گنجور

حاشیه‌ها

آریا در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۱۳ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۷:

خیلی زیبا بود این غزل

منوچهر تقوی بیات در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴:

درباره ارتباط بیت یکم و دوم باید به نوشته ی موجز یکی از کاربران اشاره کنم.
بابک خرم دین نوشته:
منظور خواجه آیین مهر پارسیان است.
و اما ...حافظ از دوری راه گله می کند؛ " بعد منزل نبود در سفر روحانی" (غزل 472) گرچه غزل به نام حسن ایلخانی نوشته شده است اما چون عبید در بارگاه حسن ایلخانی هست، به اشاره از روزگاری یاد می کند که با عبید باده نوشی می کرده است. هم زمان می گوید که به یاد او فراوان شراب می نوشد؛ " گرچه دوریم به یاد تو قدح می نوشیم"، در اینجا واژه قدح به معنای شراب بسیار است، یا به معنای جام بسیار بزرگ است. شب و روز به یاد دوست و استاد گرامی خود است و این دوری و دلتنگی را در غزلی دیگر با تکرار واژگان "یاد باد آن که..." در همه ی بیت های غزل شرح می دهد. یاد روزهای خوش گذشته را تازه می کند و افسوس آن روزها را می خورد.
حافظ از نظر و باورهای "نهانِ" دوستِ خود و "رقمِ مهر" او سخن می گوید. رقمِ مهر در اینجا خالی سیاهی است که دوستداران مهر و یا دوستداران خورشید، بر چهره خود نقش می کنند*. [پاورقی ـ این خال را هنوز هم مردمان هند و سریلانکا و خاور دور بر پیشانی خود می گذارند. با ژرف نگری در دیوان عبید و سروده های حافظ این گونه راز ها بیشتر آشکار می شود.] او در جایی دیگر می گوید؛ " در خم زلف تو آن خال سیه دانی چیست؟(3/38)" یا " ور چنین زیر خم زلف نهد دانه ی خال (2/146)" و نیز " که نقش خال تو ام هرگز از نظر نرود (3/219)" واژه های مهر، نظر و خال با باور "آئین مهر" کار دارد که حافظ و عبید در نهان به آن نظر داشته اند و نیز؛ " که مکدر شود آئینه ی مهرآئینم (6/347)*"
[[ *پاورقی ـ دکتر حسینعلی هروی، در شرح غزل های حافظ، جلد دوم ص 855 درباره این بیت می نویسد: رقم مهر: اثر و نشانه ی محبت، در کلمه ی مهر ایهامی هم به معنای خورشید می توان یافت؛ چنانکه در بسیاری از موارد معنای آن میان محبت و خورشید نوسان دارد. و با این معنی اخیر است که رقم مهر در نظر بعضی معنایی دیگر از نوع اصطلاحات میترائیسم پیدا می کند. از جمله آقای هاشم رضی عقیده دارد در این بیت رقم مهر « اشاره است به نشان مهر که بر پیشانی مهری دینان، در مدارج معینی داغ می شده است»[رضی ... آئین مهر ص 111 ] و کم نیستند کسانی دیگر که در این عقیده با ایشان موافقت دارند. شک نیست که حافظ به دین مهرپرستی و مراسم آن بی توجه نیست و در موارد مختلف گوچه ی چشمی به آن دارد؛ چنانکه در بیت زیر نیز از نقش کردن خال بر چهره، در یک معنی همین رقم مهر را در نظر داشته است:
بر جبین نقش کن از خون دلِ من خالی
تا بدانند که قربان تو کافر کیشم ...]] (4/333)
نظر نهانی در اینجا نظر به معنای باور یا عقیده ای نهانی است، زیرا دوستی حافظ با عبید نمی تواند نهانی باشد یعنی دلیل ندارد نهانی باشد؛ بلکه آنچه در بین این دو دوست راز است و باید از دیگران نهان بماند شیوه ی اندیشه و باور آن ها است. این غزل در زمانی سروده شده است که امیر مبارزالدین شیراز را گرفته است و شاه ابواسحاق و عبید دو دوست حافظ از شیراز گریخته اند.عبید هم درباره ی این دوستی می گوید: « مقصود ما ز وصل تو بوس و کنار نیست»(غزل 22 دیوان عبید زاکانی). او نمی گوید مهرتو بر چهره ی تو پیدا بود؛ بلکه می گوید رقم مهر تو بر چهره ی من پیدا بود. "رقم مهر"، همان خالی است که دوستداران مهر بر پیشانی خود نقش می کرده اند. اگر یار نظری نهانی با حافظ دارد باید رقم مهر یا مهربانی نیز بر چهره ی یار هویدا باشد یعنی مهربانی اش در چهره اش دیده شود. هم زمان از عتاب چشم یار و معجز لب او سخن می گوید. عتاب چشم؛ یعنی خشمگین بودن و یا سرزنش کردن با چشم، گویی نگاه تند یار حافظ را می کشته و لبش او را زنده می کرده است؛ آنچه حافظ را پس از آن "عتاب" زنده می کرده لب یار بوده که از آن سخنان زندگی بخش بیرون می آمده و حافظ را زنده می کرده است.
منوچهر تقوی بیات

منوچهر تقوی بیات در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴:

با درود به عاشقان فرهنگ ایران و حافظ شیرازی! بابک خرم دین حاشیه کوتاهی نوشته و حق مطلب را ادا کرده است. اگرچه حافظ به درباز شاهان رفت و آمد داشته و آنان را ممدوح قرار می داده است اما نمی توان اندیشه های ناب و زیبای حافظ را کاملا با آن ها در ارتباط دانست. دکتر قاسم غنی در کتاب تاریخ عصر حافظ 1369. ص.47 می نویسد:«... حافظ ممدوح را در مقام معشوق قرار داده است... او را می ستاید.»
این غزل در زمانی سروده شده است که امیر مبارزالدین شیراز را گرفته است و شاه ابواسحاق و عبید دو دوست حافظ از شیراز گریخته اند.عبید هم درباره ی این دوستی می گوید: « مقصود ما ز وصل تو بوس و کنار نیست»(غزل 22 دیوان عبید زاکانی). او نمی گوید مهرتو بر چهره ی تو پیدا بود؛ بلکه می گوید رقم مهر تو بر چهره ی من پیدا بود. "رقم مهر"، همان خالی است که دوستداران مهر بر پیشانی خود نقش می کرده اند. اگر یار نظری نهانی با حافظ دارد باید رقم مهر یا مهربانی نیز بر چهره ی یار هویدا باشد یعنی مهربانی اش در چهره اش دیده شود. هم زمان از عتاب چشم یار و معجز لب او سخن می گوید. عتاب چشم؛ یعنی خشمگین بودن و یا سرزنش کردن با چشم، گویی نگاه تند یار حافظ را می کشته و لبش او را زنده می کرده است؛ آنچه حافظ را پس از آن "عتاب" زنده می کرده لب یار بوده که از آن سخنان زندگی بخش بیرون می آمده و حافظ را زنده می کرده است.
حافظ در این غزل از روزگاری سخن می گوید که با دوست خود در "مجلس انس" صبوحی می زدند. کسی که صبوحی می زند نمی تواند مسلمانی باورمند باشد، چون مسلمانان پیش از برآمدن آفتاب نماز می گذارند و نماز گذار بنا به قانون شرع، حق ندارد شراب بنوشد چه رسد به آن که پیش از نماز صبح شراب بنوشد. می گوید در این مجلس انس جز من و یار نبودیم، خدا با ما بود. خدا در مجلس انس با "صبوحی زده" ها چه کار دارد؟ این خدا نمی تواند همان خدایی باشد که مسلمان ها به آن باور دارند. "یاد باد آن که رخت شمع طرب می افروخت" سخن از چهره برافروخته ی یار از باده ی صبوحی است و حافظ که چون پروانه ی ای بی پروا گرد چهره دوست می گردد.
یاد " آن بزمگه خلق و ادب" می کند که خنده ی بلند و مستانه، بیرون از ادب است و تنها صهبا یعنی شراب است که هنگام فروریختن از مینا صدای خنده اش بلند بگوش می رسد. سپس از یاقوت قدح یاد می کند. با یاقوت قدح حافظ می خواهد از بزرگ بودن ظرف و فراوانی شراب سخن بگوید. خنده ی قدح نشان دهنده ی موج های شراب در قدح است هنگامی که پیاپی از قدح شراب بر می دارند موج های شراب نیز در دهان قدح از نظر زیبایی به خنده می ماند. در میان من و لعل تو یعنی بین من و آنچه تو می گفتی داستان های فراوانی بود.
یاد آن شب هایی را می کند که دوستش کمربند می بست تا سوار اسب شود. در آن هنگام رکاب یار مانند هلال ماه بود و گویی ماه همچون پیکی جهان پیما در زیر پای یار راه می پیمود. یاد آن روزگاری را تازه می کند که خرابات نشین بوده و آنچه از مستی، صفا، دوستی، راستی و خوشی که در آنجا بوده، امروز در مسجد نیست. در پایان از دورانی یاد می کند که دوست دانشمندش سروده های او را اصلاح می کرده و آن گوهرهای ناسفته را درخشان و زیباتر می نموده است. کسی که سروده های حافظ را درست می کرده و بهتر می ساخته، هر کسی نمی تواند باشد. کسی نمی تواند بگوید که شاه شیخ ابواسحاق اینجو جوان در کار هنر و ادب از حافظ برتر و استاد او بوده است.
منوچهر تقوی بیات

۷ در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۱۷ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۳ - حکایت در معنی رحمت با ناتوانان در حال توانایی:

چ/در/وی/ش/بی/بر/گ/دی/دم/د/رخت
درخت را بی برگ دیدم مانند درویش
درویش خود نماد بیچیزی است و درخت بی برگ بر اثر خشکسالی بدان مانند شده است.
ش در درویش ساکن است.

رضا در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۴۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹ - فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر:

درود بر دوستداران مولوی و سپاس از سایت گنجور که براستی گنجینه ایی فراهم کرده اند. امروزه در بسیاری از سایتهای و گروه های اجتماعی گفتگو از قوانین جاذبه و انرژی مثبت است و مولوی چه زیبا در یک بیت به اندازه صدها جمله و عبارت ، امید و انرژی مثبت بیان میکنه....
تو مگو ما را بدان شه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست

ناصرقنبری در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۵۲ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۳ - حکایت در معنی رحمت با ناتوانان در حال توانایی:

سلام
لطفا بفرمایید این مصراع را چگونه بخوانیم
چو درویش، بی برگ دیدم درخت
در این حالت بی برگ صفت است برای درخت
یا
چو درویش بی برگ دیدم درخت
در این حالت بی برگ صفت است برای درویش

مرتضی در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۴۰ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۱:

مصراع «دشمنان را ژندهٔ دل و لباس عار ده» به نظر اشتباه میرسد.
شاید به جای دل دلقی بوده!!

مرتضی در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۳۵ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۱:

در بیت «اهل گل را روز روز از زور وزر معمور دار» «زور و زر» به صورت «زور وزر» نوشته شده

مجید دری در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۰۸:۲۷ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » غزلیات » شمارهٔ ۴۴:

در مصرع «او از عشق جهانسوزت مدد خواهیم خواست»
به‌گمان درستش این باشد:
اول از عشق جهانسوزت مدد خواهیم خواست

همایون در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۴۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴:

عشق یک پارچگی می‌‌بخشد، بدون آن انسان پاره پاره است و گرفتار مشکلات زندگی‌ است که تکه تکه ا‌ند و جدا جدا باید حل شود و انسان را نیز از یک پارچگی خود دور می‌‌سازد، در این غزل از عشق گله می‌‌شود که هنوز همه وجود مرا نمی برد وقتی می‌‌آید انگار مانند گل همه وجود ما را خندان می‌‌کند ولی باز انسان جان خود را جدا از دل خود می‌‌بیند که هنوز درگیر است و می‌‌گوید امشب یعنی‌ بر دیگر که آمدی جان مرا نیز مانند دل من به سوی خود بکش و اسیر مشکلات روزانه نساز که اگر این کار را بکنی من صد شور به پا می‌‌کنم و تنها ناله و فغان نمی کنم
صد شور کنیم ‌ای جان نی‌ آنکه فغان تنها
البته نکته باریک همین صد شور است که از این جدایی و راز آمیزی عشق به پا می‌‌شود و هدف هم همین صد شور است که عشق در هستی‌ بر می‌‌انگیزد

فاطمه در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۴۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۵:

کسی میدونه معنی این بیت چی میشه؟
او را نمی‌توان دید از منتهای خوبی
ما خود نمی‌نماییم از غایت حقیری

۷ در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۴۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳:

چند بیتش را با گوگل و لغتنامه توانستم که از درستی آنها مطمئن نیستم چون عاشقانه است و سخت
مینویسم ولی نه با اطمینان:
هد صبری ما تولی رد عقلی ما ثنا
منهدم میکند صبرم چون پشت کند و برمیگرداند عقلم را چون برمیگردد
صاد قلبی ما تمشی زاد وجدی ما عبر
صید میشود قلبم چون بخرامد و زیاد میشود شوققم چون عبور کند
تهت و المطلوب عندی کیف حالی ان نا
هاج و واجم مطلوبم کنارم است پس چه حالی میشوم پیشم نباشد
حرت و المامول نحوی ما احتیالی ان هجر
حیرانم و آرزومند چه چاره کنم اگر رفت
قل لمن یبغی فرارا منه هل لی سلوه
بگو برای کسی که میگوید ازو بگریز آیا برایم تسلی هست
ام علی التقدیر انی ابتغی این المفر
گرفتم به تقدیر بسپارم کجا باقی است برای فرار
یکره المحبوب وصلی انتهی عما نهی
اکراه دارد محبوب از وصال من،تمام میکنم هر چه گفته و نهی کرده
یرسم المنظور قتلی ارتضی فیما امر
نقشه قتلم را می کشد راضی ام به حکمش
قیل لی فی الحب اخطار و تحصیل المنی
گفتند به من در عشق چه خطراتی است و یافتن آرزوهایم
دوله القی بمن القی بروحی فی الخطر
بختی است که میرسم به آن وقتی برسم به کسی که جانم را در خطر می اندازد
فالتنائی غصه ما ذاق الا من صبا
براستی قصه غصه جدایی را درد چشیده میداند فقط
و التدانی فرصه ما نال الا من صبر
و جور نمیشود فرصت رسیدن مگر با صبر زیاد

۰۰ در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۳۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳:

سلام اگه میشه معنی ابیات عربی رو بنوسید

محمد سنایی در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۱۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۷:

انگشت شصت
بسیار مبحث بی مورد و مفرحی بود
این نصیحت من به شما دوستداران ادب فارسی
اگر اشعار مولوی حافظ و سعدی یا عطار را میخوانید
حتما قبل از ان اشنایی هرچند متخصر با تصوف و عرفان داشته
و با دیدگاه ماتریالیستی این اشعار را فهم و نقد نکنید
که هیچ چیز غیر از پوچی درونتان از برون عاید نمی شود.

۷ در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۵۰ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۳ - حکایت در معنی رحمت با ناتوانان در حال توانایی:

مصرع نخست را باید به گونه ای خواند که بشود از قضا و ناگهان خشک سالی در دمشق پدیدار شد که پیشینه نداشته

۷ در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۴۴ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۳ - حکایت در معنی رحمت با ناتوانان در حال توانایی:

چنان خشک سالی شد اندر دمشق
که یاران فراموش کردند عشق
به نظرم چنان خشک سالی شد درست تر است
چ و خ و س و ش پشت سر هم
چ/نان/خش=فعولن
ک/سا/لی=فعولن
ش/دن/در=فعولن
د/مشق=فعل
ک/یا/ران
ف/را/مو
ش/کر/دن
د/عشق

همایون در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۰۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱:

عرفان جلال دین یا فرهنگ جلالی که محصول هم نشینی اوست با شمس دین، مرد بزرگ ایران زمین و عارف کبیر تبریزی، همانا دعوت است از همه انسان‌ها برای حضور در وطن جان و شنیدن بوی بهارِ جان و نجات جان‌های ملول و دل تنگ و استقبال از نوی و نوروزی بودن
این فرهنگ چون نسیمی از جان شمس به جان جلال دین وزیدن گرفته و جلال دین آن را چون لخلخه‌ای در جهان پراکنده است
این سلامِ آشنایی همیشه به تازه واردان، خوش آمد گوست و درودی دایمی و بی‌ پایان است و چون صبا همواره در حال وزیدن
به راستی‌ جلال دین وطن و سرزمینی نو برای جان انسان آفریده است که در آن پادشاهی با فرّ و کرامت هست و همه خوشی‌ و طرب و مستی نصیب جان‌ها است
در آن جا نگرانی سود و زیان و پشیمانی و ترس و دودلی کار نمی کند زیرا این‌ها به جهان تنگ رقابت‌ها و حسادت‌ها و کین توزی‌های آدم‌های کوچک با جان‌های لرزان و ضعیف مربوط است نه به سرزمینی که جلال دین از آن می‌‌ید
این پیش آمد را جلال دین با آمدن جان جان مرتبط می‌‌داند که همانا آشنایی او است با شمس
در این غزل هیچ شکایتی از دوری شمس به میان نمی آید بلکه همه برکت حضور او است هر چند که کوتاه بوده باشد زیرا جایی‌ که نو شدن کار کند و تغییر اساسی‌ روی دهد کار تمام است و این جوی جریان یافته است و تا جاودان به راه خود ادامه می‌‌دهد

بابک بامداد مهر در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۳۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۷:

دلبرِ بردبار من آمده برده بارِمن
ترکیب زیبای است
همچنین
آهوی ِشیرگیر من....

توانای دانا در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۳۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۵:

کافر صد ساله چو بیندتو را
سجده کند زود مسلمان شود

۷ در ‫۷ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۴۴ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۳ - سوگندنامه‌ای که انوری در نفی هجو قبة اسلام بلخ گفته و اکابر بلخ را مدح کرده:

مصرع دوم:
وز نفاق تیر و قصد ماه و سیر مشتری
وز/ ن/فا/قی
تی/ر/قص/دی
ما/ه/سی/ری
مش/ت/ری
پس باید به تاجیکی خواند:
وز نفاق(ی) تیر و قصد(ی) ماه و سیر(ی) مشتری

۱
۳۱۰۳
۳۱۰۴
۳۱۰۵
۳۱۰۶
۳۱۰۷
۵۷۱۶