محمد باقر انصاری در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۱۹ دربارهٔ شیخ بهایی » نان و حلوا » بخش ۱۳ - علی سبیل التمثیل:
اشعار طنز أمیزی است که می خواهد این معنی را الهام کند که برخی از مردم هرگونه گناهی را در حد افراط انجام می دهند و کار خیر هم انجام می دهند به امید این که ثوابی ببرند. در حالی که کار نیک با ارتکاب گناه هیچ فائده ای نخواهد داشت. داستان مردی که انار می دزدید و آن را صدقه می داد. که امام صادق (ع) آیه شریفه انما یتقبل الله من المتقین (سوره مائده، آیه 27) را در مورد او تلاوت فرمود. یعنی خداوند از پرهیز کاران می پذیرد.
در اینجا با توجه به حاشیه آقای مرداویج که نوشته اند این اشعار توهین به همسر پیامبر اسلام است عرض می کنیم که اشعار هیچ ربطی به همسر پیامبر ندارد. زیرا در مصرع ابتدائی بیوه زنی از شهر هری را آورده که ظاهراً شهر هری، هرات افغانستان است که هری رود از کنار آن می گذرد. بنا براین نباید اذهان را منحرف کرد.
امیررضا در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۵:۲۵ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۰۶:
در بیت هشتم مصرع دوم عبارت { نتوان شبه تو جستن } درسته لطفا تصحیح شود.
عباس در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۱۴ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۳۰:
منظور از درخت معسوق است که اگرخودرا به نامحرم نشان بدهد ، هرقدرکه عزیزباشد باید اورا رها کرد...دربیت اول باید کان نوشت به معنی که آن...
cena۱۹۹۱ در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۵۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶:
در پاسخ به امیرحسین:
مصراع دوّم از بیت اوّل باید اینطور خوانده شود:
"وز بندِ غمانِ خود کنم آزادت."، که در اینصورت نیازی به آنچه نوشتید نیست تا اصلاح شود.
ناشناس در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۳۹ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » ترکیبات » شرح پریشانی:
با سلام
باورم نمیشه برداشت بعضیا از شعر اینجوری بوده باشه
معشوق وحشی مذکر بوده؟
تو چنتا پست خوندم نوشتن مذکره
شما اول برید داستان عشق وحشیو بخونین بعد بگین معشوقش مذکره یا مونث
یه نفرم چنتا بیت نوشته بود گفته بود از رو اینا میشه فهمید مذکره معشوق وحشی در جواب شما باید بگم شما ااصصصلاا هیچی از شعر نفهمیدی و معنیه شعر و فعل هارو خوب متوجه نشدی
معشوق وحشی مونث بوده
برید داستان عشقشو بخونین تا متوجه شین
از خود شعر هم پیداست که معشوق مونثه
پیشالی در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۱۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱:
سلام.. کسی می داند که اسناد منبری، در چه سالی این شعر را خواند؟
تکین در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۰۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲:
اقای علی، افاضات شما چه ربطی به این بیت دارد؟!! چرا میخواهید خرافه های مذهبیتان را در هر چیزی بگنجانید؟! من تردید دارم که شما حتی یک غزل مولانا را بدرستی درک کرده باشید ، چرا که به یقین تمام اشعار میدارم که درک فقط یک غزل مولانا شما را از تمامی این خرافه ها نجات میبخشید!
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۳۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۳ - حکایت آن مؤذن زشت آواز کی در کافرستان بانگ نماز داد و مرد کافری او را هدیه داد:
ادامه دریافتهای دفتر پنجم مثنوی 17 حکایت اذان گوی زشت آواز و هدیه مرد کافر
شخصی بد آواز که سخت شیفته صوت خود بود در محله کافران اذان می گفت.
مومنان دلسوز از او خواستند که می ترسیم کافران بر ما بشورند .محض رضای خدا اذان نگو.
اما او سرسختانه به اذان گویی با صدای انکر الاصوات خود ادامه می داد .
ناگهان در کمال تعجب دیدند کافری با چهره ای خندان و با هدایای گرانبها سراغ اذان گو را می گیرد و می گوید این موذن خوش صدا کجاست؟
به او گفتند با موذن تو را چه کار؟
گفت دختری دارم که مدتها بود هوای مسلمانی داشت و من نگران بودم.تا این که صدای اذان او در معبد ما پیچید و دخترم پرسید این چه صدای ناهنجاری است؟
دختر دیگرم گفت این صدای اذان مسلمانان است از آن پس از مسلمانی دلسرد شد و شوق ایمان به اسلام در دلش خاموش شد و من آسوده شدم ،به شکرانه این رهایی هدایایی به این موذن تقدیم می کنم.
سعدی نیز این حکایت را در باب چهارم گلستان آورده است.
موذن بد صدا تمثیل مسلمانان و مومنانی است که ظاهر ناهنجار و غیر هارمونیک آنها باعث انزجار از دین سراسر هماهنگی اسلام می شود.
و به قول استاد بزرگ؛دکتر شریعتی :
تلاش میکنم خوب تر زندگی کنم - اگر می خواهید حقیقتی را خراب کنید، خوب به آن حمله نکنید، بد از آن دفاع کنید .
این تمثیل نشان می دهد که دین باطن نیست و فقط دل نباید پاک باشد .
ظاهر دین هم در جای خود اهمیت دارد و به منزله پوست گردو است که از مغز محافظت می کند .
فراموش نکنیم که همین ظاهر دین بوده بوده است که آن را در طی 14 قرن به دست ما رسانده است اما نکته اینجاست که هدف از ظاهر ؛باطن دین است نه ماندن در ظاهر زیرا گردوی با ظاهر بسیار عالی ولی بی مغز و پوچ هیچ نفعی ندارد.
از طرف دیگر این تمثیل به ما می گوید که بسیاری از کارهای ما نظیر همین اذان گوست واقعا اگر به کردار ما مسلمانان یا شیعیان توجه نکنند و هنرهای دین اسلام را ببینند می شود که مسلمان نشوند؟!
یا تشیع زیبای ما در کتاب هاست اما اگر غریبه ای در بازار ما بیاید از بی انصافی و درستکار نبودن شایع در بازار ما چه نگرشی خواهد داشت ؟!
کانال و وبلاگ آرامش و پرواز روح
arameshsahafian@
محمدرضا در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۰۰ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳ - زکات زندگی:
در جواب اسما
در مصرع اول اون بیت به معشوقش میگه از غم خود بپرس که با من چه میکند و چه بلایی به سرم می آورد یعنی درواقع داره میگه غم خودت رو محاکمه کن و در مصرع دوم هم برمیگرده میگه گرچه میدونم که این شکایت من فایده ای نداره چون انگار دارم به شاه میگم که داروغه و حاکم نظامی خودت رو محاکمه کن یعنی میدونه که محاکمه نمیکنه
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۵۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۵ - در معنی لَوْلاکَ لَما خَلَقْتُ الأَفْلاکَ:
ادامه دریافتهای دفتر پنجم مثنوی 16 حکایت شیخ محمد سررزی 4
مولانا بعد ازین که عارف را عاشق معرفی کرد که گنج های زمین را رد کرده و به خداوند می گوید من در جستجوی چیزی جز تو نیستم ،به شرح عشق می پردازد :
در نگنجد عشق در گفت و شنید
عشق،دریایی ست قعرش ناپدید 2731
قطره های بحر را نتوان شمرد
هفت دریا پیش آن بحرست خرد
در مقابل عشق همه دریا ها کوچکند.
این گونه عبارات که در ابیات حافظ نیز فراوان وجود دارد یعنی اساس دنیای مادی در مقابل دنیاهای ماورا محدود و خرد و بی ارزش است.به عبارتی این دنیا رحم آن دنیا هاست.
عشق جوشد بحر را مانند دیگ
عشق ساید کوه را مانند ریگ
علاوه بر فراتر بودن عشق از دنیای مادی تاثیر اعجاب آوری هم بر آن دارد.آب دریا را به جوش میآوردو ...
عشق بشکافد فلک را صد شکاف
عشق لرزاند زمین را از گزاف2736
با محمد بود عشق پاک جفت
بهر عشق او را خدا لولاک گفت
در اینجا مولانا ویژگی سومی به عشق می افزاید و آن این که همراه برگزیده کل هستی؛حبیب الله است و رمز آفرینش هستی به خاطر پیامبر است.
من بدان افراشتم چرخ سنی
تا علو عشق را فهمی کتی 27 40
عشق دلیل آفرینش است.
این با آیه ای که عبادت را دلیل آفرینش می داند مغایرتی ندارد چون در لغت هم پرستش به معنای عشق است.
منفعت های دگر آید ز چرخ
آن چو بیضه تابع آید،این چو فرخ
گرچه آسمانها منفعت های زیادی دارند اما در مقابل عشق بزرگترین ویژگی انسان کامل مانند پوست تخم مرغ هستند که جوجه از آن به دنیا می آید.
تفاوت نگرش مولانا با نگرش جهان تکنولوژی:
در نگرش مولانا انسان برتر از همه کهکشانها ست؛اما در نگرش امروز انسان شیفته و حیران طبیعت است زیرا کهکشان درون خود را کشف نکرده است.
با تو گویند این جبال راسیات
وصف حال عاشقان ا ندر ثبات2744
یکی دیگر از ویژگی های عشق:
کوه های پا برجا حال عاشقان را بازگو می کنند.
کانال و و بلاگ آرامش و پرواز روح
arameshsahafian@
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۵۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۴ - آمدن شیخ بعد از چندین سال از بیابان به شهر غزنین و زنبیل گردانیدن به اشارت غیبی و تفرقه کردن آنچ جمع آید بر فقرا هر که را جان عز لبیکست نامه بر نامه پیک بر پیکست چنانک روزن خانه باز باشد آفتاب و ماهتاب و باران و نامه و غیره منقطع نباشد:
ادامه دریافتهای دفتر پنجم مثنوی 15 حکایت شیخ محمد سررزی عارف غزنوی3
کان گدایی کآن به جد می کرد او
بهر یزدان بود نه از بهر گلو
ور کردی نیز از بهر گلو
آن گلو از نور حق دارد غلو2704
تکدی آن عارف به خاطر خوردن نبود بلکه به امر حق بود.اگر هم در ظاهر از آن می خورد؛باطنش این است که گلوی او آکنده از نور خداوند است.
نور می نوشد مگو نان می خورد
لاله می کارد، به صورت می چرد
در این بیت مولانا جریان خداوند را در عالم مادی و امکان اتصال انسان کامل را به آن توضیح می دهد.
اگر انسان کامل به امر حق بخورد ؛نور می خورد و گل می کارد .
امر و فرمان بود نه حرص و طمع
آن چنان جان حرص را نبود تبع
این خوردن از روی حرص نیست زیرا جان عارف به دنبال حرص نیست.
پس اعمال ما تبع جان ما هست.
گنج های خاک تا هفتم طبق
عرضه کرده بود پیش شیخ حق2712
گرچه در ظاهر گدایی می کرد اما پشت پا به گنج های زمین زده بود.
بر گرفته ار داستان پیامبر و عرضه گنجهای زمین بر حضرتش.
شیخ گفتا:من عاشقم
گر بجویم غیر تو من فاسقم2713
عاشق حقیقی بی خواسته است .
تسلیم است.
این حقیقت اسلام است.
عاشقی کز عشق یزدان خورد قوت
صد بدن پیشش نیرزد تره توت
وین بدن که دارد آن شیخ فطن
چیز دیگر گشت ،کم خوانش بدن
بدن آن عارف هم بر اثر هم جواری روح لطیفش یا بر اثر آگاهی از جریان خداوند در آن (فطن و آگاه حقیقی) تبدیل شده است.
شیر و گرگ و دد ازو واقف شده
همچو خویشان گرد او گرد آمده
لحم عاشق را نیارد خورد دد
عشق ،معروف است پیش نیک و بد2724
درندگان نمی توانند گوشت عاشق حقیقی را بخورند .
مولانااشاره به مقام معصومین و عارفان تابناک از نور آنها می کند که در تاریخ داستانهایی از دوستی درندگان با آنها آمده است.
و همچنین اشاره به دلیل سالم ماندن بدن آنها پس از مرگ.
کانال و وبلاگ آرامش و پرواز روح
arameshsahafian@
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۵۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۳ - حکایت شیخ محمد سررزی غزنوی قدس الله سره:
ادامه دریافتهای دفتر پنجم مثنوی13 حکایت شیخ محمد سرزری عارف غزنوی
در شهر غزنین عارفی بود که هفت سال متوالی روزه داشت و هر روز با برگهای درخت انگور افطار می کرد.
او در این دوران پر از ریاضت عجایب شگرفی از حضرت حق دید ولی به آن قانع نبود و شوق شهود جمال الهی را داشت.
از بقای مادی خود سیر گشت و بر بالای کوهی رفت و به خداوند گفت یا جمال بی مانند خود را به من نشان بده و یا خود را از بالای کوه خواهم انداخت.
حضرت حق به او الهام کرد که هنوز هنگام دیدار فرا نرسیده است و اگر خود را هم پایین بیندازی نخواهی مرد.
شیخ از شدت غلبه شوق و عشق و جذبه خود را پایین افکند اما در میان آبی افتاد و نمرد.دوباره از فراق شیون و زاری کرد.
به او الهام شد به شهر برو .شیخ گفت :
برای چه خدمتی به شهر روم؟
جواب آمد که خود را به صورت گدایی بیچاره در آور و در شهر پرسه بزن و آنچه دریافت می کتی،میان یینوایان تقسیم کن .
شیخ به شهر غزنین رفت و ثروتمندان شهر که او را می شناختند برایش خانه های مجلل برگزیدند،اما او اعتنایی نکرد و گفت می خواهم از طریق دریوزگی و گدایی نفسم را بشکنم.
روزی شیخ چهار بار با کشکول گدایی به سرای امیری رفت.امیر از سماجت او خشمگین شد و او را وقیح و بی آبرو دانست.
شیخ گفت من مطیع فرمان حقم و به نان تو احتیاجی ندارم .در حالی که اشک از چشمانش می آمد گفت:
کمی بیندیش و عارفان عاشق را دست کم نگیر .
صفای روحانی شیخ ،امیر را تحت تاثیر قرار داد و به گفت هر چه می خواهی از خزانه ام بردار.
شیخ گفت اجازه این کار را ندارم و عطای او را قبول نکرد.
پس از دو سال دریوزگی ،از جانب حق فرمان رسید که دیگر از کسی چیزی نخواه و فقط ببخش.
شیخ بر اثر الطاف الهی به مرتبه ای رسید که باطن انسانها را می دید و خواسته آنها را می دانست و هر کس به او رجوع می کرد بدون درخواست نیازش را برطرف می کرد.
مولانا دل انسان را آیینه ای تمام نما می داند که می تواند باطن انسانها و بلکه باطن جهان را در آن ببیند؛ اما برای این کار باید از گرد و غبار عالم مادی پاک و واسطه فیض خداوند شود .
ادامه دریافتهای دفتر پنجم مثنوی 14 حکایت شیخ محمد سرزری عارف غزنوی2
جواب از پرسش احتمالی:
ذکر درجات عارفانی در این درجه با فاصله سالهای نوری ما از آنها چه نقشی برای ما دارد؟
در جهانی که مسابقه بر دریافت مواهب مادی است مرور زندگی عارفانی که پشت پا زده اند به غبارهای مادی صیقل ارواح و دلهاست.
هر چند به آن عیش شاداب نرسیم که گفته اند:
وصف العیش نصف العیش
بر سر که رفت آن از خویش سیر
گفت:بنما، یا فتادم من به زیر2670
گفت:نآمد مهلت آن مکرمت
ور فرو افتی، نمیری، نکشمت
گفتگوی عاشقانه عارف غزنوی و خداوند که مهلت دیدار نرسیده اگر از کوه بیفتی نمی کشم یعنی اجازه جان دادن به تو نمی دهم.
موت را از غیب می کرد او کدی
ان فی موتی حیاتی می زدی2675
عارف پس از افتادن از کوه در آب افتاد اما مرگ را گدایی می کرد از خداوند؛زیرا حیات حقیقی را در مرگ می پنداشت.
موت را چون زندگی قابل شده
با هلاک جان خود یکدل شده 2676
او از مرگ چون زندگی حقیقی استقبال می کرد. و با هلاکت جان خود چون عاشقی دلداده یکدل شده بود.
سیف و خنجر چون علی،ریحان او
نرگس و نسرین عدوی جان او 2677
مانند علی (ع) که در شجاعت بی همتاست شمشیر و خنجر در نظرش گل و ریحان بود.
مدتی از اغنیا زر می ستان
پس به درویشان مسکین می رسان
خدمتت این ست تا یک چندگاه
گفت سمعا طاعه ای جان پناه 2682
بس سوال و بس جواب و ماجرا
بد میان زاهد و رب الوری
که زمین و آسمان پر نور شد
در مقالات آن همه مذکور شد
لیک کوته کردم آن گفتار را
تا ننوشد هر خسی اسرار را 2685
گفتگوی عارف با خداوند آسمان و زمین را پر نور می کند .
حضرت مولانا تن می زند از شرح این نور تا نااهلان نشنوند.
کانال و وبلاگ آرامش و پرواز روح
arameshsahafian@
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۴۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۷ - خلق الجان من مارج من نار و قوله تعالی فی حق ابلیس انه کان من الجن ففسق:
ادامه دریافتهای دفتر پنجم مثنوی 12 حکایت ایاز و پوستین چوپانی 3
این تکبر چیست؟غفلت از لباب
منجمد، چون غفلت یخ زآفتاب1941
حکمت خلوت ایاز با پوستین چوپانی دوری کردن از تکبر بود .
مولانا تکبر را ناشی از دور ماندن از خرد و حقیقت می داند مانند دور ماندن یخ از آفتاب که وجودی برای خود می یابد اما وجودی سرد و مرده .
چون خبر شد زآفتابش، یخ نماند
نرم گشت و گرم گشت و نیز راند
اما اگر از تکبر بیرون آید .
اگر یخ در مقابل آفتاب قرار گیرد دیگر خودی او باقی نمی ماند و نرم و با حرارت و شتابان به حرکت و زندگی حقیقی می افتد و از سردی و مردگی بیرون می آید.
چون ایاز آن چارقش مورود بود
لاجرم او عاقبت محمود بود1959
چون پوستین ایاز معطر به عطر دوست بود (مورود از ورد به معنای گل)سرانجام او عالی بود یا سرانجام او تبدیل شدن به خود سلطان محمود بود.
هست مطلق ،کارساز نیستی ست
کارگاه هست کن جز نیست چیست؟
وجود مطلق نیست شده ها را می پروراند و این نیستی است که باعث فنا و وجود حقیقی می شود.
بر نوشته هیچ بنویسد کسی ؟
یا نهاله کارد اندر مغرسی؟
روی کاغذ نوشته شده دیگر چیزی نمی توان نوشت.
کاغذی جوید که آن بنوشته نبست
تخم کارد موضعی که کشته نیست1962
او به دنبال کاغذ سفید؛انسان بی تکبر،انسان نیست شده است.
انسان جدا شده از خود و جاری در لحظه
تو برادر موضعی ناکشته باش
کاغذ اسپید نا بنوشته باش1963
تا مشرف گردی از نون والقلم
تا بکارد در تو تخم،آن ذوالکرم
تفسیری زیبا برای آیه نخست سوره قلم سراسر لحظاتت مانند کاغذی سفید باش به دور از هر فکر و اعتقاد و خودی تا خداوند در تو بنویسد .
در ادامه مولانا آدم را مانند ایاز می داند که خود را از خاک می داند و ابلیس را متکبر که متکبران به او اقتدا می کنند.
کانال و وبلاگ آرامش و پرواز روح
arameshsahafian@
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۴۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۴ - قصهٔ ایاز و حجره داشتن او جهت چارق و پوستین و گمان آمدن خواجه تاشانش را کی او را در آن حجره دفینه است به سبب محکمی در و گرانی قفل:
ادامه دریافتهای دفتر پنجم مثنوی 10 حکایت ایاز و پوستین چوپانی
ایاز غلام محبوب سلطان محمود بود.
در دستگاه او مخصوص شاه شد.
برای این که فراموش نکند قبلا جه جایگاهی داشته است و چه کسی او را بلند کرده است ،هر روز بدون آگاهی دیگران به اتاقش می رفت و پوستین چوپانی را بر تن می کرد و پس از آن بر سر منصب خود می رفت.
رقبای حسود وقتی اتاق پنهانی او را دیدند ،مدعی شدند که او در آنجا طلا و جواهرات پنهان می کند.
سلطان که به او اعتماد داشت چیزی نگفت و برای آشکار شدن وفاداری ایاز گفت:به اتاقش بروید و هر چه یافتید بین هم تقسیم کنید .
آنان تنها با پوستین کهنه چوپانی مواجه شدند و بر محبوبیت ایاز افزوده شد.
در این تمثیل سلطان محمود جای حضرت حق و ایاز انسان کامل است.
گرچه خداوند او را به مشاهده خود رسانده اما او نباید وجود ممکن خود و تاریکی نفس خود را فراموش کند
سیه رویی ز ممکن هر دو عالم
جدا هر گز نشد والله اعلم
مولانا گریزی هم به حلاج می زند و بر آن است که این شرمندگی از گذشته و از خویشتن در ابتدای سلوک هست و پس از فنا یادی از خود نمی کند تا افتخار و غروری از خود داشته باشد.
ادامه دریافتهای دفتر پنجم مثنوی 11 حکایت ایاز و پوستین چوپانی 2 اشاره مولانا به عشق دیوانه کننده خود
هر که اندر عشق یابد زندگی
کفر باشد پیش او جز بندگی1886
ایاز که به مقام عشق حقیقی رسیده است جز بندگی سلطان نمی کند.
ارتباط بین عشق و عبادت نکته دقیقی است که در این بیت اشاره شده است.
ای ایاز از عشق تو گشتم چو موی
ماندم از قصه ،تو قصه من بگوی
مولانا اینجا از حکایت گویی فاصله می گیرد و به یاد عشق جانسوزش به شمس می افتد.(مراد مولانا از ایاز در اینجا شمس است یا انسان کامل)
خود تو می خوانی،نه من،ای مقتدا
من که طورم،تو موسی،وین صدا1898
ای معشوق (شمس)در حقیقت تو می خوانی و تو مثنوی را می سرایی .
من چون کوهی خالی هستم که صدای تو را انعکاس می دهم.مانند کوه طور که صدای موسی را انعکاس می داد و محل تجلی نور خداوند شد.
ذره یی از عقل و هوش ار با من است
این چه سودا و پریشان گفتن است
نه گناه او راست که عقلم ببرد
عقل جمله عاقلان پیشش بمرد1910
مولانا به عشق شورانگیزش _که امروز جهان را خیره کرده است_ افتخار می کند و می گوید عقل همه خردمندان که به دنبال سلوک و جاودانگی هستند در مقابل معشوق حقیقی میمیرد تا عشق بشکفد.
بار دیگر آمدم دیوانه وار
رو رو ای جان،زود زنجیری بیار
غیر آن زنجیر زلف دلبرم
گر دو صد زنجیر آری بر درم1917
یکی از معدود بیت های مثنوی است که مولانا گویی در حال و هوای غزل است .
خود را دیوانه زنجیری عشق می داند و چنان شوریده که هر زنجیری غیر از زنجیر زلف یار را پاره می کند.
کانال و وبلاگ آرامش و پرواز روح
arameshsahafian@
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۳۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۹ - داستان آن کنیزک کی با خر خاتون شهوت میراند و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدمیانه و کدویی در قضیب خر میکرد تا از اندازه نگذرد خاتون بر آن وقوف یافت لکن دقیقهٔ کدو را ندید کنیزک را به بهانه به راه کرد جای دور و با خر جمع شد بیکدو و هلاک شد به فضیحت کنیزک بیگاه باز آمد و نوحه کرد که ای جانم و ای چشم روشنم کیر دیدی کدو ندیدی ذکر دیدی آن دگر ندیدی کل ناقص ملعون یعنی کل نظر و فهم ناقص ملعون و اگر نه ناقصان ظاهر جسم مرحوماند ملعون نهاند بر خوان لیس علی الاعمی حرج نفی حرج کرد و نفی لعنت و نفی عتاب و غضب:
ادامه دریافتهای دفتر پنجم مثنوی8 حکایت کنیزک و خر خاتون1
این حکایت به جهت مشتمل بودن بر. داستان و کلمات رکیک موجب شده است که حتی برخب شارحان مثنوی،انتقادهای شدیدی از مولانا بکنند.
اما این انتقادها با ملاحظه چند نکته قابل بازبینی است:
_اختلاف فرهنگ زمان مولانا
قبل از رکاکت صراحت وجود داشته و خود سانسوری وچود نداشته است.(به ویژه مردم بلخ بسیار راحت کلماتی که ما رکیک می دانیم در کوچه و بازار بر زبان می آورند. )
_نکته مهمتر در تمثیل جویی مولاناست:
مولانا از تمثیل مغز آن را می جوید
منقدان مولانا در حقیقت در ظاهر تمثیل مانده اند.
_نکته بعدی در صراحت ؛روش تربیتی بوده است در لحن هایی که ما امروز آن را مودبانه نمی دانیم.
مثلا این آیه قرآن که کسانی که انجیل حمل می کنند چون خران هستند که کتاب حمل می کند را ما امروز مودبانه نمی دانیم. (نمونه های دیگری نیز در قرآن و نهج البلاغه و کلمات عارفان وجود دارد.)
حکایت:
بانوی خانه خری داشت که روز به روز لاغر تر می شد. هیچ بیماری در او نبود.
روزی اتفاقی از شکاف در طویله دید که کنیزک با خر جمع می شود و برای مصون ماندن از آسیب حیوان کدویی را در نرینه خر تعبیه می دید.
بانوی خانه باخود کفت که چرا خود از این حیوان بهره مند نباشد .
کنیز را به دنبال خرید فرستاد و بدون استفاده از کدو و بدون پرسیدن از کنیز با حیوان جمع شد و از آسیب حیوان مفتضحانه جان داد .
کنیر به خانه برگشت و به جسد بی جانش گفت :
هر که گیرد پیشه ای بی اوستا
ریش خندی شد به شهر و روست
دفتر سوم مثنوی بخش 53
ادامه دریافتهای دفتر پنجم مثنوی 9 حکایت کنیزک و خر خاتون 2
مغز این تمثیل مشتمل بر یکی از پایه های عرفان و فناست.
مولانا وقتی به خوبی مرگ رسوا آمیز خاتون را در زیر خر تمثیل می کند،مخاطب را به خود میآوردکه روح خدایی تو در زیر خواسته های نفسانی ات درست مانند همین خاتون است.
اما انسان از این سیطره رسوایی آمیز نفس بر گوهر خدایی غافل است و در کمال نا باوری آدمیان را می بینیم که به این سپوختن نفس بر روحشان افتخار می کنند و با دیگران مسابقه می دهند!!!
همچنین می توان سیطره شدید نفس یا دانشها و حتی عقایدش را تمثیل همین سپوختن نفس دانست.
دانکه این نفس بهیمی نر خرست
زیر او بودن از آن ننگین تر است1392
در ره نفس ار بمیری در منی
تو حقیقت دان که مثل آن زنی
این بود اظهار سر در رستخیز
الله الله از تن چون خر گریز1395
یکی دیگر از درونمایه های این تمثیل، تقلید کورکورانه خاتون از کنیزک است و همچنین کار ها را بدون متخصص و بدون استاد هر فن به پیش بردن که موجب چنین رسوایی فضاحت باری می شود.
ای کاش به جای انتقاد به مولانا در ارتباط با این حکایت ، کمی در رسوایی های کارهایمان، که بدون استفاده از نظرات صاحب هر فنی انجام می شود، دقت می کردیم .
ای خاتون احمق این چه بود؟
گر تو را استاد خود نقشی نمود
ظاهرش دیدی ،سرش از تو نهان
اوستا نا گشته بگشادی دکان؟!14 19
کانال و وبلاگ آر امش و پرواز روح
arameshsahafian@
رستم امانی آستمال در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۳۱ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » حضریات » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۱:
این غزل بر خلاف نظر آقای مجید ذوبحرین نیست و به هیچ وجه بر بحری ایشان گفته اند قابل تقطیع نیست.
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۲۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۹ - قصهٔ محبوس شدن آن آهوبچه در آخر خران و طعنهٔ آن خران ببر آن غریب گاه به جنگ و گاه به تسخر و مبتلی گشتن او به کاه خشک کی غذای او نیست و این صفت بندهٔ خاص خداست میان اهل دنیا و اهل هوا و شهوت کی الاسلام بدا غریبا و سیعود غریبا فطوبی للغرباء صدق رسول الله:
ادامه دریافتهای دفتر پنجم مثنوی 6 حکایت طاووسی که پرهای خود را می کند 2
بر مکن آن پر که نپذیرد رفو
روی مخراش از عزا ای خوب رو553
مولانا پس از بیان همت طاووس در مبارزه با خویشتن ؛روش مبارزه با نفس را اصلاح می کند :
مراقب باش که پرهای جان را نکنی که ترمیم نخواهد شد و صورت جانت را نخراشی.
فکرت بد ناخن پر زهر دان
می خراشد در تعمق روی جان 558
تمثیل زیبا :
فکرهای بد چون ناخنی است که روحت را در عمق وجودت می خراشد.
بر مکن پر را و دل بر کن ازو
زآنکه شرط این جهاد آمد عدو574
کندن پرها راه مقابله با این دشمن زیبا نیست ؛باید از آن دل بکنی.
زیرا وجود دشمنی چون نفس لازمه مبارزه ای است که کمال تو در آن است.
هین مکن خود را خصی،رهبان مشو
زآنکه عفت هست شهوت را گرو577
لازم نیست شهوت را در خود بکشی و گوشه گیری کنی زیرا شرط عفیف بودن داشتن شهوت است.
غیر معشوق ار تماشایی بود
عشق نبود ،هرزه سودایی بود
سالک پیروز در مبارزه آن است که :
به جز معشوق حقیقی چیز دیگری در دلش جلوه نکند.
عشق آن شعله ست کو چون برفروخت
هر چه جز معشوق باقی سوخت
چگونه غیر معشوق در دل عاشق نمی آید
عشق چون آتشی غیر معشوق را می سوزاند.
تیغ لا در قتل غیر حق براند
در نگر زآن پس که بعد لا چه ماند؟
ماند الا الله،باقی جمله رفت
شادباش ای عشق شرکت سوز زفت
معنای لا اله االا لله در عشق:
"لا" چون شمشیری شرک سوز است.
"الا الله " این آتش برای خداوند گلستان و برای غیر او سوزاننده است.
خود همو بود آخرین و اولین
شرک جز از دیده احول مبین591
غیر از او هم از اول چیزی نبوده است که عشق بسوزاند.
چشم دوبین شرک است که غیر خداوند می بیند و در حقیقت عشق اوهام و خیالات را می سوزاند.
ادامه دریافتهای دفتر پنجم مثنوی 7 گرفتار شدن آهوی شکار شده در اصطبل خران
شکارچی آهویی را به اصطبل حیوانات برد .گاوان و خران با اشتها کاه می خوردند و آهو هراسان این طرف و آن طرف می دوید.
آن حیوانات ،آهو را مسخره می کردند.
آهو گفت :این کاه ارزانی شما ،من پیش ازین در کنار جویبار زلال از گیاهان چمنزار زیبا و معطر می خوردم.
یکی از خران با تمسخر گفت:
اینقدر یاوه نگو .
آهو گفت:دلیل درست بودن حرف های من نافه مشکین و معطر من است.اما شامه شما از بوی سرگین پر است و بوی مشک مرا نمی شنوید.
در این تمثیل جهان مادی چون اصطبل است و مردم شیفته دنیا چون خران و گاوان،آهو سمبل سالکان و عارفان اهل حقیقت و شکارچی خداوند است.
حضرت حق مطابق حکمت خود اهل حقیقت را که مشامشان پر از مشک قرب الهی است در اصطبل این دنیا زندانی کرده است.
مولانا به غربت روح انسان در این دنیا و عدم سنخیت روح انسانی با آن اشاره می کند.
انسان هم سنخ خداوند است و جز با او به آرامش نخواهد رسید.
زین بدن اندر عذابی ای بشر
مرغ روحت بسته با جنسی دگر842
از این جسم که هم سنخ روح آهو صفت تو نیست دائم در عذاب هستی.
روح بازست و طبایع زاغها
دارد از زاغان و جغدان داغ ها843
در تمثیل دیگر سالکان و واصلان به عقاب تشبیه شده اند که تنها گوشت لطیف و گرم از دست خداوند می خورند و از کلاغها و جغدهای ویرانه دنیا در عذاب هستند.
شاهین صفت چو طعمه
چشیدم ز دست شاه
کی باشد التفات به صید کبوترم
کانال و وبلاگ آرامش روح
arameshashafian@
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۱۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲۶ - قصهٔ آن حکیم کی دید طاوسی را کی پر زیبای خود را میکند به منقار و میانداخت و تن خود را کل و زشت میکرد از تعجب پرسید کی دریغت نمیآید گفت میآید اما پیش من جان از پر عزیزتر است و این پر عدوی جان منست:
ادامه دریافتهای دفتر پنجم مثنوی 5 حکایت طاووسی که پرهای خود را می کند
طاووسی در دشت پر وبال رنگین خود را می کند و بر زمین می ربخت.
حکیمی از آنجا می گذشت به طاووس گفت مگر ارزش پرهای خود را نمی دانی؟!
طاووس به حکیم جواب داد:
تو فردی ظاهر گرا هستی و به زیبایی مست کننده ظاهر فریفته شدی.
نمی دانی این پر و بال زیبا چه بلایی سر ما طاووسها آورده است و صیادان در کمین ما هستند.
طاووس رمز انسانی است که به دشمنی نفس فریبنده و زیبا پی برده است.
همان که پیامبر فرمود از خودتان سخت بپرهیزید. (زیرا نفس با خواسته هایی چون گرداب، تو را از نزدیک شدن به خداوند نهفته درونت _نفخه الهی_ دور می کند یا به عبارتی تو را از درک لحظه و جاری شدن در جریان خدایی آن باز می دارد.)
چون ز مرده زنده بیرون می کشد
هر که مرده گشت، او دارد رشد549
خداوند بهار را از طبیعت مرده بیرون می کشد و ... هر کسی هم از نفس خود چون طاووس بمیرد،تنها او هدایت می یابد.
مرده شو تا مخرج الحی الصمد
زنده یی زین مرده بیرون آورد551
اگر چون مرده ای از خواسته های جسمانی و روحانی نفست مردی و رستم وار ازین گرداب بیرون آمدی،خداوند به تو زندگانی و آب حیات می دهد .
دی شوی بینی تو اخراج بهار
لیل گردی ،بینی ایلاج نهار 552
اگر چون زمستان شوی بهار را میبینی و اگر چون شب شوی،روز را می بینی.
(دو تمثیل زمستان و شب برای بیرون آمدن از چنبره نفس).
کانال و وبلاگ آرامش و پرواز روح
arameshsahafian@
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۱۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹ - استعانت آب از حق جل جلاله بعد از تیره شدن:
ادامه دریافتهای دفتر پنجم مثنوی3 حکایت ایمان آوردن مهمان پیامبر1
چند نفر از کافران یه مسجد آمدند و به پیامبر گفتند ما را مهمان خود کن.
پیامبر از اصحاب خواست هر کدام یکی را مهمان خانه خود کند
یکی از کافران که تنومند بود باقی ماند پیامبر او را با خود به خانه برد.
وقت شام اهل خانه پی در پی غذا میآوردند و او همه را می خورد.تا به انداره 18 نفر غذا خورد و در اتاق مخصوص خود خوابید.
یکی از افراد خانه که لز پر خوری او خیلی ناراحت بود در را به روی او قفل کرد.
نیمه های شب مهمان پر خوراک دچار دل درد شد و چون در اتاق بسته بود در حالت خواب بستر خود را به شدت آلوده کرد. وقتی بیدار شد خود را غرق آلودگی دید .
پیامبر سپیده دم در را بر او باز کرد و خود را به لو نشان نداد .
مهمان به سرعت پا به فرار گذاشت ، اما در راه متوجه شد که حرز مخصوص خود را جا گذاشته است.زمانی که بازگشت با صحنه عجیبی روبرو شد.
پیامبر رحمت در کمال نا باوری اش مشغول شستن بستر او بود.
او به پای پیامبر افتاد اما آن دریای رحمت او را مورد لطف قرار داد .
او با شوق مسلمان شد.
پیامبر شب دیگر نیز او را مهمان کرد.
و اهل خانه با کمال تعجب دیدند که او اندکی خورد و دست از غذا کشید .
پیامبر فرمود:از وقتی مسلمان شده از حرص و آز پاک شده است.و فرمودند:
کافر با هفت شکم غذا می خورد و مومن با یک شکم.
فداکاری های پیامبر باعث تربیت مردم فرو رفته در جاهلیت جزیره العرب شد.
تا جایی که محصول کار 23 ساله پیامبر از آن مردم تمدنی ساخت که بزرگترین تمدنهای جهان یعنی ایران و روم را شکست دادند (و این معجزه تاریخی و ملموس است.)
ادامه دریافتهای دفتر پنجم مثنوی4 حکایت ایمان آوردن مهمان پیامبر2
ناله از باطن بر آرد کای خدا
آنچه دادی دادم و ماندم گدا 217
آب پس از این که پاکی به پلیدی ها می دهد و آنها را پاک می کند،خود آب نیز آلوده می شود.
ابر را گوید ببر جای خوشش
هم تو خورشیدا به بالا بر کشش
خداوند تقاضای آب را برای پاکی دوباره می پذیرد و به خورشید می گوید او را تبخیر کند و سپس به ابر فرمان می دهد که جای خوبی ببردش.
راه های مختلف می راندش
تا رساند سوی بحر بی حدش
ابر به فرمان خداوند این آب فداکار و پاک کننده را به سوی دریای بیکران می برد.
خود غرض زین آب،جان اولیاست
کو غسول تیرگی های شماست 221
در این تمثیل زیبا جان اولیای خداوند مانند آب زلال دانسته شده که در مواجهه با ما گرفته و کدر می شود.
زاختلاط خلق یابد اعتلال
آن سفر جوید که ارحنا یا بلال 224
از معاشرت با مردمان دچار قبض و گرفتگی روح می شود و خواهان سفر روحانی می شود مثل سفر ابر برای پاکی و رسیدن به دریا ومانندپیامبر(ص)هنگام نماز (پرواز معنوی) می گوید: بلال اذان بگو و ما را راحت کن.
جان سفر رفت و بدن اندر قیام
وقت رجعت زین سبب گوید:سلام
در نماز سازنده (نه نماز از روی عادت و ترس از ترک عادت) روح و باطن انسان به جهت تمرکز و حضور قلب در حال سفر و معراج است .
از این روی هنگام پایان نماز سلام می گوید یعنی به آرامش رسیده ام.
کانال و وبلاگ آرامش و پرواز روح
arameshsahafian@
امین در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۳۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸: