موریانه در ۹ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۴۷ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » حضریات » غزلیات » شمارهٔ ۶۳:
ما هم، در مصرع نخست باید تصحیح شود و فاصله از میانِ این دو واژه حذف شود و ماهم شود!
باری سخن این نبود و ما در اینجا یک شعر با بیانی شاعرانه داریم که یک نوعِ بی بدیلی هست. اصلا زبان و کلامِ من ناتوان است از بیان حسِ عظیمی که در فرمِ شاعرانه ی این شعر است. روانت شاد خواجو
کرمانشاهی در ۹ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۵۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۷:
چیست در بیت دوم؛ چیَست خوانده می شود
۷ در ۹ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۴۴ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۰ - حکایت کرم مردان صاحبدل:
شباهت این داستان به داستان روانه شدن فردوسی سوی محمود غزنوی در بخش منتسب(هجونامه) این را میرساند شاید آن هجونامه از روی همین حکایت نسخه پیچی شده است.
۷ در ۹ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۳۳ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۰ - حکایت کرم مردان صاحبدل:
تنی زنده دل، خفته در زیر گل
به از عالمی زندهٔ مرده دل
دل زنده هرگز نگردد هلاک
تن زنده دل گر بمیرد چه باک؟
این فروغی واقعا پس گردنی نیاز داشته.
دل زنده هرگز نگردد هلاک
تن مرده دل گر بمیرد چه باک؟
۷ در ۹ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۲۴ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۰ - حکایت کرم مردان صاحبدل:
به نظر میرسد اگر هم نه همه بلکه شمار زیادی از ابیات هجونامه منتسب به فردوسی ساختگی باشد و از آنجا که به زبان سعدی شباهت دارد دور نیست از روی بوستان سعدی ساخته شده باشد.
۷ در ۹ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۱۸ دربارهٔ فردوسی » هجونامه (منتسب):
که سفله خداوند هستی مباد
جوانمرد را تنگدستی مباد
این بیت در بوستان سعدی باب دوم در باب احسان ( حکایت کرم مردان صاحبدل) آمده است.به نظر میرسد این ابیات ساختگی که به زبان سعدی نزدیکی دارد از روی بوستان سعدی ساخته شده باشد.
سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۰ - حکایت کرم مردان صاحبدل
اگر همه ابیات ساختگی نباشد شمار بسیاری از آنها ساختگی میباشد.
۷ در ۹ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۰۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۰ - حکایت کرم مردان صاحبدل:
که سفله خداوند هستی مباد
جوانمرد را تنگدستی مباد
این بیت در هجونامه منتسب به فردوسی آمده است.(شماره 34 )
به سی سال بردم به شهنامه رنج
که شاهم ببخشد بسی تاج و گنج
به پاداش من گنج را در گشاد
به من جز بهای فقاعی نداد
فقاعی نیرزیدم از گنج شاه
از آن من فقاعی خریدم به راه
که سفله خداوند هستی مباد
جوانمرد را تنگدستی مباد
سر ناسزایان بر افراشتن
وز ایشان امید بهی داشتن
سر رشتهٔ خویش گم کردن است
به جیب اندرون مار پروردن است
فردوسی » هجونامه (منتسب)
محمد.خ در ۹ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۰۰ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵:
بیت پنجم فکر میکنم مرسانی به وی ای باد صبا درست باشد
نادر.. در ۹ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۳:
هزار موج باده!!....
