گنجور

حاشیه‌ها

احسان در ‫۷ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۴۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۵:

اتفاقاً به نظر میاد خواجه با عبارت گر عاقلی یک نوع تضاد رو بیان می کنه جناب سعدی می خوان بگن ای خواجه (کنایه از عاقل) اگر واقعاً عاقلی من را پند نده.
البته از لحاظ زیبایی با توجه به فاصله چند قرن طبع همون کلمه بیهوده رو بیشتر می پسنده.

omid در ‫۷ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۵۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹:

حافظ از ایرانی میگوید که در چنگال اسلام گرفتار شده است ومدام دارد از ایران قبل از اسلام نشان میدهد..به آیین مهر اشاره میکنه که سالهاست راکد شده و مخالفت اسلام با موسیقی(عندلیبان وهَزاران) رو با بیانی گلایه آمیز اشاره میکند

علی در ‫۷ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۴۵ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۴۲ - مست و هشیار:

با درود :
زان سبب افتان و خیزان میروی
کلمه زان = از ان اشاره به دور و زمان گذشته
میروی = اشاره به زمان حال
بهتر بود میگفت زین سبب افتان و خیزان
چون مستی اون مرد در اون در همین شبی هست که محتسب اشاره میکنه
نمیشه گفت الان که افتان و خیزان میروی سببش از ان مستی هست
در صورتی که از این مستی هست زمان حال

شهرام فرهادی در ‫۷ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۴۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲:

در آواز آقای ذبیحی در برگ سبز در مصرع دوم به جای مصرع فوق ( ای باد نای خوش نفس ) خوانده شد که بسیار زیباتر هم بنظر می رسد .

سام در ‫۷ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۲۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱:

با سلام خدمت تمام دوستان
یکم تپیدن واژه ی فارسی است و نگارش درست آن با ت نه با ط است

برگ بی برگی در ‫۷ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳:


سالها دل طلبِ جامِ جم از ما می کرد

وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

شاعران و عارفان جامِ جمِ افسانه ای منتسب به جمشید را تمثیلی از امکانِ انسان برایِ نظارت بر تمامیِ ابعادِ مُلکِ وجودی خویش بکار برده اند، اما جامی که حافظ از آن سخن می گوید حقیقی ست و جان بین که خداوند در الست و پس از اقرار به ربوبیتش در ذات و فطرتِ انسان قرار داد، و در اینجا بنظر میرسد حافظ آن را جامی از آبِ حیات و جاودانگی در نظر گرفته باشد کما اینکه در غزلِ نود و سه می فرماید؛ "روانِ تشنه ما را به جرعه ای دریاب / چو می دهند زلالِ خضر ز جامِ جمت" حافظ می‌فرماید دل یا جانِ اصلی و خدایی انسان هزاران سال است که خواستارِ بهره بردنِ دوباره از این جام است تا روانِ تشنه انسان را سیراب کند اما انسان به اشتباه با دلِ خواستنهایِ متوهمانه خود در جستجوی جامی از آبِ حیاتِ مجازی بوده است تا به جاودانگیِ جسمانی دست یافته و نامیرا شود در حالیکه همچون اسکندر که نمی دانست آنچه را در طلبش کوهها و بیابان ها و ممالک را در می نوردد تا به آن دست یابد در خود دارد، او نیز نمی‌داند آن جام و آبِ حیات را از ازل در درونِ دارد وانسان از جنسِ زندگی ست و زندگی یا خداوند نامیرا و جاودانه است ، پس او برای این جاودانگی به هیچ چیزِ بیرونیِ دیگری که با ذاتِ اصلیش بیگانه است نیازی ندارد اما انسان بنا بر عادتِ دیرینه و هزاران ساله  همچنان از بیگانگانِ با اصلِ خود یعنی از چیزهایِ ذهنی ، مادی و این جهانی طلبِ آرامش و خوشبختی می کند و نمی داند آنچه را که دل و فطرتِ خداییِ او طلب می کند همان جامِ روزِ الست است که انسان پس از حضور در این جهان با رفتنِ به خوابِ ذهن آن را از دست داده است ، در غزل هشتاد و یک می فرماید ؛ "گفتم ای مسندِ جم، جامِ جهان بینت کو؟ / گفت افسوس که آن دولتِ بیدار بخفت" پس دلِ انسان می خواهد که آن دولتی که بطورِ فطری بیدار است اکنون از خوابِ ذهن برخیزد تا بار دیگر جامِ جمِ خود را به کف آورد.

گوهری کز صدفِ کون و مکان بیرون است

طلب از گمشدگانِ لبِ دریا می کرد

حافظ کون و مکان یا وجود و عالمِ امکان یا کُلِ هستی را در مقایسه با اصل و ذاتِ خداییِ انسان به اندازه صدفی می‌ بیند که این گوهرِ ذات که از جنسِ بینهایت  است در آن نمی گنجد، اما انسان با وجودِ داشتنِ چنین گوهرِ ارزشمند و بینهایتی، از دیگران که آنان خود تشنگانِ جامِ جم  و گمشدگانِ لبِ دریای معرفت هستند طلبِ چیزهایِ بیرونی و بیگانه با جنس یا ذاتِ اصلی خود را می‌کند ، درواقع اندک عاشقانی همانندِ حافظ هستند که خویش را یافته و می دانند خود به ذات اصلِ گوهرند،‌پس در لبِ دریایِ معرفت ایستاده اند و هر لحظه می توانند از آبِ این دریا بهرمند و سیراب شده و دیگران را نیز به آن رهنمون شوند، اما قریب به اتفاقِ انسانها که بطورِ فطری در لبِ دریا بسر‌می‌برند در حقیقت گمشدگانِ وادیِ معرفت هستند و جالب اینکه انسان با چنین گوهرِ بینهایتی که در اختیار دارند از بی خبرانی همچون خود طلبِ نشانیِ آبِ معرفت و جاودانگی می کنند یا در پیِ صدف و مروارید یا چیزهای این جهانی هستند و برخی از آن گمشدگانِ لبِ دریا نیز از رویِ ذهن آدرس هایی موهوم و خیالی به دیگران می دهند و در حالیکه خود تشنه لب  هستند اما وانمود می کنند که نشانی و راه را می دانند و یا به صدف و گوهرهای دنیوی دست یافته اند،  حافظ در این مطلبِ مهم اشکالی بزرگ را تشخیص داده و می فرماید حلِ این مشکل بدستِ پیرِ مغان یا پیرِ خرد است.

مشکلِ خویش برِ پیرِ مغان بردم دوش 

کو به تاییدِ نظر حلِ معما می کرد

دوش در اینجا یعنی در دم و لحظه، پس‌حافظ بلادرنگ مشکلِ ذکر شده یعنی چگونگی گنجایشِ بینهایتِ خداوند در جسم و محدودیت  و همچنین علتِ خطایِ انسان در بدست آوردنِ دوباره جام را برِ پیرِ مغان که نمادِ انسانِ کامل و خردمند است می برد ، نظر در اینجا به معنی بینش و جهان بینیِ خداگونه است، و پیرِ مغان معما و رازهایِ هستی را با تاییدِ نگرشی از نوعِ نگرشِ خداوند به هستی حل می نماید و نه با دید و نگاه ذهنیِ ، حافظ در بیتِ بعد شرایطِ چنین پیرِ خردی را بیان می کند.

دیدمش خُرم و خندان قدحِ باده به دست

واندر آن آینه صد گونه تماشا می کرد

خُرَّم یعنی آبادان و سبز، خندان شادیِ ذاتیِ آن پیر است که می تواند ایهامی به رویِ گشاده جام قدح داشته باشد،‌به عبارتی خندان هم صفتِ قدح است و هم صفتِ پیر و حافظ می فرماید پیرانِ مغان و آگاه که قادر به حل معما و رازهایِ هستی می باشند خُرم و سبز و زنده به زندگی هستند ، همچنین خندان بوده و شادیِ خود را از چیزهایِ بیرونی طلب نمی کنند و رضایتمندی از زندگی و تسلیمِ لحظه به لحظه در برابر اتفاقات موجبِ شادی بدونِ سببهایِ بیرونی می شوند که از ویژگی‌های پیرِ خرد است، چنین پیری همواره قدحی از شرابِ عشق در دست دارد که هم خود می نوشد و هم آماده است به دیگران بنوشاند،  در مصراع دوم صد نمادِ کثرت است و پیرِ راهنما با ویژگی هایِ ذکر شد هزاران رازِ هستی را در آیینهٔ قدحی از شرابِ معرفت که در دست دارد تماشا می کند و رازِ هستی هم خودِ اوست چرا که در آینه جز رخسارِ حقیقیِ خویش را نمی بیند، یعنی همان اَنَ الحقِ حلاج، که در ادامهٔ غزل با آن بیتِ معروف به آن اشاره می کند، یعنی همان سی مرغی که سیمرغ را در آینه دیدند.

گفتم این جامِ جهان بین به تو کی داد حکیم؟

گفت آن روز که این گنبدِ مینا می کرد

پس‌حافظ از چنین پیرِ خردی با ویژگیهای ذکر شده می‌پرسد که آن یگانه حکیمِ هستی کی و چه وقت چنین جام یا جهان بینی را به او داده است که وی را بر رموز و اسرارِ جهان آگاه می کند و پاسخِ پیرِ خرد این است که از آغازِ خلقت و ایجادِ جهان و آن روزی که این گنبدِ مینایی را بنا می نمود ، حافظ با این سخنِ حکیمانه می فرماید هُشیاری و خردی که منشأ ایجادِ هستی ست و بصورتِ ابتدایی در جماد و سپس در نبات و جماد و حیوان و بعد از آن با تکامل در حدِ اعلا در انسان عینیت یافته است ، همان هُشیاری و خردی ست که می تواند و قابلیتِ آن را دارد تا جهان را از منظرِ چشمِ زندگی یا خداوند ببیند و همه انسانها می توانند این قابلیت را به فعل درآورده، چنین جامِ جهان بینی را از دستِ خداوند یا آن حکیم بگیرند.

بیدلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد 

 دل به معنیِ جان یا اصلِ خدایی انسان است که ادامه جانان است و حافظ در اینجا انسانی را که با اصلِ خود بیگانه است بی دل می خواند، پس بی دلِ بیگانه با عشق که گرفتارِ اعتقاداتِ تقلیدی و ذهنیِ خود می باشد خدایِ ساخته و پرداخته ذهنش را در دوردست‌ و آسمانها تصور نموده و از دور وی را می خواند در حالیکه خداوند در همه احوال از جمله در غم و شادی ها ، در راحتی و گرفتاری ها ، همواره با اوست و همانطور که قبلآ گفته شد از روزِ ازل آن هُشیاریِ خالصِ خدایی با او بوده است، اما او خدایِ ساخته ذهنِ خود را در آسمان ها جستجو نموده ، صدا می زند و در نتیجه به آن جامِ جهان بین دسترسی ندارد، در واقع بی دلانِ بیگانه با عشق همان گمشدگانِ لبِ دریا هستند و این بیت در تصحیحِ سایه و خوانشِ شادروان شاملو پس‌از بیتِ گمشدگان و در بیتِ سوم آمده است.

این همه شعبده خویش که می کرد این جا

سامری پیشِ عصا و یدِ بیضا می کرد

سامری بوسیله طلا یا توهماتِ ذهنیِ قوم و در غیابِ موسی مبادرت به ساختِ گوساله ای نموده و او را  خدایی نامید که اعجاز گونه صداهایی از جنسِ باد از آن بیرون می آمد و این شعبده در پیشِ معجزه عصا و ید بیضای حضرت موسی توهمی بیش نیست و عصایی که تبدیل به اژدها شده و مارهای (فکرهایِ متوهمانه و ذهنی) ساحران را بلعیده است به راحتی از پسِ شعبده سامری نیز بر می آید ، پس‌حافظ از زبانِ پیرِ خرد می فرماید چنین خدایِ ساخته ذهن توسط بی دل که از دور می خواندش  نیز حکمِ گوساله سامری را دارد که توسطِ خویشتن یا عقلِ جزویِ انسان خلق شده و توهم است ، خدای حقیقی همان خدا و هُشیاری ست که از وقتی آن گنبدِ مینا را بنا می کرد با انسان بوده است .

گفت آن یار کز او گشت سرِ دار بلند 

جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد 

پس پیرِ خرد با ویژگی هایِ ذکر شده در رمز‌گشایی از معماهایی مانندِ چگونگیِ گنجانده شدنِ بینهایتِ خداوندی که در کائنات نمی گنجد اما درونِ انسان جای می‌گیرد با اشاره به حلاج و سرفراز شدنِ دار از بر دار شدنِ او پاسخ می دهد که آن یار به جرمِ اینکه اسرار و رازهایِ زندگی را برملا کرده و حق را در خود می دید و بیان می کرد به چنین سرنوشتی دچار شد ، پس خداوند یا زندگی بیانِ آشکارِ اسرار و معما های هستی را بر نمی تابد و خود نیز در کُتُبِِ پیامبران ان اسرار را در پرده و در قالبِ قِصص بیان نموده است، و پیرِ مغان در همین بیت علاوه بر اشاره به چنین مطلبی از معمایِ فوق نیز رمز‌گشایی می کند ، درواقع حافظ از زبانِ پیرِ مغان می‌فرماید همه انسان‌ها بالقوه از گوهرِ ذاتِ خداوندی که در کون و مکان نمی گنجد برخوردار هستند اما باید همچون منصورِ حلاج به او زنده شوند تا با حضرتِ حق یکی شده و به وحدت برسند و آنگاه است که گنجِ پنهان و بینهایتِ خداوندی در انسان و در حالیکه در جسم و محدودیت بسر می برد آشکار می شود ، ابیاتی از مولانا در این رابطه می تواند مُبین و مؤید این مطلب باشد:

آفتابی در یکی ذره نهان / ناگهان آن ذره بگشاید دهان

ذره ذره گردد افلاک و زمین / پیشِ آن خورشید چون جست از کمین

فیضِ روح القُدُس ار باز مدد فرماید 

دگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد

 حافظ از زبانِ پیرِ خرد ادامه می دهد همانطور که حلاج به عشق زنده و جاودانه شد ، همه انسان‌ها از چنین قابلیتی برخوردار بوده و اگر فیوض الهی (روح القدس) بخواهد و همکاری کند ، دیگران نیز می توانند همچون عیسی مسیح که مردگان را زنده می‌نمود به مُرده خود زندگی بخشیده و جاودانه شوند . باز در مصراع اول یعنی انسان یکبار پیش از این از فیضِ الهی بهرمند و در الست از جنسِ زندگی یا عشق شده و اکنون نیز بارِ دیگر با اختیارِ خود می تواند با بازگشت به اصل و هشیاریِ روزِ ازل با مدد خداوند به عشق یا اصلِ خود زنده و جاودانه شود .

گفتمش سلسله زلفِ بُتان از پیِ چیست

گفت حافظ،  گله ای از دلِ شیدا می کرد

پس از جمع بندیِ مطالبی که حافظ در قالبِ پرسش و پاسخ با انسان کامل و یا پیرِ خرد بیان می نماید، پرسشِ دیگری در ذهنِ انسان نقش می بندد و اینکه اصولأ چرا خداوند که گنجی پنهان و بینهایت است و می خواهد در جهانِ فُرم و محدودیت توسطِ انسان آشکار شود، اینچنین انسان و هستی را در هاله ای از رموز و اسرار قرار داده است؟ او به پیرِ مُغان و انسانهای کامل نیز اجازه افشای این اسرار به عوام را نمی دهد و پس از حضورِ انسان در این جهان نیز بوسیله سلسله و زنجیرهایِ بسیاری از زُلفِ بُتان و جذابیتهایِ ذهنی و جسمی او را در بند کرده و سپس از او می خواهد تا بندها را گُسسته ، خود را رها کرده و مسیح گونه بار دیگر خود را به خداوند زنده کند ، پس تفسیرِ پیر از این ماجرا چیست و پیر پاسخ می دهد که ای حافظ ، این زلف که تجلیِ خداوند در این جهان است از دل یا جانِ شیدا و عاشقِ انسان که در الست با او پیمان بسته و سپس نقضِ عهد می کند گله مند است، پس‌ با پیش بینی چنین طرحی ست که عاشقانِ حقیقی بار دیگر به او وصل و جاودانه می گردند و سامری هایِ گوساله پرست و بی دل و جان در ذهن و توهمِ خدا پرستی باقی می مانند حتی اگر همه عمر از دور خدایا و یا خدا را گویند.

 

 

 

 

 

تماشاگه راز در ‫۷ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷:

شرح غزل 017- سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
معانی لغات غزل
جانانه: معشوق.
کاشانه: خانه محقّر و در اینجا اشاره به سینه است.
واسطه: سبب، علّت.
زِبَس: از بسیاری، از زیادی.
ز بس آتش اشکم: از بسیاری و زیادی حرارت و گرمی اشک من.
آتش خمخانه: (استعاره) می، شراب و به همین معناست آبِ خرابات.
ماجرا: آنچه گذشت و در اصطلاح و عرف صوفیه اشاره به این رویه حسنه است که مرادِ صوفیان هرگاه متوجّه این مطلب شود که مریدی از دست و زبان مریدی دیگر دچار کدورت خاطر شده است، مرید خاطی را در حضور جمع بازخواست می کند و مرید خاطی با پوزش، دل برادر خود را به دست می آورد و به این عملِ مراد، اصطلاحِ ماجرا گفتن داده اند.
مردمِ چشم: سیاهی چشم.
معانی ابیات غزل
(1)از لهیب آتشی که فراق معشوق در خانه دلم افروخته بود، کاشانه سینه ام آتش گرفت.
(2)جسمم به خاطر دوری از دلبر گداخته و جانم از گرمی آتش محبّت او شعله ور شد.
(3)دلسوزی و همدردی شمع را بنگر که دوش، دلش از سر مهر و از زیادی حرارت اشکم، همانندِ پروانه، به حال من سوخت.
(4)یک نفر آشناست. غریب نیست آن کسی که سبب سوختن دل من می شود و به خاطر اینکه من از دست خویشان و نزدیکان مورد آزار قرار گرفتم، دلهای بیگانه به من رحمت آورد.
(5)شراب، این آب خرابات، خرقه پارسایی مرا با خود بِبُرد و این آتش خمخانه کاشانه عقل مرا آتش زد.
(6)برای ترک می، توبه کرده، پیاله شکستم و دلم هم به مانند آن پیاله شکسته شد و در سوز فراق می و میخانه جگرم همانند لاله داغدار گردید.
(7)دست از گله و شکایت بردار و به سوی من بازگرد که سیاهی چشمم، همچنان که مُراد، از سر صوفی خطاکار خرقه به در آورده و می سوزاند بر اثر گریه پشیمانی سفید شد.
(8)حافظ! دست از سرودن شعر بکش و پیاله یی بزن که شب گذشت و از سوز افسانه تو عمر شمع هم به پایان رسید.
شرح ابیات غزل
وزن غزل: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلات
بحر غزل: رمل مثمّن مخبون مقصور
*
1-این یک غزل عاشقانه بدون ایهام است که حافظ در اثر فراق و دوری از معشوق خود سروده و به سبب پُختگی مضامین و تشبیهات و سوز کلام، در مرحله تکامل دوران شعر و شاعری او سروده شده و ظنّ و گمان این ناتوان بر این است که حافظ احتمالاً برای همسر خود که از دست اعمال و رفتار شوهر شاکی، و به صورت قهر از منزل رفته بوده است گفته و او را دعوت به بازگشت به خانه و کاشانه خود می کند و مفاد بیت هفتم بر این امر دلالت دارد که حافظ محبوبی داشته و پس از چندی به صورت قهر ترک او نموده و شاعر از او می خواهد که دست از گله و آنچه گذشته برداشته و به سوی او که پشیمان است بازگردد و به احتمال قوی این محبوب همسر دلبند او بوده که از شب نشینی ها و شرابخوریها و عشقبازیهای او به جان آمده بوده است.
2-در بیت هفتم حافظ خطاب به محبوب خود می گوید ماجرا کم کن. کدام ماجرا؟ حافظ در بیت چهارم، آن ماجرا را بازگو کرده و می گوید آشنایی که سوزاننده دل من است چندان هم غریب نیست. او از نزدیکان است و این می رساند که منظور شاعر همسر خود بوده است و یاء کلمه آشنایی برحسب اینکه یاء وحدت یا نکره باشد دو جور معنا را افاده می کند همین طور کلمۀ دلسوز. بهتر است در این باره توضیح بیشتری داده شود.
کلمه دل سوز دو معنا می دهد: یکی سوزاننده دل و دیگری همدردی با دل. به عنوان مثال:
الف- او پرستاری دلسوز برای بیمار خود بود.
ب- معشوقی دلسوز و بی رحم و جانگداز بود.
حافظ در جای دیگر می فرماید:
غزلیات عراقی ست سرور حافظ
که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد
بنابراین معنای بیت چهارم این غزل بطور واضح چنین است: آنکه سوزاننده دل من است یاری آشناست نه غریب و بدین سبب چون من از دست خویش و آشنا از دست رفته ام، دل بیگانه هم بر حال من سوخت و این بطن دوم معنای بیت است که ما را دربارۀ قهر همسر شاعر و شأن نزول این غزل به گمان می اندازد.
***
شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالیان

Seraj Hosseini در ‫۷ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۴۴ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۴:

شرمنده ،
تو هم بتاز که میدان امتحان خالیست...

Seraj Hosseini در ‫۷ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۴۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۴:

درود و مهر، بیت هشتم مصرع دوم میدن را تصحیح بفرمایید
تو هم بتاز که امتحان خالیست...
17.11.2018

اروین در ‫۷ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۱۷ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴] » رباعی ۸۵:

ای مفتی شهر، از تو بیدارتریم
با این همه مستی، ز تو هشیارتریم
تو خون کسان نوشی، ما خون رزان
انصاف بده، کدام خونخوارتریم
همای در آوازش اینگونه شعر را بیان می کند.

علیرضا در ‫۷ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۰۷:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲:

سلام.سطر بندی این غزل رو درست کنید درهم برهمه
باتشکر

کمال داودوند در ‫۷ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۰۵:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۶:

2455

ابراهیم در ‫۷ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۵۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۵:

این بیت گویا درستش اینه:
ندا همی‌رسدم از نقیب حکم ازل
که گرد خویش مجو کاین سبب نه زاکنون است

۷ در ‫۷ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۴۰ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۶:

جز به خردمند مفرما عمل
گرچه عمل کار خردمند نیست
میشود:جز به خردمند مفرما عمل گرچه آن عمل کار آن خردمند نیست.
مثال:بر آن هستی که سفیری به مغولستان روانه کنی پس اگر کسی را پیدا نکردی که مغولی بداند و با فرهنگ مردمان آن دیار آشنا باشد دست کم کسی را پیدا کن که خرد داشته باشد تا تو را دچار بلا نکند.مثلا با آیین بیابانگردان و زندگی کوچ نشیانان آشنا باشد اگر قزاقی یا قرقیزی بداند چه بهتر
استاد اقتصاد و صنعت برای بانک مرکزی و صنعت و معدن پیدا نکردی بی خیال فلان کسک و بهمان فسک شو و استادان دیگر رشته ها را به کار گیر به شرط آنکه اهل خرد و هم اندیشی باشند و دستشان کج مج نباشد

ashkan ashkan۲۷۴۵۲۷۴۵@gmail.com در ‫۷ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۱۱ دربارهٔ خواجه عبدالله انصاری » مناجات نامه » مناجات شمارهٔ ۲۴۳:

سلام
ببخشد در مناجات بالا آیا به جای کلمه "بنم" نباید "بینم" باشه
کردار خود بنم یا کردار خود بینم؟

یکی بودم در ‫۷ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۲۵ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۱۶ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۰:

بعضی ها میگن به دست اون زن کشته شد ولی گمان نمی کنم
اما اگه اینطور هم بوده خوش به حالش خوش به حالش

مهرداد در ‫۷ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۲۵ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۰:

در جواب به زینال
گروه اوهام یکی از محبوب ترین گروه های ایرانه با سبکی خلاقانه و غنی که صدها نفر رو به شعر و ادب فارسی علاقه مند کرده
لطفا برای بیان نظراتتون از کلمات صحیح تری استفاده کنید
تلفظ کلمات هم دلیل بی سوادی نیست بعضی جاها نیازه تا صدای بهتری به گوش شنونده برسه

یکی بودم در ‫۷ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۲۵ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۴۲ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲ - او بود و او نبود:

حرف های شما کاملا درسته امیر
بنده با لیسانس تاریخ یک شاعرم غزل هایی می‌نویسم از آب زلال تر
اما هنوز حتی اسم بحر های شعری رو بلد نیستم
چون اصلا به دردم نمیخوره !
و خوب ترجیح میدم شعر بنویسم تا اینکه وقتم رو صرف حاشیه کنم
من مدرک شعریم رو از غمگرفتم و باور دارم اونی که غم نداره هرچقدر تلاش کنه یا پول خرج کنه بازم شاعر نمیشه

جعفر خوانساری در ‫۷ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۲۵ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۲۰:۲۴ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » غزلیات » شمارهٔ ۵۶:

غزالی مشهدی شاعر نام آور سده دهم شعری با این وزن وقافیه وردیف دارد:
از بزم جهان باده گساران همه رفتند
ما با که نشینم چو یاران همه رفتند
تاریخ ادبیات دکتر صفا جلد 2/5 صفحه 710

امیر س در ‫۷ سال و ۳ ماه قبل، جمعه ۲۵ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۵۳ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲ - او بود و او نبود:

در طول تاریخ*
خبط نگارشی بنده رو مورد اغماض قرار بدید که تقصیرکار تلفن همراه بنده است

۱
۲۸۶۳
۲۸۶۴
۲۸۶۵
۲۸۶۶
۲۸۶۷
۵۷۲۲