گنجور

حاشیه‌ها

 

ای ف. ش. عزیز
شما گفته اید : ” مجادله چرا؟”
بنده که از خودم نظری ندادم که وارد محادله شده باشم، و یا این که هوس کرده باشم که وارد مجادبه بشوم. تنها و تنها دعوت کردم به خواندن درست متن شعر مندرج در گنجور. اگر شما آن را معادل نظر دادن و وارد مجادله شدن بگیرید مثل آن است که بگوییم سلسله ی اعداد طبیعی از عدد صفر شروع می شود. یادتان باشد که من همان صفر میان تهی هستم باقی در متن است. با شما و با هیچ کس دیگر ی مجال مجادله ندارم.

یک نکته مرا مسلم گشت که پیر ما گفت که کسی مجاز است در باب مثنوی معنوی اظهار نظر بکند که دست کم هفتاد بار آن را به طور کامل خوانده باشد و فهم کرده باشد، و پر واضح است که من آن نیستم.

رسته در تاریخ ۱۰ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۵:۲۹ دربارهٔ بخش ۲۴ - نکته گفتن آن شاعر جهت طعن شیعه حلب


در پاسخ به سوال حمید رضا را جع به ترجیعات دیوان عطار

نکته ی نخست

انتساب کامل ترجیعات مورد بحث، از نظر صحت مدارک فنی به عطار ، جای گفتگو دارد. تنها چند بند آن ها در نسخه های قدیمی خطی وجود دارد و حتی بعصی از آن بند ها هم نا تمام هستند. حدود ۴۸ بیت تا ۶۸ بیت یعنی یک سوم ابیات در نسخه های با قدمت میانه آمده است.

نکته ی دوم

آقای تقی تقضلی که نسخه های خطی معتبر رادر دسترس داشته اند دیوان را با مقابله ی ۱۴ ماخذ چاپ کرده اند و دقیقا اختلاف منابع را در پاورقی قید کرده اند و از آن میان، اختلاف نمایان نسخ ها را در قسمت ترجیعات ثبت نموده است. هیچکدام از ۱۴ منبع در زیر دست او بندهای بعد از ۱۵ را به طور کامل نداشته است و بقیه را از روی چاپ سعید نفیسی وارد کرده است. بنده چاپ سعید نفیسی را ندیده ام.

نکته سوم

در دوران قدیم بین ترکیب بند و ترجیع بند فرق نمی گذاشته اند. این است که همه ی آن ها را ترجیعات می گفتند . از قرورن هفت و هشت به بعد ترجیع بند و ترکیب بند از هم تفکیک شدند ( رک. صنایع ادبی ، جلال همایی).

نکته ی چهارم

در نسخه ی چاپی تقی تفضلی تمام ۲۰ بند پشت هم سر هم آمده است ، همان طور که در بالا گفته شد پاره ای از ابیات بندهای ۱۵ تا ۲۰ را از روی چاپ نفیسی وارد کرده است.
هفت بند نخست بیت ترکیب دارد .
از بند ۸ تا ۱۴ بیت ترجیع دارد.
هفت بند نخست از نظر وزنی با بقیه ی بندها از نظر وزن و تعداد هجا متفاوت است.

حاصل کلام:

به نظر بنده تفکیک ترجیعات به دو ترکیب بند ( ۱ و ۳) و یک ترجیع بند(۲) آن چنان که حمید رضا انجام داده است بهتر است هر چند انتساب کامل ابیات به عطار احتیاج به کاوش صاحب نظران دارد، چه از نظر تاریخی و چه از نظر ادبی .

پاسخ: به سهم خودم از زحمات شما، از وقتی که برای تتبع در منابع و نوشتن این پاسخ جامع صرف کردید و از نظر موشکافانه و علمیتان سپاسگذارم.

رسته در تاریخ ۱۰ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۵:۰۱ دربارهٔ شمارهٔ ۱


این قصیده ای مشهوراست ومفاهیم بسیار بلند وزیبائی دارد بعنوان مثال از بیت دوم چنین برداشت میشود که هرچه ترا از راه دور کند فرق نمکند که حرف کفر باشدیا ایمان وآنچه از دوست ترا وادارد چه نقشی زشت باشد یا زیبا بیبینید که چگونه غایت وهدف را نشانه رفته وبه ظاهر سخنان ونقشهارا بی اهمیت دانسته ودر بیت پنجم بازاشاره دارد به اینکه اگر از روی دین سخن بگوئی فرق نمیکند که به مرام عبرانی یا سریانی باشد وخلاصه همه ابیات این قصیده خواندنی است
مولوی توجه خاصی به سنائی داشته وگاه ابیات اورا عنوان مطالب خود قرارداده ازجمله بیت ۱۴ این قصیده را وپیدا کردن تمام موارد استنادش نیاز به بررسی دارد مولوی راجع به سنائی وعطارگفته:
عطارروح بود وسنائی دو چشم او
ما از پس سنائی وعطارآمدیم
ضمنااز بعضی ابیات سنائی که جای ذکرش نیست معلوم میشود که شیعی مذهب بوده است

Anonymous در تاریخ ۹ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۲۰:۵۸ دربارهٔ قصیدهٔ شمارهٔ ۷ - در مقام اهل توحید


بنام او
مولوی دراینجا داستان توحه برانگیزی را چنانکه شیوه اوست نقل میکند( در متن باید دیده شود)
و نکا ت مهمی را گوشزد مینماید
از هزاران یک کسی خوش منظر است
که بداند کو به صندوق اندر است….
یا به طفلی در اسیری اوفتاد
یا خود از اول زمادر بنده زاد
مولوی طبق این ابیات هریک ازمردم (اکثر قریب به اتفاق) راهمچنان کسی می بیند که در یک صندوق یا قفس در بسته قرار گرفته باشد یا به اسارت غیر درآمده باشد ومیگوید یا در طفولیت اسیر شده یا آنکه بنده مادرزاد است
ظاهراسخنی عجیب است و باورآن مشکل مینماید ولی از نظر کسانی که وارستگی را تجربه کرده باشند واقعیتی ملموس دارد میتوان گفت علاوه بر مولوی همه عرفا وآموزگاران بشرچه اهل این سرزمین یا هر جای دیگر جهان به نحوی این اسارت آدمی را متذکر شده وبرضرورت آزادی او
تاکید کرده اند این معنی به صورتهای دیگری هم درفرهنگ اسلامی مطرح شده مثلا گفته شده انسان در خواب است وعاقبت بیدارمیشود یا انسان در حجاب است گوئی جلو چشم وگوش وقلب اورا پرده ای گرفته است اگر پرده ها کنار رود طور دیگری می بیند یا انسان در ظلمت وتاریکی است وباید به نور برسد مولوی دراینجا تعبیرصندوق را به کار برده و ابتدای مثنوی از نی بریده شده یادکرده است
از منظرروانشناسی این صندوق همان شخصیتی است که مخیط اجتماعی از اول به فرد تحمیل کرده ومجموعه ای از مکتسبات وحساسیت ها و ترسهائی است که شرطی شده و از سا حت روان بیرون نمیرود ومانع بینش ودرک درست است واز نظرجامعه شناسی وابستگی شدید فرد به جامعه است این وابستگی طوریست که به قول” دور کیم” هرگاه شخص از جامعه جدا شود همچون ماهی که ازآب بیرون افتد میمیرد( او علت خود کشی ها را همین میداند)اینها تعبیرات و نظریا تی گوناگون است واگر ما در صدد خود شناسی با شیم باید ببینیم کدامیک بیشتر موافق اندیشه ما ست ویااصولا خودمان چه می فهمیم آنچه برای همه ما قابل تشخیص است بعضی گرفتاریهای درونی ا ست که هرچند میکوشیم گرفتاریها رابه عوامل بیرون از خود نسبت دهیم اما اگر دقت کنیم ریشه اغلب آنها در خود ماست وبه خارج منعکس میکنیم واگرنسبت به خود آگاهی کافی نداشته باشیم اقلا شاهد رفتارهای غیرعادی دیگران بوده ایم که حاکی ازگرفتاری درونی آنهاست که به خارج منعکس میشود
آیا با این صندوق یا شخصیت عاریتی یا تیرگی که مانع تشخیص حقیقت است چه باید کرد بدیهیست که لازمه مقدماتی هرکاردر این مورد دیدن مشکل و درد است واینکه به قول مولوی” بداند کو به صندوق اندر است”و به قول حافظ:
طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک
چودرد در تو نه بیند که را دوا بکند؟
میتوان گفت همه مثنوی مولوی در جهت تقویت خود آگاهی و حل مشکلات درونی انسان ونیل او به رستگاری است طوریکه این نی جدا شده از نیستان عالم وجود ازدست خلق ودمدمه های آنان خارج شود واصلیت خود را باز یابد

ف-ش در تاریخ ۸ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۹:۲۷ دربارهٔ بخش ۱۲۷ - رفتن قاضی به خانهٔ زن جوحی و حلقه زدن جوحی به خشم بر در و گریختن قاضی در صندوقی الی آخره


بنام او
سلام برشما اختلاف نظر یک امر طبیعی ومفید است مجادله چرا؟

ف-ش در تاریخ ۸ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۹:۲۳ دربارهٔ بخش ۲۴ - نکته گفتن آن شاعر جهت طعن شیعه حلب


It would be good to know that this is actually a political satire descibing the fight between local Sultans at his time which was very close to that of Hafez. The Cat, I believe is Amir Mobarez-eldin who Hafez calls mohtaseb and Moosh is (if I am not wrong) Shah shoja’ who ruled in Shiraz. The piece desribes their relationship and how the latter finally conquered Shiarz and killed Shah Shoja. (or Shah Sheilh aboo eshagh ?)

Mohsen در تاریخ ۸ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۹:۱۷ دربارهٔ موش و گربه


تصحیح ها مطابق دیوان سنایی چاپ مدرس رضوی
بند ۱ بیت ۱

درست : گر چه شاخ میوه دار آرایش بستان شود
هم دی اصل چشم زخم ملک تابستان شود

بند ۱ بیت ۴

غلط :شیر بیشه
درست: شیر و خوشه

بند ۲ بیت ۷

مطابق مدرس رضوی
سخت نیک آمد

بند ۴ بیت ۶

غلط : آنگه
درست : آن که

بند ۵ بیت ۵

کلمه : نامعلوم
درست : با معلوم

بند ۵ بیت ۶

پیشنهاد می شود :

که «زلا» تبدیل شود به :
ز «لا»

بند ۶ بیت ۴
غلط : الاه
درست : الله

بند ۶ بیت ۱۰

دو کلمه ی به هم چسبیده : توران
درست : تو ران

بند ۷ بیت ۱۰

غلط : به زردی

درست : بدزدی

بند ۷ بیت ۱۱ ( بیت ترکیب بند)

آفتابت باده، جام باده، جرم ماه باد
بهتر است این چنین خوانده شود:
آفتابت باده، جام ِ باده جرم ماه باد ( منظور این است که ویرگول را حذف کنید)

بند ۸ بیت ۵

غلط : گه بر سر
درست: گه به هر سر

بند ۸ بیت ۷

غلط : و شخصی
درست : و شخص

بند ۸ بیت ۱۰

آن زمانت گر در آن هیئت فلک بیند شود

علامت گذاری:
آن زمانت گر در آن هیئت فلک بیند، شود

بند ۱۰ بیت ۱

مصرع اول
در متن چنین است:
“ای از آن کم عمرتر بد گویت از روی نهاد”
که روان تر خوانده می شود. ولی در پا ورقی مطابق ری را است. مشخص است که مدرس رضوی، که نسخ های متعدد خطی را مقابله کرده است، این صورتی را که در بالا گفته شد ترجیح داده است.

بند ۱۱ بیت ۵

غلط : باد رم
درست : باد دم

بند ۱۱ بیت ۸

مصرع دوم ، مطابق چاپ مدرس رضوی چنین است:

هم سوی دریا گراید از هوا دایم دیم

پاسخ: ضمن تشکر ویژه از زحمات شما، تصحیحات مطابق فرموده انجام شد. موارد زیر جهت حفظ تاریخچه‌ی تغییرات آورده می‌شود:
بند ۱، بیت ۱، مصرع ۱ : گر شاخ بدسگال آرایش بستان شود -> گر چه شاخ میوه دار آرایش بستان شود
بند ۱، بیت ۱، مصرع ۲ : هم وی اصل چشم زخم ملک تابستان شود -> هم دی اصل چشم زخم ملک تابستان شود
بند ۲، بیت ۷ : سخت ننگ آمد -> سخت نیک آمد
بند ۱۰، بیت ۱ : هست کمتر عمر بدگوی تو از روی نهاد -> ای از آن کم عمرتر بد گویت از روی نهاد
بند ۱۱، بیت ۸: هم سوی دریا گرایانست دایم آن ویم -> هم سوی دریا گراید از هوا دایم دیم

رسته در تاریخ ۸ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۰:۵۱ دربارهٔ شمارهٔ ۲ - ترکیب بند در مدح ایرانشاه


«هم تو شریف هم تو دون» با «هم تو شریف و هم تو دون» جایگزین شد.

حمیدرضا در تاریخ ۷ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۱۲:۰۸ دربارهٔ مسمط


مصرع اول بیت اول بند اول ایراد وزنی دارد، می‌شود با افزودن یک «که» ایراد را برطرف کرد:
گر [که] شاخ بدسگال آرایش بستان شود
از دوستان اگر کسی به دیوان سنایی دسترسی دارد، ما را راجع به این قضیه مطلع کند.
بیت ۱۰ از بند سوم تناسبی با نام این سایت دارد ;) :

شاعران «گنجور» و مدحش دست و مالش گنج او
گنج خود را پای رنج دست هر «گنجور» کرد

حمیدرضا در تاریخ ۷ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۱۱:۴۰ دربارهٔ شمارهٔ ۲ - ترکیب بند در مدح ایرانشاه


پاسخ به اظهارات ف . ش.مورخ چهارم تیر که حاشیه ی همین بخش ۲۴ دفتر ششم مثنوی درج شده است.

در نوشتن نقد و در حاشیه نویسی، اصل راهنمای این بنده این است که متن شعر مستقل است. مستقل از من و مستقل از هر خواننده و هر نظر دهنده ی دیگر. این است که در نقد مورخ سوم تیر در ارتباط به اظهارات ف.ش. تلاش کردم که منطق درونی شعر مثنوی ، دفتر ششم، از بخش های ۱۸ تا ۲۴ را نمایان سازم و نشان بدهم که اظهارات ف.ش. نادرست است. بنده نه تفسیری از شعر را ارایه دادم و نه تعبیری از آن، و نه چیزی به آن افزودم ونه چیزی از آن کاستم، فقط گفتم که شعر را درست تر و دقیق تر بخوانید. من دو گزاره از نوشته ی خود ایشان را گرفتم و به بقیه ی نوشته ی ایشان کاری نداشتم ، چون غرض از نقد نشان دادن منطق درونی شعر مولوی است نه نوشته ی ایشان و درست نمی دانم که حاشیه ی گنجور میدان نبرد از روی حب علی و یا از روی بغض معاویه شود. راجع به درست و نادرست بودن بقیه ی نوشته ی ایشان کاری نداشتم.
دودیگر، چرا راه دور می روید و از جای دیگر مثال می آورید. مگر در همین بخش ۲۴ در باره ی همان شهیدان کربلا نمی گوید:
” روح سلطانی ز زندانی بجست”
و یا
“چونک ایشان خسرو دین بودهاند
وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختند
کنده و زنجیر را انداختند”
و یا
روز ملکست و گش و شاهنشهی”
اگر نگرانی از این است که شهیدان کربلا چه ارج و قربی برای مولوی داشته است آیا بهتر از آن چه که در بالا گفته شده است می خواستید ؟
ولی اگر نگرانی از عزاداری و شیون به آن شهیدان است، مولوی می گوید به آنان نباید گریست چون آنان نه تنها جان را به کف نهادند بلکه مرگ را هم درکف خود گرفتند و بر آن حکم راندند و آن را چون پرده ای دریدند و منطق منفی مرگ را یه حوزه ی اثبات آوردند. می گوید: اگر می خواهید گریه بکنید به روزگار خودتان بگریید که آن منطق را درنمی یابید و آن نور را نمی بینید.
برای آنانی که در میدان عشق قدم می گذارند منطق جدلی، تقابل مثبت و منفی، دگرگون می گردد. کوره ی عشق همه چیز را دگرگون می کند. می گوید ” آفتاب آمد دلیل آفتاب”. و یا می گوید: ” میرود بی رویپوش این آفتاب ***فرط نور اوست رویش را نقاب”. ( بیت ۶ بخش ۲۰ دفتر ششم).

رسته در تاریخ ۶ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۲۲:۴۷ دربارهٔ بخش ۲۴ - نکته گفتن آن شاعر جهت طعن شیعه حلب


راجع به بیت دوم این غزل این مطالب را بخوانید:
http://mr-torki.ganjoor.net/?p=475

حمیدرضا در تاریخ ۶ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۲۰:۳۱ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۳۸۰


در منبع اولیه (ری‌را) هر بند از ترجیعات در قالب یک شعر جدا آورده شده. در سازماندهی مجدد بنابر حدس، بندهای ۱ تا ۷ در قالب ترجیع شماره ۱، بندهای ۸ تا ۱۴ در قالب ترجیع شماره ۲ و بندهای ۱۵ تا ۲۰ در قالب ترجیع شماره ۳ آورده شده.
از دوستان اگر کسی به دیوان چاپی عطار دسترسی دارد ما را از نحوه‌ی درست ترکیب‌بندی این بندها آگاه کند.

حمیدرضا در تاریخ ۶ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۱۷:۴۷ دربارهٔ شمارهٔ ۱


هو
توضیح قبلی را کافی ندانستم در معنی طلب گویا اشتباه لپی شد وطلب دنیا مقصود است به هر حال ابیات مندرج وشرح مذکور به شکل نامرتبط جالب توجه است شعری از شهریار یادم آمد
من همه اشتباه خود جلوه دهم که آدمی
ازدم مهد تا لحد در اشتباه کردن است

ف-ش در تاریخ ۶ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۱۰:۰۲ دربارهٔ تکه ۲


هو
شرح بالا در صورتی است که طلب خدا مقصود باشد

ف-ش در تاریخ ۶ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۷:۴۵ دربارهٔ تکه ۲


بنام او
چند بیت گزیده ازابوسعید در میان ابیات پراکنده اش
حال عالم سر بسر پرسیدم از فرزانه ای
گفت یا خاکیست یا بادیست یا افسانه ای
گفتمش آنکس که او اندر طلب پویان بود
گفت یا کوریست یا کریست یا دیوانه ای
گفتمش احوال عمرما چه باشد عمر چیست؟
گفت یا برقیست یا شمعیست یا پروانه ای
بیت دوم اگر مبهم به نظر آید شاید این بیت مولوی روشنگر معنی آن باشد
یاررا چندان بجویم جد وچست
“تا بدانم که نمی بایست جست”
برای معنی این بیت مولوی هم شاید این بیت حافظ روشنگرباشد
ارباب حاجتیم وزبان سئوال نیست
“در حضرت کریم تمنا چه حاجت است”
حافظ میگوید چون در حضور کریم که از همه چیز آگاه است قرار بگیری دیگرتقاضا وتمنا معنی ندارد
اگر بگوئیم پس چرا از انسان خواسته شده که پیوسته دعا کند ظاهرا پاسخ اینست که ما هنوز به آ ن مرتبه از بینائی نرسیده ایم ودر این شرائط دعا وطلب که به منزله یاد خدا کردن است لازمه ومقدمه درک آن محضر میباشد
ضمنا خود ابوسعید هم اهل طلب وتمنا بوده است این ابیات اورا هم بخوانیم
ای بارخدا به حق هستی
شش چیز مرا مدد فرستی
ایمان وامان وتندرستی
فتح و فرج و فراخ دستی

ف-ش در تاریخ ۶ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۷:۲۴ دربارهٔ تکه ۲


بیت ۶
غلط : کهن

درست: کآهن

بیت ۱۰
غلط : کتشی

درست: کآتشی

پاسخ: با تشکر از شما، طبق فرموده تصحیح شد.

رسته در تاریخ ۵ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۲۳:۳۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۳۷۰


On the 3rd line:
ز مشرق شاه خاور تیغ برداشت

پاسخ: با تشکر از شما، در بیت مذکور «شمرق» با «مشرق جایگزین شد.»

ava در تاریخ ۵ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۲۳:۱۵ دربارهٔ بخش ۲۰ - وصف بهار


در بیت ششم “که آیین” درست است که “کآیین” خوانده می شود ولی در متن “کیین” نوشته شده است

پاسخ: با تشکر از شما، تصحیح شد.

Anonymous در تاریخ ۵ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۲۰:۴۹ دربارهٔ بخش ۱


@آقای مرتضی پاریزی:
نقل موجود مطابق نسخه‌ی چاپی نسخه‌ی قزوینی-غنی است.
به نظر من نقل مورد نظر شما اگر به سکون «ه» در «چهره» خوانده شود از لحاظ وزنی ایراد دارد و اگر با حرکت خوانده شود «چهره‌ی» از لحاظ معنایی. ضمن آن که شما از نقل موجود «آن» را حذف کرده‌اید و نه «هر» را.
در هر صورت اگر من بد متوجه منظور شما شده‌ام بفرمایید.
تغییری اعمال نشد.

حمیدرضا در تاریخ ۴ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۱۹:۰۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۷۷


@asad:
بله، اینچنین است، جهت تأیید نظر شما و استفاده‌ی بقیه‌ی دوستان صفحات ۲۳۸ الی ۲۴۸ کتاب «شهریار - خاطرات شهریار و دیگران» نوشته‌ی «بیوک نیک‌اندیش»، نشر سهیل، چاپ اول، ۱۳۷۰ را در اینجا نقل می‌کنم:

«‌سایه‌» و استاد شهریار

در بین دوستان استاد شهریار چند نفر بودند که با محبت‌های خود دل شاعر را چنان تسخیر نموده بودند که دوستی بین آنها به عشق دوستانه مبدل شده بود.
یکی ا‌ز این افراد «‌سید ابوالقاسم شهیار» بود که همشهری شهریار و از اعضاء دربار آن زمان بود و شهریار توسط ایشان با بعضی از شخصیت‌های آن روز آشنا شدند.
این شخص (‌شهیار) در دوران تحصیلی شهریار در تهران در قسمتی از مخارج تحصیلی به او کمک کرده بود، که طفلک در جوانی مسلول شد و ناکام از دنیا رفت‌. رفتن او داغی بر دل شهریار نهاد که اشعاری را که استاد در رثای او ساخته نشانگر اندازه عشق و علاقه شهریار نسبت به ایشان می‌باشد. یکی دیگر از افراد مذکور مرحوم ابوالحسن‌خان «‌صبا» می‌باشد که شاید هرجا شهریار نامی از باد صبا در اشعارش آورده احتمالاً بخاطر همنامی باد صبا با نام «‌صبا» بوده باشد. استاد در اشعارشان از «‌استاد صبا» بسیار نام برده و سوز اشعارش را مدیون «‌ساز صبا» می‏داند.
سوزی نداشت شعر دل انگیز شهریار
تا همره ترانه ساز صبا نبود

از افراد دیگری‌که شهریار آنها را عزیز می‏داشت مرحوم نیما یوشیج‌، امیر فیروز کوهی و لطف‌اله زاهدی و تفضلی که شهریار بنامشان اشعاری در دیوانش سروده است‌. یکی دیگر از عزیزترین‌کسانی‌که شهریار علاوه بر دوستی بر وجودشان عشق می‌ورزید هوشنگ ابتهاج «‌سایه‌» شاعر معروف معاصر بود. سایه‌، جوانی است نوزده یا بیست ساله‌، خوب شعر می‌سازد، دست‌خطی خوب دارد، شیرین صحبت است‌، جمال و کمالش در حد اعلا که شیفته اشعار پرسوز و گداز شهریار شده‌، که این موضوع را در شیفتگیش به غزل معروف شهریار «‌پریشان روزگاری‌» که مطلعش بیت زیر می‌باشد می‌توان یافت‌:

زلف تو برده قرار خاطر از من یادگاری
من هم‌از زلف تو دارم یادگاری‌، بیقراری

این غزل چنان در شاعر جوان اثر گذاشته بود، که می‌خواست به هر قیمتی که شده باشد سراینده این اشعار را پیدایند و به او دست ارادت دهد. پدر (‌سایه‌) که از رجال معتبر و محترم ایران بودند و از ذوق و استعداد و هنر شعری فرزند خویش باخبر بودند وقتی به علت بیقراری فرزند پی می‌برند درصدد برمی‌آیدکه شاعری راکه این‌چنین‌، حافظ‌ گونه‌، غوغا براه انداخته بیابد. تا اینکه شاعر را در کلبه‌ی محقری ‌می‏یابد و علاقه‌ی فرزند خویش را نسبت به اشعار وی بیان می‌کند و دست فرزندش را به دست شهریار می‌گذارد و از وی می‌خواهدکه پدرانه از او مواظبت نماید تا در سایه‌ی استاد، هنر فرزندش بارور شود.
شهریار مشکل پسند جوانی را برای تربیت قبول می‌نمایدکه ضمن داشتن نجابت و اصالت به چندین هنر نیز آراسته است و این موضوع امکان رد تقاضای پدر شاعر جوان را به شهریار نمی‎دهد و دوستی و تربیت او را قبول می‏نماید. الفت شهریار با سایه چنان اوج می‌گیرد که به هنگام نبودن وی سخت ناراحت می‌شد تا آنجا که این غزل را برای او می‏سازد:

طوطی قناد

الا ای نوگل رعنا که رشگ شاخ شمشادی
نگارین نخل موزونی همایون سرو آزادی
عروس بخت ما را ماه در آئینه می‌رقصد
که شمع حجله می‌خندد به روی چون تو دامادی
من این پیرانه سر تاجی که دارم با تو خواهم داد
که از بخت جوان ما دولت طبع خدادادی
به صید خاطرم هر لحظه صیادی کمین گیرد
کمان ابرو ترا صیدم که در صیادی استادی
چه شورانگیز پیکرها نگارد کلک مشگینت
الا ای خسرو شیرین ‌که خود بی‌تیشه فرهادی
قلم شیرین و خط شیرین‌، سخن شیرین و لب شیرین
خدا را ای شکرپاره مگر طوطی قنادی
عروس ماه شاید چون توئی شیرین پسر زاید
مگر پرورده‏ی دامان حوری یا پری زادی
من از شیرینی شور و نوا بیداد خواهم کرد
چنان کز شیوه‌ی شوخی و شیدائی تو بیدادی
تو خود شعری و چون سحر و پری افسانه را مانی
به افسون کدامین شعر در دام من افتادی
گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت
به شرط آنکه گهگاهی تو هم از من کنی یادی
خوشا غلطیدن و چون اشگ در پای تو افتادن
اگر روزی به رحمت بر سر خاک من استادی
جوانی ای بهار عمر، ای رویای سحرآمیز
تو هم هر دولتی بودی چو گل بازیچه‌ی یادی
به پای چشمه طبع لطیفی شهریار آخر
نگارین «‌سایه‌»‌ئی هم دیدی و داد سخن دادی

بعد از آن هم غزل دیگری می‌سازد:

یوسف درکلبه‌ی احزان

به طلبکاری جان آن بت جانان من آمد
بعد عمری که به لب در طلبش جان من آمد
ای دل از لاله و گل سفره بیارای که آن ماه
چون گل از مهر بخندید و به مهمان من آمد
تا گلستان کند آفاق به یعقوب حزینش
یوسفی بود که در کلبه‌ی احزان من آمد
سایه بوم فرا رفت مگر از لب بامم
که همای حرم قدس در ایوان من آمد
نازم آن دست که پیمانه‌ی توفیق بدو داد
تا بپای دل و جان بر سر پیمان من آمد
دست در گردنش آوردم و چون چنبر زلفش
گوی توفیق همه در خم چوگان من آمد
من سپردم به نگارین غزلش خط‌ غلامی
او بفرمان خط غالیه‌، سلطان من آمد
تافت روی توأ‌م از دیده به صحن دل تاریک
گوئی از روزنه مهتاب به زندان من آمد
در غم زلف پریشان تو آخر به سر من
هرچه آمد همه ا‌ز بخت پریشان من آمد
خود نداند که چه‌ها رفته رقم در خط‌ سبزش
آن پری چهره که دیوانه‌ی دیوان من آمد
شهریارا همه را لطف سخن نیست که این بخش
آیتی بود که نازل همه در شأ‌ن من آمد

در روز ازدواج «‌سایه‌» در سال ١٣٢٧ شهریار غزلی می‏‎سازد که یک نسخه از آن با خط‌ و امضا خود شهریار پیش من موجود است و فکر نمی‌کنم‌که بجز خود سایه در هیچ‌کس و هیچ جا موجود باشد و آن غزل این است:

خراج

ازمهر وماه‌زاده به‌آئین ازدواج
نوشین سحرستاره‌ی هوشنگ‌ابتهاج
چون او نزاده‌درهمه آفاق شاهدی
گرشاه را نژاد اگر ماه‌را نتاج
تا نونهال نخل قد نازنین اوست
طوطی طبع من ننشیند به سرو کاج
چوگان‌ابروی تو به‌مینای خال وخط
ازگوی عاج صفحه‌ی مینو ستانده‌باج
درخواب دیده‌شاهد «‌ایوان‌ناز»‌من
ماه رخ تو ازپس آن نرده‌های عاج
ازجام لعل شربت ذوقم بکام ریز
هان ای طبیب دل که علیلم بود مزاج
پیری عصای ما بدر وتخته می‌زند
گوئی بساط عشق و جوانی کند
حراج میرا‌ث شهریاری عشقم ترا رسد
شایسته‌ی ولایت عهد است تخت و تاج
درچهره موج میزندش انعکاس شوق
چون پرتو چراغی زرین‌کند زجاج
ازحجب و ابتهاج تو ای شاه‌عاشقان
شاید مزاج عشق شود بهجت‌امتزاج
پستان عشق‌، لیموی شیرین نمایدت
گرسیب سرخ لب نگزندت به‌زهر و زاج
گفتی به‌لطف طبع ندیدی چومن‌، ولی
لطف تو دید طبع من وماند آج و واج
بازارگرم شوق نه‌ا‌ز آه سرد ماست
حسن تو می‌دهد به‌متاع هنر رواج
در آبگینه‌ی تو سخنگو شدم که هست
چون طوطیم به‌شکر وقند تو احتیاج
شاهانه برگ سبزگدایان قبول‌کن
شاه من از خراب نخواهدکسی خراج

تهران ۱٣٢٧ - شهریار

در سال ١٣٣٢ شهریار بدون اینکه دوستانش را خبرکند تهران را ترک‌کرده و به تبریز می‏آید. «‌سایه‌» از رفتن شهریار (‌از تهران به تبریز) سخت ناراحت‌می‌شود. یکی دو سال بعد «‌سایه‌» برای دیدار مراد، همراه نادرنادرپور شاعر گرانمایه عازم تبریز می‏شود.
چون اولین بار بود که به تبریز قدم می‏گذاشتند، با زحمت زیاد خانه شهریار را می‌یابند. هنگامی‏‎که دنبال یافتن خانه شهریار بودند، غزل معروفی را می‏سازندکه مطلعش این است‌:

ای دل به‌کوی او زکه پرسم‌که یارکو
در باغ پرشکوفه‌که‌گوید بهارگو

متأ‌سفانه نسخه‌ی‌کامل این غزل در دسترسم نبود و به خود آقای سایه‌نیز دسترسی نداشتم تا از ایشان دریافت‌کنم.

* * *

وقتی‌، پس از زحمات فراوان خانه‌ی استاد شهریار را پیدا می‌کند ؛ در را می‌زند شهریار خود در را باز می‌کند و تا سایه را می‌بیند او را در آغوش‌کشیده و این مصرع از بیت خواجه حافظ را می‌خواند:

دیدار شد میسر و بوس و کنار هم

… و سایه فی‌البداهه می‌گوید:

از شهر شکوه دارم و از شهریار هم

عصر که به خدمت استاد رسیدم‌، سایه بود و نادر نادرپور و یداله مفتون‌. برای اولین بار بود که سایه و نادر نادرپور را می‌دیدم‌.
عکس‌های دسته جمعی از هم‌گرفته بودند. عالم دیگری بود، مجلس شور و حال عجیبی داشت‌. افسوس که فردای آن روز می‌بایستی می‌رفتند. آنها رفتنی بودند ولی حسرت ماندنی‌.
در هر صورت‌، فردای همان روز که شهریار ایشان را بدرقه می‌نمود و از هم جدا می‌شدند، یک صحنه فراموش نشدنی بود. اشگ در چشمان هر دو حلقه زده بود. یکدیگر را در آغوش‌کشیدند و از هم خداحافظی نمودند. شب فردای آن روز، شهریار بخاطر مهمانانش و ورود آنها به تبریز غزلی در همان وزن و قافیه شعر حافظ ساخت و به سایه ارسال نمود که مهارت و استادی شهریار را می‌توان در این غزل مشاهده‌کرد:

«‌دیدار شد میسر و بوس و کنار هم‌»
حافظ

کاروان شوق

گرد سمند یار رسید وسوار هم
شستم به‌اشگ شوق غم ازدل غبار هم
چشمی بسودم ونم اشگی بپای یار
نوشین دمی‌که غم بود وغمگسار هم
جانان رسیده‌بود وبجان دسترس نبود
او داشت سربلندم ومن شرمسار هم
چشمم نبود و طاقت دیدار یار نیز
چشمم بداد و طاقت دیدار یار هم
تاگرد راه شویم از آن‌کاروان‌گل
ابر بهار می‏شدم و اشگبار هم
وصلم ببرکشید و ببرد از دل حزین
داغ فراق و دغدغه‌ی انتظار هم
با روی وموی اوگذراندم به‌روزگار
بس روزهای روشن و شبهای تار هم
آتش زدم به‌خویش به غوغای واپسین
باشد که خلق بر سرم آیند ویار هم
شمعی بره‌گرفتم وگفتم‌که دلبران
روزی‌گذر کنند از این رهگذار هم
جان‌پروراست سایه‏ی سرو بلند یار
تا پی بری به‌سایه‌ی پروردگار هم
گفتی‌که بر نیایدت از ناله هیچ‌کار
دیدی‌که ناله‌کردم وآمد بکار هم
باجبر روزگار محبت‌کن اختیار
خواهی باختیار شد و بختیار هم
خوف و رجاست وزنه‌ی میزان آدمی
دل بیمناک باید و امیدوار هم
ازمن سلام باد به‌آن یار وآن دیار
یارب‌که یار باد سلامت‌، دیار هم
آن روز یاد بادیه بودیم دور هم
بزمی‌که یاد یار شد ویادگار هم
همراه‌«‌سایه‌»‌نادره‌‌گفتارشاعران
«‌نادر»‌که‌تاج دارد ودربار وبارهم
بشکفت نیش خنده‌ «‌‌مفتون‌» ‌که‌سایه‌گفت
ازشهر شکوه‌دارم وازشهریار هم

هربارکه سایه برای دیدار شهریار به تبریز می‌آمد، یا همراه «‌نادرپور» و یا همراه «‌فریدون مشیری‌»‌، از چشمه‌ی طبع شهریار سیراب می‌گردید. تعداد غزل‌هائی‌که شهریار درباره‌ی آقای سایه ساخته بسیار زیاد هستند. از آنجمله‌: ماه مهمان‌نواز، در استقبال مقدم سایه‌، سیاه مشق سایه‌ و مشیری سایه و نادرپور، اخگر نهفته‌، بمانیم‌که چه وگل زبان درقفا و آخرین شعری هم که درباره سایه ساخته‌، همان «‌گل زبان درقفا» است‌.
همچنین یکی از معروف‌ترین غزل‌هائی‌که سایه درباره‌ی شهریار ساخته بود، غزل معروف «‌شهریارا تو بمان‌» بود که در زیر، خود شعر و جواب شهریار به آن آورده می‌شود:

شهریارا تو بمان

با من بی‏کس تنها شده یارا تو بمان
همه رفتند از این خانه خدارا تو بمان
من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی‌ام
تو همه بار و بری تازه بهارا تو بمان
داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
بنگر این نقش بخون شسته نگارا تو بمان
زین بیابان گذری نیست سواران را لیک
دل ما خوش بفریبی است‌، غبارا تو بمان
هر دم از حلقه عشاق‌، پریشانی رفت
به سر زلف بتان سلسله دارا تو بمان
شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم
پدرا، یارا، اندوه گسارا تو بمان
«‌سایه‌» در پای تو چون موج دمی زارگریست
که سر سبز تو خوش باد کنارا تو بمان

و جواب شهریار به این شعر چنین بود:

«‌بمانیم‌که چه‌؟‌»

سایه جان رفتنی استیم بمانیم‌که چه‌؟
زنده باشیم و همه روضه بخوانیم‌که چه‌؟
درس این زندگی از بهر ندانستن ماست
این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه‌؟
خود رسیدیم بجان‌، نقش عزیزی هر روز
دوش گیریم و بخاکش برسانیم که چه‌؟
آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز
بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه‌؟
دور سر هلهله و هاله‌ء شاهین اجل
ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه‌؟
کشتئی را که پی غرق شدن ساخته‌اند
هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه‌؟
قسمت خرس و شغال است خود این باغ مویز
بی ثمر غوره‌ی چشمی بچلانیم که چه‌؟
بدتر از خواستن این لطمه‌ء نتوانستن
هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه‌؟
ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست
کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه‌؟
گر رهائی است برای همه خواهید از غرق
ورنه تنها خودی از لجه رهانیم‌که چه‌؟
قاتل مرغ و خروسیم یکی مان کمتر
این همه جان گرامی بستانیم که چه‌؟
شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند
ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه‌؟

دو ماه قبل از بیماری شهریار، سایه برای دیدن شهریار به تبریز آمد. شهریار آخرین شعر خود را همچنانکه‌گفتیم‌، بنام «‌گل زبان در قفا» برایش ساخت‌. و بعد دیگر شهریار سایه را ندید، زیرا سایه در خارج از کشور بود و تا زمانی‌که شهریار در بیمارستان بستری بود تا آخرین دقیقه چشم به راه سایه بود
وگوئی این شعر را در باره سایه برای آخرین لحظه حیاتش ساخته بودکه‌:
محمود چشم بر در و می‌گفت یا اجل
بگذار بلکه بر سرم آید ایاز من…
ولی سایه نیامد. شهریار در حسرت دیدار سایه چشم از جهان فرو بست‌. واقعا چقدر دردآور است که انسان یک عمر به دوستی عشق بورزد ولی در آخرین لحظات از دیدارش محروم بماند و چشم از جهان فرو بندد. در هر صورت این است آخرین غزل شهریار درباره‌ی آقای سایه شاعر گرانمایه‌:

‌«گل زبان در قفا »

دل ما بهم رسید و بنظر ادا درآورد
دلی اشگ بود و دلی از عزا درآورد
من وسایه یکدگر را به‌بغل فشرده خاموش
که شکسته ساز و دیگر نتوان صدا درآورد
به قفای عشق بازی‌، پس گردنی است در کار
گل عشق هم زبانش فلک از قفا درآورد
نه همه جفای دوران پدر وفا درآورد
که وفای عاشقان هم پدر جفا درآورد
عجبا که دردم از دل به دمی دوید بیرون
ک طبیب چون مسیحش زدمش دوا درآورد
غم پیریم که دائم به عبای خود به پیچد
به نشاط بچگانه سری از عبا درآورد
خبر از ریا نباشد به دیار ما که حافظ
رگ ریشه ریا را همه جا زجا درآورد
به حسادت حسودان من اگر نرفتم از دست
به دل شکسته‌ام بین که مرا ز پا درآ‌ورد
مگر از«‌صبا» و«‌نیما» سخنی توان نگفتن
که سخن به هر دری زد سری از صبا درآورد
چو قضا کنی به پیری همه قرض خود نه بیجاست
دل ما هم این اداها همه را بجا درآورد
به حریق جنگل چین بنگر که کیف نافه
فلک از دماغ هر چه ختن و ختا درآورد
بپذیر شهریارا همه بازی قضا را
به سر تو نیز بازی همه را قضا درآ‌ورد

یادم است‌، یک بار هم که همراه، استاد شهریار به طهران رفته بودیم‌، آقای سایه ما را برای ناهار به خانه‌شان بردند. نادر نادرپور شاعر و «‌مسعودی‌» خواننده شهیر همراه خانواده‌هایشان حضور داشتند. از شهریار پذیرائی شایانی به‌عمل آمد. در آن مجلس شهریار از نادرپور خواستند که یکی از اشعارشان را بخوانند. نادرپور که پاس استادی را نگه می‏د‌اشت باادب و احترام یکی از اشعارشان را خواندند که بسیار جالب بود و استاد شهریار تحسینشان‌کردند. سپس استاد شهریار نیز یکی از غزل‌های پرسوزشان را خواندند که در «‌کاست‌» ضبط‌ نموده‌ام‌. در این مجلس سایه همچون شمعی به‌گرد وجود شهریار می‏گردید، یادش بخیر.

حمیدرضا در تاریخ ۴ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۱۴:۲۹ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۱۹ - بمانیم که چه


[صفحهٔ اول] … [۳۵۱۹] [۳۵۲۰] [۳۵۲۱] [۳۵۲۲] [۳۵۲۳] … [صفحهٔ آخر]