امیر هوشنگ طلوعی برازنده در ۹ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴:
#ﻣﻌﺎﺷﺮﺍﻥ ! ﮔﺮﻩِ ﺯﻟﻒ ﯾﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﻛﻨﯿﺪ
ﺷﺒﯽ ﺧﻮﺵﺳﺖ ﺑﺪﯾﻦ ﻭُﺻﻠﺘﺶ ﺩﺭﺍﺯ ﻛﻨﯿﺪ
ﻭُﺻﻠﻪﺍﺵ (ﯾﺎ ﻭَﺻﻠﻪﺍﺵ ) : 31 ﻧﺴﺨﻪ ( 801 ، 803 ، -814 813 ،
819 ، 821 ، 822 ، 823 ، 824 ، 825 ﻭ 22 ﻧﺴﺨﮥ ﺩﯾﮕﺮ ) ﺧﺎﻧﻠﺮﯼ،
ﺟﻼﻟﯽ ﻧﺎﺋﯿﻨﯽ - ﻧﻮﺭﺍﻧﯽ ﻭﺻﺎﻝ، ﺛﺮﻭﺗﯿﺎﻥ
ﻭُﺻﻠﺘﺶ : ﺩﻭ ﻧﺴﺨﻪ ( 813 ، 862 ) ﻋﯿﻮﺿﯽ، ﺳﺎﯾﻪ
ﻓﻀﻠﻪﺍﺵ : 2 ﻧﺴﺨﻪ (816 ، 818 )
ﻗﺼّﻪﺍﺵ : 4 ﻧﺴﺨﻪ « 827 ، 893 ، 894 ﻭ ﺑﯽﺗﺎﺭﯾﺦ ( ﻣﺢ«(
ﻗﺰﻭﯾﻨﯽ - ﻏﻨﯽ، ﻧﯿﺴﺎﺭﯼ، ﺧﺮﻣﺸﺎﻫﯽ- ﺟﺎﻭﯾﺪ
ﺣﯿﻠﻪﺍﺵ : 2 ﻧﺴﺨﻪ ( 854 ﻭ ﺑﯽﺗﺎﺭﯾﺦ ﺍﺯ ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﮥ ﻣﺠﻠﺲ )
41 ﻧﺴﺨﻪ ﻏﺰﻝ 239 ﻭ ﻣﻄﻠﻊ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
ﻗﺼﻪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺳﻪ
ﺧﻮﺍﻧﺶ ﺑﻪ ﻓﺘﺢ ﻭ ﮐﺴﺮ ﻭ ﺿﻢ ﺍﯾﻬﺎﻡ ﺩﺍﺭﺩ ﻣﻘﺒﻮﻝﺗﺮ ﻣﯽﻧﻤﺎﯾﺪ ﺍﻣﺎ
« ﻭُﺻﻠﺖ » ﺑﺎ ﺗﻘﺎﺑﻠﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ «ﻓُﺮﻗﺖ » ﻭ ﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍﯼ ﺑﯿﺖ ﻭ ﻏﺰﻝ
ﺩﺍﺭﺩ ﻧﯿﺰ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻮﺟﻪ ﺍﺳﺖ ﺿﻤﻦ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺿﺒﻂ ﺍﮐﺜﺮﯾﺖ
ﻧﺴﺦ ﻧﯿﺰ « ﻭُﺻﻠﻪ» ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﺍﻣﻼﯾﯽ ﺩﯾﮕﺮ. ﻫﺮﭼﻨﺪ
ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺑﻮﺍﻟﺤﺴﻦ ﻧﺠﻔﯽ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﺼﺮﻉ ﺩﻭﻡ ﭘﺲ ﺍﺯ
«ﺑﺪﯾﻦ» ﺑﺎﯾﺪ ﻣﮑﺚ ﮐﺮﺩ : ( ... / ﺷﺒﯽ ﺧﻮﺵ ﺍﺳﺖ ﺑﺪﯾﻦ، ﻗﺼﻪﺍﺵ
ﺩﺭﺍﺯ ﮐﻨﯿﺪ ) ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺗﻘﻄﯿﻊ ﺍﺯ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﻭ ﺳﻼﺳﺖ ﺑﯿﺖ ﺑﻪ
ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﮐﺎﺳﺘﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ .
ﻧﮏ : ﺍﺑﻮﺍﻟﺤﺴﻦ ﻧﺠﻔﯽ، « ﻣﻌﺎﺷﺮﺍﻥ ﮔﺮﻩ ﺍﺯ ﺯﻟﻒ ﯾﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﯿﺪ» ،
ﻣﺠﻠﮥ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﺎﻩ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﻭ ﻓﻠﺴﻔﻪ ، ﺱ 7 ، ﺵ 82 ( ﻣﺮﺩﺍﺩ 1383 )
ﺻﺺ -41 .38
@hafezsharafi
شمس الدین عراقی در ۹ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۱۱ دربارهٔ شاه نعمتالله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:
درود فراوان
هرچه می خواهید از حضرت شاه بخواهید
اما پیش از خواستن بسیار فکر کنید آنچه می خواهید ، رواست یا نا روا
بسیار کسان از درگاهش خواسته اند و دادنی ها را داده است
طلا در ۹ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۴۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۰ - سبب هجرت ابراهیم ادهم قدس الله سره و ترک ملک خراسان:
کلمه تنبور که یکی از قدیمی ترین سازهای زهی زخمه ای است در اینجا با طنبوره عربی اشتباه گرفته شده . در واقع در شعر مولانا منظور همین تنبور است که یک ساز عرفانی و مقامیست .
کلمه * تنبور به اینگونه صحیح می باشد.
s-j emm در ۹ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۱:
سلام
چنین می نماید که واژه «عام» در سخن حافظ در اینجا منظور پند و اندرزهای عام و به سخنی دیگر نسخه هایی است که یک پزشک یا یک راهنما و مرشد به دیگران می گوید. یعنی حافظ تلاش دارد خواننده را به این سمت رهنمون کند که اگر در راه معرفت راه عشق راه کمال چیزی خودیافتی آن را دریاب و قدر بدان که پر ارزش است. و کجا یارای برابری با آن رهنمودهای عام نداشته و ندارد
حمید رضا۴ در ۹ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۷:
انسان زنده همواره در حال استفاده از عقل است، یا به درستی یا به نادرستی.
بدون استفاده درست از عقل، عاشق بودن ممکن نیست.
مهران در ۹ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۰۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰:
اونجوری که من قبلن خوندم گویا کوه محتشم کوهی در شیراز بوده و بنابرین اگر محتشم باشه از نظر معنایی ایرادی نداره چون حضرت سعدی کوه محتشم را در مقابل بیستون برای فرهاد اورده
سیدعلی (رضا) ساقی در ۹ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۰۸:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱:
ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشیدبایدازین وَرطه رختِ خویش
بخت :شانس، طالع و اقبال
وَرطه:منجلاب،جای خطرناک،گرداب
رَخت : لباس ،وسایل زندگی
منظوراز"شهر" فقط شهرشیراز نیست گرچه ممکن است درزمان سرایش شعر، اوضاع سیاسی واجتماعی شهرنامطلوب بوده باشد وهمین موضوع سبب خلق این غزل ناب شده باشد لیکن باتوجه به اینکه دربیتهای بعدی هیچ اشاره ای به شیرازنشده و موضاعات مطروحه همه جانبه و کلّی هستند،چنین بنظرمی رسدکه "شهر" استعاره ازجهانِ خاکی هست. دراینصورت "رخت" نیز صرفا وسایل شخصی نمی تواندبوده باشد بلکه استعاره از تعلّقاتِ دینی ودنیویست که تمام بشریت را به بیماری خطرناکی مبتلا نموده وسرچشمه ی همه ی رنجهاودردهای بشریست. همه عجله وشتاب داریم بی آنکه دلیل آن رادانسته باشیم!همگان شتابان درحال انباشت ثروت،کسب شهرت ومقام، ذخیره پول وانبارکردن آذوقه و......هستیم بی آنکه بدانیم تاکی باید این چنین باعجله واشتیاق سعی وتلاش کنیم؟ تعلقات دنیوی همانندآب شور هرچه بیشتر می نوشیم عطش وتشنگیمان بیشترمی شود وماهمگان ازاین موضوع غافل هستیم. بزودی مرگ سراغ تک تکمان خواهدآمدوهرآنچه که اندوخته ایم راازماپس خواهدگرفت بایدیادبگیریم چیزی بیاندوزیم که مرگ نتواندآن رابازپس بگیردچیزی مثل آگاهی ودانایی.
معنی بیت : ما در این جهان ِ خاکی بارها وبارها شانس و اقبالِ خویش را به تجربه آزمایش کردهایم، سرودگرم ِ روزگارراچشیده ایم. نتیجه ای که گرفتیم درکل جای خوبی برای اقامت وماندن نیست! یعنی زیبائیهایش به دردورنج و به زحمتش نمی ارزد!
شایداگرهمگان همانندحافظ می اندیشیدیم ، عشق وشفقت ومهرورزی راپیشه می کردیم می توانستیم شرایطی رافراهم کنیم تادنیا تصویرزیباتری داشته باشد واندکی قابل تحمل ترگردد. حال که چنین نیست وبشریّت روزبروزدرمنجلابِ کینه توزی وکدورت وجنگ وخونریزی گرفتارترمی گردد، حافظ امید خویش راازدست داده ومی فرماید:
بهترآن است که ازاین دنیای پُرشَروشور وپررنج ودرد، هرچه زودتر دل کَند ورفت. بیرون ازاین جهان هرچه که باشد بهتراز این رنج واندوه دائمیست که می کشیم ودلپذیرتر ازغمیست که بی وقفه می خوریم. تمدن هرچه پیشرفت می کندآدمهاتنهاترمی شوند آدمهای امروزی ازآدمهای اولیه تنهاتروبی پناه ترشده اند!
جهان وکارجهان هیچ درهیچ است
هزاربارمن این نکته کرده ام تحقیق
🌿━━━━━━━━━━🌿
از بـس که دست میگزَم و آه میکشم
آتش زدم چوگل به تَن ِ لَخت لَخت خویـش
"دست گزیدن" نشانه ی دلگیری،نارضایتی وبی رَغبتیست.
لَخت لَخت : پاره پاره
منظور از"گل" درادبیات ما معمولاً گل ِسرخ است ازآنجاکه سرخ رنگ آتشناک و خوشبوست به عنوان نمادوسلطان گلهاست.
حافظِ خوش فکر،سوختن وساختنش رابافرآیندِ جوشش ِ گل وشکوفاشدن ودرنهایت سوختنش قیاس کرده واین دو فرآیند را درهم آمیخته است.
هنگامی که غنچه به مرحله ی ِشکوفایی نزدیک می شود از درون نفس های آتشین (آه) میکشد و این آههای ِ سوزنده، اورا به آتش میکشد و سرخی و آتشین بودن ِ گل رارقم می زند.
معنی بیت : ازبس که زندگی رنج آور واندوهباراست دریغ می خورم برزخم های بی شمار نهانی که دراندرون دارم وازبس که آه های آتشین ازنهادِ خویش برمی آورم،تن لخت لخت وجسم ِ پاره پاره ی خودراهمانندِ گل سوزانده ام.
این چه استغناویارب وین چه قادرحکمت است؟
کین همه زخم ِ نهان است ومَجال آه نیست؟!
دوشـم ز بلبلی چه خوش آمد که میسُرود
گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش
معنی بیت : دیشب بلبلی ازسرسوزعشق نغمه خوانی می کرد این صحنه که گل (معشوق بلبل) بادقّت به ناله ی عاشقش (بلبل) گوش می داد چقدرخیال انگیز ودلپذیر بود.
امّا بلبل ِ عاشق چه چیزی به معشوق می گفت که برای حافظ جالب آمده است؟
بلبل این نکته را باآوازمی خواند:
🌿━━━━━━━━━━🌿
کای دل، تـو شاد باش که آن یـارتند خو
بسیارتند روی نـشیند ز بـخت خویـش
تند خو : عصبانی، کج خُلق وآتشین مزاج
تند روی : ترش رو ، خشمناک
معنی بیت :
بلبل خطاب به دلِ ناکام خویش میگفت:
ای دل اگرآن گل سرخ نسبت به توبی اعتنایی ونامهربانی می کند،غمگین مشو تو شاد باش که او نیزتاوانِ تندخویی و سختگیری های خودرا خواهددید. به حُکم آنکه هرکه تندخویی کند اوّلین جفا را درحقّ ِ خودمی کند(یعنی اوقاتِ خودش نیزتلخ) می گردد. بنابراین قائده، اوازاین اقبالِ بَدی که برای خود رقم زده ،تازمانی که ازغرورو تندخویی دست برندارد خود نیز آزرده دل شده وهمواره تُرش روی خواهدبود.
ستم ازغمزه میاموز که درمذهبِ عشق
هرعمل اَجری وهرکرده جزایی دارد.
🌿━━━━━━━━━━🌿
خواهی که سَخت وسُستِ جهان برتوبگذرد
بگذرزعَهد سست وسخنهای سَختِ خویش
سخت وسُست: فراز وفرود، دشواری وراحتی
عَهد : قرارداد ،پیمان
سخنسخت : درشت گویی،تندگویی وزهرآگین سخن گفتن، بی عاطفه بودن ونامهربانی
حافظ ازمشاهده ی اتّفاقی که بین ِ بلبل وگل رُخ داده درسی گرفته وآن رادستمایه پندی ارزشمند کرده است.
معنی بیت :
اگر درآرزوی این هستی که مشکلات ومصائبِ دنیا برتوسهل وآسان گردد اگردوست داری که درسفرزندگی فرازوفرودِ راه تورانیازارد ورنجیده خاطر نگردی ،پس تونیزمتقابلاً بایستی اولاً ازدادن ِ پیمان های ناپایدار ودروغین پرهیزکنی، دوماً لَحن ِ برخورد بادیگران راتغییرداده وازگفتن ِ سخن های درشت و نامهربانانه وشکستن دلهای اطرافیان، خود داری کنی تا دنیا نیز روی خوشش رابرتونشان دهد
دنیا بازتاب افکاروگفتارورفتارماست واگر خودمان کارهارا سخت گرفته وزندگی رابکام خود ودیگران تلخ کنیم دنیاهم متقابلاً بر ماسخت تر خواهدگرفت.
جدّی بودن وسختگیری،یک بیماریست نشانه ی سلامت روح وروان،شادمانه زیستن،شوخ طبعی وآسان گیری کار برخود ودیگرانست.
گفت آسان گیربرخودکارها کزروی طبع
سخت می گیردجهان برمردمان سخت کوش
🌿━━━━━━━━━━🌿
وقت است کـز فراق تو وُ سـوز ِ انـدرون
آتش درافکنم به همه رَخت وپَخت خویش
رخت وپخت : تعلّقات ِ دنیوی، دار وندار، اسباب و وسایل زندگی
معنی بیت : دیگرزمان ِ آن رسیده است که از اندوهِ هجران و سوزاشتیاق ِ درونی، تمام زندگیام را درآتش بسوزانم. وقتی که به مرادنمی رسم وازوصال ِ تومَحروم هستم زندگی به چه دردی می خورد؟ بهترآنست که داروندار خویش را درآتش افکنم وخودرانابودسازم.
صباگرچاره داری وقتِ وقت است
که درد اشتیاقم قصدِ جان کرد.
🌿━━━━━━━━━━🌿
ای حافظ اَرمراد مـیـسّـر شـدی مُـدام
جمشید نیزدورنماندی ز تخت خویـش
مـُراد : کامیابی وآرزو ، خواسته
میسّرشدی : ممکن می بود، فراهم میشد
مـُدام : همیشگی ، دایمی
معنی بیت:
ای حافظ تمام لذّات وخوشی های این جهان، موقّتی وناپایداراست. اگر کامیابی بشرهمیشگی بود ودوام داشت که دیگر،امثال جمشیدها وکیخسروها که ازهمه قدرتمندتربودندازبین نمی رفتند! آنهاکه روزگاری خودرا خداوندگار زمین وفرمانروای مطلق می پنداشتند وگمان می کردند که به کامیابی رسیده اند به ناگاه ازتختِ کامرانی سرنگون شده ودردل ِ خاک فرورفتند. بدان وآگاه باش که این دنیا باهمه ی زیبائیهایش،کاروانسرایی موقّت هست بزودی همگان اینجارا ترک خواهیم کرد دل بستن به کاروانسرا، وغفلت ازاین حقیقت که فرداازاینجا خواهیم رفت نشانه ی جهالت وحماقت است هیچ خردمندی عمرگرانبها راکه بایدصرف عشقورزی وشناخت خویشتن کند صرف آبادی ورنگ امیزی درودیوارمسافرخانه نمی کند! چراکه یقین داردکه فردا ازاین کاروانسرا به منزل نامعلومی حرکت خواهدنمودمتاسفانه انسان فراموشکاراست واغلب ما، ازاین موضوع غفلت می کنیم واوقات باارزش وانرژی خودرابرای چیزهای موقت و بی ارزش تلف می کنیم!
هرکه راخوابگهِ آخر، مشتی خاک است
گوچه حاجت که برافلاک کشی ایوان را؟!
سیدعلی (رضا) ساقی در ۹ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۰۸:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:
مابی غَمانِ مـسـت دل از دست دادهایـم
هـمرازعـشـق وهـمنـفـس جام بـادهایـم "بی غمان" :رندان، درویشان،کسانی که غم دنیا ندارند. دراینجا "غم" غم فراق وعشق نیست غم مادّیاتست.
"دل از دست داد ه ایم" یعنی : عاشقانیم واصلا وابدا به دنیا ومسایل مادّی توّجهی نداریم. مامست ومَدهوش ِ عشقیم وازپیرامون ِ خویش بی خبر.
"همرازعشق" :باعشق صمیمی ومانوسیم، رفیق ِشفیقمان عشق است،خوراک فکر واندیشه امان عشق است،خواب وخورمان عشق است. همدل،همنوا،همفکروهمکارِعشق هستیم
"هم نفس ِجام باده ایم": با پیاله رفیق و همدم وهم صحبت شده ایم.
مـعـنـی بـیـت : ما سرمست وبی غم وبی خبریم ازدنیاوپیرامون خویش جزعشق چیزی نمی دانیم ونداریم. تمام ِ وقت باعشق وجام باده سروکارداریم با جام شراب وعشق خلوت می کنیم دردِ دل می کنیم و رفیق و هم صحبت ِ هم هستـیـم .
ماقصّه ی سکندر ودارانخوانده ایم
ازمابجزحکایتِ مِهرووفامَپرس
بـر ما بـسی کمان ِ ملامـت کـشـیـدهانـد
تاکارخود ز ابــروی جـانان گــشادهایـم
دراین بیت نیزانتخابِ واژه ها حافظانه است. ملامت به کمانی تشبیه شده تا درمصرع دوّم با ابروی یارآرایه همخوانی وتناسب داشته باشد. درمصرع اوّل کمان ملامت درحال کشیده شدن وتیراندازیست ونشانه ی نارضایتی وخشم وتنبیه. درمصرع دوّم ابروی کمانی ِ یار درحالت ِ رضایت وخنده وگشایش کار است. آرایه های حافظ منحصربفرد وتماشاییست وکمترشاعری توان ِ خَلق ِ چنین آثارزیبائیست.
معنی بیت:
ما سرزنش ها شنیده ونکوهش هادیده ایم ما خون دلها خورده ایم ازکمان ِ ملامت ِ سایرین، تیر طعنه بسیار بردلمان نشسته وآزارها کشیده ایم تا اینکه درنهایت ازابروان ِیاراشاره ی ِ رضایت دریافته ایم ومشکلمان مرتفع گردیده است. دراینجا روشن می شود که چراحافظ ویارانش دربیتِ پیشین خوش بودند وهیچ غمی نداشتند!.
وفاکنیم وملامت کشیم وخوش باشیم
که درطریقتِ ماکافریست رنجیدن
ای گل تودوش داغ صبوحی کـشیـدهای
مـا آن شقایقیم که بــا داغ زادهایــم
"گل" : منظور گل سرخ است. گل استعاره از محبوب است امّا دراینجا منظورهمان خودِ گل سرخ است نه معشوق.
داغ: سرخ شدن
"داغ ِ صبوحی" : سرخ شدن ازشراب صبحگاهی
"صبوحی" : شراب صبحگاهی ، ثلاثـهی غسـّاله ، هنگام صبح سه جام شراب مینوشیدند : یکی برای دفع سر درد و خماری شب پیش ، یکی برای شادابی ، و یکی هم برای شستوشوی معده ، به این سه جام "ثلاثهی غسّاله" یا همان صبوحی میگویند.
حافظ به گل ِ سرخ طعنه می زند ومی فرماید:
معنی بیت: ای گل سرخ، اینگونه به سرخی ِ خویش مَناز وجلوه گری مکن، سُرخی تو ازاثراتِ شراب ِ صبحگاهیست که خورده ای، توهرروز صبح شراب می خوری ورُخسارت سرخ می شود. اگریک روزشراب نخوری معلوم می شود که صورتت چه رنگی دارد.! سرخی ِ صورت باید ذاتی وجاودانی باشد، همانگونه که ما شقایق ها با سرخ رویی زاده می شوییم وداغی ِ صورت ما ذاتیست. شقایق نمادِ عاشقیست. حافظ دراینجا خودرا جزو شقایق ها گرفته تابگوید که ما عاشقان ازآزل واوّل عاشق زاده شده ایم وداغی که بردلِ ماست اَزلیست. گلِ سرخ که به جلوه گری وخوشگذرانی وبی دردی معروف است هرروزصبحگاهان به عیش وعشرت با هزاران وبلبلان و...مشغول است وباخوردن ِ شرابِ صبوحی رخسارش راسرخ نگه می دارد.
سیاهی وسط شقایق را داغ دانسته ، "با داغ زادهایم" کنایه از عشق ازلی است.
نه این زمان دل حـافـظ در آتـش هوس ست
که داغـدار اَزل همچو لالـهی خـودرو ست
پـیـر مـُــغــان ز تـوبـــهی مــا گــر مـلــــول گـشـت
گـو : بـاده صـاف کـن کـه بـه عـذر ایـسـتــــادهایـم
" "پـیـر مـُغـان" : پیر مغان: پیر میکده ،انسان عارف کامل ، پیر و مرشدِ حافظ. بعضی بااستنادبه اینکه درمَسلک ومذهبِ زرتشت،شرابخواری حلال است وزرتشت مخالف هرگونه جنگ وخونریزی بوده وکسی رامجبوربه پذیرفتنِ مذهب نکرده،حافظ ارادتمندِ زرتشت شده ووی رابه عنوان پیر وراهنماپذیرفته است:
گفتم شراب وخرقه نه آئینِ مذهب است
گفت این عمل به مذهبِ پیر مغان کنند.
وبعضی دیگربراین باورند که این"پیر" اصلاً وجود نداشته ویک شخصیّت خیالی بوده است.حافظ به درکارگاهِ خیال دست به آفرینش یک پیری روشن ضمیرزده،به او شخصیّتِ کامل بخشیده،سپس وی رابه عنوان شاخص قرارداده ورفتارهای خودرا با اوتنظیم می کند.
برای احتمال اوّلی دلایل فراوانی وجود داردبرای نمونه:
به باغ تازه کن آئین دین زرتشتی
کنون که لاله برافروخت آتش نمرود
ضمن ِ آنکه معنای لغوی ِ مُغان (جمع مُغ،روحانی زردتشتی) نیزاین احتمال راتقویت وتایید می کند. درهرصورت "پیرمغان" در معنای کلّی مرشد، راهنما ودلیل ِ راه است.
"مـَلـول" : اندوهگین ، دلـخـور
مـعـنـی بـیـت : اگر راهنما وسرور ِما از توبه و ترکِ باده خواری ِ مـا اندوهناک گردیده، ازطرفِ ما به اوبـگـو که ماهم ازکرده ی خویش پشیمانیم! بنابراین شراب را صاف و آماده کـن که ما آمادهی ِ جبران وعـذر خواهی هستیم .
ازآستان پیرمغان سرچراکشیم؟
دولت دراین سَرا وگشایش دراین دَراست.
کار از تــو میرود مَددی ای دلـیـل راه
کـانـصـــــــاف مـیدهـیــــــم و ز ره اوفـتـــــادهایـم
"کار از تو میرود" : مشکل فقط به دست تـو حـل میشود. دیگران راآزمودیم ودیدیم که نجات ما بسته به تـدبـیـرتو است.
"دلیل ِ راه" : راهنما ، همان پـیـر مـُغـان در بیت پیش است.
"انصاف دادن" :درست قضاوت کردن و حق را به حق دار دادن ، "کانصاف میدهیم" تایید میکنیم که تـو درست میگفتی و حق با تو است .
"از راه افتادن" : راه را گم کـردن
این بیت در ادامهی بیت پیش ودرحقیقت عذرخواهی ازپـیـر مـُغـان است
مـعـنـی بـیـت : ای راهنما وراه بَلد اعتراف واقرار میکنیم که ماگـمراه شدهایـم و کارمان گره خورده است! نجات ورستگاری ما فقط بازگشت بسوی تو و بسته به تـدبیر تو است ، به ما کمک کن تا راه درست را در پیش گیریم.
خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان
زین فتنه ها که دامن آخرزمان گرفت.
چــون لالــه می مَـبـیـن و قـدح در مـیــان کــار
ایـن داغ بـیـن کـه بـر دل خــونـیـن نـهـادهایـم
لالـه" ازلحاظِ شکل ظاهری بمانند جام ِ شراب است . داغی وسطِ آن شبیهِ شراب سرخ است.
"دل خونین" = دل دردمـنـد ، دل عاشقی که از هجران محبوب زجـر میکشد و رنج میبـرد.
مـعـنـی بـیـت : ظاهربین مباش گرچه بنظرچنین می رسد که جام سرشارازشراب پیش رودارم و روزگارم بانشاط وهمه چیز وفق ِ مراداست! نه من همانندِ لاله ظاهراً شاداب و چهرهی سرخ دارم. ما را با ظاهر لاله قیاس مکن واگرمقایسه کردی ببین که همچون لاله داغی بر دل داریم. داغ ِ فراق وداغ عشق است که ازاَزل بردل مانهاده شده است.
تمثیلات ونکته های حافظ واقعاً خیال انگیز وقابل تامل واندیشه زاست.
وسطِ لاله همانند دل یاقلب ِسرخ رنگ است وبه دل آدمی تشبیه شده است.
دل شکسته ی حافظ به خاک خواهدبرد
چولاله داغ هوایی که برجگر دارد.
گفتی که؛حـافــظ !این همه رنگ و خیال چیست؟
نـقـش غـلـط مـبـیـن کـه هـمـان لـوح سـادهایـم
"رنگ" : ایهام دارد : 1- رنگ ، لـون 2- ریا،مکر و فریب.
"خـیـال" = تصـوّر ، گـمـان
"رنـگ و خیال" اشاره به تصویر سازی درکارگاه ِ اندیشه نیز دارد.
"نـقـش" : تصـویـر ، نـقـاشی
"غـلـط" : نا درست ، اشتباه
مـعـنـی بـیـت : خطاب به منتقدین ومخالفان است.
ای که می گویی ای حافـظ توبااین زبان ِ شعری ِ خیال انگیز دست به ریا وفریبکاری می زنی واعمالت باگفته هایت همخوانی ندارد. نه اینگونه که تومی پنداری نیست وما مثل ِ لوح بی رنگ هستیم. هیچ نقاب وماسکی برصورت نمی زنم وآنچه که می گویم ازسرچشمه ی باورها واعتقاداتم برمی خیزد.
حافظ توختم کن که هنرخودعیان شود
بامدّعی نزاع ومحاکا چه حاجت است؟
همایون در ۹ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۵۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۵:
عرفان مقوله ائ فردی به نظر میاید ولی از آنجا که انسان با جامعه و هستی در پیوند است
اگر خود را به اوج توانمندی خود برساند که هدف عرفان نیز همین است آنگاه همگی از او
برخوردار میشوند. این حسی است که جلالدین در این غزل بیان میکند
براستی نیز این کار را کرده است. جلال دین همه مذاهب را به هم زده است.
خدا را دگرگون کرده است. مستی را برای همه تحقق بخشیده است
شمس را خدا کرده است خودش را جاودانه و بی مرگ کرده است
شاهان را سبک و بی مقدار کرده است مغول و تاتار را در اوج تهاجم به مسخره گرفته است
آسمان و ستارگان را از اعتبار انداخته است دکان همه شعبده بازن را تخته کرده است
برای همیشه زاهدن و دین فروشان را پست و بی مقدار کرده است
موسیقی و رقص را و شادی و پرواز و نوروز را به همه ارمغان داده است
براستی قفل زندانها را شکسته است. آیا اکنون نوبت ما نیست که با باده او
مست شوم و استون کیوان را و مردم آزاران جهان را فرو شکنیم. چرا که نه
۷ در ۹ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۳۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۷:
با تترت حاجت شمشیر نیست
حمله همیآری و دل میبری
فرض که تبر به جای تبر:
با تبرت حاجت شمشیر نیست: با تبر که به جنگ بروی شمشیر نیاز نداری(تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست)
با تترت حاجت شمشیر نیست
تتر=تاتار=مغول|| تیره ای از مغولان خشن و بیباک و سنگدل که امروزه در جمهوریهای شوروی پیشین پراکنده اند و جنگهای آنان با روسها زبانزد است.
آنچنان تو دل برو هستی که تاتارهای خونریز هم در برابرت دل از دست میدهند.
زهرا در ۹ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۱۰ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » بیان وادی استغنا » بیان وادی استغنا: