دکتر صحافیان در ۶ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۵۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱ - سر آغاز:
دریافت های دفتر دوم مثنوی 2 پیوند آینه مومن (یار) و آینه کلی
گفتم ای دل آینه کلی بجو
رو به دریا، کار بر ناید به جو
مومن چون آیینه پاکی است اما برای شروع در مشاهده جهان معنوی است.مانند جوی محدود است.
پس از آن به سراغ ولی خداوند برو که آیینه کلی است و چون دریا وسیع است.
(ولایت شمسیه و قمریه هم گفته اند.
مومن چون ماه و "ولی" چون خورشید است.)
دیده تو چون دلم را دیده شد
شد دل نادیده غرق دیده شد99
در وصف حسام الدین (آینه شمس):
وقتی چشم جان تو به جان و دل من رسید،دارای چشم باطنی شدم.
دل نابینایم رفت و اکنون غرق تماشا هستم.
آینه کلی تو را دیدم ابد
دیدم اندر چشم تو من نقش خود
آیینه کلی و آیینه " ولی" را نیز در چشمان جان تو دیدم.همبنطور خود حقیقی ام را نیز دیدم.
نقش من از چشم تو آواز داد
که منم تو، تو منی در اتحاد103
وقنی در چشم جان تو ،خود را مشاهده کردم با جانت یکی بودم.
اگر خداوند فقط حی و زنده است ؛ غیر او به جان خدایی زنده اند و این جان به حکم توحید یکی بیشتر نیست.
آرامش و پرواز روح
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۵۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱ - سر آغاز:
دریافت های دفتر دوم مثنوی1 سرآغاز دفتر در عشق
دیباچه در سر تاخیر مثنوی
عشق محبت بی حساب است جهت آن گفته اند که صفت حق است به حقیقت و نسبت او(عشق) به بنده مجاز است.
"یحبهم" تمام است "بحبونه" کدام است؟!
مولانا در دریافتی جدید از عشق ؛عشق حقیقی را صفت خداوند می داند که او محبت کامل دارد و نسبت آن به غیر مجازی است.
مدتی این مثنوی تاخیر شد
مهلتی بایست تا خون شیر شد1
این دفتر نیز مانند دفتر های دیگر با یاد حسام الدین چلبی آغاز می شود که مولانا شمس را در او می دیده است.
آینه دل چون شود صافی و پاک
نقش ها بینی برون از آب و خاک72
در جهان هر چیز چیزی جذب کرد
گرم گرمی کشید و سرد سرد
ناریان مر ناریان را جاذب اند
نوریان مر نوریان را طالب اند
آنان که در آتش خواسته ها می سوزند همسانان خود را می جویند و آنان که درویش صفت خواسته ای ندارند نور می جویند و می یابند.
قانون جذب:اندیشه آدمی به دور هر چیز بچرخد آن را چون آهنربایی جذب می کند.و جان انسان به هر چه دل بندد آن را خواهد یافت.
آینه جان نیست الا روی یار
روی آن یاری که باشد زآن دیار94
مومن آینه مومن است.
عاشق و معشوق آینه جان همدیگرند برای دیدن خداوند و اسما و صفاتش.
جانی که از این دیار خاکی نشانه خواسته و تاریکی ای ندارد.
کانال و وبلاگ آرامش و پرواز روح
arameshsahafian
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۳۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱۹ - تفسیر این خبر کی مصطفی علیه السلام فرمود لا تفضلونی علی یونس بن متی:
ادامه دریافتهای دفتر سوم مثنوی 32 تبسم شیرین و رمز آمیز پیامبر(ص)به اسیران
پیامبر گروهی از اسیران (جنگ بدر) را می دید که دست بسته می بردند.و پیامبر رحمت؛ این جان عاشق انسانها تبسم می کرد و به اسیران می خندید.
اسیران با خور می گفتند چگونه است که از اسارت ما خوشحال است؟!
پیامبر که گویا سخن پنهانی آنها را شنیده فرمود: در شگفتم از گروهی که آنها را با زنجیر به سوی بهشت می برند.
زاویه دید ؛گونیای اندیشه:
به یک جنگ از زوایای مختلف می شود نگاه کرد.و این یک نگرش ممتاز است بر مبنای اصالت جان انسان و برتری هدایت او بر هر چیز حتی جسم و زنده بودن مادی او.
نکته:جنگ غیر دفاعی تنها به دست پیامبر یا معصوم مجاز است.
باز گفتندی که گرچه او شکست
چون شکست ما نبود آن زشت و پست
زآنکه بخت نیک؛او را در شکست
داد صد شادی پنهان ،زیر دست 4497
اسیران شکست خورده قبلا شکست پیامبر را دیده بودند ؛او در شکست و پیروزی لبخند می زد و شاد بود.
گر تو مشک و عنبری را بشکنی
عالمی از فوح ریحان پر کتی
ور شکستی ناگهان سرگین خر
خانه ها پر گند گردد تا به سر
حضرت مولوی سختی هایی که به جان پاکان می رسد را به باز شدن مشک تشبیه کرده است و خواری ناپاکان به خرد شدن سرگین.
ادامه دریافتهای دفتر سوم مثنوی 33 تبسم شیرین و رمز آمیز پیامبر (ص)به اسیران 2
آنچنان شادند در ذل و تلف
همچو ما در وقت اقبال و شرف
اسیران با خود می گفتند قبلا که پیامبر از ما شکست می خورد هم همین گونه شاد بود.
آن یکی گفت ار چنان است آن ندید
چون بخندید او که ما را بسته دید
چرت رحمت همه جهان ها و هستی ها به اسارت ما می خندد؟!
گرچه نشنید آن موکل آن سخن
رفت در گوشی که آن بد من لدن
بوی پیراهان یوسف را ندید
آنکه حافظ بود و یعقوبش کشید 4529
تعحب و اعتراض اسیران را نگهبانان نشنیدند اما جان پیامبر شنید.
مثل بوی پیراهن یوسف که کسی که میآوردحس نمی کرد اما جان یعقوب از فاصله دور می یافت.
مر شما را وقت ذرات الست
دیده ام پا بسته و منکوس و پست 4543
من نمی کردم غزا از بهر آن
تا ظفر یابم، فرو گیرم جهان
جنگ پیامبر متفاوت است او برای هدایت دیگران می جنگد.
کین جهان جیفه است و مردار و رخیص
بر چنین مردار، چون باشم حریص؟
من چگونه به دنبال جهان خاکی مرده باشم؟!
زآن همی کردم صفوف جنگ چاک
تا رهانم مر شما را از هلاک
زآن همی برم گلویی چند تا
زآن گلوها عالمی یابد رها 45 55
جنگ پیامبر و کشتن او برای مهربانی به جان انسانی است.
نگاه پیامبر گونه و آسمانی به جنگ:عده ای از بین می روند اما جهانی رها می شوند.
کانال و وبلاگ آرامش و پروا زروح
arameshsahafian@
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۰۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۶ - بیان آنک نفس آدمی بجای آن خونیست کی مدعی گاو گشته بود و آن گاو کشنده عقلست و داود حقست یا شیخ کی نایب حق است کی بقوت و یاری او تواند ظالم را کشتن و توانگر شدن به روزی بیکسب و بیحساب:
حکایت درویشی که در زمان داود ع روزی بی زحمت می خواست 4
"کشته شدن عقل به دست نفس"
نفس خود را کش، جهان را زنده کن
خواجه را گشته است،او را بنده کن4502
اگر نفس خواهنده را آرام کردی نه تنها خودت بلکه جهان را زنده کرده ای.
یا به جهان جاری زنده راه پیدا کرده ای.
مانع این رسیدن نفس است با خواستن های مادی و معنوی و افکار گوناگون.
(مرتبط با آیه 32 مائده .هر کس یکی را زنده کند گویا همه مردم را زنده کرده است.)
مدعی گاو، نفس توست،هین
خویشتن را خواجه کرده ست و مهین
آن کشنده گاو عقل توست،رو
بر کشنده گاو تن منکر مشو
عقل اسیرست و همی خواهد ز حق
روزی بی رنج و نعمت بر طبق
تمثیل:عقل :درویش در خانه نشسته که روزی بی زحمت می خواهد.
عقل: گاو تن را که کشته است(خواسته هایش را نابود و نادیده گرفته).
نفس:خونخواه گاو است و مدعی است.
اما قبلا عقل تو را کشته و خود بر جای او نشسته.
روزی بی رنج می دانی که چیست؟
قوت ارواح ست و،ارزاق نبی ست 2511
ادامه تمثیل:روزی بی رنج:رزق مخصوص پیامبران و جان های آزاد است.
لیک موقوف است بر قربان گاو
گنج اندر گاو دان ای کنجکاو
اما این روزی مخصوص پس از کشتن گاو تن حاصل می شود.
پس از آن حضرت مولوی ادامه می دهد که به اسباب چشم ندوزید و به اسباب باطنی بنگر که ریشه اسباب ظاهری است.
و انبیا نیز با معجزات برای قطع این اسباب آمدند همچنین قرآن برای قطع اسباب است و داستان لشگر ابرهه و زنده شدن مقتول با دم گاو را میآورد.
کانال و وبلاگ:
آرامش و پرواز روح
arameshsahafian@
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۰۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰۸ - تضرع آن شخص از داوری داود علیه السلام:
"پنجره به جان جهان جستن "
تیشه هر بیشه ای کم زن،بیا
تیشه زن در کندن روزن، هلا 2405
تیشه برای جستجوی بیشه های خاکی و زمینی نزن، تیشه ات را برای ایجاد روزنه به جان جهان بکار ببر.
یا نمی دانی که نور آفتاب
عکس خورشید برون ست از حجاب
خورشید، انعکاس خورشیدی است که از حجاب بیرون آمده است.
آن خورشید حقیقی در جان انسانی است که روزنه به جهان جان دارد.
قابل مقایسه با شعر لسان الغیب حافظ:
زین آتش نهفته که در سینه من است
خورشید شعلهایست که در آسمان گرفت
نور این دانی که حیوان دید هم
پس چه گرما بود بر آدمم؟
نوری که حیوان می بیند با نور ویژه انسان که اشرف مخلوقات است یکسان نیست.(حس های جان و سفر جان با جسم متفاوت هست .جان سفر در زمان می کند اما نه به گونه جسم)
من چو خورشیدم درون نور غرق
می ندانم کرد خویش از نور، فرق 2408
داود ع برای قضاوت در مورد کشنده گاو و صاحب گاو به محراب رفته است.
او درون نور غرق شده و بین خود و خدا تفاوتی نمی بیند. (فنا و اندیشه حلاج)
آرامش و پرواز روح
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۵۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰۸ - تضرع آن شخص از داوری داود علیه السلام:
ادامه دریافتهای دفتر سوم مثنوی 28 حکایت درویشی که در زمان داود ع روزی بی زحمت می خواست 1
درویشی سالها در بر روی خود بسته و از خداوند روزی بی زحمت می خواست و به درگاه خداوند بدون توجه به مسخره کردن های مردم دعا می کرد.
ناگهان یک روز در حالی که غرق دعا بود،گاوی به خانه او آمد و با ضربات شاخش در را شکست.درویش بی درنگ آن گاو را سر برید و آن را موهبت خداوند می دانست.
صاحب گاو به پیش داود نبی شکایت برد .
درویش گفت :مدت هفت سال از خداوند روزی بی زحمت می خواستم و اینک دعایم پذیرفته شد و به شکرانه آن گاو را ذبح کردم.
صاحب گاو از این جواب سربالا خشمگین شد و از داود ع خواست تا خسارت گاو را از او بستاند.
داود پس از شنیدن سخنان هر دو طرف در محراب خلوت کرد و پس از دریافت وحی حکم خداوند رابه صاحب گاو اعلام کرد :
حق با درویش است و تو باید تمام اموالت را نیز به او بدهی.
صاحب گاو و مردم این داوری را ناعادلانه می دانستند.
در اینجا داود حقیقت را افشا کرد :
مردم با داود به صحرا رفتند ،به درخت پر باری رسیدند .داود ع گفت:
این ستمکار پدر درویش را کشته و اموالش را برداشته است.این راز پوشیده مانده بود اما حرص و طمع او سبب رسوایی او شد.
این مرد پدر درویش را با کارد می کشد و چون عجله داشته کارد را با او دفن می کند.مردم زمین را حفر می کنند و حقیقت کشف می شود و مرد ستمکار حریص قصاص می شود.
تمثیلات عرفانی :بایستگی اصرار در دعا.
نور حقیقت خاموش نمی شود.
تمثیلی زیبا در مورد نفس آدمی.
ادامه دریافتهای دفتر سوم مثنوی 29 حکایت درویشی که در زمان داود ع روزی بی زحمت می خواست 2
این حکایت از بیت 1450 آغاز می شودو باز با بیت های 2306 و 2503 ادامه پیدا می کند.
صاحب گاوش بدید و گفت هین
ای به ظلمت گاو من گشته ر هین
درویش که برای روزی خود در دعا اصرار می کرد گاو او را کشته بود.صاحب گاو به او می گوید که با ستم تو گاوم از بین رفت.
گفت من روزی ز حق خواستم
قبله را از لابه می آراستم2312
درویش می گوید من دعای روزی می کردم و از دعای زیبای من قبله آراسته و زیبا می شد .(تاکید مولانا بر اصرار بر دعا)
مولانا در ابیات پس از 1450 شرح کرده که روزی خواستن مادی و معنوی باید با جستجوی اسباب و راه آن باشد و داود را مثال زده است که هم نوایی کوه ها با او به خاطر رنج زره بافی است.
می کشیدش تا به داود نبی
که بیا ای ظالم گیج غبی2315
گقت هین امروز ای خواهان گاو
مهلتم ده وین دعاوی را مکاو
تا روم من سوی خلوت در نماز
پرسم این احوال از دانای راز
داود ع مهلت می خواهد تا پس از خلوت کردن با خدا قضاوت کند.
روزن جانم گشاده ست از صفا
می رسد بی واسطه نامه خدا2402
دوزخ است آن خانه کآن بی روزن است
اصل دین ای بنده روزن کردن است
نماز روزنه ای به سوی اساس و ژرفای هستی است.
مولانا دوزخ را در خویش بودن و بی پنجره دریافت بسر بردن ،می داند .
در دریافتی زیباتر، دین را هم همین روزن می داند .شریعت برای ایجاد روزنه در خودی تاریک ماست و بدون روزنه چرخیدن در شریعت چیزی جز تعصب تاریک و دوزخ نیست.
کانال و وبلاگ آرامش و پرواز روح
arameshsahafian@
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۵۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۰ - مهمان آمدن در آن مسجد:
ادامه دریافتهای دفتر سوم مثنوی 27 حکایت مسجد مهمان کش1
در شهر ری مسجدی بود که هر کس وارد آن مسجد می شد از ترس می مرد.
کسی جرات وارد شدن به آن مسجد را نداشت.
مرد غریبی وارد شهر ری شده و می خواهد در مسجد اقامت کند..
همه او را از مسجد مهمان کش آگاه می کنند اما او می گوید من از مردن ترسی ندارم.
او در مسجد می خوابد که ناگهان صدای ترسناکی می آید :
آهای آنکه داخل مسجدی الان به سراغت می آیم.پنج بار این صدا بلند شد و آن مرد غریب گذشته از جان فریاد زد من آماده نیستی ام هر که هستی جلو بیا.
ناگهان با فریادش طلسم شکسته شد و از هر سو طلا به طرفش سرازیر شد و او شروع به جمع کردن نمود.
تمثیل عرفانی:
هر که از چرخش خواسته های نفس عزم سجود(تمرکز بر یک جایگاه) کند و در مسجد (هر محل سجودی یا محل خاص)
در آید ؛فریادی مهیب از نفس در حال مرگ بر آید و آنکه دلاور باشد و شوق ایمان داشته باشد؛ نمی هراسد و با کشتن نفس و خروج از دایره چرخش آن، به گنج های پنهان "جان" می رسد.
تا یکی مهمان در آن وقت شب
کو شنیده بود آن صیت عجب3931
آن مهمان شهرت مهمان کشی آن مسجد را شنیده بود.
از برای آزمون می آزمود
زآنکه بس مردانه و جان سیر بود
صورت تن گو برو من کیستم
نقش کم ناید چون من باقیستم3934
آن گذشته از خویش که شوق گنج حضور را در محل سجود و محل جدا شدن از چرخش های بیهوده و ویرانگر نفس داشت می گوید:
جان من باقی هست و قالب کم نمیآورد.
این بیت بوی تناسخ می دهد که در ادیان هندی و برخی پیروان مولانا هست که نفس از جسم به جسم انسان یا حیوان دیگری می رود و درد می کشد تا پاک شود.
اما تناسخ صحیح آن است که روح که از عالم عقول هست و هیچ صورتی ندارد می تواند در صورتهای مثالی در آید و سیر کند.
کانال و وبلاگ آرامش و پرواز روح
arameshsahafian@
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۵۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰۲ - دعا و شفاعت دقوقی در خلاص کشتی:
تمثیل مدعیان روباه صفت
چون یه بستانی رسی زیبا و خوش
بعد از آن دامان خلقان گیر و کش2236
عارف به گل های خوشبو رسیده و دیگران را هم می کشد(مانند پیامبران)
در هوای آنکه گویندت زهی
بسته ای در گردنت زهی2240
اما تو که مدعی عرفان هستی به دنبال تحسین و تایید دیگران هستی.
روبها این دم حیلت را بهل
وقف کن دل بر خداوندان دل
مدعی روباهی است که فریفته دم زیبای خود است.در صورتی که باید دلش را وقف صاحبان دل یعنی عارفان کند.
در پناه شیر کم نآید کباب
روبها تو سوی جیفه کم شتاب
در پناه شیر (عارف)برکت است .لازم نیست به سوی مردار های پندارها ی خود بروی.
در گل تیره یقین هم آب هست
لیک زآن آبت نشاید آب دست
تمثیل دیگر:مدعی آب گوارا دارد اما با گل مخلوط است.
زآنکه گر آب است مغلوب گل است
پس دل خود را مگو کین هم دل است
گل خواسته ها بر دل تو(مدعی)چیره شده است..
آن دلی کز آسمان ها برترست
آن دل ابدال یا پیغمبر است2248
پاک گشته ز گل صافی شده
در فزونی آمده وافی شده
دل پیامبران و عارفان یکی است و مطالب آنها نیز در اتصال.
آب گل خواهد که در دریا رود
گل گرفته پای آب و می کشد2254
آب زلال می خواهد که به دریای حقیقت رود اما گل خواسته ها پایش را گرفته.
این کشیدن چیست از گل آب را؟
جذب تو نقل و شراب ناب را
شوق تو به خوردنی ها و نوشیدنی ها این گل است که پای آب دل را گرفته.
هر یکی زینها تو را مستی کتد
چون نیابی آن خمارت می زند
آسمان فکری مدعیان و مشتاقان گل دنیا:یا مست خواسته ها و یا در آرزو و افسوس آنها هستند (خماری).
آرامش و پرواز روح
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۴۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰۲ - دعا و شفاعت دقوقی در خلاص کشتی:
دقوقی " در جستجوی اولیای خداوند به هفت نور در ساحل رسید و آن هفت نور پشت سر او نماز خواندند ؛اما دعای دقوقی برای کشتی در حال غرق فضولی در کار خداوند بود و آن نورها محو شدند و دقوقی در شوق و عشق آنها سرگردان بود.
رمز استجابت دعای بیخودان(عارفان):
آن دعای بیخودان خود دیگران
آن دعا زو نیست گفت داور است2219
آن دعا حق می کند چون او فناست
آن دعا و آن اجابت از خداست
مولانا به زیبایی حالت فنا را می شکافد که این دعا از خداست و در اصل حق دعا می کند چون آن عارف فانی خداست.
ظاهر بینان گمان می کنند که تلاش آنها بوده مانند روباهی که شیفته دم خود است:
رست کشتی از دم آن پهلوان
و اهل کشتی را به جهد خود گمان
دعای خداوند از زبان دقوقی سبب نجات کشتی شد اما اهل کشتی تلاش خود را می بینند.
پا رهاند روبهان را در شکار
و آن ز دم می دانند روباهان غرار
عشق ها با دم خود بازند کین
می رهاند جان ما را در کمین
ما چو روباهیم و پای ما کرام
می رهاند مان ز صد گون انتقام
دم بجنبانیم ز استدلال و مکر
تا که حیران ماند از ما زید و بکر2232
تمثیل:روباه به مدد پایش از شکار شدن فرار می کند اما دمش را دوست دارد و با آن بازی می کند و می جنباند.
تمثیل پا:اولیا که باعث رهایی هستند.
تمثیل دم:خودمان ،افکارمان و استدلال ها و هر آنچه غیر جان واحد یگانه است.
کانال و وبلاگ آرامش و پرواز روح
arameshsahafian@
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۴۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۹ - بیان اشارت سلام سوی دست راست در قیامت از هیبت محاسبه حق از انبیا استعانت و شفاعت خواستن:
چونکه با تکبیرها مقرون شدند
همچو قربان از جهان بیرون شدند
معنی تکبیر این است ای امام
کای خدا پیش تو ما قربان شدیم
وقت ذبح الله اکبر می کنی
همچنین در ذبح نفس کشتنی
تمثیل الله اکبر نماز به کشتن نفس.و بیرون رفتن از این جهان به وسیله نمازی که با قربانی شدن آغاز شود.
تن چو اسماعیل و جان همچون خلیل
کرد جان تکبیر بر جسم نبیل (بزرگ)
ایستاده پیش یزدان اشک ریز
بر مثال راست خیز رستخیز
ایستادن در نماز مانند ایستادن در روز قیامت و شرمندگی است.
در قیام این گفت ها دارد رجوع
وز خجالت شد دو تا او در رکوع
از خجالت در مقابل خداوند خم می شود و به رکوع می رود.
سر بر آرد از رکوع آن شرمسار
باز اندر رو فتد آن خام کار
سر بر آرد او دگر ره شرمسار
اندر افتد باز در رو همچو مار
حضور زیبای خداوند پس از کشتن نفس که دیوار مانع دیدار بود سبب شرمندگی از فقر خویش می شود و پس از رکوع به سجده می افتد و مانند مار (بی دست و پا)دوباره به خاک می افتد.
در نماز این خوش اشارت ها ببین
تا بدانی کین بخواهد شد یقین
بچه بیرون آر از بیضه نماز
سر مزن چون مرغ بی تعظیم و ساز
تمثیل نماز به تخم پرنده و دریافت حضور و شرمندگی عشق به بی نهایت، بچه آن است.
بدون حضور مثل پرنده ای هستی که گویا به زمین نوک می زند (تصویر سجده کردن مکرر ).
شرح کامل مثنوی و حافظ در کانال و وبلاگ:
آرامش و پرواز روح
arameshsahafian@
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۴۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۱ - نمودن آن شمعها در نظر هفت مرد:
حکایت دقوقی و کراماتش 4
هفت شمع اندر نظر شد هفت مرد
نورشان می شد به سقف لاژورد2001
دقوقی هفت نور دید که در اصل یکی بودند.باز در کمال تعجب دید آن نورها، هفت مرد هستند.
باز هر بک مرد شد شکل درخت
چشمم از سبزی ایشان نیکبخت
باز در نظر هفت مرد تبدیل به هفت درخت پر برگ و میوه شد.
بیخشان از شاخ خندان روی تر
عقل از آن اشکالشان زیر و زبر
ریشه این درختان از شاخه ها شادابتر و نورانی تر بود و عقل آدمی را حیران می کرد.
بانگ می آمد ز سوی هر درخت
سوی ما آیید خلق شور بخت2017
از جانب هر ولی یا هر اسم خداوند صدا می آید که به سوی ما بیایید.
چون به نزدیکی رسیدم من ز راه
کردم ایشان را سلام از انتباه
قوم گفتند جواب آن سلام
ای دقوقی مفخر و تاج کرام
آنها نام دقوقی را می گویند و او تعجب می کند که نامش را از کجا می دانند. گفت و شنود با این جانهای پاک، که متصل به جان حق هستند، دقوقی را از زمان دور می کند.
ساعتی با آن گروه مجتبی
چون مراقب گشتم و ازخود جدا
گفتگو با آنها مانند مراقبه بود که مرا از خودم جدا می کرد.
هم در آن ساعت ز ساعت رست جان
زآنکه ساعت پیر گرداند جوان
تمثیلات زیبا برای ساعت(فرصت)بی زمانی:
یک لحظه از ساعت و زمان فاصله گرفتم.
جمله تلوین ها ز ساعت برخاسته ست
رست از تلوین که از ساعت برست
همه ناپایداری ها و ناآرامی ها از ماندن در زمان است.
چون ز ساعت ساعتی بیرون شوی
چون نماند محرم بی چون شوی
یک "لحظه " اگر از زمان خارج شوی ار چگونگی و تغییر خارج می شوی.
ساعت از بی ساعتی آگاه نیست
زآن کش آن سو جر تحیر راه نیست
تا زمانی باشی(اهل ساعت) از درک حضور و ورود به "لحظه"(اهل سعادت) بیخبری .خداوند نیز بی زمان است و اگر در اثر بیخودی به آنجا برسی دچار تحیر می شوی (حیرت).
کانال و وبلاگ آرامش و پرواز روح
arameshsahafian@
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۳۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۶ - بازگشتن به قصهٔ دقوقی:
همچو داودم نود نعجه مراست
طمع در نعجه حریفم هم بخاست 1954
تمثیل دیگر برای تمامیت خواه بودن عشق و شوق دقوقی برای ملاقات اولیا ،
داستان داود نبی است که در آیه 23 سوره ص آمده است که داود نود ونه زن داشت اما چشمش به زنی بی نهایت زیبا به نام اوریا می افتد و او را نیز به عقد خود در میآورد(در حالی که خواستگار دیگری دارد)خداوند دو فرشته را به سوی او می فرستند که یکی می گوید برادر من 99 گوسفند دارد و من یکی اما چشم طمع به یک میش من دارد.
داود نبی متوجه اشتباه خود می شود و استغفار می کند.(این داستان در تورات نیز آمده ولی به گونه ای دیگر)
این تمثیل برای آن به کار رفته که عشق صد در صد است و اولیا خواستار همه جانها هستند که در اتصال به جان حق است.
هفت شمع از دور دیدم ناگهان
اندر آن ساحل شتابیدم بدآن
شوق جستجو و عشق صد درصدی دقوقی را به ساحلی میآوردکه هفت شمع نورانی در آنجاست.عدد هفت کنایه از هفت ولی مخصوص خداوند و یا هفت اسم اصلی خداوند می باشد:زنده - اراده کننده -دانا-توانا-شنوا-بینا-سخنگو.
باز می دیدم که می شد هفت یک
می شکافد نور او جیب فلک
دوباره می دیدم که این هفت نور یکی می شد و پرتو نورش گریبان آسمان را چاک می داد.
جان هفت ولی یک جان است.
یا هفت اسم خداوند به یک ذات بر می گردد
کانال و وبلاگ آرامش و پرواز روح
arameshsahafian@
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۲۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۵ - قصهٔ دقوقی رحمة الله علیه و کراماتش:
حکایت کرامات "دقوقی"
دقوقی عارف رسیده به حقایق و دریافتها،پیوسته در سفر بود به طوری که دو روز در یک مکان نبود.
او با شوقی آتشین در جستجوی اولیای خداوند بود.
پس از سالها سرگردانی و تشنگی،به ساحلی می رسد. در کرانه شگفت انگیز آن دریا، هفت شمع فروزان بود گه روشنایی شگفت انگیزی داشت و شعله شمعها به آسمان پرواز می کرد.ناگهان هفت شمع به یک شمع سراسر نور تبدیل شد.
باز تبدیل به هفت شمع و سپس تبدیل به هفت مرد نورانی شد که نورشان به اسمان می رود.با تحیر تمام دیدم که تبدیل به درخت شدند.هفت درخت پر برگ و پر میوه .از خود می پرسیدم چرا هر روز از کنار این درختان رد می شویم و نمی بینیم.
جلوتر رفتم، هفت درخت به یک درخت تبدیل شد و درختان صف کشیدند تا نماز جماعت بخوانند.
در این فضای بهت انگیز و حیرت افزای اهورایی هفت درخت به هفت مرد تبدیل شدند.دور هم جمع شدند نزدیک رفتم سلام کردم .به نام صدایم کردند.تعجب کردم،پاسخ دادند که مگر نمی دانی که اولیا ضمیر آدمی را می خوانند و اسرار بر آنها آشکار است.اکنون دوست داریم با تو نماز جماعت بخوانیم و تو پیشوا باشی.
در وسط نماز چشم دقوقی بر پهنه دریا افتاد .کشتی در حال غرق شدن بود.تند باد کشتی را به هم می کوبید و آواز مرگ و نیستی می آمد.
دقوقی دلش به رحم آمد و از سویدای دل دعا کرد.
دعای دقوقی در جمع هفت نور عرشی پذیرفته شد و کشتی به ساحل آمد.
هفت نور نجوا کردند که چرا در کار خداوند دخالت کردی؟؟!!
همه انکار کردند، آشکار شد که کار دقوقی بوده است.سرش را به عقب برگرداند تا نجوای شیرین آنها را بشنود ،آنها به آسمان پر کشیدند و به جان یگانه و روشنایی واحد پیوستند.
ادامه دریافتهای دفتر سوم مثنوی 20
حکایت دقوقی و کراماتش 2
در این تمثیل پر رمز وراز، زیباترین مباحث سلوک بیان می شود :
-اتحاد نوری اولیا در یکی شدن نور های هفت گانه و درخت ها تمثیل شده است.
-تجلی حق در لباس خلق
-تسلیم در برابر خداوند
-فهم توانایی، بینایی و مهربانی خداوند، آنجا که دقوقی برای غرق شدگان دعا می کند یعنی از خداوند سبقت گرفته است.
گفت پیغمبر شما را ای مهان
چون پدر هستم شفیق و مهربان
زآن سبب که جمله اجزای منید
جزو را از کل چرا بر می کنید؟1935
پیامبر فرمود من پدر حقیقی شما هستم(اتحاد جانها به یک سرچشمه)
جزو از کل قطع شد بیکار شد
عضو از تن قطع شد مردار شد
تا نپیوندد به کل بار دگر
مرده باشد، نبودش از جان خبر
جان آدمی که از جان کل یعنی پیامبر جدا شود مردار می شود.
اتحاد جان اولیا (مانند جان لطیف مولانا) با پیامبر (ص) کلید چرایی عظمت مثنوی است.
این همی گفتی چو می رفتی به راه
کن قرین خاصگانم ای اله
دقوقی هر روز در سفر بود تا یکی از اولیا را ببیند.
حضرتش گفت که ای صدر مهین
این چه عشق ست و چه استسقاست این
مهر من داری چه می جویی دگر
چون خدا با توست چون جویی بشر؟
حضرت حق به دقوقی گفت با محبت و حضور من به دنبال چه هستی؟؟!!
در میان بحر اگر بنشسته ام
طمع در آب سبو هم بسته ام
مولانا می فرماید عشق تمامیت خواه است و اولیا عاشق کل هستتد .
اگر در وسط دریا هم باشد باز شوق آب کوزه را هم دارد؛یعنی همه را ،بی نهایت را می جوید(توحید) .
کانال و بلاگ آرامش و پرواز روح
arameshsahafian@
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۲۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۰ - بقیهٔ قصهٔ آن زاهد کوهی کی نذر کرده بود کی میوهٔ کوهی از درخت باز نکنم و درخت نفشانم و کسی را نگویم صریح و کنایت کی بیفشان آن خورم کی باد افکنده باشد از درخت:
ادامه دریافتهای دفتر سوم مثنوی 17 حکایت آن درویش که در کوه خلوت کرده بود و خواراکش از درختان انار و
درویشی در کوهسار به دور از آدمیان زندگی و مراقبه می کرد
درختان گلابی و انار و سیب در آنجا زیاد بود و درویش ابتدا از شاخه ها می چید.
پس از آن عهد کرو که فقط میوه هایی که روی زمین افتاده را بخورد و به درخت آسیب نزند.
این عهد آزمون الهی بود و میوه های اطراف درختان تمام شد و درویش پس از چند روز گرسنگی عهد خود را شکست و دست به طرف میوه ها برد و عهد خود را شکست.
چیزی نگذشت که دزدها برای تقسیم اموال خود به آن کوهستان آمدند و ماموران به دنبالشان همه را دستگیر کردند.درویش نیز دستگیر شد و حکم به بریدن یک دست و یک پای همه آنها صادر شد.دست درویش قطع می شود و همین که می خواهند پایش را قطع کنند یکی از ماموران اسب سوار درویش را می شناسد و یر سر مامور فریاد می زند که این مرد از اولیاست.
داروغه از درویش بسیار پوزش می خواهد، اما درویش با خوشرویی می گوید این مجازات سزاوار من بود زیرا عهد خداوند را شکستم و او مرا مجازات کرد نه شما.
از آن پس به درویش دست بریده معروف شد و در خلوت در آلاچیقی زنبیل بافی می کرد.
یک روز مردی سرزده وارد جایگاه او شد و با کمال تعجب دید که او با دو دست زنبیل می بافد.
درویش او را سوگند داد که این راز را به کسی نگوید اما رفته رفته همگان با خبر می شوند.
درویش خشنود از قضای خداوند ،راز فاش شدن این کرامت را از خداوند می خواهد و خدواند می گوید که مردم به تو بدگمان شده بودند و ما به این وسیله ولایت تو را به آنها فهماندیم.
ادامه دریافتهای دفتر سوم مثنوی 18
حکایت آن درویش که در کوه خلوت کرده بود و خواراکش از درختان انار و گلابی بود2
مدتی بر نذر خود بودش وفا
تا در آمد امتحانات قضا 1637
زین سبب فرمود استثنا کتید
گر خدا خواهد به پیمان بر زنید
رمز ان شاءالله گفتن این است که قبل از هر تصمیمی باید با اندیشه گفته شود.
در حدیث آمد که دل همچون پری ست
در بیابانی اسیر صرصری ست
تمثیل دل به پر به بهانه واکاوی دل درویش:
پیامبر فرمود:دل مانند پر است که در باد آن را در دشت زیر و رو می کند.
باد، پر را هر طرف راند گزاف
گه چپ و گه راست با صد اختلاف1642
در حدیث دیگر این دل دان چنان
کآب جوشان زآتش اندر قازغان 1643
تمثیل دیگر :دل مانند آب درون دیگ است.
پیامبر فرمود:مثل قلب مومن در دگرگونی هایش مانند دیگ در حال جوش است .
هر زمان دل را دگر رایی بود
آن نه از وی، لیک از جایی بود1644
الهامات و خطورات دل از جهان های گسترده دیگر است که به جهان ما سیطره دارند.
پس چرا ایمن شوی بر رای دل
عهد بندی تا شوی آخر خجل؟
این هم از تاثیر حکم ست و قدر
چاه میبینی و نتوانی حذر
مولانا به دقت راز تقدیر را بر ما می گشاید.این خواطر قلبی که ریشه اراده های ما هست و سبب اتفاقات خوب و بد برای ما می شود،همه ناشی از جهان های دیگر به سبب تقدیر است.
چشم باز و گوش باز و دام پیش
سوی دامی می پرد با پر خویش
با هوشیاری کامل در دام می افتد و این تقدیر است.
کانال و وبلاگ آرامش و پرواز روح
arameshsahafian@
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۱۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۴۹ - اختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل:
تمثیلات یگانگی با جان خدایی
نی تو گویی هم به گوش خویشتن
نی من و نی غیر من ای هم تو من
نه جبرئیل هم نمی گوید خودت به گوش خود خواهی گفت.
نه من می گویم نه غیر تو بلکه در اینجا پس از یافتن جان جهان،با حق، با جبرئیل و با همدیگر یکی شده ایم.
همچو آن وقتی که خواب اندر روی
تو ز پیش خود،به پیش خود شوی
وقتی از خواب بیدار می شوی از پیش خودت به سوی خودت می روی.
این جهان نیز خواب است با ورود به دنیای روشنایی حق ،خود حقیقی ات را (یوسف یا پری درونی)می بینی.
تو یکی نیستی ای خوش رفیق
بلکه گردونی و دریای عمیق
تو یک شخص نیستی.جانت در اتصال با جان حق همه است.
دم مزن تا بشنوی زآن آفتاب
آنچه نآمد در کتاب و در خطاب
اکنون که غرق دنیای زیبای خود هسنی سکوت کن تا او سخن بگوید و لسان الغیب شوی.
دم مزن تا دم زند بهر تو روح
آشنا بگذار در کشتی نوح
تو سکوت کن تا آن روح خدایی سخن بگوید.
در کشتی نوحی،شنا کردن را رها کن.
گفت بیزارم ز غیر ذات تو
غیر نبود آنکه او شد مات تو1337
نوح در کشتی : از غیر تو بیزارم و آنکه در تو متحیر شود و فانی در خدا؛غیر خدا نیست. (اشاره به اندیشه حلاج)
تو همی دانی که چونم با تو من
بیست چندانم که باران با چمن1338
خداوند با انسان چگونه است؟
نوح میگوید مانند رابطه باران و چمن است که رسوخ در ذات چمن دارد.
ماهیانیم و تو دریای حیات
زنده ایم از لطفت ای نیکو صفات
تمثیل دیگر برای ارتباط لطیف انسان و خدا:
ماهی هستیم در دریای خداوند و زنده به دریا.
کانال و وبلاگ آرامش و پرواز روح
ابوالخیر در ۶ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۷ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰:
پدرم روضه رضوان ، به دو گندم بفروخت
ناخلف باشفم اگر ، ملک جهان را به جوی نفروشم
((( نسخه خطی )))
تندیس در ۶ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۷ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۴۹ دربارهٔ اوحدی مراغهای » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۳:
به نظر میرسد در بیت ماقبل آخر کلمه «از» به اشتباه «ار» تایپ شده .. لطفا اصلاح بفرمایید
مجید در ۶ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۷ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۹:۴۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:
مولوی شناسان عزیز،خربنده=خر+بند+ه،بند از بستن میاد(وقتی به یکی میگی در و ببند اون فرد میشه در بنده ) حالا کسی افسار خر و مینده به میخ طویله میشه خر بنده)،این از خر بنده. اون بنده خدا هم تو مصرع آخر در اصل بند خدا به معنی وصل خدا یا بسته شدن به خدا میدهد. ممنون از توجه حضرات. البته اون بابا یزید هم همونجور که شما سروران مستحضرید اشاره به معاویه داره که بابا یزید صداش میکردن تو خونه. با تشکرا
شهاب در ۶ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۷ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۳۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۲ - تخلیط وزیر در احکام انجیل:
سپاس از فرهاد
دکتر صحافیان در ۶ سال و ۵ ماه قبل، دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۰۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲ - هلال پنداشتن آن شخص خیال را در عهد عمر رضی الله عنه: