گنجور

حاشیه‌ها

همایون در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۴۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴:

درود بابک جان، ازاینکه نوشته‌ام خشم تورا برانگیخت تا پاسخی برآن بنویسی و هشداری، سپاسگزار و شادمانم، از نگاه من خدا چیزی یا جایگاهی یا مقامی نیست که بتوان آنرا شناخت و برایش به هرگونه داوری و یاوری برخاست. از نگاه جلال‌دین و عارفان ناب، خدا که همه هستی و کردگاری و آفریدگاری است به گونه روشنایی در آدم پدیدار میشود و اگر خدا جایگاهی داشته باشد بیگمان در هستی آدمی است نه جایی دیگر، هرگونه رنجشی در این باره نشان رنگی از باورهای دینی و خشک اندیشی است هرچند اینکه هیچکس و هیچ چیزی برتر از خدا نیست هم درست است اما بیرون از هستی و اندیشه ماست 

آدمی هنگامی عارف و رازآشنا میشود که خدا را در خود ببیند نه بیرون و شمس‌دین یار جانی جلال‌دین است و اوست که شمس را یافته است، ما تنها نوشته های بی ارزشی در باره شمس شنیده‌ایم 

دیگر آنکه غزل شیوه‌ای بسیار ویژه از سخن گفتن است که با بیت نخستین پدید می آید و به اوج پرواز می‌رود و سپس فرود می آید چون پرواز آدمی هیچ مرزی ندارد این غزل هم فرودی ندارد و بالا و بالاتر می‌رود تا آنکه در بیت پایان هستی را برای شمس به سجده و فرود در می‌آورد بسیار غزل جانانه‌ایست بویژه آنکه اوج آن را نگاه کنیم که پر در پر و پرده در پرده پوشیده و آشکار میشود. زنده باشی و در پرواز 

ناصر سلطانی در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۸:۰۰ در پاسخ به هادی خدامی فهادان دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۶:

احسنت من هم با شما کاملا موافقم

حاج میرزا جواد ملکی  در قنوت نماز شب می خوندن

رضا از کرمان در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۳۷ در پاسخ به علی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۶:

درود

ای سعدی آیا دست از عاشقی برنمیداری واین روش و سنت را ترک نمیکنی ؟ (در پاسخ به این سوال  سعدی میگه) چگونه میتوانم خصلتی که در گل وجودی من  تنیده شده وبا گوشت وپوست وخون من عجین شده را ترک وفراموش کنم .

من با تمامی خردورزی ودانشم  در مقابل ساخت دارویی برای رفع ودرمان بیماری  عاشقی ناتوان،   و در چاره‌گری عشق نا‌آگاهم.

 

شاد باشی 

عبدالله مکان در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۶:۱۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۲:

تصحیح می کنم؛  همان نخوری با تلفظ ضمه برای خ در بیت هفتم درست هست  

علی در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۳۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۶:

در بیت 54

از نظر بنده، کم شد اشتباه است و گُم شد بهتر معنی میده

محسن کیخائی در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۱۱ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۲:

ترسا صنما همدمِ عیسی است دمت

روح القدسی‌، چگونه خوانم صنمت‌؟

 

چون موی شدم، ز بس که بُردم ستمت

مویی‌ مویی که موی‌مویم ز غمت

 

 

 

 

 

 

از عشقِ صلیب‌موی رومی رویی

آبخاز نشین گشتم و گرجی گویی

 

از بس که بگفتمش که مویی مویی

شد موی زبانم و زبان هر مویی

 

 

 

مویی واژه‌ای گرجی است، به معنیِ بیا

از آنجا که یار خاقانی، ترسا کیش و از زیبایان گرجی بوده‌است، خاقانی در اینجا با زبانِ وی، با او سخن گفته‌است و گوهرهای گفته‌ی خویش را، نغز و نازک، به"موی " در کشیده‌است.

گفتنی است که مویی، ریختِ گفتاریِ مودی

(به گرجی მოდი ) است و بیشتر در غرب گرجستان به‌کار برده می‌شود.

 

 

 

خاقانی در اینجا از " عشقِ صلیب‌مویِ رومی‌رویی" گرجی‌گوی شده‌است و "مویی مویی"کرده‌است.

تشبیه از گونه‌ی آشکار است. سه مویی با یکدیگر جناس تام می‌سازند.

موی‌موی از موییدن است. 

مانند لرز°لرز: موی°مویان. بر پایه‌ی موی، نمونه‌ی شگفت و دلاویز از آرایه‌ی تکرار، بیت را آراسته است.

 

ابخاز(آبخاز) : منطقه‌ای در غرب گرجستان

 

 

 

منابع: 

۱. دیوان خاقانی، جلد دوم، نشر مرکز 

میرجلال الدین کزازی

 

۲. رخسار صبح، نشر مرکز

میرجلال الدین کزازی

علی احمدی در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۴:۰۵ دربارهٔ واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۶۱:

مورخه ۲ اسفند ۱۴۰۳ با برنامه اکنون که میدیدم جناب استاد کاکاوند با این شعر آشنا شدم و چقدر زیباست 🌹

مِهتی در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۲۶ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳:

کانکه جنگ آرد، به خون خویش بازی می‌کند

روزِ میدان و آن که بگریزد به خونِ لشکری

الحق که شیخ عجل، متفکری منطقی و با احساس مسئولیت بوده که همچین بیتی سروده
ای کاش سیاستمدار های دنیا اندکی از این فهم رو داشتن. پشت جنگ نشستن و فرستادن یاران، حقیریست...

علی در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۲۲ در پاسخ به ع.ر.گوهر دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۹:

درود بر نفس پاک و ذات بی عیب شما، صد هزار درود

 

برمک در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۲:۵۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » منوچهر » بخش ۷:

وشی  گونه ای پارچه  گرانبها بافته شهر وش از فرارود


کمین جامه را داد سازی دگر
وشی زیر کرد آستر بر زبر.

نظامی.

درم خواهی از گلبنانش گذر کن
وشی بایدت مگذر از جویبارش.

ناصرخسرو.




علی در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۱۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۶:

دو بیت پایانی رو اگر ممکن هست معنی کنه

رضا از کرمان در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۰۷:۴۲ در پاسخ به امیرحسین فردی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶:

آقای فردی عزیزم درود برشما

  منظور من  به تنهایی شخص شما نیست

اگر باور داشته باشیم که  گنجور به عنوان یک سایت مرجع  مورد استفاده پژوهشگران ودوستداران ادب پارسی قرار میگیرد بهتر است تمامی عزیزان در نوشتن حاشیه دقت لازم را بعمل آورند  تا در خواننده ایجاد شک وشبهه ننماید از شما دوست عزیزم عذر‌خواهی مینمایم  ولی داستان کیمیاگری ابتدای حاشیه  حضرتعالی ، کمی غیر واقعی وعجیب بود .

از وقتی که صرف نموده‌اید ممنونم 

 

  شاد باشی 

احسان کرمی در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۰۷:۲۲ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » ترکیب‌بندها » شمارهٔ ۱ : باز این چه شورش است که در خلق عالم است:

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین

دین محمد ز تو پر زیب و زین

 

لاله به سودای  تو دل پر زخون           

مانده به صحرای جنون واژگون

 

سرو قدت قامت آزادگی                 

شهره به آفاق شد این بندگی

 

لعل درافشان سلیمان تویی

جلوه حق، غایت ایمان تویی

 

از کرم و جود وسخای تو بست

گر به زمان نامی ازایثارهست

 

ماه فلک نور زعباس یافت

رسم وفا نقش بر ایام بافت

 

عهد ازل بسته به دادار حی

تا بدهد جان سر پیمان وی

 

لایق مسجود ملائک به صدر

نوع بشر داشت به یمن تو قدر

 

یافت شرف آدمی از کان تو

خلق جهان زنده به احسان تو

 

کشتی تو هرکه بدو ره برد

جان بسلامت ز دوعالم برد

 

یافت نجات آنکه گرفتار توست

راه سعادت به قدم گاه توست

 

از علی و فاطمه داری نشان 

خون خدا داده به تو ارمغان

 

از ره اخلاص و یقین بهر دین

دار و ندارش که دهد جز حسین

 

بذل نمود در ره حق جان و تن

به شیوه ی شاه کریمان حسن

 

احمد خاتم شه روشن روان

فخر کند با  تو بر افلاکیان

 

عشق تو آتش فکند در نهان

شعله زند جان و تن عاشقان

 

بوی تو راه دل و دین می زند

طعنه به ارباب یقین می زند

 

دست تمنا به تو داریم و بس

روز جزا هم تو به فریاد رس

 

ازنگهی زنده کنی مرده را

کن نظری این تن افسرده را

 

لوح سیاه دل ما پاک کن

با قلم حسن سرافراز کن

 

لطف  خدا بر سر آنکس رسید

جام وفای تو به جان سر کشید

 

هردم سلامی به تو ای رشک ملائک

وعلی الارواح التی حلت بفنائک…

 

احسان کرمی

 

احمد فرزین در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۲۱:۲۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۵:

قال امیرالمومنین علیه السلام

مَنْ دَاخَلَ اَلسُّفَهَاءَ حُقِّرَ .

M Kh در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۳۱ در پاسخ به آرمین علیرضایی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۴:

توهین به ایشون آبروی خودتون رو میبره👍

امیرحسین فردی در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۵۷ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶:

آقا رضا سلام.

عرض کردم من فکر می‌کنم، بنابراین منبعی برای فکر و ذوق من وجود نداره.

همه‌ی حاشیه‌ها، نقل تکراری و احتمالا کپی‌شده‌ای از یک موضوعه، بدون این که سندی ارائه بدن، من هم از سر ذوق خودم و البته با توجه به تطبیق احادیث با شعر، تعبیری نوشتم؛ متوجه «این دیگه از عجایب بود» حضرت‌عالی نشدم.

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۳۶ دربارهٔ شمس مغربی » فهلویات » شمارهٔ ۷:

«هیر» یعنی «کشتزار (مزرعه)، «جلگه» <فرهنگ لغات بازیافته» تالیف محمد امین ادیب طوسی، انتشارات دانشگاه تهران 1388> 

علیرضا م در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۳:۲۶ در پاسخ به عباسی-فسا @abbasi2153 دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۲:

البته آواز هم به نوع آهنگسازی (آوازسازی) دارد. انتخاب گوشه‌ها، لحن اجرا، فراز و فرودها، تحریرها و ... در واقع هنر آهنگسازی آوازه‌خوان محسوب میشه که استاد شجریان در این هنر سرآمد هستند...

احمد اسدی در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۰:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷:

دل ما به دور رویت ز چمن فَراغ دارد

که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد

 

در این غزل حافظ یکی از سخت ترین قافیه های ممکن را برگزیده است. قافیه "الف و غین" در کلمات فراغ، ایاغ، چراغ و ... با توجه به تعداد بسیار کم کلمات هم قافیه، محدودیت زیادی برای انتخاب واژه ها و پردازش مضامین شاعرانه ایجاد میکند اما حافظ با توانایی بی نظیر خود از همین قافیه یکی از زیباترین غزلیات را با شاهکاری از ایهام در معانی کلمات سروده است.

 

یکی از سوالاتی که در مورد این غزل مطرح میشود این است که چرا کلمه "فراغ" سه بار به عنوان قافیه تکرار شده است. اضافه بر بیت فوق حافظ در ابیات دوم و ششم این غزل نیز این کلمه را به عنوان قافیه استفاده کرده است.

 

سرِ ما فرونیآید به کمانِ ابروی کَس

که درون گوشه‌گیران، ز جهان فَراغ دارد 

 

من و شمعِ صبح‌گاهی سِزَد ار به هم بِگرییم

که بسوختیم و از ما بتِ ما فراغ دارد

 

نکته ای که سبب پرسش در مورد تکرار قافیه میشود این است که اگر چه یک بار تکرار قافیه مصراع اول در سایر ابیات، در محدودیتهای قافیه پردازی در غزل تعریف شده و حافظ خود نیز در غزلیات دیگر نظیر "ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر" از آن استفاده کرده است، اما کلمه "فراغ" در این غزل سه بار تکرار شده است. پاسخ این است که حافظ این کلمه را در معنای متفاوت در ابیات تکرار کرده است. زیبایی این تکرار آن است که نه تنها این کلمه در سه معنای متفاوت به کار برده شده است، بلکه در هر بار تکرار نیز به صورت ایهام در دو معنای همزمان استفاده شده است.

 

بهتر است اول معانی مختلف کلمه فراغ را در لغتنامه ها مرور کنیم:

 

فَراغ (با فتحه ف): 

معنای اول: دهخدا: آسایش، آسودگی و فراغت (بی نیازی و وارستگی)

معنای دوم : دهخدا: خلوت

فِراغ (با کسره ف) :

معنای اول: عمید، دهخدا و اسدی: باد سرد تابستانی

معنای دوم: دهخدا : کمان تیردورانداز، پیکانهای پهن، کمانی که زخم پیکانش فراخ باشد.

فُراغ (با ضمه ف):

دهخدا و معین: فروغ و روشنی

 

حافظ این کلمه را در هر بار تکرار در یک معنای اولیه و یک معنای ایهامی با توجه به سایر کلمات هر بیت به کار برده است.

 

دل ما به دور رویت ز چمن فَراغ دارد

که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد

 

در این بیت در معنای اول، کلمه فراغ معنای بی نیازی میدهد و نشان بی نیازی شاعر به چمن است چرا که او به زیبایی روی معشوق دلباخته است و نیاز و اعتنایی به چمن ندارد. او میگوید که دلش گرفتار است و مانند سرو که در زمین ثابت است، به جایی نمیرود. نکته این است که واژه ی "پایبند" نیز در معنای دیگرش همان پابند و فریفته و مفتون است که در اینجا آن معنا نیز برداشت میشود. حافظ در این بیت به داغ دل خود نیز اشاره میکند و با تشبیهی زیبا، داغ دلش را به لکه های سیاه لاله تشبیه میکند. نکته دیگری که باید در مورد برداشت اول از این بیت اشاره کنیم این است که واژه "دور" نیز هم معنای گردی صورت معشوق میدهد و هم به معنای دوره و زمان جلوه گری چهره او.

 

اما در همین بیت، با توجه به مراعات نظیر در کلمات چمن، سرو و لاله، میتوان معنای باد سرد تابستانی را نیز از کلمه فِراغ با خوانش کسره در اول کلمه برداشت کرد. لطافت روی دلبر برای شاعر میتواند مانند نسیم خنک تابستان دل انگیز باشد.

 

اما شاهکار حافظ در این غزل بی شک در بیت دوم است.

 

 سرِ ما فرونیآید به کمانِ ابروی کَس

که درون گوشه‌گیران، ز جهان فَراغ دارد 

 

در برداشت اول از معنای بیت، با در نظر گرفتن معنای بی نیاز برای "فراغ"، حافظ میگوید که سرِ او به خاطر زیبایی انحنای ابروی کسی خم نمیشود زیرا درون او گوشه گیر و عزلت گزین است و از جهان بی نیاز است. واژه فِراغ در این بیت میتواند معنای خلوت هم بدهد و همان خلوت گوشه نشینی باشد. 

اما با واکاوی بیشتر این بیت آشکار میشود که واژگان مرتبط با تیراندازی با کمان به زیبایی در بیت قرار گرفته اند.

 

کمان که به عنوان شکل ابروی زیبارویان درمعنای اول به کار رفته، در معنای دوم همان سلاح کمان است. واژه "گوشه" در یکی از معانی خود اختصاصا معنای دو انتهای کمان میدهد که زه را به آن میبندند و دهخدا آنرا چنین معنا میکند:

گوشه کمان ؛ هر یک از دو قسمت نزدیک به دو سر کمان ، راغ . خم گوشه کمان 

 

 "سر فرو آوردن" در معنای اول به معنای خم شدن و تسلیم و در معنای دومش به مفهوم نزدیک شدن دو گوشه کمان در اثر کشیدن زه است همانطور که عنصری میگوید:

 

هر آن کمان که بجنباندش کس او بکِشد

چنانکه سر بهم آرند گوشه های کمان 

 

"فِراغ" هم در واژگان تیر و کمان همانطور که قبلا گفته شد معنای کمان تیردورانداز، پیکانهای پهن و کمانی که زخم پیکانش فراخ باشد را میدهد. بر همین اساس از واژه "جهان" نیز مفهوم جهنده را می‌توان استنباط نمود، همانطور که فردوسی میگوید:

 

به پیش اندر آمد یکی تند ببر

جهان چون درخش و خروشان چو ابر

 

واژه "گوشه گیر" اما در چند معنا در ادبیات تیر و کمان به کار رفته است و فراوان در ابیات شاعران دیگر هم در کنار کمان به کار رفته است. من در این مورد تحقیقی انجام دادم و اضافه بر بررسی این کلمه در ادبیات شاعران ایران، کتاب "آداب الحرب و الشجاعه" نوشته فخر مدبر نیز در مورد سلاح کمان و واژگان قدیمی آن مرور کردم.

اولین معنای "گوشه گیر" به عنوان اسم در واژگان تیر و کمان یعنی کسی که سنگر گرفته است (گاهی نیز فعل امر است به معنای سنگر بگیر)

 

ز چشم و ابروی او گوشه گیر شو، خسرو

ز ترک مست حذر به چو در کمان آویخت (امیر خسرو دهلوی)

 

معنای دوم با توجه به شکل خمیده کمان است که گاهی کنایه از ضعف و انزوا میشود و بسیار در اشعار شاعران استفاده شده است:

 

سه دیگر ز نادیدن گیو شیر

قدش چون کمان گشته بد گوشه گیر (عثمان مختاری)

 

نمی‌بینی کمان چون گوشه گیر است

بر او آوازهٔ زه ناگزیر است (عبید زاکانی) 

این بیت به اتصال زه به گوشه های کمان هم اشاره دارد.

 

تا نفس باقی‌ست ظالم نیست بی‌فکر فساد

گوشه‌گیر فتنه می‌باشدکمان را تا دم است (بیدل دهلوی)

 

در برخی منابع که از اعتبار آن مطمئن نیستم به شیار روی کمان که پیکان برای ثابت ماندن در آن قرار میگیرد هم "گوشه گیر" گفته اند و همچنین برای نشان رفتن به سمت هدف:

 

ترسم کمان نشان ملامت کند تو را

این گوشه گیر، سخت در آغوش می کشد (سعیدا)

 

با توجه به این بررسی، واژه های "سر فرو آمدن"، کمان، گوشه گیر، جهان، و فِراغ همگی از واژگان تیراندازی با کمان محسوب میشوند واین بیت در معنای ایهامی خود گویی به تیرِ غمزه از کمان ابروی زیبارویان اشاره میکند و میگوید در مقابل آن از سمت شاعر اما کمان برای پرتاب خم نمیشود. حال اگر فَراغ معنای آسودگی بدهد دلیل این خم نشدن آن است که کمان او از تیر جهنده فارغ و خالیست و اگر از فِراغ معنای پیکان بزرگ برداشت شود، به نظر می رسد او میگوید که تسلیم تیر غمزه از کمان ابروی دیگران نمیشود زیرا در درون کمان خود، پیکان بزرگ جهنده ای دارد. (که میتواند به جلوه معشوق خود که در بیت اول گفت اشاره داشته باشد)

 

و درنهایت در بیت 

 

من و شمعِ صبح‌گاهی سِزَد ار به هم بِگرییم

که بسوختیم و از ما بتِ ما فراغ دارد

 

با برداشت معنای بی نیازی از کلمه فَراغ، حافظ میگوید که سزاوار است که او و شمعی که تا صبحگاه سوخته است هر دو بگریند زیرا معشوق به آنها بی اعتناست. در معنای دوم اما وقتی "فُراغ" معنای فروغ و روشنی میدهد، گویا حافظ و شمعی که تا صبح سوخته باید بگریند زیرا فقط برای معشوق نورافشانی و مجلس افروزی کرده اند و معشوق این دو را فقط برای فروغ مجلس خود خواسته است.

۱
۳۹۷
۳۹۸
۳۹۹
۴۰۰
۴۰۱
۵۷۲۵