مزدک در ۶ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۲ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۱:۳۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲:
شایق و آنهایی که همچون شما فکر میکنند:
شما وقت زیادی جهت درک اشعار بزرگان ادب این سرزمین گذاشته آید.اندکی هم به موضوع زمینی بودن آنها فکر کنید شاید باز هم قانع نشدید ولی اولین گام را برداشته آید.اینکه همه عارف مسلکان بگویند که شراب عرفانیست و شما هم تکرار کنید با طوطی چه فرقی دارید.ازین جهت زیر این غزل نوشتم که اصلا به هیچ عنوان امکان ندارد این غزل معشوقی غیر زمینی داشته باشد شاید بتوان یکی دو بیت را تحلیل عرفانی کنید ولی در کل نمیشود اگر در این موضوع بحثی دارید تا کلیه ابیات را معنی کنیم و نتیجه را ببینیم.
شما گمان میکنید که اگر عرفانی نباشد پس پشیزی ارزش ندارد.
زمان میبرد تا ابتدا آگاه شوید و سپس از این ابیات لذت ببرید.
برای من هم که اینگونه فکر میکنم سعدی همان استاد سخن است و حتی بیشتر...
Behrouz در ۶ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۲۳:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۴۷:
این رباعی در کتاب مکتوبات مولانا ذکر شده است. کتاب مکتوبات غیر از مجالس سبعه و فیه ما فیه است.
جهانگیر تجددی در ۶ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۵۰ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۴۱:
سلام
این نظم حال پریشانم را منظم کرد
انسان پریشان سخت به سخن می اید
چه قدر زیبا اشاره می کند ؛
من پریشان ترین پریشان جهان بوده و هستم
(پریشان خاطران رفتند در خاک
مرا از خاک ایشان آفریدند)
این حقیر، واژه چینی کرده ام که ارام دل خود باشد ، که امید است ادب دوستان آن را دور از ادب ندانند
پریشان ،نظم میگوید
پریشان نظم، میگوید
پری جان، نظم میگوید
پری ،جان نضم میگوید
.. در ۶ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲:
غریزه، عقل و ..
همه "عاشقانه" در کارند
عشق در جریان است....
برگ بی برگی در ۶ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲:
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
ازل زمانِ بی زمانی ست و در ذهن قابلِ تجسم نیست چرا که زمان بر مبنایِ گردشِ زمین و ماه و ستارگان تعریف می شود و عالمِ معنا فارغ از چنین معنایی ست، و حافظ سروده است "در ازل" و نه از ازل، پس هر لحظه می تواند در ازل باشد و هر دم اراده خداوند بر آن است که از تجلی دم زند و بخواهد پرتوی از زیبایی و خوبی های خود را در جهانِ فرم آشکار کند اما اگر آنگونه که حافظ فعلِ گذشته را بکار برده ازل را مربوط به خلقِ آفرینشی جدید بنامِ آدم یا اولین انسان در نظر بگیریم، دم زدنِ خداوند از اراده آشکار شدن و تجلیِ پرتوی از انوارِ بینهایتِ خود در جهانِ فُرم است که همین دم زدن یا بیانِ چنین تصمیمی موجبِ پیدا و آشکار شدنِ عشق در جهان گردید که تا پیش از این نهان بود، و با این دم زدن ، آتش و شور و اشتیاقی در کُلِ هستی و باشندگانِ هر دو عالمِ فُرم و معنا زده شد و عالمیان شگفت زده با شور و شعف در انتظار دیدنِ جلوه کاملِ خداوند که بینهایت است در موجودی زمینی و جسمانی که محدودیت است لحظه شماری می کردند( و هر لحظه با تولدی نو چنین می کنند)، این جلوه تا پیش از این به ترتیب در جماد و نبات و حیوان بصورتِ جزیی و رو به تکامل به منصه ظهور رسیده بود اما این جلوه کامل در صفات است که چنین آتش و شور و اشتیاقی را در باشندگانِ هر دو جهان پدید می آورد تا با ظهورِ چنین پدیده ای در جهان از همزیستی با او در جهتِ رشد و تکاملِ خود فیض برده و بهرمند شوند.
جلوه ای کرد رُخَت دید ملک عشق نداشت
عینِ آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
پسخداوند با چنین تصمیم و اراده ای بر مَلایک جلوه ای کرد و رَخ به آنان نمود و البته که آن خالقِ یکتا به ضمیرِ جمیعِ مخلوقات آگاه است، پس با این جلوه هیچگونه تغییری در آنان مشاهده ننمود زیرا فرشته که از عالمِ معناست غیرِ حق را نمی شناسد که اکنون ضدِ آن را دیده باشد و به همین دلیل با عشق بیگانه و غیر است، پس تنها مخلوقی که میتواند چنین بارِ سنگینی را بر عهده گیرد آدم یا این خلقِ جدید است که بوسیله ضد می تواند و قابلیتِ این را دارد که عشق را بشناسد و داشته باشد زیرا در عینِ جسمانی بودن درونی بینهایت دارد که عالمِ معنا در آن می گنجد، پسخداوند یا زندگی عینِ آتش یا عشق شد و بر آدم زد ، یعنی او را برای چنین رسالتی برگزید تا از طریقِ او خود را با تمامیِ صفاتش در جهانِ فُرم و ماده اظهار و آشکار کند.
عقل می خواست کزآن شعله چراغ افروزد
برقِ غیرت بدرخشید و جهان برهم زد
در این میان عقلِ جزوی که اداره امورِ جسمانی انسان را بر عهده دارد ادعایِ توانایی درانجام این مسؤلیتِ مهم را نموده و می خواهد از آن شعله عشق چراغی روشن کرده یا به اصطلاح از این نمد کلاهی برای خود بدوزد، در اینکه عقلِ جزوی نیز برگرفته از آن عقلِ کُل است شکی نیست اما وظیفه ای که در این فرایند برای چنین عقلی تعریف شده تهیه امکاناتِ زیستن است تا تضمینی باشد برای بقایِ انسان بر رویِ زمین و او بتواند با فراغِ بال به کارِ عاشقی پرداخته و رسالتِ خود را به انجام رساند، در مصراع دوم غیرت به معنیِ غیریتِ عشق یا زندگی ست با عالمِ جسمانی که عقل آن را رهبری و نمایندگی می کند، پس درخششِ برقِ این غیرت دنیایِ تخیلاتِ عقل را بر هم زد تا حسابِ کار دستش آمده و مرتبه خود را بشناسد.در غزلی دیگر میفرماید:
ای که از دفترِ عقل آیتِ عشق آموزی/ ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست
مدعی خواست که آید به تماشاگهِ راز
دستِ غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
در ادامه بیت قبل مدعی انسانی ست که می خواهد برمبنیِ عقل و استدلال به تماشایِ رازی بیاید که در این فرایندِ برگزیده شدنِ انسان و هبوط بر رویِ زمین روی می دهد، یعنی به اسرارِ این کار پی برده و بداند که اصولأ منظور از حضورِ انسان در این جهان چیست و چرا خداوند می خواهد از طریقِ انسان صفاتِ خود را متجلی و به باشندگانِ جهانِ اجسام اظهار کند، اما کارِ عاشقی با استدلالهای عقلی قابل فهم نیست ، پس دستِ غیب و عالمِ معنا بر سینه نامحرم یا بیگانگان با عشق می زند و اجازه افشایِ رازِ این کار را به او نمی دهد تا مگر اینکه او نیز در جرگه عاشقان در آمده و پس از آنکه با عشق مَحرَم و یگانه شد اسرار و حجابها برداشته و رازِ هستی بر او فاش گردد.
دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند
دلِ غمدیده ما بود که هم بر غم زد
بنظر میمیرسد منظور از "دیگران" سایرِ باشندگانِ عالمِ غیب و ملائک باشند که در عیشِ مُدام هستند و غمِ فراق از حضرتِ دوست را نداشته و قسمت یا تقدیرشان این بوده که پیوسته در جوارِ خداوند در ناز و تنعم باشند اما این یکسویِ ماجراست و از قضا بدلیلِ همین عیشِ مُدام است که از عشق و غمِ ارزشمندِ فراقِ معشوق بی بهره هستند، در مصراع دوم دلِ انسان که رانده شده بهشت است غمدیده و غمزده می شود، "هم بر غم زد" دارای ایهام است که معنیِ اصلی و موردِ نظر همیَّت و اهتمام بر غم است، یعنی انسان پای در این جهان می گذارد تا عاشق شود و غمِ ارزشمند فراق را درک و با همت و کوششِ خود بارِ دیگر به وصالِ معشوقِ خود نائل و به اصلِ خود زنده گردد که با چنین همّ و غمّی ست که مرتبه او فوقِ ملائک یا دیگران می شود و حافظ در بیتِ بعد نیز به همین مطلب اشاره می کند.
جانِ عِلوی هوسِ چاهِ زنخدانِ تو داشت
دست در حلقه آن زلفِ خم اندر خم زد
جانِ عِلوی یعنی جانی که از بالاست یا به عبارتی جانِ برگرفته از جانان است ، چاهِ زنخدان که گودیِ چانه زیبا رویان است در دو معنی آمده است، یکی چاهِ ذهنی که جانِ عِلوی یا یوسفِ زیبارویِ انسان پس از ورود به این جهان ناگزیرِ از افتادن در آن است تا بوسیله ذهن و عقلِ جسمانیِ خود امکانِ زیست و بقا در این جهانِ مادی را پیدا نماید و دیگری ورود به این چاه و اندیشیدن بمنظورِ راه یافتن به ذاتِ هستی که در اینجا بنظر میرسد هر دو معنی موردِ نظر بوده است، امکانی برایِ زیستنِ جانِ اصلیِ انسان و اندیشه و سپس کوشش برای راهیابی به ذاتِ خداوند و رسیدنِ به وحدت با او، ملائک از این امکان محروم هستند، زلف که نمادِ کثرت و فراوانی ست در اینجا تمثیلِ جهانِ مادی ست که خم اندر خم است، یعنی بسیار جذاب و متنوع است و پیچ و تاب هایِ خود را دارد، پسحافظ میفرماید جانِ انسان که از بالا و جهانِ معناست هوس کرد بارِ سنگینِ حضور درجهانِ مادی و جسمانی را بپذیرد تا از طریقِ او عشق در این جهان تجلی یابد و قرار بوده است تا با رفتنِ به چاهِ زنخدان، راهِ رسیدنِ به وحدت با زندگی یا عشق را تجربه و اندیشه کند اما این جانِ یوسف سیما برایِ ادامه حیات در جهانِ اجسام چاره ای جز افتادن در چاهِ ذهن را ندارد، پساز یک سو دست در خمِ زیبایی ها و نعمتهایِ این جهان می برد و از سوی دیگر نیز می خواهد تا با چنگ زدن در خمِ زلف، خود را از این چاه بیرون آورده و به جایگاه اصلیش که بالا و عالمِ معنا ست رسانیده و به اصلِ خویش بپیوندد.
حافظ آن روز طربنامه عشقِ تو نوشت
که قلم بر سرِ اسبابِ دلِ خُرَّم زد
حافظ این ابیات و غزلیاتِ زندگی بخش را طربنامه عشقِ زندگی می نامد، یعنی انسان می تواند با تأمل و بکار بستنِ چنین آموزه هایی به طرب و شادیِ اصیلی دست یابد که اصلِ زندگی ست، طربی که تحتِ تأثیر عواملِ شادی بخشِ زودگذر نبوده و تا بینهایتِ خداوند ادامه دارد که همان سعادتمندی ابدی نام دارد، حافظ می فرماید قلم زدن یا نگارشِ چنین غزلها و طربنامه عشقی اسباب و ساز و برگِ خود را می طلبد و از همین رو کارِ هر شاعری نیست، اینگونه غزلهایِ نابی دلِ خُرَّم می خواهد، دلی که به عشق زنده شده باشد همواره سرزنده و شاداب است، پس تراوشاتِ چنین دلی نیز طربناک و شادی بخش خواهد بود و چون حافظ قلم بر دلِ خُرَّم شده خود زده و می سراید لاجرم بر هر دلی مینشیند و طرب در جهان میپراکند .
نیلوفرکنعانی در ۶ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۰۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲ - تفسیر خذ اربعة من الطیر فصرهن الیک:
سلام و احترام
ممنون از نظرات اقای خراسانی و واقعا گره گشا بود اگر ممکنه درباره ی هفت بطن ابیات بیشتری بیان کنید ممنون
دوست در ۶ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۰۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰ - بیان آنک کشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارت الهی بود نه به هوای نفس و تأمّل فاسد:
باسلام
دوستان گرامی این یک قصه است و لزومی ندارد که قصه به قتل نفس ختم شود و برای آن توجیه آورده شود . قصه میتوانست به اینجا ختم نشود بنابراین شاعر در پی توجیه قتل نفس بواسطه تصمیم الهی بودن نیست بلکه منظور شاعر این است که نفس اماره نباید بواسطه دستور خودش کشته شود که این همانا دوباره زنده کردن نفس اماره در کالبدی دیگر است که میتواند یک کالبد به ظاهر معنوی باشد بلکه باید بطور خالص برای خدا باشد و مقدمات آن هم رسیدگی آگاهانه و با هدف به تمایلات نفسانی است . دوستتان دارم
تنها در ۶ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۹:۵۱ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱ - یکشب با قمر:
ای کور شود چشم تو ناحق که حق اینجاست
آن فاتح آفاق به شمشیر همینجاست
آن عارف وارسته و آن حافظ ثانی
الحق که همینجاو همینجاو همینجاست.
مخاطب.....
Behrouz در ۶ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸:
وثاق /vosāq/
معنی
1. اتاق؛ خانه: ◻︎ دوش سرمست آمدم به وثاق / با حریفی همه وفا و وفاق (انوری: 269).
2. خیمه؛ سراپرده.
3. مسکن؛ منزل.
فرهنگ فارسی عمید
جواد در ۶ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۵۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳۷ - حکایت مارگیر کی اژدهای فسرده را مرده پنداشت در ریسمانهاش پیچید و آورد به بغداد:
باسلام
مولوی این بیت را قشنگ بیان کرده
نفس اژردهاست او کی مرده است
از غم بی آتی افسرده است
یعنی نفس مثل اژدهایی است، خیال نکن مرده است. اگر میبینی افسرده و یخ زده است،چون موقعیتی گیر نیاورده و هنوز به آن آفتاب نخورده ( یعنی آن حرارتهای لذتهای دنیا،ریاست طلبی ها،شهوتها و غضبها و… ) و اینها هنوز نفس را تحریک نکرده است.
ولی این بیت مولوی کمی اشکال دارد:
اژدها را دار در برف فراق
هین مکش او را به خورشید عراق
چون این بیت میگوید:
آنرا در برف نگهدار و همراه خودت نیار، نگذار آفتاب تعلقات و چیزهای دنیا را ببیند.
در واقع نفس خودت را دور کن، همانطور یک گوشه ای باشد.
این به تعبیر شهید مطری یعنی تقوا گریزی که برای مبتدیها خوب است و الا باید این را توصیه کرد که نفس خود را طوری توبیت کن که اگر در خورشید عراق آمد و اگر تعلقات خودش را نشان داد و خواست تحریک کند، این نفس در آنجا وحشی گری نکند و رام باشد.
مسلم خورشیدوند در ۶ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۵:۳۷ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱:
نظر به نجاست سگ و حماقت خر، منظور شیخ اجل، ادای جان مطلب است که انصافا درک مفهوم را لذیذ و آسان میکند. و باید به اصل خریت و نجاست توجه کرد نه مصادیق
محمد محمدیان در ۶ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۰۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۴:
سلام حضور شما دوست داران ادب پارسی
بیست و دو سال است معلمم و در کلاس های درس با دانش آموزان سرو کله می زنم و از روش های مختلف تدریس استفاده نموده ام و با مبانی روان شناسی کودک نیز آشنایی مختصری دارم پیام بزرگوارانی که در این باره نظر داده بودند را نیز خواندم نکته مهمی که در این باره گفته نشده بود دلسوزی معلم بود با تجربه ای که در این باره دارم اگر معلم دلسوز باشد و عقده های خود را بر سر دانش آموزان خالی نکند و از روی دلسوزی دانش آموزان را تنبیه کند نتیجه خوب و بهتری از عملکرد خود به دست می آورد-نتجه عملکرد معلم دومی را اکنون در نظام آموزش و پرورش کشور شاهدش هستیم دانش آموزان پر ادعا مصرف کننده لوس و ناسازگار با دوستان و حرف نشنو و کم سواد و...
مصطفی در ۶ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۱:
دوستانی که سعی کرده اند که این غزل را عارفانه تلقی و تفسیر کنند، به خطا رفته اند. روشن است که این غزل، مدیحه ای طنازانه است. و مثلا مقصود از پادشاه همان شاه منصور است و اصطلاحات و استعارات متداول صوفیانه و عارفانه در راستای غنی تر و حتی طنازانه کردن مدیحه به کار گرفته شده است.
لیلی رابربند در ۶ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۴۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱ - تمامت کتاب الموطد الکریم:
رهگذر عزیز
فرق اب دریا و اب جیحون اینه که اب جیحون قابل شرب هستش ولی اب دریا رو حتی نمیشه چشید کافیه بچشی و تشنه تر هم بشوی پس هپین انتظار از حضرت مولانا میرود که تفاوت اب دریا و جیحون را بدانند و درست از اب جیحون استفاده کنند
بااحترام این فقط نظر حقیر بود
امیر در ۶ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۷:۲۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:
مرتضی برجسته خواننده قدیمی هم در اولین آلبومش این شعر را خوانده، ولی اسم آهنگش را نمیدانم. البته و صد البته که استاد شجریان خیلی خیلی بهتر آن را اجرا کرده.
مزدک در ۶ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۲:۲۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲:
8
بنده هر دو را میبینم و دوست دارم.
در ضمن حماقت را در هر لباسی تشخیص میدهم.اگر زمان بگذارد.
دوست دارم به دوش بکشم شما تک تکتان را تا از این طرف به جهان بنگرید.
ازین طرف سیمای شخص و آثار صنع یکیست.
آنجا که حماقت نیست.
amiri در ۶ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۲:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱:
شما هم بعد رادیو چهرازی اینجا اومدین ؟؟)
مزدک در ۶ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۲:۰۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:
دورود بر تو ما را همه شب نمیبره خواب
جایی که شما ایستادهای قله های صعب تفکر است.مطمین هستم افراد زیادی به این درجه از تحلیل روابط اجتماعی و اختلاف فرهنگی تاریخی نمی رسند.
امید وارم روزی قریب و نه غریب اکثریت همچون شمایی ببینند.
ولی خودت را نزن. حزن این دانش شما را بس.
مزدک در ۶ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۱:۱۲ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳ - اشک شوق:
دوست عزیز بعید است از شما بعید است.
مزدک در ۶ سال و ۵ ماه قبل، جمعه ۱۲ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۲:۱۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷: