مهدی در ۸ سال قبل، چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۲۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۲ - ستایشِ خرد:
با سلام٬من فکر میکنم که یک بیت از این بخش جا افتاده.بعد از بیت شانزدهم این بیت میاد:
همیشه خرد را تو دستوردار بدو جانت از ناسزا دور دار
حمید در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۰۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳:
موتوا قبل ان تموتوا
بمیرید (از خود خود) قبل از اینکه بمیرید.
نفسک ذنب لا یقاس به ذنب
خود خودت گناهی است که قابل مقایسه با هیچ گناهی نیست.
ام الاصنام صنم نفسک
مادر همه بت ها بت خودت است.
عبد الله شو، موحد شو خلاص شده از شرک خود خود تا فکرتت صفت امر کن فکان گیرد.
تا از لا نگذری به الا الله نمی رسی.
قرب و بعد راه را قدری نباشد آنقدر
یک قدم بر نفس خود وان دیگری در کوی دوست
گمنام در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۰:۰۰ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۰ - یاد کردن بعضی از گذشتگان خویش:
به گمانم سخن از ماه نو و حالت نجومی عقده است
همو در جایی گفته است:
که نتوان راه خسرو را گرفتن
نه در عقده مه نو را گرفتن
نیکومنش در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳:
درود بیکران بر دوستان جان
_بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
ای ناخدای هستی وای نوح زمان وجود عاشقان و دلسوختگان همچون کشتی نشسته در ساحلی است که از صاحب خویش دور افتاده است تو کرم نما و بزرگواری کن این کشتی وجود ساکن دل سوختگان رادر رودخانه خروشانی از شراب انداخته وبه موجب حرکت و سیر این کشتی در رودخانه زیبای معرفت و هیجان باعث پویایی و شادی و کامیابی جوانان و پیران شو .
مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی
که گفتهاند نکویی کن و در آب انداز
وای ساقی و ای ناخدای کشتی عاشقان هر چند که من لیاقت درگاه عشق را نداشته و خود را شایسته چنین موهبتی نمی بینم ولی تو مرا نیز در ان کشتی باده پیمای (معرفت و حقیقت جوی )به همراه خویش برده وبه این مرام کریمانه توجه داشته باش که گفته اند تو نیکی می کن و در دجله انداز.
3-ز کوی میکده برگشتهام ز راه خطا
مرا دگر ز کرم با ره صواب انداز
من در راه مقصود یکه و تنها به اشتباه مجاهدتهای فراوانی کرده ولی دستم به می خمخانه عشق نرسیده و ناکام مانده ام واکنون تو بزرگواری و کرامت کن واز مسیر درست مرا به میکده عشق الهی رهنمون ساز
4_بیار زان می گلرنگ مشک بو جامی
شرار رشک و حسد در دل گلاب انداز
تو ای ناخدای جان و ای ساقی می محبوب (پیر اهل نظر )که نمونه کاملی از می سرخ گلگون ومعطر به شمیم مشکبار معشوق ازلی هستی جام وجودین مرا نیز به عنایت و نظر کریمانه خویش پر از می جان افزای معشوق ازلی فرما و با این بذل توجه در جان مشتاقان که چون گلاب در عطر افشانی است رشک و ارزو و خواهش ایجاد کن .
5_اگر چه مست و خرابم تو نیز لطفی کن
نظر بر این دل سرگشته خراب انداز
من دراین دریای عشق که به رای خویش روانه ان شده ام واکنون ناکام و خراب در راه بازگشتم ولی همچنان مست از یاد عشق هستم تو ای ناخدای عشق کرامتی کن و نظری به حال من خسته ناتوان انداز که مرا کامیاب از عشق گردانی.
6_به نیمشب اگرت آفتاب میباید
ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز
ای عاشق دل شکسته اگر به سراغ چهره مقصود هستی می بایستی جام وجودت را به وقت نیمه شب از شراب هستی بخش یاد محبوب گرم و روشن سازی وانگاه خواهی دید که چهره مقصود چون افتابی روشن به تو روی خواهد نمود.
7_مهل که روز وفاتم به خاک بسپارند
مرا به میکده بر در خم شراب انداز
ای ناخدای جان روا مدار که فرصت از دست رفته و زمان مرگم فرا رسد و چهره مقصود بر من روشن نشده پیکرم را در خاک مدفون سازند پس لطفی نما و مرا با خود به میخانه عشق برده و مست و خراب در خم شراب عشق انداخته و تمام وجودم را اغشته به می معرفت نما.
_ز جور چرخ چو حافظ به جان رسید دلت
به سوی دیو محن ناوک شهاب انداز
این همه ملامتی که حافظ از هستی و گردون می کشد به دلیل دانایی و فرهیختگی دل اوست و گردون همیشه در قصد دل انسانهای اگاه می باشد و اکنون تصمیم دارم با پناه بردن به کشتی نجات و ناخدای عشق
(پیر و صاحب نظر ) کلیه بد خواهی ها و کینه ورزی های دیو سیرتان (دیو محن )را همانند تیر شهابی از خویش دور سازم و کامروا گردم .
سر به زیر و کامیاب
۷ در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۱۸ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۰ - یاد کردن بعضی از گذشتگان خویش:
از روی تو ماه آسمان را
شرم آمد و شد هلال باریک
سعدی
دگر آفتاب رویت منمای آسمان را
که قمر ز شرمساری بشکست چون هلالی
سعدی
۷ در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۱۰ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۰ - یاد کردن بعضی از گذشتگان خویش:
بینی که چو مه شکسته گردد
از عقده رخم رسته گرد
بینی شکسته کسی که نخوت و غرور در او نیست-سر به زیر-معترف و شرمنده
مغرور کسی است که بینی پر باد دارد
اگر نخوت و غرور جایش را به شرم و فروتنی دهد گره و اخم از رخ زدوده میشود.
شکستگی بینی را به هلال ماه مانند کرده است.
هم از نظامی است:
آن مه نو را که تو دیدی هلال
بدر نهش نام چو گیرد کمال
شاید چنین باشد.
علیرضا در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۳۵ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۰ - یاد کردن بعضی از گذشتگان خویش:
درود دوستان عزیز
میشه لطفا این بیت رو معنی بفرمایید
بینی که چو مه شکسته گردد
از عقدهٔ رخم رسته گردد
میم.کاف.مهریار در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۱۱ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۱۷ - ثمره خلوت اول:
استاد دکتر حسین الهی قمشه ای در خصوص این شعر و کلا مخزن الاسرار مقاله ای دارند با عنوان باغ دل
بهمن در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۲۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶ - بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند:
سلام
ببخشید منظور از شمس چارم اسمان سر در کشید چیه
چارم چیه
سامان در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۶:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸:
من یک ماهه هر روز صبح 10 دیقه این غزل رو با صدای استاد شجریان گوش می کنم بعد به بقیه زندگی میرسم
به نظر من محشره
نادر.. در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۶:۰۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳:
گر بیابد کمال تو جزوی
عقل کل مست و بیخبر گردد!..
کمال داودوند در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۵:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۲:
این رباعی بیشتر در زبان عربی مفهوم می دهد
جمع این رباعی از 4421
همایون در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۴:۳۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۹:
انسان همواره در کار اندیشیدن است حتی در خواب و هدف اندیشه در انسان برتری است از خود، از آنچه هست رها شود و به بالا تر برسد، چرا؟ چه کسی این اندیشه را به انسان داده است، هر کسی هست درون دل انسان پنهان است.
این غزل به دوست داران جلال دین میگوید هرگز فکر نکنید که به جایی رسیده اید، که فکری کاذب است، زیرا خود او که مدتها در این راه بوده و شصت سال را سپری کرده است هنوز نمیداند دل چیست و آنچه تا کنون گفته، شکسته بسته و ناقص است، هر چند زندگی او بسیار فرخنده و پر برکت بوده است و عشق و یگانگی را برای همه به ارمغان آورده است و شادی را چون گنجی رایگان به انسانها بخشیده ولی در وادی اندیشه مکتب و دست آوردی پایدار که قابل آموزش باشد پدید نیاورده است که در آنجا اگر یک میش پیدا شود هزار گرگ آماده اند که آنرا بدرند
روی سخن به خصوص به کسانی است که کودن وار فکر میکنند با یاد گیری از جلال دین به مقام استادی رسیده اند و شاگردان زیادی به دورشان جمع شده اند و منبع درآمدی پیدا و شهرتی دست و پا کرده اند
مهدی ابراهیمی در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۴:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳:
نگارم دوش در مجلس به عزمِ رقص چون برخاست
گره بگشود از ابرو و بر دلهایِ یاران زد
حافظ
1.خط: فاصلۀ میان دو نقطه.
2.خط: آنچه دو نقطه را به هم وصل کند. بیرونی در التفهیم گوید: دایره چیست ؟ شکلی است بر سطحی که گردبرگرد او خطی بودکه نام او محیط است و دور نیز خوانند و بمیان او نقطه ای است که او را مرکز گویند. و همه خطهای راست که از مرکز بیرون آیند و بمحیط رسند همچند یکدیگر باشند راست . (التفهیم بیرونی ص هشت). سطحی که خطی مدور گرد آنرا احاطه کرده باشد بطوریکه فاصله ٔ هر یک از نقاط محیط آن نسبت به نقطه ٔ مرکزی مساوی بود.
با این توضیح هر رشته ای را جهت گره زدن باید بین دو دست تاباند و گرد و دایره کرد حتا اگر این "رشته" رشته ی جدا افتاده و پراکنده ای از یاران در مجلسی باشند، و آن شاعرِ ساحر می فرماید که: نگارش وقتی بی رونقی و پراکندگی و پریشانی و نابسامانی و پژمانی و جدا افتادگی را در آن مجلس بعینه می بیند، علّت آن پاشیدگی یاران شاید گره ای بود که خود یار در ابروان داشت و دامنه ی آن گره تا چین پیشانیِ یار هم کشیده شده بود ، پس او تشخیص و مداوایی مقرر می فرماید در آن لحظه یار بر می خیزد و گره ای که بر ابروان و پیشانی داشته(وا) کرده و در نقطه ی(مرکزِ) مجلس قرار گرفته و یاران گرداگرد او حلقه زده و به دست افشانی و پاکوبی پرداخته، پس یار با نگاهِ رو به بالایی در ابروان و چین پیشانی خود علّت کسادی و بی رونقی مجلس را بعینه دیده و سپس آن (چین) و(تاها) را از 《دو تا》(تای=ابرو) 《وا》 و بر (دلهایِ) یاران می زند. چگونه؟ وقتی که یاران دور تا دور این مرکز و نقطه(یار) گرد و حلقه و دایره می زنند و به دست افشانی و پاکوبی می پردازند، در واقع هنرِ یار دایره کردن این پریشانان و پاشیدگان به دور خود بود. و حافظ نازنین می فرماید که {نگار(م)} گره را از خم ابروی خود وا کرد و با آن {تا} با همگان 《تا》 کرد و آنها گرد قد و ابروی او شدند و این {نقطه=یار} تنها استثنائی ست که می تواند در میان (دایره) به (پا)خیزد (تا) آن خطوط دورش کنند و دایره گردند.(به پرگار دگر)
"گشادِ کارِ مشتاقان در آن ابرویِ دلبند است/خدارا یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی"
حافظ
حافظ به سعی سایه: به جای (ابرو) "گره بگشود از (گیسو) و بر دلهای یاران زد"
اینچنین او به مانند باربد و نگیسا و بامشاد با چشم و ابرو و گیسوی نگارِ خود دلِ یاران را در درازنای تاریخ بهم گره می زند.
"به چشم و ابرویِ جانان سپرده ام دل و جان/بیا بیا و تماشایِ طاق و منظر کن"
"چراغ افروزِ چشمِ ما نسیمِ زلفِ جانان است/ مباد این جمع را یارب غم از بادِ پریشانی"
حافظ
پراکنده لشکر چو شد همگروه
بیاوردشان تا میان گروه
فردوسی
سنا در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۱۴ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰:
غیبت کبری
گل رخسار تو چون دسته بستند
بهار و باغ در ماتم نشستند
صبا را پای در زلف تو بشکست
چو چین زلف تو بر هم شکستند
که خواهد رست از این آسیب فتنه
که نوک خار و برگ گل نرستند
همایون در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۳۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۶:
انسان همواره در کار اندیشیدن است حتی در خواب و هدف اندیشه در انسان برتری است هم از دیگران و هم از خود
وقتی دیگران در میان باشند هدف سود و قدرت است و رقابت، ولی هنگامی که برتری از خود به میان میآید حق و صداقت و همکاری است و عشق و فنای از خود، اولی اصطلاحا هوس و جان فانی و دومی مستی و جان باقی انسان را شکل میدهد
چگونه میتوان اندیشه را ازیکی به دیگری تغییر مسیر داد، برای این کار باید از می یا سخن مستی آور بهره جست و سر خود را از جای اندیشه به جام مستی بدل کرد
این دو راهه و این انتخاب ویژه انسان است و میدانی بزرگ و فراخ برای زندگی او فراهم میکند، دو مسیری که مخالف یکدیگرند و پیش روی و بالایی در یکی، پایین رفتن و پست شدن در آن یکی است
جاودانگی راهی نیست که پایانی داشته باشد بلکه نیستی و مرگ است که رسیدنی است، جاودانگی یک کیفیت است که میتواند شامل حال انسان شود
در این غزل نکته ظریفی بیان میشود و آن اصلی بودن و اولین بودن مستی است یعنی اول مستی بوده است و اصل آن است و حق نیز از آن جنس است و جان پس از آن آمده است هرچند در بینش زمان مند و زمان بندی شده ممکن است این گونه دریافت نشود ولی با بینش حکمت آن چه برتر است اصیل تر و اولین است و یک مستی در هستی موجب پیدایش زمین و پیدایش جان در آن شده است، صداقت که امری درونی است اصلی و اولیه است و دروغ که امری بیرونی و در رابطه با دیگران کار میکند ساخته انسان است
برای جا انداختن این موضوع از دو مفهوم پخته و خام بهره میگیرد، از نظر جسمانی انسان به دنبال پخته است تا شکم خود را سیر کند و این همان خامی انسان یا راه رقابت و کمی است و از آن چه هستی آماده کرده است بهره میجوید، هستی هم به جز غذای جسم چیزی به او نمی دهد، ولی انسان پخته از خامیهای هستی که در کان و معدن پنهان هستند بیرون میکشد و نو آفرینی میکند و برای مستی به دنبال میاست که همیشه خام است چون شراب همواره در حال جوشیدن و تخمیر است و هیچگاه این کار در آن پایان نمی پذیرد همان گونه که سخن را پختگی و پایانی نیست و همواره خام میماند ولی انسان را پخته میکند به این معنی که مسیر عشق و نو آوری را میپیماید، مسیری که هستی هم آماده پاسخ گوئی به آن است و کانها و چشمههای فراوان در اختیار انسان عاشق میگذارد
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳:
سلام
در مصرع ماه و خورشید همین آینه می گردانند همین ایراد داره. باید نوشته شود هم این
در مورد لاف گزاف که دوستان به جای لاف دروغ پیشنهاد دادند بنده هم قبلا بر این تصور بودم ولی باید در نظر داشت که حافظ به نرمی و لطافت واژه ها هم از نظر گویش توجه دارد و لاف گزاف مقداری ترکیب خشن به نظر می رسد
nabavar در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۵۱ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰:
عزیزان : میرآخوری و علی سید
اشعار بزرگان را خراب نکنید
در هر دو مورد همین طور که آمده درست است
نیارست از یارستن{ یارایی داشتن } به مانای توان داشتن است
زنده باشید
مصطفی در ۸ سال قبل، سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۲۲ دربارهٔ رودکی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲:
درود.با این قافیه هایی که این رباعی داره به ترتیب مفرش،آتش و ناخوش؛ ناخوش با دو کلمه ی اول هم وزن نیست و قافیه ی اون دو تا کلمه نمیشه مگر اینکه به لحجه ی تاجیکی ناخوش رو ناخَوش با فتحه رو ک بخونن
اگه اشتباه میکنم راهنمایی کنید با سپاس
همایون در ۸ سال قبل، چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۲۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۵: