شاهین در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۲۰ دربارهٔ هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - قصیدهٔ طلوعیه:
مسعود درست میگوید
تصحیح کنید لطفا
semenibijan در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۱۴ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۶۱:
میان تخته نردم نشاندی
محمد رضا پیرهادی در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۱۰ دربارهٔ اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » بخش ۲۲ - سرود رفته باز آید که ناید؟:
مرحوم اقبال از این که در زمان او خبری از بیداری مسلمین و باز گشت به اصالت خود دیده نمیشد و کسی به روشنی متوجه راز عقب ماندگی جوامع اسلامی نبود تا اندازه ای نا امید می نمود و سرود عظمت رفته را برگشتی نمی دید و از سرزمین وحی که روزی منشا نسیم عظمت مسلمانان بود نیز با شرایط اجتماعی و حکومتی جدید امیدی به وزش نسیمی نمیدید و از سویی پایان عمر خود را می دید اما به زعم خود حتی امیدی به این که کسی چون او که راز عقب ماندگی و به عکس راز پیشرفت مسلمانان را بداند دوباره باز اید و سر بر اورد نداشت. اما از طرفی شعر ای جوانان عجم جان من و جان شما حاکی از امید او به ایرانیان بود که باید این امید به لطف خدا و همت جوانان ایران محقق گردد
رضا در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:
ای شاهد قدسی که کشد بندِ نقابت ؟
و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت
بعضی ازشارحان این غزل را خطاب به تورانشاه،بعضی دیگر به شاه شجاع ،بعضی دیگرخطاب به دل دانسته اند. بعضی ازبافندگانِ محترم آسمان وریسمان نیز مثل همیشه آن راعارفانه پنداشته اند!
بنظرنگارنده باتوجّه به الفاظ وواژه هایی که بکاررفته،غزل خطاب به یک معشوق زمینی (جنس مخالف) سروده شده وبس!
نمی دانم چرا این بعضی ها، اصراردارند همه ی غزلیّاتِ حافظ راعارفانه ببینند! این بعضی های خاص ومحترم، گمان می کنند که محبوبیّت ِحافظ ،مشروط به عارف بودن اوهست؟! واگرازغزلیّاتِ او برداشتِ غیرعارفانه شود چنین وچنان می شود! شایدهم نگران ِ محبوبیّتِ حافظ نیستند ونگران منافع خودشان هستند! نگران اینکه اگربرداشت های غیرعارفانه شود، نمی توانند دیگرخودشان رابه حافظ چسبانده وازسفره ی شهرت وآوازه ی بی پایان اواِرتزاق کنند وژِست عارفانه بگیرند!
باید بپذیریم که حافظ نیزمثلِ اغلبِ آدمیان، عاشق می شده، گناه مرتکب می شده شراب می نوشیده و.... امّا پاک می اندیشیده،پاک زندگی می کرده وهرگزبرای قرارگرفتن درکانون توجّه دیگران، ازسفره ی آوازه وشهرت کسی ارتزاق نمی نموده است.
شاهد: دلبر، دلسِتان
قدسی: پاک ومقدّس،بی آلایش
نقاب: معجر ومقنعه ،پارچه ای که دختران وزنان به عنوان حجاب برسر وصورت می انداختند تا ازدیدِ نامحرمان دراَمان باشند. هنوزهم دربسیاری ازشهرهای مرزی ازاینگونه حجاب استفاده می کنند.
که کشد بندِ نقابت: چه کسی بند نقابت رامی گشاید؟
مرغ بهشتی: استعاره ازشاهد ومحبوب، پیداست که معشوق حافظ همانندِ پَریان بهشتی زیبابوده که باعنوان مرغ بهشتی موردِ خطاب قرارداده است.
معنی بیت: ای محبوبِ دلبندم کجایی؟ ودرپیش چه کسی هستی؟ چه کسی این سعادت راپیداکرده وازبودن با تومستفیض شده است؟ چه کسی اینقدربه تونزدیک شده واین اجازه راداردکه بندِ نقاب تورابازکند؟
ای محبوب من ، ای مثالِ مرغانِ بهشتی زیبا وسبکبال، چه کسی افتخار خدمتگزاری به تورا پیداکرده وبه توآب وغذا می دهد؟ کیست آن خوش اقبال ِسعادتمند که در خدمتِ توست؟
یارب آن شاه وشِ ماه رخ ِ زُهره جبین
دُرّیکتای که وگوهریک دانه ی کیست؟
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز
کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت
خوابم بشد: خوابم ازدیده برفت. دچاربی خوابی شده ام ودیگرنمی توانم بخوابم.
معنی بیت: ازاین فکر واندیشه ی آزارنده وجگرسوز که اینک درآغوش چه کسی آرام گرفته ای، دیگرخواب به چشمانم نمی آید. مُدام دراین تشویش ونگرانی هستم که چه کسی تورا نوازش می کند؟ چه کسی تورا درآغوش گرفته وباتوهمخواب شده است؟ ازاین غصّه نمی توانم بخوابم!
باتوجّه به عبارات والفاظی که بکاررفته، روشن است که مخاطبِ حافظ در نه خدا ،نه شاه شجاع ونه تورانشاه، بلکه معشوقه ای زیبا روی همچون فرشتگانِ بهشتی بوده که حال بنابه دلایلی ازیکدیگر دورمانده اند.
شاید بتوان پذیرفت که این عباراتِ عاشقانه خطاب به تورانشاه یاشاه شجاع سروده شده، زیرا زبان وبیان حافظ زبانی خاص وسرشارازمضامین عاشقانه هست ودرغزلیّاتِ دیگرنیزکه بصراحت نام شاه شجاع یا وزیری برده شده،مضامین عاشقانه نظایراین ابیات فراوان بکار رفته است . امّا اینکه تصوّرکنیم مخاطبِ این عبارات ِعاشقانه، خدابوده وحافظ درحال گفتگو بامعشوق ازلیست، بسیارجاهلانه ونابخردانه بوده ومعنایی جز کج فهمی و خودفریبی نخواهد داشت.
حالیا خانه برانداز دل ودین من است
تا درآغوش که می خُسبد ودرخانه ی کیست؟
درویش نمیپرسی و ترسم که نباشد
اندیشه ی آمرزش و پروایِ ثوابت
مراد ازدرویش خودِ شاعراست که ظاهراً موردِ بی توجّهی ِ معشوق قرارگرفته است.
پَروا:بیم وترس ، میل ورغبت
ثواب: ثواب با ث در اصل یعنی اجر و پاداش و مُزدِعمل، که آن را برای احسان و نیکی هم به کار میبرند. نقطهی مقابلش میشود عِقاب به معنای جزای بدی.
معنی بیت: ازحال منِ درویش جویا نمی شوی، مگرتونمی دانی که اگر از درویشی مثل ِ من دلجویی کنی، کارثوابی کرده ای و باعثِ آمرزشِ گناهان تومی شود.؟ نسبت به من بی تفاوت شده ای می ترسم که آنقدرسنگین دل وبی رحم شده باشی که میل به ثواب کردن نیزدروجود توازبین رفته و به آمرزش وپاداش اُخروی هم بی توجّه شده باشی!
به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سرداری
به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگردردم؟
راهِ دلِ عشّاق زد آن چشم خُماری
پیداست ازاین شیوه که مست است شرابت
راهِ دل عشّاق زد: دل عاشقان را ربود وشیداو شیفته ی خودکرد. به یغمابردن دل ِ عاشقان
چشم خُماری: چشم خُمارین،شراب زده، امّا بااین ترکیبی که حافظ به مددِ نبوغ خویش بکارگرفته، معنای دیگری نیزتولیدشده است. "چشم خماری": چشمی که حالتِ خوش مستی دارد بی آنکه باده ای خورده باشد.
شرابت:شراب تو،دراینجا کنایه ازچشم معشوق است. ازآنجاکه چشمان خماری ِ معشوق، درنظر عاشق گیرایی ِ خاصّی دارد وسببِ مستی عاشق می شود، به جای چشم "شراب" آورده است.
درادبیّات عاشقانه چشمان معشوق شهلا، مست،بیمار،خمار،فتنه انگیز وچشمان عاشق:بی خواب، اشگبار،خونین وغم پرست است.
معنی بیت: چشمهای خمارین ِ تودلهای عاشقان را به گونه ای به یغمامی برد که گویی چشمان تو مست شرابِ انگوری هستند. (درحالی که حقیقت غیرازاین است وچشمهای توبی باده و شراب مستند.)
من ازچشم توای ساقی خراب افتاده ام لیکن
بلایی کزحبیب آید هزارش مرحبا گفتیم
تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت
تا باز چه اندیشه کند رایِ صوابت
غمزه: اشاره با چشم و ابرو، برهم زدن مژگان از روی نازوکرشمه
خطارفت: کارسازنیافتاد ومن هنوززنده ام
رای: نظر وتصمیم
صواب: راست ودرست
تیری که با کمان ابروان وتیرمژگان درازت باهدفِ کشتن من زدی، کارسازنیافتاد وبه خطارفت ومن هنوز زنده ام! اندیشه وتصمیم اَت برای کشتن من درست بود تاببینیم دوباره درسرچه خواهی داشت وچه اندیشه ی درستی خواهی گرفت!
معشوق هراندیشه ای که درسرداشته باشد وهرتصمیمی که بگیرد همان درست است. ازطرفی مُنتهای آرزوی عاشق این است که به تیرعشوه وغمزه ی معشوق بمیرد وجانش رانثاراوکند. ازهمین رومی فرماید اندیش وفکرتو درست بوده است.
خونم بریز وازغم عشقم خلاص کن
منّت پذیرغمزه ی خنجرگذارَمت
هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی
پیداست نگارا که بلند است جنابت
جنابت: بارگاه ومَحضرتو،آستان تو
ناله ها وشِکوِ هایی که درفراقت کردم هیچکدام به گوش تونرسید! چنین که پیداست دورازدسترسی درگاه تو بسیار بالاتراست که ناله وافغان های عاشقانت رانمی شنوی!
جنابِ عشق بلنداست همتی حافظ
که عاشقان رهِ ی همّتان به خودندهند
دور است سرِآب از این بادیه هش دار
تا غولِ بیابان نفریبد به سرابت
سر ِآب: سر ِ چشمه، منظورهمان سرمنزل محبوب است
بادیه:صحرا وبیابان، منظورهمان بیابان عاشقیست.
غول بیابان: بیابانی که عظیم باشد و وتوهّم زا، ضمن آنکه غول اشاره ی لطیفی نیز به داستانهایی دارد که معمولاً درآن هیولایی ظاهرشده و قصدِ فریبِ کسانی را می کند که ساده دل وخوش باورند.
سراب: بخشی اززمین که دراثرتابش نورخورشید، از دور همانندِ آب به نظرمی رسد و سبب گمراهی و انحراف آنها می شود.
معنی بیت: دراین بیابانی که ماهستیم چشمه ی آب بسیار دوراست. مواظب باش که این بیابان ِ عظیم و پرخطر،سراب های زیادی دارد. باید بسیارقوی،آگاه ومقاوم باشی تابتوانی سراب ها راتشخیص داده ومنحرف نگردی تا اینکه به سرچشمه دست پیداکنی.
سرآب با سراب درظاهرآهنگ مشابهی دارندوتقریباً ازلحاظ نوشتاری هم شبیه هم هستند امّا درمعنا درست نقطه مقابل یکدیگر ودرتضاد اَند. حافظ به مددِ نبوغ بی نظیرخویش آنها رادریک عبارتِ پرمایه درکنارهم قرارداده ومضمونی شاعرانه ونغز خلق کرده است.
ازاین بیت می توان برداشتِ عارفانه نیزنمود:
ای عاشق، سرمنزل محبوب بسیار دورازدسترس است. بیابان عاشقی خطرناک است وازهرسوصدها خطر (وسوسه های دل،حُبّ ِ جاه ومقام، خودخواهی،بُخل وکینه و....)در کمین است.هشدارکه به اسرار ورمزو رازِ راه آگاه باشی، مبادا سراب ها گمراهت کند ودرنهایت به منزلِ مقصود رهنمون نگردی.
ازهرطرف که رفتم جزوحشتم نیفزود
زینهارازاین بیابان وین راهِ بی نهایت
تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل
باری به غلط صرف شد ایّام ِ شبابت
شبابت: جوانی اَت
خطاب به دل خود است.
معنی بیت: ای دل، جوانی که به بیهودگی وبی حاصلی تَلف شد،تاببینیم که دوران پیری راچگونه خواهی گذراند؟
آیاعبرت گرفته وراهِ درست (عشق) راانتخاب خواهی کرد یاترس را؟
همه ی ما درانتخاب دوراه بیشتر، پیش روی مانیست. عشق وترس . یا ازروی عشق ومحبّت کاری راانجام می دهیم ، یا ازروی ترس!
ترس ازاینکه مبادا چیزی را ازدست بدهم، ترس ازاینکه مبادا چنین وچنان شود، ترس ازاینکه مبادااطرافیان فکربد کنند، ترس ازاینکه مبادا....
امّا درطریق ِعشق ترس ازدست دادن جان ومال معنی ندارد، ترس بدنامی وننگ نیست.درعشق اصلاً ترسی وجود ندارد،هرچه هست شوق است واشتیاق. شوق رانه زبان می تواندبیان کند نه قلم.
زبان ناطقه دروصفِ شوق نالان است
چه جای کِلکِ بُریده زبانِ بیهُده گوست
ای قصر دل افروز که منزلگه اُنسی
یا رب مَکناد آفتِ اّیام خرابت
شاید این بیت وبیتِ پیش رو برای کسانی که معتقدند مخاطبِ غزل شاه شجاع یاتورانشاه است قانع کننده ودلگرم کننده است!
منزلگه اُنس: محفل دوستانه ای که دویاچندنفر همدل وهمراه وهمرای، درآنجا خلوت کرده وبه گفتگو، معاشره و ویا معاشقه می پردازند. روشن است که برای هرکدام ازآنها این چنین مکانی، درحُکم کاخ وقصرخواهدبود.
مَکناد: نکند
آفت ایّام: بلایا ،گزندِ روزگار،چشم زخم
معنی بیت: ای قصری که محلّ اُنس واُلفتِ من ومحبوب بودی، ای کاخی که خاطراتِ معاشقه ی زیادی درتو دارم، الهی که آبادبمانی و از آفات وبلایا وگزندِ روزگار دراَمان باشی .
خالی مَباد کاخِ جلالش زسروران
وز ساقیان سرو قد ِ گلعذارهم
حافظ نه غلامیست که ازخواجه گریزد
صلحی کن و بازآ که خرابم زعِتابت
خواجه: ثروتمند، سرور، ولی نعمت، ، عنوانی برای وزیران و بزرگان.
عِتاب: ملامت ،سرزنش وخشم
حافظ ازآن بنده هایی نیست که به یک خشم ونامهربانی،خواجه ی خودرارهاکرده واز سرور و ولی نعمتِ خود روی گرداند وفرارکند. دوباره به نزدِ من ازروی لطف ومهربانی باز آی که ازخشم وعصبانیّت ِ توبسیارآزرده خاطرم.
زانجاکه رسم وعادتِ عاشق کشیِّ توست
بادشمنان قدح کش وباماعِتاب کن
هادی مختاری در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۳۴ دربارهٔ جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۱۱ - در بیان آنکه هر یک از جمال و عشق مرغیست از آشیان وحدت پریده و بر شاخسار مظاهر کثرت آرمیده اگر نوای عزت معشوقیست از آنجاست و اگر ناله محنت عاشقیست هم از آنجاست:
بیت "نکو رو تاب مستوری ندارد
ببندی در ز روزن سر برآرد"
در سریال "شهریار" که زندگینامه مرحوم شهریار شاعر بزرگ تبریزی ست؛ از زبان ستارخان این بیت بصورت:
پری رو تاب مستوری ندارد
چو در بندی ز روزن سر برآرد
که البته در افواه عموم و برخی منابع به اینصورت هم ثبت شده است.
ناشناس در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۲۷ دربارهٔ رودکی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳:
و نیزه چگونه خون می پالاید؟؟؟
ناشناس در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۳۵ دربارهٔ رودکی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳:
جناب مدرس،
همان " آنجا دوهزار نیزه بالا، خون است "،درست است
می فرماید به بلندی دو هزار نیزه ، به ارتفاع دو هزار
و نیزه راازبرای سنجش بلندا به کار می بردند.
کورش در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۲۱ دربارهٔ هلالی جغتایی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹:
این رباعی در برنامه یک شاخه گل شماره 488 بوسیله خانم روشنک دکلمه شده.
مصرع آخر بدینصورت خوانده شده است:
تشریف وصال یار میباید و نیست
جاوید مدرس اول رافض در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۴۸ دربارهٔ رودکی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳:
در مصرع اول
نیزه بالا خونست بی معنی و اشتباه است
باید نیزه پالا خونست باشد ( یعنی خون پالاست)
تماشاگه راز در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲:
شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالیان
جنگ ونفاق و رقابت و نقض عهد بین فرزندان امیرمبارزالدین امری عادی به شمار میرفت. شاه محمود، برادر شاه شجاع از طرف سلطان اویس بر علیه برادرش تحریک میشد و در سال 765 به قصد تسخیر شیراز لشکریانی فراهم ساخت. شاهشجاع برای مقابله با برادر از شیراز خارج ولی به سبب خیانت سران لشکر و قهر سلطان احمد برادرش کاری از پیش نبرده به شیراز مراجعت وبالاخره دراثر مذاکره فیمابین شاهشجاع به قصد ابرقو از شیراز خارج شد و شاه محمود وارد شیراز و به حکومت نشست. این غزل را حافظ در این زمان که شاه شجاع بالاجبار از شیراز به ابرقو عزیمت کرد سروده و در بیت نخست با عنوان ترک پریچهره به کنایه از او نام میبرد چه نسب شاه شجاع از طرف مادر به ترکان قراختایی میرسید و نیز چهره زیبایی داشت. با اندک دقت و تعمق دربارة مضامین ابیات این غزل میتوان به درجه محبت و دوستی و یکرنگی و جوانمردی حافظ پی برد. وگرنه میتوانست نان را به نرخ روز خورده و به حاکم فاتح نزدیک شود.
***
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱:
که به قرب کل گردد همه جزوها مقرب
یه سکته درش هست
به نظر میاد باید این طور باشه
صلوات بر تو آرم که فزوده باد قربت
که به قرب کل بگردد همه جزوها مقرب
معصومه در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۳۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۱:
خطاب به جناب آریا که نمیدونم با توسل به چه منبعی واژه ی منافق رو موافق معرفی کردن! مشکل اینه که فکر میکنیم شاعر اون کلمه ی خاص رو دقیقا با همون معنایی که مد نظر ما هست، میاره... تو این بیت : ای پادشاه صادقان چون من منافق دیده ای / با زندگانت زنده ام با مردگانت مرده ام . منظور شاعر از منافق ، شخصِ "دو رو" و "دوچهره" هست. که کاملا با بیت جور در میاد. ای کاش تا وقتی اطلاعاتمون تو ادبیات کامل نشده نظریه پردازی های مضحک نکنیم.
مهدی کاظمی در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۱۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۴ - وداع کردن طوطی خواجه را و پریدن:
جانی که جدا گردد جویای خدا گردد او بوالعجبی باشد او نادره ای باشد انکس که چنین باشد باروح قرین باشد در ساعت جان دادن اورا طربی باشد
مهدی کاظمی در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۱۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۴ - وداع کردن طوطی خواجه را و پریدن:
طوطی خوش طبع داستان ما به بازرگان یکی دو پند داد و سپس سلامی بر او داد و گفت میان من و تو جدایی و دوریی است خواجه هم در جواب گفت در پناه حق باشی و بمن راه و رسم تازه ای اموختی ...خواجه با خودش گفت این درسی است که من باید بیاموزم و این راه رهایی از قفس امیال و خواهشهای زندگی است مگر جان من از این طوطی کمتره؟ جانی که جویای ازادی از اسارت نفس انسانییه بسیار خجسته و مبارکه ....
مهدی کاظمی در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۵۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۳ - برون انداختن مرد تاجر طوطی را از قفس و پریدن طوطی مرده:
بازرگان بعد ازسر دادن ناله و شیون طوطی مرده رو از قفس بیرون آورد و طوطی (به تیزی آفتاب شرق و تاختن ترکی بر اسب )بسرعت پرید و برشاخه درختی نشست
بعد از آنش از قفس بیرون فکند
طوطیک پرید تا شاخ بلند
طوطی مرده چنان پرواز کرد
کآفتاب شرق ترکیتاز کرد
خواجه حیران و سرگشته وقتی این حقیقت رو فهمید رو به شاخه کرد و گفت ای عندلیب ازین احوال ماروهم باخبر کن که مگر اون طوطی هندوستان چی بهت گفت که این مکر ساختی و مارا سوختی
خواجه حیران گشت اندر کار مرغ
بیخبر ناگه بدید اسرار مرغ
روی بالا کرد و گفت ای عندلیب
از بیان حال خودمان ده نصیب
او چه کرد آنجا که تو آموختی
ساختی مکری و ما را سوختی
طوطی به بازرگان میگه که اون طوطی توی هندوستان با عمل و کردارش بمن پند داد و گفت لذت آواز خوندن و دوستی(وداد) رو رها کن چونکه نغمه سرایی تو باعث زندانی شدنته و خودش رو بمردن زد تا این پیام رو بمن برسونه یعنی ایکه باعث شادی و طرب خاص و عام شدی مثل من مرده شو تا از قفس خلاص یابی ...مولانا درینجا پند دادن باعمل رو بشکل زیبایی بیان میکنه که میشه بدون کلام و حرف مهمترین پندهارو داد
گفت طوطی کو به فعلم پند داد
که رها کن لطف آواز و وداد
زانک آوازت ترا در بند کرد
خویشتن مرده پی این پند کرد
یعنی ای مطرب شده با عام و خاص
مرده شو چون من که تا یابی خلاص
باید که گوهری ارزشمند باشی ولی دور از گزند خلق .. اگه دانه باشی پرندگان برچینندت و گر غنچه باشی کودکان برکنند..دانه رو پنهان کن و دام باش تا کسیکه برای شکارت میاد خودش شکار بشه و غنچه رو پنهان کن و گیاهی باش که روییده بر بام ...هرکسی که حسن و خوبی خود را در معرض مزایده و حراج قرار بده صد ها گزند و اتفاق بد بسویش روانه میشه ..
دانه باشی مرغکانت بر چنند
غنچه باشی کودکانت بر کنند
دانه پنهان کن بکلی دام شو
غنچه پنهان کن گیاه بام شو
هر که داد او حسن خود را در مزاد
صد قضای بد سوی او رو نهاد
جشمها و خشمها و رشکها
بر سرش ریزد چو آب از مشکها
دشمنان او را ازین رشک و حسد از بین میبرند و دوستان هم برای شراکت درین حسن و خوبی وقتش رو تلف میکنن و بندی بر پای او مینهند و در دامش میکنند ..کسیکه غافل بوده از کاشتن و زرع معنییه فصل بهار که موسم بهره مندیه رو نمیفهمه و ارزش زمان رو درک نمیکنه ...یعنی اگر دنبال شهرت بری از افت دشمنان و دوستان در امان نمیمونی و از مابقی ابعاد زندگی غافل میمونی و برای دیگران زندگی میکنی ...مولانا درینجا از راهکاری حرف میزنه برای گریختن از گزند روزگار ...میفرماید در لطف و پناه حضرت حق باید گریخت چونکه او هزاران لطف بر ما و روح ما روا داشته .. تا پناهی یابی اونم چه پناهی که اب و اتش و بخت ارتشی در خدمت تو میشه ...
دشمنان او را ز غیرت میدرند
دوستان هم روزگارش میبرند
آنک غافل بود از کشت و بهار
او چه داند قیمت این روزگار
در پناه لطف حق باید گریخت
کو هزاران لطف بر ارواح ریخت
تا پناهی یابی آنگه چون پناه
آب و آتش مر ترا گردد سپاه
برای مثال مگه نه اینکه دریا یار حضرت موسی و نوح نشد و با دشمنانشان با کینه و عداوت رفتار نکرد یامگه اتش برای حضرت ابراهیم مامن نشد و از دل نمرود با این کار دود و آه بیرون نیاورد و یا مگه کوه حضرت یحیی را بسوی خود فرا نخواند و دشمنانی که قصد اورا کرده بودن با سنگ زخمی نکرد و نراند و گفت ای یحیی در من گریز تا مانند شمشیری در دست تو باشم
تا پناهی یابی آنگه چون پناه
آب و آتش مر ترا گردد سپاه
نوح و موسی را نه دریا یار شد
نه بر اعداشان بکین قهار شد
آتش ابراهیم را نه قلعه بود
تا برآورد از دل نمرود دود
کوه یحیی را نه سوی خویش خواند
قاصدانش را به زخم سنگ راند
گفت ای یحیی بیا در من گریز
تا پناهت باشم از شمشیر تیز
مرتضا در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۰۶ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۴ - در معنی شفقت بر حال رعیت:
بر این چشمه چون ما بسی دم زدند
برفتند چون چشم بر هم زدند
الکساندر پوشکین، شاعر نامدار روسی در منظومۀ «فوارۀ باغچه سرای» از این شعر اقتباس کرده استː
«بسیاری چون من فواره را دیدهاند اما برخی از آنان در عالم وجود نیستند و و دیگران نیز در بلاد دور سیاحت میکنند.»
وحید در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۲۵ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸ - جرس کاروان:
درود
پس از بیت اول یک بیت جا افتاده:
دور از کنار مادر و یاران مهربان
زال زمانه کشت به نامهربانیم...
ندا در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۸:۵۴ دربارهٔ اوحدی مراغهای » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۹:
چه غزلی. مرحبا. تو را گزید دل من، مرا گزید غم تو
یحیی در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۸:۵۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۷:
سلام بر دوستان، آتوسا خانم، بر سبلت هر کجا ملولی است : بر، همان نفرین است بر حسرت و افسوس خوردن یعنی نفرین بر حسرت خوردن هر هر کسی که غمگین باشد همچنان که از بیت اول پیداست و حضرت مولانا بسیار ضد غم و افسوس است
مسعود عباسی در ۸ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۴۷ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲: