علی رجبی در ۸ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۳۰ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۴۸۷:
عجب تشبیه قوی و جالبی
دو پایه پرگار که در رسم دایره از هم جدا بشن و در انتها دوباره کنار هم قرار میگیرن
و جالب تر اینکه یکی همیشه مرکز هست و دیگری دور ان میچرخد
چه زیباست اگر خدا مرکز باشد و آدمی ان پایه ی گردانش...
علی رجبی در ۸ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۲۷ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۴۸۴:
"مادر" اشتباه هست و باید " ما در" نوشته بشه
"مرامیان" هم اشتباه تایپی هست و باید " مرا میان" نوشته بشه
علی رجبی در ۸ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۲۵ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۴۸۳:
واقعا پر مفهوم بود...
عمق شعر زیبا بود...
علی رجبی در ۸ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۲۱ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۴۷۷:
عجب شعری....
امید... وباز هم امید...
اینجاست که میگویند در ناامیدی بسی امید است...
من دست تهی اما با امید
علی رجبی در ۸ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۱۰ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۴۶۹:
ذات آدمی ست...
کم بوده و هست آدمیانی که در مقابل هوا و هوس های زندگی پیروز بیرون آمده باشند...
و چقدر زیاد بوده اند زاهدانی که شکست خوردند...
ناگاه پری رخی بمن بر گذرد
برگردم زان حدیث و دیوانه شوم...
البته یقینا این رباعی رو ابوسعید از حال خودش نقل نکرده و معلوم است برای موعظه و منبر و تلنگر استفاده کرده اند...
نینا حاذق در ۸ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۰۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۱۲:
همانگاه پیران بیامد چو باد
کسی کش خرد بود گشتند شاد
نینا حاذق در ۸ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۰۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۱۲:
پرستندگان موی کردند باز
فرنگیس مشکین کمند دراز ...
نینا حاذق در ۸ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۰۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۱۲:
بزرگان که بودند با او به در
گرفتند نفرین همه سر به سر
که دوزخ به از بوم افراسیاب
نشاید بدین کشور ارام و خواب
همان به که نزدیک پیران شویم
به تیمار و درد اسیران شویم
علی رجبی در ۸ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۰۴ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۴۶۷:
بی شک که در مصرع سوم قصه اشتباه تایپی است
صحیح آن
این غصه مرا کشت که هنگام وداع...
زیبااا بود
علی رجبی در ۸ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۳۵ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۴۵۸:
جز جور و جفا ، عادت آن بدخو نی
من شیوه ی یار خود ، نکو میدانم...
زیباااا بود...
علی رجبی در ۸ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۳۱ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۴۵۳:
زیباااا بود
واقعا آدم لذت میبره از این رباعی ها
معانی و مفهوم های نابی پشت این گونه شعرهاست
تا هشیارم با اغیارم...
چون بی هوشم با یارم...
علی رجبی در ۸ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۳۰ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۴۵۲:
در ترقی معکوسم...
هرچه بیشتر میدانم گویی کمتر دانسته ام...
علی رجبی در ۸ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۲۸ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۴۵۰:
فوق العاده بود این رباعی...
از سابقه ی روز ازل میترسم...
نیکومنش در ۸ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۹:
درود بی کران بر دوستان جان
-دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم
گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم
چنان خیال رخ دوست ذهن و سراسر وجودم را پر کرده است باز او نظری بر من نمی اندازد از چاره دوش گفتم که این سودا زدگی را از سر بیرون کنم که شاید به سوی من تمایل یابد به ناگه غیرتش خروشید و گفت چنان به زنجیر جبر پای دل این دیوانه را به اسارت ببندم که هیچ جای فراری نداشته باشد
2-قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشم
دوستان از راست میرنجد نگارم چون کنم
رخ نگارم بر من تابید و من از هیبت بالا بلندی و کبریایی او را چون سرو خواندم دوباره بر من خروشید آن نگار، و اکنون نمی دانم ای دوستان نگارم
را چگونه بخوانم که خاطرش آزرده نگردد چون غیرتش به جز خود چیز دیگری را بر نمی تابد
3-نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار
عشوهای فرمای تا من طبع را موزون کنم
نگارم این نکته ها و اسراری که من فاش کردم در بی خویشی بودم عذر مرا پذیرا باش و کرشمه ای بنمااز بهت وجودت من به خود آمده و خود را موزون سازم
4-زردرویی میکشم زان طبع نازک بیگناه
ساقیا جامی بده تا چهره را گلگون کنم
از آن طبع حساس و ظریف نگارم بی گناه و تقصیر من زرد رویی می کشم و نمی توانم حق مطلب را در اشتیاقش ادا کنم ،پس ای واسطه عشق من و نگارم، جام وجودم را به پیمانه های می پر کن که رخ خویش به واسطه شراب خواریهای بیشمار رنگین کنم.
5-ای نسیم منزل لیلی خدا را تا به کی
ربع را برهم زنم اطلال را جیحون کنم
نگارا کی آن نسبم هجرت به سوی منزلگه تو (لیلی) برای من وزیدن خواهد گرفت که من این خانه تن را ویران کنم و خرابه های ان را در سیل جیحون اشکانم غرق سازم
6-من که ره بردم به گنج حسن بیپایان دوست
صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم
به پاس داشت وصال دوست و ره یابی به این گنج بی پایان ازاین گنج ناپایان مژدگانی به صدها گدای عشق ازلی خواهم بخشید و وجودشان را از گنج بی حساب پر خواهم کرد
7-ای مه صاحب قران از بنده حافظ یاد کن
تا دعای دولت آن حسن روزافزون کنم
و ای گدای عشقی که بخت با تو یار شده وحجاب کنار رفته و در مقابل آن حسن بی پایان قرار گرفته و به پادشاهی رسیده ای از من نیز آنجا یادی کن که (من نیز روزگاری در آنجا به وصال رسیدم) که به یمن این یاد تو من دوباره دولت بی پایان آن حسن بیکران را آرزومند باشم
سربه زیر و کامیاب
معین در ۸ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۳۷ دربارهٔ شیخ بهایی » نان و پنیر » بخش ۲ - حکایت:
Bread and Halvah (Sweets)
... در ۸ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۳۷ دربارهٔ رهی معیری » منظومهها » ساز محجوبی:
به یاد مرتضی خان محجوبی، نابغه ای در نوازندگی پیانو و رفیق شفیق رهی
مرتضی محجوبی، رهی و بنان سه ضلع مهم از برنامه های گلها بودن که خدمت خیلی خیلی بزرگی به موسیقی و ادبیات ایران کرد.
کاش در روزگار ما هم از این برنامه ها بود که این وضع اسفناک موسیقی و ادبیات رو احیا کنه. حیف که حکایت دوران ما هم حکایت روزگار حکومت ضحاک شده که به قول فردوسی:
هنر خوار شد جادوی ارجمند...
روفیا در ۸ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۱۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱ - حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان:
دوست گرامی
شوخی می کنید دیگر؟
یا ما را دست انداخته اید؟؟
البته که مولوی یک گزارش خبری ارایه نکرده است.
این یک تمثیل است.
مثل اسب است. مرکب سخن است.
معنایی که گوینده تمثیل اراده کرده است سوار بر این مرکب می شود تا به من و شما برسد. این لطافت و ظرافت ادبیات است. وگرنه مولانا می توانست بگوید همه چیزهای ظاهرا مشابه، یکسان نیستند و علل یکسان ندارند. ولی این معنا را با چنین اطواری در قالب چنین داستانی گفته است تا بر جذابیتش بیفزاید.
نیکومنش در ۸ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸:
Iدرود بیکران بر دوستان جان
-گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند
گفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند
معنی و مفهوم ابیات:
به نگارین خوش اوازم گفتم که چه زمانی مرا به دمیدن نفسی بر لبانم زنده خواهی کرد او با زیرکی نویدم داد که هرچه تو خواهی ان خواهد شد و عطش مرا بدون رد کردن خواسته ام و امید به کامیابی دیگر دو چندان کرد
2-گفتم خراج مصر طلب میکند لبت
گفتا در این معامله کمتر زیان کنند
من که می دانستم بهای زیادی لبان نگارم دارد گفتم که بایستی خراج و مالیات کشوری چون مصر را مهیا کنم او به من گفت مطمئن باش ضرر نخواهی کرد
3-گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه
گفت این حکایتیست که با نکته دان کنند
من که معشوق، خودگستاخم کرده بود طلبم را بیشتر کردم و گفتم ایا کسی توانسته که خود تو را به چنگ اورد او با اشاره گفت این داستانی است که فقط نکته دانان فهم کنند
4-گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین
گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند
گفتم تا به کی خود را به جلوه او راضی نگه دارم و شاهد پرستی کنم ، وقت است که کنار یار گیرم و با او خلوت کنم به فراست فهمید و گفت کار عشق شاهد پرستی ونظر بازی با رخ دوست و همنشینی با اوست
5-گفتم هوای میکده غم میبرد ز دل
گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند
گفتم به نگارم که پیمانه ام را قبل از کامیابی از لبانت از می عشق پر کن که مستانه به سویت آیم ،پیمانه ام پر کرد و به شادمانی نوش باد گفت.
6-گفتم شراب و خرقه نه آیین مذهب است
گفت این عمل به مذهب پیر مغان کنند
من که خرمن زهد و تقوی جامه ام را الوده کرده بود درنگی کردم و گفتم شراب و این لباس زهد هم خویشی ندارند او که مرا گزیده بود گفت به امر من بنوش و نگران نباش
7-گفتم ز لعل نوش لبان پیر را چه سود
گفتا به بوسه شکرینش جوان کنند
شراب را نوشیدم و نزدیک شدم و باز گفتم آن لب شیرین پر بهایت چه سودی به لبان پیر چو منی خواهد داشت گفت با بوسه ای جوانیت را باز خواهم گرداند
8-گفتم که خواجه کی به سر حجله میرود
گفت آن زمان که مشتری و مه قران کنند
من که بعد از چشیدن لبان شیرین نگارم جوان شده بودم خواجه وش به او گفتم کی مرا کامیاب خواهی کرد که من در مقام ،چون مشتری ارزومند وصال ماه روی تو هستم او به لبخندی سخت مرموز گفت باش تا میل من به سویت موافق گردد
-گفتم دعای دولت او ورد حافظ است
گفت این دعا ملایک هفت آسمان کنند
پس از موهبت جوانی ودر انتظار کامیابی به تسبیح و حمد بارگاه کبریاییش پر داختم او به من گفت نقد دیگری بیاور که این دعا را ملایک هفت آسمان کنند
سر به زیر و کامیاب
نیکومنش در ۸ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۴:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸:
Iدرود بیکران بر دوستان جان
-گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند
گفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند
معنی و مفهوم ابیات:
به نگارین خوش اوازم گفتم که چه زمانی مرا به دمیدن نفسی بر لبانم زنده خواهی کرد او با زیرکی نویدم داد که هرچه تو خواهی ان خواهد شد و عطش مرا بدون رد کردن خواسته ام و امید به کامیابی دیگر دو چندان کرد
2-گفتم خراج مصر طلب میکند لبت
گفتا در این معامله کمتر زیان کنند
من که می دانستم بهای زیادی لبان نگارم دارد گفتم که بایستی خراج و مالیات کشوری چون مصر را مهیا کنم او به من گفت مطمئن باش ضرر نخواهی کرد
3-گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه
گفت این حکایتیست که با نکته دان کنند
من که معشوق، خودگستاخم کرده بود طلبم را بیشتر کردم و گفتم ایا کسی توانسته که خود تو را به چنگ اورد او با اشاره گفت این داستانی است که فقط نکته دانان فهم کنند
4-گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین
گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند
گفتم تا به کی خود را به جلوه او راضی نگه دارم و شاهد پرستی کنم ، وقت است که کنار یار گیرم و با او خلوت کنم به فراست فهمید و گفت کار عشق شاهد پرستی ونظر بازی با رخ دوست و همنشینی با اوست
5-گفتم هوای میکده غم میبرد ز دل
گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند
گفتم به نگارم که پیمانه ام را قبل از کامیابی از لبانت از می عشق پر کن که مستانه به سویت آیم ،پیمانه ام پر کرد و به شادمانی نوش باد گفت.
6-گفتم شراب و خرقه نه آیین مذهب است
گفت این عمل به مذهب پیر مغان کنند
من که خرمن زهد و تقوی جامه ام را الوده کرده بود درنگی کردم و گفتم شراب و این لباس زهد هم خویشی ندارند او که مرا گزیده بود گفت به امر من بنوش و نگران نباش
7-گفتم ز لعل نوش لبان پیر را چه سود
گفتا به بوسه شکرینش جوان کنند
شراب را نوشیدم و نزدیک شدم و باز گفتم آن لب شیرین پر بهایت چه سودی به لبان پیر چو منی خواهد داشت گفت با بوسه ای جوانیت را باز خواهم گرداند
8-گفتم که خواجه کی به سر حجله میرود
گفت آن زمان که مشتری و مه قران کنند
من که بعد از چشیدن لبان شیرین نگارم جوان شده بودم خواجه وش به او گفتم کی مرا کامیاب خواهی کرد که من در مقام چون مشتری ارزومند وصال ماه روی تو هستم او به لبخندی سخت مرموز گفت باش تا میل من به سویت موافق گردد
-گفتم دعای دولت او ورد حافظ است
گفت این دعا ملایک هفت آسمان کنند
پس از موهبت جوانی ودر انتظار کامیابی به تسبیح و حمد کبریاییش پر داختم او به من گفت نقد دیگری بیار که این دعا را ملایک هفت آسمان کنند
سر به زیر و کامیاب
آذر معصوم خانی در ۸ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۵۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳۳: