گنجور

حاشیه‌ها

جلال ارغوانی در ‫۱ سال قبل، دوشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۰۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳:

عجب نبود که ناطق لال گردد

که سعدی در سخن گردید خاتم

جلال ارغوانی در ‫۱ سال قبل، دوشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۳، ساعت ۰۰:۰۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۲:

سعدی شیرین خوان  منم آوازه خوبان منم

خواهی بری جان از تنم دردت به جانم می خرم

جلال ارغوانی در ‫۱ سال قبل، یکشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۵۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۱:

سعدی ز عالمی وشاعری وفضل سخن

بریده گشت وبه عشق تو شد مشغول

جلال ارغوانی در ‫۱ سال قبل، یکشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۵۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۰:

 

سری وسروری اندر سخن  اگر سعدی 

سرت فدای سرش باد تا  شود مقبول 

جلال ارغوانی در ‫۱ سال قبل، یکشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۵۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۹:

سعدی دل نشین کلام نشیند به کوی تو

چون خاک راه تو گردد شود قبول

جلال ارغوانی در ‫۱ سال قبل، یکشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۴۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۸:

گفته سعدیست مگر روی تو دلبر؟

خلق به تو شایق و واله ومتمایل 

جلال ارغوانی در ‫۱ سال قبل، یکشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۳۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۷:

کسی بگفت چو سعدی؟ چه فرض خطا

کسی شنید چوسعدی؟ چه وهم محال

 

جلال ارغوانی در ‫۱ سال قبل، یکشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۳۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۶:

بلبل دهر  است  سعدی   وای گل 

امید است که بلبل، بنشیند، به تقابل 

جلال ارغوانی در ‫۱ سال قبل، یکشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۲۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵:

 

سخن دارد سر سعدی  که سر دارد بر سعدی

سخن گوید مگر سعدی سخنها را کند قابل

دانیال در ‫۱ سال قبل، یکشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۵:

بسیار پر معنی و جذاب، بخصوص شنیدن این شعر با صدای محسن چاوشی عزیز برای بنده بسیار دلپذیر بود.

بیقرار در ‫۱ سال قبل، یکشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۳:

بی همگان به سر  کنم بی تو به سر نمی کنم 
کان همه در دلم تویی هان که حذر نمی کنم

مهرِ تو در سرای دل همچو ستون خیمه است
خیمه ی دل به نامتان ، دیده به در نمی کنم 

گر چه به کوی عاشقی خوف و خطر بود ولی
عشق تو تا به سر بود ، خوفِ خطر نمی کنم 

جــان منـی جهان من ، راز منی نهـان من 
من به نهـانِ سینه ام ، مهــرِ دگر نمی کنم 

روح منـی روان من ، اَمن منـی اَمان من 
از دلِ بی امـان خود ، عـزمِ سفر نمی کنم 

بلبلِ نغمه خوان دل دلشده در هوایِ توست 
راز و نیــاز و نغمه را ، در برِ کـر نمی کنم

قندِ تو ‌در دهــانِ من ، شهدِ تو بر زبــــانِ من 
اینِ منـی هم آنِ من ، میلِ شکـر نمی کنم

دل به فـــــدای رویتان ، بسته به تارِ مویتان
مستِ مِی از سبویتان ، ترکِ بَصَر نمی کنم

این تن بیقــرار تو ، گشتـه بسی نـــزارِ تو 
بوده همی کنـار تو ، ترک حَضَ‍ر نمی کنم

#رضارضایی « بیقرار »

بیقرار در ‫۱ سال قبل، یکشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۱۸ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳ - این غزل در تذکرهٔ مرآت الخیال امیر علیخان سودی به نام شیخ سعدی است:

« بربود دلم در چمنی ، سرو روانی 
زرین کمری ، سیم بری ، موی میانی »

نازک بدنی ، خوش سخنی تازه تر از برگ 
زیبا صنمی ، ماه رخی ، تنگ دهانی

سرمایه ی عمرم شده این یار پری رو 
هرچند کنم وصف رُخش ، هیچ ندانی

چون لب بگشاید به سخن ، دُر بتراود 
در هر سخنش ، خفته بسی مغز معانی

قدّش همه سروست و لبش قند شکرخا
ذکرش همه نُقلست  به هر جا و مکانی

دریا دل و آهو وش و مخمل لب و بی تا
مدحش چه کنم کو شده آشوب جهانی

ای باد صبا کور شود دیده ی سردت 
بر گوشش اگر حرف دلم را نرسانی

دردم همه هجران رُخش باشد و لاغیر 
آن سان که دگر تاب نمانده ست و توانی

ای ماه پریچهره و ای نور دو عینم 
هرگز نتوانی من بیدل که برانی

جانم به در آمد ز غمش در شب هجران 
آن هم نه به یک لحظه و دم یا که به آنی

آن کس که قرار از دل هجران کش ما برد 
یارب چه شود یابم از او نام و نشانی

#رضارضایی « بیقرار »

بیقرار در ‫۱ سال قبل، یکشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۱۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶:

« ما ترک سر بگفتیم ، تا درد سر نباشد »
گویی به ترک سر هم ، دیگر اثر نباشد  

می سوزم از فراقت ، دایم به اشتیاقت
کی می شود که باشی ، مهرت به بر نباشد 

در خیل عاشقانت ، مجنون چو من نیابی
لیلای من کجایی ؟ کز تو خبر نباشد 

جان می دهم برایت ، دل گشته سرسرایت
آن چون و این چرایت ، کم بی ثمر نباشد 

دل پر کشد به سویت ، هی سر زند به کویت
جز از خیال رویت ، فکری دگر نباشد

اثنای عالمی را ، گشتم ولی ندیدم 
مثلت ، مثالت ای جان ، در بحر و بر نباشد 

غایب ز دیدگانی  ، حاضر به قلب و جانی
در غیبتت نگارا ، لطف حضر نباشد 

«آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند »
در کارگاه هستی ، زان خوبتر نباشد

زیبا شود جهانی ، غم را ز دل برانی
در جای جای گیتی ، چشمی که تر نباشد  

اکنون که بی‌قرارم ، گرمای محفلم باش
ترسم رسد زمانی ، چشمم به در نباشد

#رضارضایی « بیقرار »

بیقرار در ‫۱ سال قبل، یکشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۲:

« دانی که چیست دولت ، دیدار یار دیدن 
در کوی او گدایی ، بر خسروی گزیدن »

از هر چه در جهانست ، پا پس بکش که دامست 
باید به دام دنیا ، از دانه دل بریدن

بدتر ز پست و پستی ، بشمارمت به مستی ؟
بند از قبای گلها  بی پرده بر دریدن

عیشی خبر ندارم ، خوشتر ز روی خوبان 
وصف از نگار مه رو ، از این و آن شنیدن

در قحط نیکنامی صبری نمانده در دل 
جز قطره از دو چشمی در بحر و بر چکیدن

لب تا توانی از می ، تر کن به زندگانی 
سودی دگر ندارد بی باده لب گزیدن

یارب عنایتی کن ، جان را هدایتی کن 
کی می توان به جانان ، بی جان و دل رسیدن

درمان نمی توان یافت بر درد این خماری
لعلی ، لبی می آلود در میکده مکیدن

از دیده می چکد خون ، دریاب حال مجنون
لیلا وشی بباید کز لعل او چشیدن

دل رفت و بیقرارم کاو کِی بُود کنارم
شب تا سحر شمارم ، قابل شوم به دیدن ؟؟


#رضارضایی « بیقرار »

بیقرار در ‫۱ سال قبل، یکشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۹:

« رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن »
خیر از وفا ندیدم حالا دگر جفا کن

شب گشت و سرد و سرما دل را امان ندادند
دستان سرد شعرم محکم بگیر و ها کن

عهدی که بسته بودی بشکسته شد به هجران
اینک به وعده ای پوچ ، شوری دگر به پا کن

سرمایه ای ندارم جز نظم نامنظم
این ورشکستگی را با لعل لب دوا کن

آفتاب کنج بامم ، کم سوتر از چراغی
از بهر حفظ ظاهر ، شمعی در این سرا کن

« ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم » 
رحمی نما به مجنون ، او را ز غم رها کن

بر سطر سطر تاریخ ردّی ز جنگ و جور است
صلحی بیا بر افکن ، عطری در این هوا کن

یلدای شام هجران ، گویا سحر ندارد
وردی بخوان به سِحری بطلان این قضا کن

بازآ که بیقرارم ، سر بر رهت گذارم
با یک نگاه نافذ ، این دیده مبتلا کن

#رضارضایی « بیقرار »

جلال ارغوانی در ‫۱ سال قبل، یکشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۳:۱۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۳:

تو ماه شب چار دهی چه جای چراغ؟

تو سرو وگل ویاسمنی   کجا روم در باغ؟

نظر به سعدی خوشخوان کن که میگوید

که بلبلیست غزلخوان، نظر  مکن در زاغ

 

 

جلال ارغوانی در ‫۱ سال قبل، یکشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۵۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲:

 

بلبل گلزار دهرست سعدی شیرین سخن

قصه غصه بگویم در دل گلزار خویش 

جلال ارغوانی در ‫۱ سال قبل، یکشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۵۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۱:

نظر ببین که چه خوش گفت سعدی پاک نظر

نظر به   سوی   کس نکند جز به دلبر خویش

جلال ارغوانی در ‫۱ سال قبل، یکشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۴۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰:

در دل سعدی خوش گوی ببین آتش هجر

آبی از وصل چکان بر دل واین دیده ریش

جلال ارغوانی در ‫۱ سال قبل، یکشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۳، ساعت ۲۲:۳۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۹:

 

 خوبی آن  نیست  که ما را بدهی زهر جفا

گاه  چون سعدی خوش  گوی کمی  نیک اندیش

۱
۴۰۸
۴۰۹
۴۱۰
۴۱۱
۴۱۲
۵۶۹۲