روفیا در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۸:
آنچه امین کیخای گرامی گفتند جای بسی تامل دارد.
در زبان انگلیسی نیز واژه bettray به دو معنای خیانت کردن و فاش کردن یا تسلیم دشمن کردن به کار می رود. تو گویی فحشاء از آن جهت زشت و فاحش است که زشتی و ناپسندی با وقاحت تمام قد علم می کند و همگان را به سخره می گیرد که من همینم که هستم. چه خوشتان بیاید چه خوشتان نیاید.
فحشاء خیانت به زیبایی است و تسلیم کردن و قربانی کردن زیبایی به خیل سپاه زشتی.
۷ در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۰۸:۲۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷:
1-اگر اهل معرفت را چو نی استخوان بسنبی
2-چو دفش به هیچ سختی خبر از قفا نباشد
1-اگر استخوان اهل معرفت(صاحبدلان) را بسان نی سوراخ کنی(اشاره به سوراخهای نی که ناله و صدا از آنها برمیخیزد)
2-مانند دف باشند که به هیچ سختی خبردار نمیشود که پشتش(پیاپی) ضربه میخورد.(حتی اگر دریده شود)
سر نتوانم که برآرم چو چنگ
ور چودفم پوست بدرّد قفا
سنبیدن:سوراخ کردن/بسنبی:سوراخ کنی
سنب:سوراخ
دف یا دپ:دایره-باتره-تبوراک
سازی به شکل چنبر(دایره) که پوستی بر آن کشیده شده و با سرانگشت نواخته میشود
در عربی دُف گویند و جمع آن دفوف.ریشه آن را آرامی میدانند.
میرزابنویس در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۰۶:۴۰ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الاسد و الثور » بخش ۲۴ - حکایت آن سه ماهی:
قسمتی از متن جا افتاده است:
با خود گفت: غفلت کردم و فرجامِ کارِ غافلان چنین باشد. و اکنون وقتِ حیلت است هرچند تدبیر در هنگام بلافایده بیشتر ندهد، و از ثمرات رای در وقت آفت تمتع زیادت نتوان یافت.
بهزاد در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۰۶:۲۳ دربارهٔ اقبال لاهوری » اسرار خودی » بخش ۱ - اسرار خودی:
درود بر شما
هرچندیکه به آزادگی علامه اقبال و دلبستگی وی را برای بزرگان شعر، فلسفه و ادب فارسی ستایش میکنم ولی ایشان فکر کنم به ژرفنای لقب رومی برای مولانا پی نبردند. رومی خواندن رومی به طوفان نوح می ماند.
خواهش من از شما اینست که اشتباه ایشان را شما تکرا نفرمایید و مولوی را لقب رومی ندهید.
سپاس
حسین،۱ در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۰۵:۴۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷:
حسین جان
اگر اهل معرفت را چو نی استخوان بسنبی
چو دفش به هیچ سختی خبر از قفا نباشد
می گوید: اگر استخوان اهل دل را مانند نی سوراخ کنی از سختی ها نمی هراسند ، چون دف که هرچه بر آن می کونند انگار نه انگار
آفرین به حمید رضای گرامی که بسیار خوب دکلمه کردند
زنده باشید
کمال داودوند در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۲۴ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۷۲۰:
دعا برای فرج الله و برای باران الهی
جمع این رباعی از 5664
همایون در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۰۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲۹:
شمس تبریز که مشهورتر از خورشید است
من که همسایه شمسم چو قمر مشهورم
این بیت نکات جالبی دارد، بارها در دیوان شمس به مشهوری شمس اشاره شده است ولی اینجا از مشهوری خود میگوید
و به قمر بودن خود اشاره میکند، سراسر عرفان جلال دین گفتگو از خورشید و ماه است و از تابشی و لطافتی در هستی صحبت میکند که چون به
جسم و ماده میتابد آنرا چون ماه میکند و صورت او و کلام او همه از جنس خورشید میشود
و کوشش و دریافت او همه این است که انسان را و بطور مشخص شمس و خود را در مقام خورشید و ماه بنشاند
و این قابلیت را به انسان اختصاص دهد که بسیار بسیار والا تر از خورشید و ماه مادی و آسمانی است بلکه برای انسان آسمانی ویژه را میشناسد که به او امکان پرواز تا بی نهایت را میدهد
چنین بر داشتی از زندگی و هستی را میتوان علمی ترین، فلسفیترین و حقیقیترین دریافت انسانی دانست
از اینروست که من بخود اجازه میدهم که کتاب مثنوی را ماهنامه بخوانم که برابر شاهنامه دو گنجینه ادب پارسی اند و دو مروارید درخشان بر پهنه فرهنگ انسانی
مانا در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۱۵ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۲۰ - خواستاری ابنسلام لیلی را:
مرحوم حسین منزوی یکبار سروده بود:
لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد
عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد
می شد بدانم که اینکه خط سر نوشت من
از دفتـــــر کــــدام شب بستــــه وام شد ؟
اول دلــم فراق تو را سرسری گرفت
و آن زخم کوچک دلم آخر جذام شد
شعر من از قبیله خونست خون من ،
فـــــواره از دلــــم زد و آمد کلام شد
ما خون تازه در تن عشقیم و عشق را
شعر من و شکوه تو ، رمز الدوام شد
بعد از تو باز عاشقـی و باز ... آه نه !
این داستان به نام تو اینجا تمام شد
(منبع: پیوند به وبگاه بیرونی)
همایون در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۹:
آن کس که در مغرب بود یابد خورش از اندلس
وان کس که در مشرق بود او نعمت هرمز خورد
در این بیت اندیشه اشراقی و نور و لطافت هستی به ایران و هرمز نخستین خدای ایران مربوط میشود
و اندیشه غربی و ارسطویی که رو به ماده و جهان واقع میآورد در برابر آن قرار میگیرد که محل رشد و بار آوری آن اندلس بود
جلال در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۳۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳:
نگاهی به افکار و کارهای خیام
تقویم هجری خورشیدی که ایرانیان آن را بکار می برند، ششم مارس 1079 میلادی توسط حکیم عمر خیام تکمیل شد که به تقویم جلالی معروف گردیده است، زیرا که در زمان حکومت جلال الدین ملکشاه تنظیم شده بود. این تقویم دقیق تر از تقویم میلادی است، زیرا که عدم دقت آن هر 3770 سال یک روز است و تقویم میلادی هر3330 سال.
وی نه تنها یک ریاضی دان و فضا شناس بزرگ بود بلکه در فلسفه، پزشکی و شعر نیز شهرت جهانی دارد و رباعیات او در سال 1839 توسط «ادوارد فیتزجرالد» به انگلیسی ترجمه شده و انگلیسی زبانان از همین طریق با مضامین رباعیات خیام آشنا شده اند.
بسیاری از صاحب نظران خیام را یکی از بزرگترین و نخستین شکاکین و به بیانی پدر ندانم گرایی ایران میدانند. ارنست رنان فیلسوف فرانسوی می گوید: «خیام، این رند هوشیار، برادر گوته است و نباید فراموش کرد که از جمله کافران بزرگوار دنیای اسلام است.»
دکتر فردریک روزن معتقد است که: «خیام یعنی شراب»،
الفردتنی_سون نیز خیام را «کافر کبیر» می نامد.
بسیاری وی را، عالمی آگاه و تیزبین و ریاضیدانی پر مغز و فیلسوفی با اظهارات و آثار بی نظیر می شناسند. موریس مترلینگ در کتاب خدا و هستی در تحلیل افکار خیام می گوید؛ از دو حال خارج نیست، یا خدا قبلا می داند من چه خواهم کرد و یا نمی داند. اگر نمیداند که در این صورت خدا نیست و در صورتی که می داند چگونه انتظار دارد که من کاری بر خلاف دانایی او بکنم و با رعایت این دو نکته چگونه مرا بعد از مرگ مسئوول نموده و کیفر خواهد داد.
اشاره به رباعی زیر:
من مِی خورم و هرکه چو من اهل بوَد
مِی خوردن من به نزد حق سهل بوَد
مِی خوردن من حق از ازل میدانست
گر مِی نخورم علم خدا جهل بوَد
خیام در اشاره به عدم باورش به بهشت و جهنم می گوید:
گویند کسان بهشت با حور خوشست
من می گویم که آب انگور خوشست
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کاواز دهل شنیدن از دور خوشست
تا چند زنم به روی دریا ها خشت
بیزار شدم ز بت پرستان و کنشت
خیام که گفت دوزخی خواهد بود
که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت
گویند: بهشت و حور عین خواهد بود
وآنجا می ناب و انگبین خواهد بود؛
گر ما می و معشوقه گزیدیم چه باک؟
آخر نه به عاقبت همین خواهد بود؟
سیدعلی ساقی در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶:
خَمی که ابروی ِشوخ تودرکمان انداخت
به قصدِ جان ِ من زارِ ناتوان انداخت
بعضی ازحافظ پژوهان، ازجمله استادسعیدنفیسی براین باورندکه مخاطب بسیاری ازغزلهای عاشقانه ی حافظ، خانم جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو، شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمه دوم سده هشتم هجری میزیست.جهت اشنایی بیشتربا « بانوجهان ملک خاتون » به شرح غزل شماره چهار رجوع شود.( بالمس واژه ی «بانوجهان ملک خاتون » درمیان برچسبهایی که درانتهای همین صفحه قرارداردبه صفحه مذکورهدایت می شوید)
♦️شرح واژگان
خَم : انحنا وقوس ابرو که جاذبه وجادویی دردل خود دارد
به قصدِ : به نیّتِ
شوخ : بی پروا و گستاخ
کمان : وسیله ای برای تیراندازی، قوس ابرو معمولاً به کمان تشبیه می شود. معشوق بااین کمان است که تیر مژگان وتیرغمزه به طرف عشّاق خود پرتاب می کند......
✍️معنی بیت:
آن ژِستی که ابروان شوخ وگستاخ تودارد و حالتِ تیراندازی کمان به خود گرفته، به قصد پرتابِ تیر(غمزه) به جان زارونزار منِ ناتوان است.
خم ابروی تودرصنعت تیراندازی
بُرده ازدست هرآنکس که کمانی دارد.
🌿━━━━━━━━━━🌿
نبود نقش ِ دو عالم که رنگِ اُلفت بود
زمانه طرح محبّت نه این زمان انداخت
نقش : تصویر وطرح
اُلفت: دوستی ِ صمیمانه، همدمی و مهربانی همراه باعشق وعلاقه
✍️معنی بیت:
آن زمان که هنوز هیچ اثری ازهردوعالم (دنیا وآخرت) نبود،عشق بود، محبّت بود واُلفت بود! اینگونه نیست که محبّت وعشق بعداً به مرورزمان پیداشده باشد.
🔗پیوندمعنایی این بیت بابیت پیشین دراین نکته هست که : تنهامن دراین زمان نیستم که دلم مورد اصابت تیرغمزه وعشوه قرارگرفته است ازهمان آغاز خلقت، عشق ومحبت ودلدادگی بوده وهست وخواهدبود.
🎡اصلاً چرخ فلک،کائنات وتمام هستی برای عشق آفریده شده اند اگرعشق ومحبّت را ازاین جهان هستی حذف کنی چه چیزقابل توجّهی بجای می ماند!؟
حافظ دراین بیتِ زیبا بُن مایه ی نگرش و باورهای خودرا مطرح کرده است.
اومعتقداست که عشق اوّلین پدیده ایست که به وجودآمده است. یعنی به عبارتی درنظرگاهِ او، آنگاه که خالق کائنات، قصدِ تجلّی نمود هماندَم عشق پیداشد.
🥀ازهمین روست که حافظ هرچیزی می خواهد بگوید باادبیّاتِ عاشقانه، می گوید، غزلهای عاشقانه می سراید، عاشقانه عبادت می کند، عاشقانه به عیش وعشرت می پردازد و..... همه چیز و همه کس را ازوَرای شیشه های آبیِ عینکِ عشق می نگرد. اوازمیان ترس وعشق، عشق راانتخاب کرده است.
دراَزل پرتو ِ حُسنت زتجلّی دَم زد
عشق پیداشد وآتش به همه عالم زد
🌿━━━━━━━━━━🌿
به یک کِرشمه که نرگس به خودفروشی کرد
فریبِ چشم ِتوصدفتنه درجهان انداخت
کِرشمه: ناز واَدا وحرکات واشاراتِ دلبرانه
نرگس: گلی سفید، کوچک و خوشبو با کاسهای در وسط و برگهای سبز و دراز، نرجس نیزگویند. استعاره ازچشم معشوق. به گل نرگس بزرگ که وسطِ آن زرد رنگ است نرگسِ شهلا می گویند. به چشمان خونین ومستِ معشوق نیزشهلا گفته می شود.
فریب : فریبنده،دل فریب،فریفتن
فتنه: آشوب وبَلوا
✍️معنی بیت:
وقتی که گل نرگس با آن نازوکرشمه سرازخاک بیرون آورد وآغازجلوه گری کرد،چشمان فریبا وزیبای تو ازروی غیرت وتعصّب، این جلوه گری نرگس رابرنتابید وصدها وآشوب وبَلوا درسراسرجهان برپانمود تااوراسرجای خودنشاند. هیچ گلی نمی تواند همانندِ چشمان توفریبندگی ،گیرایی وجادو داشته باشد.
نرگس طلبد شیوه ی چشم توزهی چشم
مسکین خبرش ازسر ودردیده حیا نیست❗️
🌿━━━━━━━━━━🌿
شراب خورده و خوی کرده میروی به چمن
که آب روی تو آتش در اَرغوان انداخت
خوی کرده: عرق کرده، درخوانش خَی خوانده می شود.
🌷ارغوان: گلی که دربهارمی روید وگلهای سرخی دارد. درادبیّات ما ارغوان نیز همانند نرگس وسایر گلها بسیارآمده ومضمونهای بسیاری باخودآفریده است.
🥀معمولاً رنگِ رخسار مست را به رنگِ ارغوانی نسبت می دهند. امّا حافظ مثل همیشه که باهمه تفاوت دارد دراین بیت،رنگِ ارغوان را بازتابِ رنگِ صورتِ معشوق دانسته ومضمونی حافظانه خلق کرده است.
✍️معنی بیت:
مگرتومست و عَرَق کرده به باغ وچمن می روی که رنگ و رخسار برافروخته ی ِ تو، آتش در دل ارغوان انداخته است!؟
حافظ دراینجا خطاب به محبوبِ خویش می فرماید:
که اگرگل اَرغوان به رنگِ زیبای شراب، خیال انگیزاست،به واسطه ی این است که تو شراب خورده وعرق کرده به چمن رفته ای واز پرتو ِ رنگِ رخسار تو،ارغوان اینگونه زیبا شده است.
زان مِی که داد حُسن ولطف به ارغوان
بیرون فکندلطفِ مزاج ازرُخش به خَوی
🌿━━━━━━━━━━🌿
به بزمگاهِ چمن دوش مست بگذشتم
چوازدهانِ تواَم غنچه درگمان انداخت
برای درکِ بهتراین بیت می بایست معنی ازمصراع دوّم آغازشود.
چو: ازآنجاکه، وقتی که
✍️معنی بیت:
خطاب به معشوق، ازآنجا که یاوقتی که دیشب غنچه رامشاهده کردم به گمان اینکه چیز کوچکی راکه می بینم دهان توست، دربزمگاهِ چمن سرمست🐎 وازخودبیخود شدم چیزی که می دیدم دقیقاً مثل دهان تو ظریف،کوچک وفروبسته بود شگفتا که من بجای غنچه دهان تورامشاهده می کردم وازاین مشاهده گری سرمست وازخود بیخودشدم. ( دهان معشوق به غنچه تشبیه شده است)
جان فدای دهنش باد که درباغ نظر
چمن آرای جهان خوشترازاین غنچه نبست
🌿━━━━━━━━━━🌿
بنفشه طُرّه ی مفتولِ خود گره میزد
صبا حکایت زلفِ تو در میان انداخت
🌱گل بنفشه: گیاهی است کوتاه با ساقه های باریک و برگ های متناوب ، دارای پنج گلبرگ می باشد، گل هایش کوچک و به رنگ بنفش و زرد و سفید. این گل در بهار پیش از سایر گل ها می روید و بسیار خوشبو است .
طُرّه: دسته موی تابیده درکنار پیشانی
مفتول: تابیده شده،به هم پیچیده،
گره می زد: می بست
🌺بنفشه وقتی سرازخاک بیرون آورده همانند نرگس که دربیتِ پیشین قصد جلوه فروشی داشت، به قصدجلوه گری مشغول آرایشِ خودبود، یعنی مشغول بستنن وبافتن ِ طرّه ی به هم پیچیده ی خود بود تادلبری وعشوه گری سازکند. صبا وقتی این صحنه رامشاهده می کند غیرت نیاورده وبی درنگ قصّه ی گیسوی معشوق را بازگو می کند(شرحی از پریشانی زلف او داده وعطروبوی اورامی پراکند) بی تردیدبنفشه باشنیدن حکایتِ زلف معشوق، همانندِ نرگس رسوا وضَایع می شود!
✍️معنی بیت:
گل بنفشه مشغول طرّه بافتن ورسیدگی به زلفِ خود بود، صبا گستاخیِ بنفشه راتحمّل نکرد وبرنتابید،شروع به تشریح جذابیّت پریشانی زلف تو کرد، وعطروبوی توراپراکند تا اونیزمثل نرگس بساطِ خودفروشی خودراجمع کند.
بنفشه دوش به گل گفت وخوش نشانی داد
که تابِ من به جهان طرّه ی فلانی داد.🌿━━━━━━━━━━🌿
ز شرم ِ آنکه به روی تو نسبتش کردم
سَمن بدستِ صبا خاک دردهان انداخت
گل سمن یا یاسمن: نام گیاهیست که گل سفید ولطیفی دارد.
خاک دردهان انداختن: یعنی اظهارشرم و پشیمانی از کرده یاگفته ی خویش کردن. امروزه نیزکسی که کارخطا یا سخن خطایی گفته باشد به منظورتنبیه خود واظهارپشیمانی "خاک برسرم " می گوید.
دراینجا شاعر لطافت وسفیدی ِ گل ِ یاسمن را دیده وبه روی محبوب تشبیه کرده است ،یاسمن نیزبا شنیدن این تعریف شرمزده شده و از خجالت، خاک دردهان انداخته است!
✍️معنی بیت:
ای محبوب، گل یاسمن رادیدم وگفتم که این گل، مثل رخسارتوچقدر لطیف وسفید است! یاسمن شرمنده شد وازشرم وحیا به دست صبا خاک در دهان خود کرد.! گلها نیز می دانند که نمی توانند باتورقابت کنند! لطایف وظرافت زیبائیهای تو فراتراز حدّ تصوّر ماست.
چوشاهدانِ چمن زیردستِ تواَند
کِرشمه برسمن وجلوه برصنوبرکن
🌿━━━━━━━━━━🌿
من ازوَرع می ومطرب ندیدمی زین پیش
هوای مُغبچگانم در این و آن انداخت
وَرع: پارسایی، پرهیزکاری.
مُغبچگان: به پسرانِ زیبارویی می گفتند که در میکده های زرتشتیان به مَستان خدمتگری می نمودند. گهگاه رندان و مستان نیزبه واسطه ی نظربازی دل به آنان می سپرده و عاشقی پیشه می کردند.جهت اشنایی بیشتردرمورد « نظربازی » به شرح غزل شماره نه رجوع شود.( بالمس واژه ی «نظربازی» درمیان برچسبهایی که درانتهای همین صفحه قرارداردبه صفحه مذکورهدایت می شوید)
البته این دلباختگی رندان به مُغبچه ها نه ازروی شهوترانی وهواوهوس بلکه صرفاً به بهانه ی شعله ورشدن آتش عشق بوده تا درحال وهوای عاشقی نفس کشیده ودل وجان خویش را با شرابِ گوارای محبّت سرمست سازند.
💘دلباختن ازاین نوع یعنی جمال پرستی، درعالم نظربازی مبحث پیچیده ودامنه داریست، اغلب شاعران وعارفانی مثل مولانا،سعدی،شهریار و.....تجربیّاتی درعرصه ی نظربازی داشته ودردیوان خودبه صراحت به آن اشاره کرده اند.
آنها هرسیمای خوب وزیبا را آئینه ای ازجمال الهی می دانند ومعتقدهستند که رخسارزیباآدمی را به منبع مطلق ِ زیبائیها یعنی خالق عشق رهنمون می گردد.
ازهمین روست روانشادشهریار درغزلی زیبا می فرماید:
روی توآئینه ی جمال الهیست
درتو تماشای من گناه ندارد.
📚تاریخ ادبیات نمونههای فراوانی از نظربازی نشان میدهد. عشق، چه به انسانی واقعی و چه به صورتی آرمانی، بارها سرچشمه ی آفرینش بزرگترین آثار هنری شده است.
♦️شاید اگر آن جرقه ی نخستین یعنی دلباختن به کسی یاهرچیزی نبود، بسیاری از لطایف وظرایف عاشقانه در شعر نیز هرگز زاده نمیشد.
در عرفان نیز همین اندیشه را به شکلی دیگر میبینیم؛ عشق زمینی، اگر در آن متوقّف نماند، میتواند پلی به سوی عشقی فراگیرتر شود.
❤️🔥به همین دلیل هست که در شعر حافظ، هرچه پیشتر میرویم، معشوق،کمتر به یک فرد مشخص شباهت دارد و بیشتر به جلوهای از زیبایی مطلق تبدیل میشود. بگذریم ......
دراین وآن انداخت: اشاره به مِی و مطرب است
🌿━━━━━━🌿
✍️معنی بیت:
من که با تقوا وپرهیزگار بودم وتمایلی به می ومیخوارگی نداشتم این پسران زیباروهستند که دل ودین به غارت برده ومرا هوایی می کنند ومن مجبورم برای دیدن آنها مدام به میکده رفته وبه میگساری بپردازم.
🔹️دراینجا احتمالاً محبوبِ اصلی(مخاطبِ غزل) ازرفتارهای حافظ انتقادکرده وگفته بوده که چرا تو با این مُغبچگان عشقبازی می کنی ویا به میخواری ومستی می پردازی؟ !
حافظ نیز دراین درمقام دفاع ازعملکردِ خویش می فرماید:
تقصیرازمن نیست! من که پرهیزگار ومتقّی بودم، ناز وعشوه ی مغبچگانند که دل مرا برده وایمانم رابرباد می دهند.!
امّا بازی حافظ دراینجا تمام نمی شود.
حافظ دراین بیت رندانه، تقوا و پرهیزگاری را درتقابل با رندی ونظربازی قرارداده تابه عبارتی لرزان بودن پایه های زهد وتقوای خشک رادرمقابل طراوت ولطافت عشقبازی به تصویربکشد!
🥀به باور حافظ، زُهدِ ریایی وعبادت عابدانه،درقبال ِ جلوه های عاشقانه (هرچند که زمینی بوده باشد) تابِ مقاومت نداشته وهمیشه شکست خورده وبازنده ی میدان هست.
حافظ عبادت وبندگی رافقط ازطریق عشقبازی قبول دارد. اومعتقداست عشقهای زمینی نیز ارزشمند ومهّم ومحترمند چراکه همین عشقهای زمینیست که زمینه ی ظهورعشق حقیقی را فراهم می سازد. کسی که عشق مجازی راتجربه نکرده وعوالم آن رادرک نکرده باشد احتمالاً درعشق حقیقی نیز توفیقی حاصل نخواهد کرد.
عشقبازی کاربازی نیست ای دل سربباز
زانکه گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس
🌿━━━━━━━━━━🌿
کنون به آبِ مِی لَعل خرقه میشویم
نصیبه ی اَزل ازخود نمیتوان انداخت
نصیبه: بهره، قسمت.
خرقه: لباس مخصوص صوفیان ولباس پرهیزگاری
مُغان: درلغتنامه ی دهخدا می خوانیم: مغان در اصل قبیله ای از قوم ماد بودند که مقام روحانیّت منحصراً به آنان تعلّق داشت . آنگاه که آیین زرتشت بر نواحی غرب و جنوب ایران یعنی ماد و پارس مستولی شد مغان پیشوایان دیانت جدید شدند....
میِ مغان: گویند که زرتشتیان درمعابدِ خویش شراب های نابی درست می کردند وشراب های آنهاازلحاظ کیفیّت وگیرایی شهرتِ خوبی داشت. به همین جهت مِی مغان معروف بوده و حافظ فراوان وبااشتیاق زیاد ازاین می یادکرده است.
درادامه ی بیتِ قبلی: ....هوای مغبچگان پای مرا به می ومیخانه کشید..... وحالا
✍️معنی بیت:
اکنون تقوا وپرهیزگاری زاهدانه رابه کناری نهاده وبا آبِ روشن باده، خرقه ام را ازآلودگی به زهد وتقوا می شویم وپاک می کنم. چکارمی شودکرد؟ نمی توان ازبهره وقسمتی که ازازل برای هرکس تعیین شده، گریخت!
ساختار وطبیعت ذاتی من این بوده واینگونه طرّاحی شده که با مُغبچگان عشقبازی کنم وازاین مسیر به جستجوی حقیقت بپردازم.
تقوا وپرهیزگاری زاهدانه بافطرت وخواست درونی من سازگارنیست. ساختاروجودهرکسی منحصربفردهست وباید پس ازپیداکردن بینش فردی، براساس طبیعت درونی خود رفتارنمایدوارزشهای خودراخلق کند.
تقلید ازدیگران، مارامنحرف کرده وماهیّت اصلی را ازدست می دهیم باتقلید ازدیگران تبدیل به یک کپی می شویم درجهان هستی،کپی هیچ جایگاهی ندارد وهرکس باید مطابق اصالت وذات خود زندگی کند.
مرا روز ازل کاری به جزرندی نفرمودند
هرآن قسمت که آنجارفت ازآن افزون نخواهدشد.
🌹🙏
🌿━━━━━━━━━━🌿
سعید علوی در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۰۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۸:
موضوع رفتن یا نرفتن به کعبه نیست موضوع بت قراردادن چیزی جز خدااست.
محمدعلی ک در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۰۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۸:
اگر امکانش هست واژه "در" را تبیین کنید و"دُرّ" بنویسید که اشتباه خوانده نشه
حمید در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۲۲ دربارهٔ قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۸ - در مدح حسینخان صاحب اختیار:
راستی در کتاب سال هشتم، بیت آخرش به نام :
«کیست آن صورت گر ماهر که بی تقلید غیر
این همه صورت برد بر صفحۀ هستی به کـار»
این بیت اصلال تو شعر نمی باشد و آموزش و پروش خودش این را درست کرده است.
حسین در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۴۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » دیباچه:
آسید مهدی واعظ موسوی
حالا مطهری یه چی گفت ، شما بدون فکر قبول می کنی ؟
اگر گبر و ترسا ، یا هما زرتشتی و مسیحی ، مسلمان فطری ست ، پس چرا باید جزیه بده؟
ماستمالی کرده بابا
سپنتا در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۲۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸:
غزل تلخ سعدی
خرم روزگار در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۲۰ دربارهٔ سعدی » گلستان » دیباچه:
مقدم بر اظهار نظر ،شما را به اموختن زبان ، اندیشیدن و پرهیز از ماله کشی های طولانی سفارش میکنم.
یک کنجکاو در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۵۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » دیباچه:
پاسخ به کامنت 57 ,10 شهریور: من موندم این ماله شماها از چی درست شده؟؟!!فکر کنم از تیتانیوم !!چون 1400 ساله به کار خطیر و طاقتفرسای ماله کشی اهتمام دارید و پس از ایهمه سال هنوزم ماله میکشید و
هنوزم هیچ چیزش نشده !!
- به اون کامنت گذار 53(9خرداد )هم که یهویی احساس خوشمزگی حاد بهش دست داده تنها میشه گفت : شماهم ای خواجه !! بهتر آنست که در خوردن ماهی و میگو و مغز گردو بیشتر اهتمام کردندی که شاید اندکی فسفر به مغزتان رسیدی و خرده ای اندیشه کردی تا از این آکی بدرآمدندی ای شیخ !!
مهدی کاظمی در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۲۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۵ - مضرت تعظیم خلق و انگشتنمای شدن:
این تن خاکی ما به مثال طوطی قصه ماست و مثل قفس جانه و خاریست در پای جان عاشق چه انهایی که خارج از قیود تنند و چه اسیران و دربندان عالم جسم ... وقتی که انگشت نمای خلق و مورد تعظیم خلق قرار بگیریم یکسری ازین ها میگن منم همراز تو و یکی دیگه که نه منم شریک و جفت تو این یکی میگه که تو درعالم بیمانندی و به مانند تو وجود نداره و دیگری میگه که هر دو عالم ازان توست و ما طفیل و تابع امر توییم ...کسیکه اسیر خواهشهای تنه وقتی خلق رو سرمست خودش میبینه دچار خود بزرگ بینی میشه و از دست میره و نمیدونه که هزاران همچو او را این دیو خودپرستی سرنگون کرده در جوی اب..
تن قفسشکلست تن شد خار جان
در فریب داخلان و خارجان
اینش گوید من شوم همراز تو
وآنش گوید نی منم انباز تو
اینش گوید نیست چون تو در وجود
در جمال و فضل و در احسان و جود
آنش گوید هر دو عالم آن تست
جمله جانهامان طفیل جان تست
او چو بیند خلق را سرمست خویش
از تکبر میرود از دست خویش
او نداند که هزاران را چو او
دیو افکندست اندر آب جو
مولانا میگه که چرب زبانی و لطف چاپلوسان خوراکی شیرین برای نفس ماست پس کمتر بخور که این لقمه پر از آتشه.. آتشی که ابتدا ذوقی پنهان در دل داره ولی در آخر دودش نشان از سوختن جانمان میده ... تو نگو من اسیر این تعریف کردنا و چاپلوسی ها نمیشم چونکه از نیت و طمع افراد اگاه میشوم چونکه اگر اونها از تو بدگویی کنن بلافاصله اسیر احوال ناخوش میشی ولی در چاپلوسی نمیتونی این احوال رو ببینی و دوری کنی
لطف و سالوس جهان خوش لقمهایست
کمترش خور کان پر آتش لقمهایست
آتشش پنهان و ذوقش آشکار
دود او ظاهر شود پایان کار
تو مگو آن مدح را من کی خورم
از طمع میگوید او پی میبرم
مادحت گر هجو گوید بر ملا
روزها سوزد دلت زان سوزها
با اینکه حتی بدونی بد گویی های اونها واسه اینه که طمعی که ازتو داشته براروده نشده ولی بازم حالت بد میشه ...همین حالتی که بردلت مونده رو برای تعریف و تمجید هم در نظر بگیر که اثرش روزها باقیست و باعث فریب خوردن و مغرور شدنت میشه ولی چون شیرین و لذت بخشه نشون نمیده ولی بدگویی سریعا در احوال مشهوده و تلخه ... مثل حَب و داروی تلخی که (مطبوخ ) جوشانده میشه و تا دیر زمانی اثر مزه اش در رنجی....
گر چه دانی کو ز حرمان گفت آن
کان طمع که داشت از تو شد زیان
آن اثر میماندت در اندرون
در مدیح این حالتت هست آزمون
آن اثر هم روزها باقی بود
مایهٔ کبر و خداع جان شود
لیک ننماید چو شیرینست مدح
بد نماید زانک تلخ افتاد قدح
همچو مطبوخست و حب کان را خوری
تا بدیری شورش و رنج اندری
ولی برعکس وقتی چیز شیرینی میخوری یک دم ناپایدار ذوقی داره و اثر ودوامی مثل داروی تلخ نداره ... این شیرینی در ظاهر پایدار نیست ولی اثار و زیانی پایدار و نهانی داره پس هر چیزی رو تو به ضد همون چیز بشناس .... مثلا خوردن شیرینی با اینکه لذت بخشه ولی بعد از مدتی باعث بوجود اومدن دمل و مریضی میشه و باید درد نیشتر رو درمان رو تحمل کنی در مرد تریف و تایید دیگران هم همینطوره بعد از یک مدت دچار توقع و خودشیفتگی میشی مثل فرعون که از شدت ستایش مردم ادعای خدایی کرد پس نفس خودت رو ذلیل و خوار کن ...
ور خوری حلوا بود ذوقش دمی
این اثر چون آن نمیپاید همی
چون نمیپاید همیپاید نهان
هر ضدی را تو به ضد او بدان
چون شکر پاید نهان تاثیر او
بعد حینی دمل آرد نیشجو
نفس از بس مدحها فرعون شد
کن ذلیل النفس هونا لا تسد
کن ذلیل النفس هونا لا تسد:« با افتادگی نفس را خوارکن، سروری وسیادت مجوی» اشاره است به آیهی شریفه: «وَ عِبادُ اَلرَّحْمنِ اَلَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی اَلْأَرْضِ هَوْناً» (و بندگان خدای آنها هستند که از روی تواضع بر زمین به آهستگی میروند.
روفیا در ۸ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۸: