ابن فردوس در ۸ سال قبل، پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲:
این مصرع
"چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت"
را شجریان به این گونه خوانده :
"نگه نداشت دل ما و جای رنجش نیست"
همایون در ۸ سال قبل، پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۸:
مستی در عرفان به معنی در هم آمیختن همه صفات نیک آدمی است و حالتی که به انسان دست میدهد که صدق و فقر و عشق و هستی و خیال را یکجا در خود تجربه و احساس میکند و سرمستی نشانه اوج این حالت است و مطرب آن بخش خود آگاهی در انسان است که در چنین حالی بیدار و آماده کار میشود تا از هستی نوایی تازه بر آرد و یگانگی آن را و بی پایانی آن را به سراید، گوش نا محرم و نا آشنا نمی تواند دوام بیاورد و اینجا کم میآورد و احساس حماقت به او دست میدهد و ناگزیر حماقت خود را آشکار میسازد، جلال دین در یک جلد از کتاب ماهنامه خود یا همان مثنوی معروف نیز از ادبیاتی بهره میجوید تا حماقتها را آشکار سازد و شنونده نا محرم را از ادامه آن باز میدارد
اینجا نه سخن ردّ بزرگان است بلکه اثبات بزرگی است اینکه شمس با این عظمت پیدا میشود که مورد تحسین عالم و آدم قرار میگیرد خود باعث امیدواری و سعادت انسان است و خوش حالی همه پیغامبران است که در راه خود موفق بوده اند تا انسان را به عظمت خود باز گردانند و رسالت خود را به انجام برسانند.
شمس خود قربانی حسادتهای افرادی شد که نمی توانند بزرگی انسان را ببینند زیرا خود را عاجز و درمانده میبینند و بزرگی را فقط مخصوص رستم و افراد دیگر میدانند که در تاریخ بوده اند و دیگر پیدا نمی شوند، این خود درسی بزرگی بود که شمس به جلال دین داد که بزرگی را در خود بجو نه هیچ جای دیگر
موج آسوده در ۸ سال قبل، چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۳۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵۶:
درود برشما خانم منا. من آن سخنرانی درباره فخرالدین اسعد گرگانی را گوش دادم. آنجا استاد این شعر را میخوانند اما نمیگویند از فخرالدین اسعد گرگانی است. بلکه مانند بسیاری دیگر از سخنرانیها، غزلی از مولانا را میخوانند به تناسب موضوع و یا برای ختم سخن.
همایون در ۸ سال قبل، چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۹:
راز آمیزی هستی به ذات آن باز میگردد و گشایش راز نه از راه حس و تجربه بلکه از راه راز ورزی و هم راز شدن میسر است. ماهی مثالی است که جلال دین از آن بهره میگیرد و بی پایانی هستی را به دریا و ماهی تشبیه میکند ماهی نمی خواهد همه دریا را دریابد یا بنوشد پس به پایان دریا نمی اندیشد بلکه در آن رهایی و آزادی و شناوری و تماشا و گهر یابی را تجربه میکند و این گونه با دریا یکی میشود.
فقر یعنی به دارایی خود ننازیدن بلکه به دارایی بی پایان هستی پی بردن، و این آغاز صدق در انسان است، که ماهیتی درونی است بر عکس روابط بیرونی که آلوده به ملاحظات و دورویی هاست، و این سرمایه صدق در انسان است که تبدیلها را میسر میکند و همراه هستی به پیدایش و آفرینش میپردازد
آب برکه جاودانی نمی بخشد چون خود از محدودیت میآید ولی آن آبی جاودانگی میآورد که خود از جاودانی و بی پایانی میآید، این مثالی است از هم نشینی با مردانی که با بی پایانی همراه اند و با نویی و تازگی هستی آشنا هستند و در فکر تملک و تصرف همه آن نیستند چه از نظر مادی و چه از نظر ذهنی
علم انسان هم به این موضوع پی برده است که هرگز نمی تواند همه هستی را با یک مدل ریاضی توضیح دهد، بلکه هستی در هر بعد دارای فیزیک جداگانهای است، و حتی در ابعادی نیز دارای هیچ مدلی نیست و این یعنی راه رفتن در راهی که پایان ندارد بلکه زیبایی و تازگی و یگانگی دارد
زهرا چاری در ۸ سال قبل، چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۲۶ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » بدایع الجمال » شوقیات » شمارهٔ ۲۶۸:
درود....
لطفا بازنگری انجام شود به نظر میرسد به درستی پیاده سازی انجام نگرفته و غلط تایپی در شعر دیده میشود
نیکومنش در ۸ سال قبل، چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:
درود بیکران بر دوستان جان
_الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
از انجا که معشوق ازلی در معامله محبتی که با من داشت در ابتدا بسیار ارام و لطیف وآسان می نمود ولی پس از اسیر شدن و الوده شدنم در عشق چنان ماهیت سهمگین و غیر قابل تحملی از عشق پیش رویم گذاشت که جانم به لب رسید و کامم بر نیامد، لذا بی سرو سامانی و خرابیم بدانجا رسیده که می خواهم خویش را در این خرابی رسوای عالم سازم پس برخلاف میل درونیم تاَسیِ وارونه ای می کنم به این شعر معروف (ادر کاسا و ناولها الا یا ایها الساقی: هان ای ساقی جام باده را پر کرده و بگردان وبه من بده )تا با مست و بی خود شدن به دست خود او بتوانم از عهده شداید و مشکلات عشق بر امده و همچنین خویش را به دلیل چنین تَاءَسی به این مصرع ،رسواترین و خرابترین عاشق عالم سازم چرا که گفته اند تا خانه ویران نکنی گنج نیابی.
2_به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها
داستان عاشقی من بدان گونه است که مرا طلب معشوق از حد گذشته بود و شوق دیدار او جانم را فرا گرفته بود که او بر من جلوه ای کرد وانچه از ان حادثه می دانم ان که تاریکه ای چون زلف سیاه بر رخسار افتاب گون او پیچیده و مرا سحر و مفتون خود کرد واکنون از دوری ان جلوه جانم به لب رسیده و همه روزه کارم ان است که دست به دامان باد صبحگاهی برده که مگر او بویی خوش از ان زلفهای دلبرانه معشوق به مژدگانی به مشام جانم رساند
3_مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد میدارد که بربندید محملها
اری چنین وصالی با ان کامیابی بی مثالش هیچ امنیت ودوامی نداشت چرا که از لحظه وقوف من بر خانه معشوق صدای پیوسته جرس مانندی
که بر اشتران کاروانیان برای بستن محمل ها می خوانند مدام در گوش جانم پیچیده و مرا به بازگشت از این مسیر فرا می خواند.
4_به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
پس از ان حادثه و شیدایی و دیوانگی تنها راه و رسمی که توانستم جان خویش را ارام سازم راه و رسم سلوک و تشرف به پیشگاه مرد خدا (عاصف عهد) بود واگر حقیقت جو و معرفت جو اگاه بوده باشد می داند که اگر ان مرد خدا بگوید که سجاده ریایی عبادت را با شراب غسل ده می بایستی اطاعت امر کرده وبه ان بپردازد چرا که تنها راه غلبه بر خودبینی و تکبر در سلوک اطاعت از مرد خداست .
5_شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
و من چگونه می توانم وصف حال خویش کنم چرا که ظلمت های نفسانی چون تاریکی دهشتناکی بر وجود ادمیان سایه افکنده و راه حقیقت که چون دریایی پر تلاطم و طوفانی و گردابی است مسیر حقیقت جویی را تنگ کرده تا سبکباران و بی همتان بدان دست نیابند .
6_همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها
و پیش از رسیدن به بارگاه این مرد خدا (پیر مغان و عاصف دوران )تمام تلاشی که از روی خود خواهی و خود کامگی کرده بودم به سر انجام نرسیده و جز بد نامی حاصل دیگری برای من نداشت
_حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
ای حافظ اگر به دنبال رسیدن به مقام حضور در سلوک هستی یک دم زدنی از ان پادشاه دهر (پیر مغان )غفلت نورز و دست از دامان او بر مدار چرا که ان زمان که ادمی می خواهد به خواسته قلبی خویش رسد می بایستی دست تعلق از هرچه غیر دوست کوتاه کرده و بی اعتنا به دنیا و هرچه در ان است آزادانه در مسیر گوهر مقصود قدم بردارد.
سر به زیر و کامیاب
محب در ۸ سال قبل، چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۸:۱۱ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵۸:
سلام
در بیت سوم ،مصرع اول...بغمی نبوده پا بست....نیوده اشتباه املایی دارد.
نادر.. در ۸ سال قبل، چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۷:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸:
می از لب من جوشد...
آ. در ۸ سال قبل، چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۳۷ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » ترکیبات » سوگواری بر مرگ دوست:
به نظرم در بیت آخر ، وز خدا مرگ شب و روز به زاری طلبند معنی بهتری میده. چون کز خیلی معنی درستی در اونجا نمیده.
محمدعلی در ۸ سال قبل، چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۳:۵۵ دربارهٔ عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل:
بیت 7
غلط: مگر
درست: مرگ
بیگانه در ۸ سال قبل، چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۵۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۷:
یک ریسمان فکندی بردیم بر بلندی
من در هوا معلق و آن ریسمان گسسته...
نیکومنش در ۸ سال قبل، چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳:
درود بیکران بر دوستان جان
برای اگاهی از ابعاد روانشناختی حافظ و ایدئولوژی و روش شناسی معرفتی او توجه به این غزل بسیار مفید خواهد بود.
سر افراز باشید
نیکومنش در ۸ سال قبل، چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳:
درود بیکران بر دوستان جان
_منم که گوشه میخانه خانقاه من است
دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است
من ان عاشق زارو نزاری هستم که مقیم کنج میکده عشق به ساقی گری
پیر مغان (عاصف دهر ،خلیفه خداوند نماینده و واسطه فیض ورحمت الهی)بوده و هر صبحگاه سلامتی وجود ان نازنین را از پیشگاه احدیت خواستارم.
2_گرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باک
نوای من به سحر آه عذرخواه من است
اگر معشوق مذاق مرا به وقت صبح گاه از بانگ چنگ گون صبوحی مترنّم و اهنگین نمی سازد(می صبحگاهی به کامم نمی ریزد)هیچ باکی ندارم چراکه می دانم این عذر خواهی من که در سحرگاه با اه حسرت من از دست بی رحمی و بی توجهی معشوق بلند می شود روزی کار خود را خواهد کرد و دل معشوق را اسیر خویش کرده وان را به ترحم به سوی من متمایل خواهد کرد
3_ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله
گدای خاک در دوست پادشاه من است
در زندگی به لطف خداوند من هیچ توجه و چشم داشتی از امرا و حکمرانان و پادشاهان حکومتی و اطرافیان انان که چون گدایانی به دست وپای انان پیچیده اند نداشته و تنها ارادتمندیم به پیشگاه سلیمان زمان بوده چنانکه گدای کوی منزل او برای من در حکم پادشاه می باشد
4_غرض ز مسجد و میخانهام وصال شماست
جز این خیال ندارم خدا گواه من است
خداوندا ای معشوق ازلیم تو خود گواه انی که این اوارگی و مقیمی این حقیر در مسجد و ومیخانه و کوی نماینده و خلیفه ات فقط و فقط به خاطر ان است که به دنبال راهیابی به کوی توو وصال تو بوده و هیچ چیز دیگری به غیر وصال تو در سر نمی پرورانم
5_مگر به تیغ اجل خیمه برکنم ور نی
رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است
چنان بر درگه پیر و خلیفه الهی خیمه گسترانیده و مقیم کوی او شده ام که هیچ چیزنمی تواندبه جز مرگ ،خیمه گاه مرا از بیخ بر کند و من تحت هیچ شرایطی از این درگاه که چون دولت و سعادتی برای کل عالمیان است به در نرفته واین راه و رسم بندگی را فراموش نخواهم کرد.
6_از آن زمان که بر این آستان نهادم روی
فراز مسند خورشید تکیه گاه من است
ای مردم و ای اشنا و نا اشنا، از ان زمان که روی نیاز به آستان قدسی پیر مغان
(صاحب نظر و خلیفه الهی ) اورده ام و رسم بندگی ان جا را به جا اورده ام چنان مقام و منزلتی در عشق ورزی به دست اورده ام که مسند خورشید در مقابل ان مقام هیچ است.
_گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ
تو در طریق ادب باش گو گناه من است
پیغام سروش از سوی خداوند به گوش جان حافظ؛
حافظ اگر تو را که الوده به عشق من (خداوند)شده ای و مرا انتخاب کرده ای وبه خاطر من آواره و مقیم مسجد و میخانه و صومعه وخانقاه گشته و بندگی خلیفه الهی را در پیش گرفته و خالص شده ای ،درک نمی کنند و گناهکار و کافر می خوانن ؛تو رسم ادب را نگهدار و در مقام دفاع از خود فقط بگو بله من گناهکارم با این روش از خود دفع هزاران بلا را خواهی کرد.
سربه زیر و کامیاب
کمال داودوند در ۸ سال قبل، چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۷:۰۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:
با تشکر از زحمات دوستان عزیز گنجور و آقای حمید رضا محمدی.
کمال داودوند در ۸ سال قبل، چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۷:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷۳:
در این جا در مصرع آخر این رباعی یغما به معنی چپاول است
جمع این رباعی از 8035
رضا در ۸ سال قبل، چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۵:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵:
یک نکته ای در مورد این شعر متوجه شدم که جایی تا حالا نخوندم. این میتونه آخرین شعر و یا یکی از آخرین سروده های حافظ باشه. سلطان غیاث الدین بر پایه این منبع در سال 1390 میلادی به پادشاهی بنگال میرسه:
پیوند به وبگاه بیرونی
با تبدیل این تاریخ به قمری سال 792 قمری به دست میاد. حالا اینکه سلطان غیاث الدین در چه ماهی به سلطنت رسیده معلوم نیست و با توجه به دوری مسافت احتمالا چندماه هم طول میکشیده تا خبر به سلطنت رسیدن از بنگال به شیراز برسه. به هرحال به نظر میرسه با آخرین غزل حافظ روبه روییم مگر اینکه در ثبت تاریخ فوت حافظ یا سلطنت غیاث الدین، اشتباهی صورت گرفته باشه.
aware در ۸ سال قبل، چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۱۸ دربارهٔ شاه نعمتالله ولی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ (مهدی نامه):
در یکی از حواشی بالا شخصی که سعی کرده خودش را بسیار هم علمی و موجه جلوه بده، و بظاهر نسخهء کامل شعر رو هم آورده و شبیه آخوندا بالای منبر به تفسیر شعر نشسته و تمام سعی خودشو کرده که تمام ابیات خوب رو به این نظام و تمام ابیات بد رو به قبل از این نظام ربط بده؛ تا جایی که بعنوان نمونه در تفسیر بیت:
"سیدی را ز نسل آل رسول/ نام او برقرار می بینم
برای فریب مخاطب، عدد ابجد کلمه"برقرار" رو 710 معرفی میکنه تا با عدد ابجد کلمهء "خمینی" یکی دربیاد، درحالیکه عدد ابجد "برقرار" 703 است و نه 710.
این کار ایشون یا از بیسوادی است، یا شیادی. شما چی فکر میکنید؟
همایون در ۸ سال قبل، چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۳۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۸:
چه کسی غیر از جلال دین عشق را نویی معرفی میکند و از نوی نه تنها در ماه و در دل و در جان میگوید و از باغ و گل بلکه حتی از نویی در شیطان و فرعون نیز خرسند و شادمان است و آن را برکت میداند، نوی تنها چیزی است که بر دشمن نیز برازنده است و موجب گشایش و خرمی است، خود جلال دین نویی را در غزلهایش همیشه تجربه میکند و ما هم مضامین و معنای نو را در غزلهای او پیدا میکنیم و همین نوی در کار اوست که همگی را فریفته او ساخته است
همایون در ۸ سال قبل، چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۴۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۷:
این غزل معرف شخصیت شمس و ویژگی اوست، او توانائی آن را داشت تا همه دارایی تو را از آبرو و سواد و موقعیت و روابط و خوشیها و تفاخرها و درجه ها، به آسانی غارت کند و به یغما ببرد، و تو را از شب و تاریکی خودت بیرون آورد. این هنر شاید دیگر در کسی با این قدرت پیدا نشود و پیش از او هم نبوده باشد، چرا که محصول صداقت بی اندازه و یگانگی با اصل هستی و خورشید گونگی است و آشنایی با هر گونه ترفند که از آدمی ساخته است. صداقت و خورشید گونگی امری درونی است که از درون انسان ساخته و پرداخته میشود بر عکس رنگها و نیرنگها که اموختنی و از بیرون است
همایون در ۸ سال قبل، پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۵۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۷: