنه و تو هنوز بگی یاری خدا نزدیکه . حتی آقام می گفت آیا یاری کننده ای هست که منو یاری کنه. و کسی نبود یعنی هیچ کمکی نبود خوب واقعا سخت تو این وضعیت تلاش برای بقا تنهای تنها باشی و جز خدا هیچ کمکی نداشته باشی نه آب نه غذا نه دوست نه پدر نه مادر و نگی پس کی خدا می خواد کمک کنه . منم دارم خودم آماده می کنم که یوقتی رو دست نخورم نگم پس کی خدا می خواد کمک کنه همش به خودم یادآوری می کنم کمک خدا نزدیک ولی فعلا مثل گوی چوگان شدم به قول جونم ولی واقعیتش این شعر خوندم ولی هنوز نتونستم کشف کنم وحشی بافقی در راهبری خودش و ادیب عشق بودن خودش چی می خواد به من بفهمونه واسه همین بعد از این حاشیه بازم می خونم که بفهمم ولی باور کنید. شما در جایگاه قضاوت نیستید. لزومی نداره وحشی بافقی قضاوت کنید و اونایی که فکر می کنید عارف نبوده صد در صد در اشتباه هستید. راهبر منی که اصلا منو ندیده خودشم خبر نداشته که قرارراهبر من باشه بعد کسی که راهبر من شما تصور کنی که عارف نیست سخت در اشتباهی مگه عرفان چیه فکر می کنید. عرفان یعنی به شناخت رسیدن مثل چی مثلا مثل اینکه برای اینکه حرفتو به کسی برسونی باید درایت زیادی داشته باشی و درایت یعنی قدرت تحمل حالا اگه تونستی وقتی طرف عصبانی و داد می زنه عصبانی نشی و با قدرت تحمل بالا و با درایت بدون دلخوری حرفتو برسونی عملا توام عارفی. الانم وقتی بتونی راهبر یکی باشی بعد از چند قرن مطمئن باش که عارفی به هر حال حالا عارف بوده باشه یا نبوده باشه چه اهمیتی داره گفتم اونی که اهل هنر لذتشو ببره اونی که دنبال راهبر راهشو پیدا کنه. دیگه لزومی نداره شاعر قضاوت کنید که کاری که می کرده درست بوده یا نه. من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش هر کسی عاقب کار آن درود که کشت.
محمود صبورنیا در ۱ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۶۰ - تتمهٔ نصیحت رسول علیه السلام بیمار را: