ندا اسدی در ۸ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۱۳ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵:
گفتم: دل من، گفت که: خون کردهٔ ماست
گفتم: جگرم، گفت که: آزردهٔ ماست
گفتم که: بریز خون من، گفت برو
کازاد کسی بود که پروردهٔ ماست
همایون در ۸ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۸:
گل سرخ است و زعفران یا زرپران نشانه زردی است که در سیب با هم و یگانه میشود
عشق در مکتب شمس عاشق و معشوق را به هم مربوط و یکی میکند
و جریانی دائمی که ایستائی نمی پذیرد پیدا میشود چون با نویی کار میکند و هر لحظه نو میشود
اگر این گونه نبود در خود میفرسود و میپژمرد
دیگر مهم نیست که معشوق کجاست هست و یا نیست وصل است یا هجران بلکه معشوق در دل جای میگیرد
دل که خود نیز تو در تو دل است و دلها در کارند و اهل دلها همه در کار مثل بازی نرد که نیازی به فکر ندارد
عشق اینجا مثل سواری تیز رو میتازد و میآید چون از چشمه نویی میجوشد
همایون در ۸ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۳۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۷:
در این غزل آشکارا بیان میشود که شمس تبریزی روش و آیین نو در عاشقی به وجود میآورد
در شیوه کلاسیک و سنتی شیخ همه کاره خانقاه است و دراویش او را پیروی میکنند و درجه آنان به میزان پیروی آنان مربوط است و شیخ خود خرقه از شیخ و یا پیر قبلی میگیرد
هیچ عیاری برای سنجش عشق وجود ندارد به جز سر سپردگی تازه واردان و این یادگار آیین باستانی مهر است که نزد اخوان صفا نیز بسیار منظم و روشمند دنبال میگردد و در اسماعیلیه نیز بسیار کارآمد و موثر مورد بهره برداری قرار میگیرد
جلال دین و شمس انسان را و عشق را و هستی را و زندگی را و خدا را و جان را و دل را و ماه را و خورشید را و وجود را و مرگ را و روح را و خلاصه همه چیز را معنی نو میبخشند و آن را به همه عرضه میکنند
شمس این پندار نو را میآورد و جلال دین آنرا به گفتار نو در میآورد و راه ما را برای کردار نو میگشاید
عشق نیرویی میشود که راه نویی را برای همه در زندگی باز میکند کسانی که با این فرهنگ آشنا میشوند به نویی راه مییابند
نوروزشان پیروز
۷ در ۸ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۲۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۳:
البته برخی هم بر این هستند که بربت در اصل باربد بوده و ساخته باربد نوازنده بنام دوره ساسانی و خسرو پرویز
کسانی هم عود عربی را را برگرفته از رود که نام دیگر این ساز است میدانند.عود در زبان عربی چوب است و چوب خوشبو را هم عود گویند.
گوشمال را امروزه گوشمالی میگویند.وقتی سعدی میگوید "برهد به گوشمالی" یعنی "برهد با یک گوشمال" یا همان گوشمالی امروزه
سیمهای بربت به شکل جفت کوک میشوند.مثل اگر چهارده سیم داشته باشد با هفت کوک
یک سر سیمها ثابت است و سر دیگر هر سیم به یک گوش یا گوشی وصل است و به همین دلیل سعدی گوشمال گوید یعنی از گوش یا گوشه کوک میشود.
۷ در ۸ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۲۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۳:
که نه امشب آن سماع است که دف خلاص یابد
به تپانچهای و بربط برهد به گوشمالی
برای فهمیدن هر سخن و نوشته ای نخست باید آن را درست خواند.
که نه امشب آن سماع است که "دف خلاص یابد به تپانچه ای"و بربط برهد به گوشمالی"
تپانچه آن ضربه ای است که نوازنده با سر انگشت و کف دست بر دف فرو می آورد.
دف یا دایره همان ساز دایره ای است که پوستی روی آن کشیده شده است.دف هایی هم هست که هر دو روی آن پوست کشیده شده است.
بربط معرب بربت است یعنی سینه بت یا سینه مرغابی که اشاره به شکل ساز است.
واژه بت که به عربی رفته و بط شده است در زبانهای اروپایی هم وجود دارد.
بربت یا تنبور و عود سازی شبیه تار که کاسه بزرگتری دارد و دسته کوتاه تر.بربت های قدیمی چهار تار داشته اند و امروزه برای آن تارهای بیشتری هم کار گذاشته اند.
و اما گوشمالی که از نامش پیداست یعنی مالش و پیچاندن گوش و در اینجا یعنی پیچاندن تار و همان چیزی که به آن کوک کردن ساز میگویند.
سعدی در جای دیگر آورده:
چو آهنگ بربط بود مستقیم
کی از دست مطرب خورد گوشمال
امشب آن سماعی نیست که دف (زود) خلاص شود با ضربه ای چند و بربت با یک گوشمالی ساده رهایی یابد.
بزن بکوب ادامه دارد
محمد علی آدم پیرا در ۸ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۳۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳:
استاد بنان ، با زیبایی هر چه تمام تر این غزل را در سه گاه و شور اجرا کرده اند.
گلهای جاویدان 19
۱۲۱سولماز در ۸ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۳۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۹:
با عرض ادب و احترام به تمامی اساتید و عزیزان
به نظر بنده حقیر هم “سخن” درسته. و توضیحات جناب دکتر ترابی و خانم هنگامه حیدری خیلی جامع و کامل این موضوع رو اثبات می کنه.
بنده با شناخت و درک هرچند کمی که از اشعار حضرت مولانا دارم، به کار بردن کلمه ی “سخی” رو به دور از ذوق و ریتم مخصوص اشعارحضرت می دونم.
اما در نهایت از شما مدیران سایت گنجور سپاسگزارم که چنین فضایی رو برای بحث و بررسی این گنج های بی نظیر، فراهم کردین.
عمار در ۸ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۵۸ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۰:
دکتر صادق فطرت ملقب به ناشناس، خواننده افغان نیز این شعر را به زیبایی اجرا کرده است.
لطف در ۸ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۳۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۹:
بنده میل باطنی دارم که بگویم سخن درست است
ولی میتوان سخی را اینجور متصور شد که حضرتمیفرمایند فقط درمورد سخاوتمندی شمع و شکر که منظور نورو شیرینی درک نورالهی است پیش من چیزی نگو
نادر.. در ۸ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۰۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۵:
آن شاهدی نهایم که فردا شود عجوز
ما تا ابد جوان و دلارام و خوش قدیم...
فضه در ۸ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۲۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰۲:
گولم می کند....گلوله نخ یا کلاف نخ مرا می کند
رامین در ۸ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۱۲ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۴:
به نظرم این شعر را نباید از دید خودمون تفسیر کنیم با توجه به کلیت رباعیات خیام ومفاهیم ارایه شده در انها این رباعی و اصطلاح بر باد شدیم به معنای پوچ بودنزندگی است .
ساسان۸۹ در ۸ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۳۴ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ اشعار ترکی » هارا قاچسین اینسان؟:
کسی میداند معنی کلمه نو چیکدان/ نو چکدان در شعر چیست؟
فضه در ۸ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۰۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰۴:
تا زنده ای باشم تو را چون شمع در گردن زدن یعنی اینکه همان طور که شمع گردنش می رود یعنی از طولش کم می شود و نتیجه ای روشنایی و به تعبیری زنده ماندن است ....من رو هم به همین شیوه گردن بزن و زنده کن
فضه در ۸ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰۴:
چون او ببیند روی تو هر برگ او گردد سه من.....من یعنی همان واحد اندازه گیری وزن ؟؟؟
حمید رضا در ۸ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۳۶ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۶۹۹:
کتاب روح مجرد، ص: 36
حضرت حداد رضوان الله:
هر کجای عالم باشی ما با توایم. رفاقت و پیوند ما طوری به هم زده شده که قابل انفکاک نیست. نترس! باکی نداشته باش! اگر در مغرب دنیا باشی و یا در مشرق دنیا، نزد ما میباشی! سپس فرمودند:
گر در یمنی چو با منی پیش منی ور پیش منی چو بی منی در یمنی
و همین مراد و مُفاد را میرساند بیت ابن فارض عارف شهیر مصری:
ما لِلنَّوَی ذَنبٌ و مَن أهْوَی مَعی
إن غابَ عَن إنسانِ عَینی فهْوَ فی
«در صورتیکه محبوب من با من باشد، دوری گناهی ندارد؛ چرا که اگر از مردمک چشمم غائب باشد، در درونم حاضر است.»
( «دیوان ابن فارض» طبع بیروت سنه 1384، ص 155)
بهزاد در ۸ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۲۴ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸:
با سلام به همه دوستان اهل ادب و هنر . به نظر من غزل به این زیبایی را فقط استاد آواز ایران محمدرضا شجریان می تواند به این زیبایی بخواند . درودبیکران بر استاد شجریان
نیکومنش در ۸ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۷:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱:
درود بیکران بر دوستان جان
_ای غایب از نظر به خدا میسپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
ای محبوب جانها که همنشین دلیل هستی و پنهان از دیده ها این مصاحبت با تو را به خود تو می سپارم چرا که تو بهترین نگهبان و مراقب به حال عاشقان هستی
2_تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت
تا اخرین لحظه عمرم(دامن کفن زیر خاک کشیدن)دست تمنا از بارگاه کبریاییت بر نخواهم داشت
3_محراب ابرویت بنما تا سحرگهی
دست دعا برآرم و در گردن آرمت
نظری بر حال من وا مانده در عشق کن تا جانم به جوش امده و به وقت سحرگاه دست نیازمندی به گردنت اویزان کرده و با تمام وجود تورا تمنا کنم.
4_گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی
صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت
اگر برا ی به دست اوردن تو به سحر نیاز باشد به نزد فرشته سحر هاروت در بابل رفته وبه هر شکل شده به صد جادو وجنبل تورا به چنگ خواهم اورد
ه_خواهم که پیش میرمت ای بیوفا طبیب
بیمار بازپرس که در انتظارمت
در ارزوی و انتظار انم که به وقت تشریف فرمایی تو بر بالینم جهت مداوای درد عشق به پیش پای تو جان دهم و فدای تو گردم.
6_صد جوی آب بستهام از دیده بر کنار
بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت
در ارزوی انکه تخم مهر و محبت تو را درسینه بکارم و از سایه وجود نازنینت بهره مند شوم بستر دل خویش را به صدها جوی مختلف از اب دیده چشمانم ابیاری می کنم
7_خونم بریخت وز غم عشقم خلاص داد
منت پذیر غمزه خنجر گذارمت
اگر خونم بریزی و از غم بیکران عشق خلاصم کنی مطمئن باش به دیده منت از خنجر بلای تو استقبال خواهم کرد
8_میگریم و مرادم از این سیل اشکبار
تخم محبت است که در دل بکارمت
این اشکهای من (عاشق)فقط برای ابیاری کردن تخم محبتی از معشوق است که در دل کاشته ام
9_بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل
در پای دم به دم گهر از دیده بارمت
اجازه حضور و خدمت رسی به نزد خویش را برایم ارزانی دار تا به سوز دل اشکهای گوهرین خود را فدای سر تا قدم نازنینت کنم
_حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست
فی الجمله میکنی و فرو میگذارمت
حافظ جام وجودت را می الود می کنی و دزدانه به چهره من می نگری و در راه عشق بی پروایی میکنی و باتو هیچ کاری ندارم و به حال خویش وا گذارت کرده ام ولی اینکه بخواهی مرا به چنگ اوری
(وصال با محبوب با محبوب )این دیگر خیالی است باطل
سر به زیر و کامیاب
نیکومنش در ۸ سال و ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۵:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶:
درود بیکران بر دوستان جان
_ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
کار چراغ خلوتیان باز درگرفت
ساقی بیا بزم عشرت به پا کرده و سرمست و سر خوش شویم چرا که
یار نقاب از چهره برداشته وچراغ دلم را به نور رخش روشن کرد و دوباره بساط شب زنده داری وخلوت دل گزینی را محیّا کرد .
2_آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت
وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت
اتش دلم که چون شمع نیمه فروزان خاموش شده بود به دیدار روی محبوب دوباره شعله ور شد و خود نمایی کرد وجانِ فرسود و
خسته یِ پیرم به یمن روشنی دل جوانی از سر گرفته و بزم و خوشی
سر اغازید
3_آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت
وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت
با سر اغازیدن جوانی عشق محبوب چنان دلفریبی و افسونگری در پیش گرفت که قاضی و حاکم شهر راه راستی را گم کرد ومحبوب چنان لطفی در حقم کرد که دشمن عشق (ابلیس)از من بر حذر شده و دوری در پیش گرفت
4_زنهار از آن عبارت شیرین دلفریب
گویی که پسته تو سخن در شکر گرفت
5_بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت
وهمه این حکایت ها که گفتم به یمن مدد بخشی ان مرد خدایی عیسوی دم بود که با عنایتش همه بار غمی که از دوست داشتم وبر سینه ام سنگینی میکرد و خاطرم را تنگ کرده بود را به یکباره از دوشم گرفت و سبکم کرد
6_هر سروقد که بر مه و خور حسن میفروخت
چون تو درآمدی پی کاری دگر گرفت
در باغ وبوستان دنیا هر سرو قدی که از بالا بلندی بر ماه و خورشید رشک می فروخت چون محبوبم از در به درون درامد حساب کار دستش امده و
پی کار خویش گرفته متفرق شد.
7_زین قصه هفت گنبد افلاک پرصداست
کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت
هیاهوی قصه عشق فضای هفت گنبد کیهان را پر کرده است حال انکه کوته نظران ،انانیکه فقط امروز و نزدیک و منافع خویش را در نظر دارند و از عاقبت کار و فردای روزگار غافل هستند از کنار داستان عشق به سادگی رد شده و به ان بی اعتنایی می کنند
_حافظ تو این سخن ز که آموختی که بخت
تعویذ کرد شعر تو را و به زر گرفت
حافظ تو این سخن عشق را از که اموختی (معشوق از عاشق اقرار می خواهد)که بلند اقبالی ان باعث شد که در دورانهای مختلف ان را با طلا نوشته وبه عنوان بلا گردان از سینه ها اویزان کنند.
سربه زیر و کامیاب
همایون در ۸ سال و ۲ ماه قبل، پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۸: