هرس در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۰۴:۱۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۲۲:
پس از این بیت:
بگو تا سوار آورم زابلی
که باشند با خنجر کابلی
یک بیت دیگر هست کە گویی بە عمد حذف شدە. در تمامی نسخی کە قبل از سال 1365 چاپ شدەاند پس از این بیت این بیت وجود دارد:
تو ایرانیان را بفرمای نیز
کە تا گوهر آید پدید از پشیز
بە خصوص کە در ابیات بعدی شاهد چنین بیتی هستیم از زبان اسفندیار:
چه باید مرا جنگ زابلستان
وگر جنگ ایران و کابلستان
۸ در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۵۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۱۷:
توانای دانا!
تازی منسوب به قبیله طی را می گویند
چنانکه اهل ری را رازی می خوانند
نیما در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۵۷ دربارهٔ عارف قزوینی » تصنیفها » شمارهٔ ۹ - به مناسبت اخراج مورگان شوستر آمریکایی از ایران:
1 : [شُسْ تِ] (اِخ) مُرْگان.
مستشار آمریکائی امور مالی.
در 1328 ه .
ق.
به ایران آمد تا به مالیهء ایران سر و صورتی بدهد اما بر اثر فشار روسها مجبور به ترک ایران شد و عارف شاعر نامی دربارهء رفتن وی تصنیفی دارد.
کتاب اختناق ایران از اوست که به فارسی نیز ترجمه شده است.
نیما در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۲۳ دربارهٔ عبدالواسع جبلی » گزیدهٔ اشعار » قصاید » شکایت:
سفه : (سَ فَ) [ ع ] (اِمص) کم خردی.نادانی، بلاهت
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۳۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۴:
حلالش باد اگر خونم بریزد
که سر در پای او خوشتر که بر دوش
دوش در اینجا مشخص است که معنای شانه می دهد اما باز می توان دو مضاف الیه برایش تصور کرد یکی دوش یار و یکی دوش خود سعدی
یعنی اگر محبوب سرم را بزند و خونم را بریزد رواست چون سر اگر در پای یار بیفتد بهتر است که بر دوش یار باشد
معنی دوم: بهتر است که سرم روی دوشم (روی تنه ام) باشد
اگر کسی اهل سعدی باشد هیچ کسی را پاکبازتر از سعدی نمی یابد انگار این موجود (که نه انسانش می توان خواند و نه فرشته و نه هیچ چیز دیگر. فقط می شود او را سعدی گفت) هیچ وجود و اختیاری از خود نداشته است و در کمتر غزلی است که این معنا نیامده باشد
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۲۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸:
لب بر لبی چو چشم خروس ابلهی بود
برداشتن، بگفته بیهوده خروس
توضیحات دوستان کافی و وافی بود ولی به زبان ساده تر کمی کلمات جابجا شوند تا از حالت نظم به نثر درآید مشکل کاملا حل می شود
بگفته بیهوده خروس، لب بر لبی چو(ن) چشم خروس (است) برداشتن، ابلهی بود
یعنی ابلهی است که با صدای خروسِ صبح، لب برداشتن از لبی که سرخ (چون چشم خروس) است
محسن ، ۲ در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۱۱ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۱۶۵:
یوسفی جان
گرچه ز دلم هزار خورشید بتافت
آخر به کمال ذرهای راه نیافت
می گوید : با آنکه به هزاران راز ِ دنیا و زندگی پِی بردم ، می بینم هنوز به اندازه ی ذره ای از حقیقت در نیافته ام.
منسوب به بوعلی سیناست :
تا بدانجا رسید دانش من ، که بدانم هنوز نادانم
منظور انست که هرچه بیشتر بدانی ، در می یابی که چه بسیار اسرار پنهان که نمی دانی
حسن یوسفی در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۰۰:۳۲ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۱۶۵:
لطفا یکی از دوستان معنی این بیت را بگویند. با تشکر
گرچه ز دلم هزار خورشید بتافت
آخر به کمال ذرهای راه نیافت
نیما در ۷ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۵۳ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۰۶:
طلایه دارِ شعرِ عارفانه حکیمِ عارفِ عاشق سنایی غزنویست
اوست که رهنمای بزرگانِ پس از خویش است
با یک غزل و یک بیت که در فهمتان شاید نگنجد حکیم بزرگوار را مورد قضاوت های ناشیانه و عاری از راستی قرار ندهید
محمد در ۷ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۴۲ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » ابیات پراکندهٔ نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » تکه ۵۷:
سلام دوستان. به عقیده من این که همش می گه یا اینه یا اونه می تونه در خودش مفهومی هم داشته باشه
می پرسه عمر چیه جواب می ده "گفت: یا برقیست یا شمعیست یا پروانهای". یعنی در هر سه صورت بنیاد محکمی نداره.
اما می پرسه حال عالم چیه جواب می ده "گفت: یا خاکیست یا بادیست یا افسانهای". در اصل به نظر بنده توی سه بیت اول همون منظورش گزینه سوم هست. یعنی حال عالم پروانه هست. جویای طلب دیوانه است. و حال عمر افسانه است.
در بیت چهارم هم به لرزان بودن زندگی اشاره داره. این که زندگی در حال تبخیره و هر چیزی که داخل در زندگیه همراهش تبخیر می شه. بنابراین کوشش به ساختن (یا شناختن) چیزی درون زندگی بیهوده است. و هیچ عاقلی کار بیهوده نمی کنه.
بیت یکی مونده به آخر هم به نظر به ناتوانی کامل آدم در برابر چرخ اشاره داره.
nahal n در ۷ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۲۳ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۰۶:
پیوند به وبگاه بیرونی
آهنگ ملکا محسن چاوشی
nahal n در ۷ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۱۹:۲۲ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۰۶:
آهنگ محسن چاوشی به نام ملکا
پیوند به وبگاه بیرونی
امید راهی در ۷ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۵۴ دربارهٔ اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » بخش ۱۸۸ - ز من بر صوفی و ملا سلامی:
از شما ایرانی های فرهنگی جدا خواهش میکنم در اشعار عرفا تشبث نکنید و کلمات اصلی را به زعم خود تغیر ندهید. شعر فوق از مرحوم علامه اقبال رح اصلا اینگونه است.
زما بر صوفی و ملا سلامی ... که احکام خدا گفتند ما را
و لیکن تاویل شان در حیرتافکند... خدا و جبرئیل و مصطفی را
علی در ۷ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۰۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۱:
حیلت رها کن = ذهنی که ناتوان از حل مشکلات ما شده؛ خودش عامل اضطراب و نگرانی می شود؛ پس باید آنرا خاموش کرد
دیوانه شو = همان خاموش کردن ذهن ناتوان از حل مشکلات است
و اندر دل آتش درآ = زمانی که ذهن ناتوان از حل مشکل شده، ادامه کارش موجب تنش در تمام سلول های بدن می شود که مانند در آتش بودن است
پروانه شو = باید ذهن را آرام کرد و به آن استراحت داد؛ مثل پروانه که از آتش دور می شود تا از سوختن در امان بماند
نیما در ۷ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۵۲ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۲ - مناجات:
جناب مرعشی شهریار را خوانده و از او خواسته تا به دیدارش برود؟ بسی عجیب است
ایا به رسم ادب بهتر نبود که ایشان به دیدار چنین انسان محبوب و منتخب و بزرگی برود ؟
این احضار در خاطر من ناپسند جلوه میکند و البته صحت و سقم این ماجرا به پای خودشان
و خدا داناتر است
محمد در ۷ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۲۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۷:
میشود ترجمه این شعر را هم بگذارید سپاسگزار میشوم
علی اشکوری در ۷ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۴۸ دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵:
خدمت فرهاد عزیز عرض کنم که:
تجانس مصرع آخر با سه مصرع دیگر در آن است که زندگی انسان این جهان در مقابل کل زندگی او در هر دو سرا به بهاری تشبیه شده است که با لطف و عطا و بخشش الهی پوشیده شده است. بنابراین دل خوش داریم که در سرای آخرت که دیگر جرمی از ما سر نخواهد زد از لطف و رحمت وسیعتر خدای متعال بهره خواهیم برد، انشاءالله.
رضا از کرمان در ۷ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۱۳:۳۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۶ - در تفسیر این حدیث مصطفی علیهالسلام کی ان الله تعالی خلق الملائکة و رکب فیهم العقل و خلق البهائم و رکب فیها الشهوة و خلق بنی آدم و رکب فیهم العقل و الشهوة فمن غلب عقله شهوته فهو اعلی من الملائکة و من غلب شهوته عقله فهو ادنی من البهائم:
با سلام خدمت نازنین
با توجه به متن ومعنی شعر، حضرت مولانا هرگز مخالف کسب علم نیستند بلکه از چند بیت قبل ایشان میفرمایندآدمی نسبت به حیوان به علت داشتن علم میتواند کارهای خارق العاده انجام دهد ولی باید توجه داشت که هدف بسیاری از انسانها از کسب دانش صرفاً کسب درآمد وتامین شغل بهتر وبقول ایشان بنای آخوری بزرگتر است وبدون عشق راهی به اسمان نمیبرد الان خودت مثالهای آن را در زندگی ببین مثلا دکتری که به سوگند پزشکی وفاداره ونجات همنوع براش ارزش داره واز اون ارضا میشه با طبیبی که فقط دنبال مال اندوزی است یا معلم متعهدی که آموزش واخلاقیات براش اصله،بامعلمی که به شاگردش هیچ نمیآموزه که هیچ ،حتی به انحراف میکشه یا روحانیی که دین فروشی میکنه و.... آیا این گروه چه هدفی را از کسب علم ودانش داشتند بجز بنای آخور. البته منکر عقب ماندگی جهان سوم نمیشوم ولی با موضوع وکلام مولانا ارتباطی ندارد.صد هزاران فضل داند از علوم
جان خود را می نداند آن ظلوم
داند او خاصیت هر جوهری
در بیان جوهر خود چون خری! (ب 119 د 3)
رضا در ۷ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹:
شعر به طور کامل نوشته نشده و منظم نیست و چند بیت حذف شده :
رسید مژده که آمد بهر و سبزه دمید
وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست
فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید
زروی ساقی مهوش گلی بچین امروز
که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید
چنان کرشمه ساقی دلم زدست ببرد
که باکسی دگرم نیست برگ گفت و شنید
من این مرقع رنگین چوگل بخواهم سوخت
که پیر باده فروشش به جرعه ای نخرید
عجایب ره عشق ای رفیق بسیار است
زپیش آهوی این دشت شیر نر برمید
به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم
که گم شد آن که درین ره به رهبری نرسید
مکن زغصه شکایت که درطریق طلب
به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید
زمیوه های بهشتی چه ذوق دریابد
هرآن که سیب زنخدان شاهدی نگزید
خدای را مددی ای دلیل راه حرم
که نیست بادیه عشق را کرانه پدید
گلی نچید زبستان آرزو حافظ
مگر نسیم مروت درین چمن نوزید
شراب نوش کن و جام زر به حافظ بخش
که پادشه بهکرم جرم صوفیان بخشید
بهار می گذرد دادگسترا دریاب
که رفت موسم و حافظ هنوز می نچشید
مهران در ۷ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۰۸ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۰۶: