.. در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۳۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۷:
در صید چون درآید!
بس جان که او رباید..
بهنام در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۳۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸:
امان از دل زینب
پویآن در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۰:
و در پاسخ به انتقادهای بی روا شده به حافظ عزیز دوست من..
بندگیم ناخوش ز بردگیت مقنوع مغموم باشد
پیغامبرانتم بوی سوز مشعوفشان شفاعت نباشد
قضات کن لکم حکام ولی الدین اخطا فزودند مرا
که سخن سخت اکید به طور جد نباش آبشتد
نه رنگ دانه ای نبشتن به شرط عاریت دلاله
پیچ واپیچ شکن در شکن بیضوی مستدیر مد آورد
هنر بدبدک بخواند و راه زلق نامحرم ست
نبست و ببست خاکسار خاک برسری راجلد
نصبش دوزخ ست طالق بر خود چنان انداید
مجهود نطقش منفود ست چنین دود اندودد
طالعم دست آموز میمون و رخت تبارک ست
ژیان ست خوش شگون بدغمگن همایون خشمگند
گویند مضمون گنه بود و خجل و نبود عبود
و آن مأخوذ منجوق دوز رجز ملبوس زمر^د
سپید رنگش که ورد بیرون ز دهان آن دود
باطنش و لباسش سیاه گل منگولی درورد
ندهم گر وگرم دهم موس موس بودنم آبشتند
ندهم گر
وگرم دهم!
موس موس بودنم.. آبشتند..
پویآن در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۰:
و در ادامه..
خراب شوم جان آن که طریقتش بوی بد منیت
نتوان بتوان ایزد گروید تابزن منهی ناخس آشتم دمر
روحم خوار باد که دگران را ازلش و مزیتش اذیت
حضرتم مردار و احدالناس پی نگاهشان چندش در نظر
هیچ نزدیک مده به خودت راه و دور که نصبم وقیحت
وقاحت، حقیقتم باشد گر دنباله یابد جاه به زور و زر
و اصفاتم اب پاشند منی و تپاندنش زغراش خصیلت
که دمی مرتبتم کثاف و مرئوس عبودیتش تق و لق عر عر
پویآن در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۰:
در پاسخ به حافظ عزیز..
سر سپردم به نوا.. خویشتن، هالو را
چون به صد جود.. بخستم، دل مالامال را
مر مرامم به درشتان.. تنم، تژ تندید
کین احوالم به شخانه.. مشخ شخ تمدید
تار تنم، روحم را.. سیاه جامه تنیده
خزان، کفر دمیده.. زبان، لامه دریده
ندیدن حرم وصفم را.. وصل سودای مرا
دیده ی خوشه مرا.. تیره ی مستوره مرا
آنم اگر راز بود.. به درگاه تو محرم نبود
گر پیش خدا هم.. خویش آوند مقرب نبود
مستم بود.. جنونم بود.. ی گیج بی قید و بند
سرم نبود.. سردم بود.. وجود موجودم دد
آخرین صف ز گدایان تنم.. ماتم نیست
خود نبودم ز جدا از آنان.. جانم آدم نیست
که این سیه جامگیم.. نافه ام نیست
بختم تیره است.. اخبارم دلگشا نیست
Behrouz در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۱۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶:
در قرآن هدایت فقط مختص خداوند است. برای مثال در سوره فاتحه از خداوند میخواهیم ما را هدایت نماید: اهدنا صراط المستقیم و در جای جای آن به پیامبر خطاب میشود که تو تنها بشارت دهنده و بیم دهنده هستی و هدایت از آن خداوند است. پس عقل جزیی یا فلسفه کوچکتر از آن است که ادعای هدایت داشته باشد. مقولاتی همچون فرقان، حکمت، نور، هدایت، سکینه، عزت، کوثر، رحمت، فضل، صبر ...از سوی خداوند به بندگان اعطا میگردد که تطابق فراونی با مفهوم فرهمندی در اشعار فردوسی و حکمت اشراقی ایران باستان دارد. در این غزل (غزل شمارهٔ 176) مولانا به صراحت فسلفی را بیماری غلبه روح حیوانی میداند که یاوه گوست و افکار دیگران را طوطی وار تکرار میکند و باید رو به قبله دراز شود تا شاید از انوار شمس الدین بهره مند گردد. تنها راه بهرمندی از این نوع حکمت نیاز بردن به درگاه بی نیاز است. نور در قرآن بصورت مفرد آمده و ظلمات یا تاریکی همواره جمع است چراکه مصادیق گمراهی و طاغوت بسیارند. اما نور تنها یکی است و از آن خداوند است.
Behrouz در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۵:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶:
غزل از آیه مبارکه 35 سوره نور الهام گرفته شده. اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ ۖ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ ۖ الزُّجَاجَةُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لَّا شَرْقِیَّةٍ وَلَا غَرْبِیَّةٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ ۚ نُّورٌ عَلَیٰ نُورٍ ۗ یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاءُ ۚ وَیَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ ۗ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ (35) چراغ انسان است که قلب او محل حضور روح ملکوتی یا روح زیتونی است. مولانا اشاره میکند که جان شهوانی یا حیوانی جرائت ندارد که خداوند را روئیت کند اما اگر این جان را شکستی قادر به دیدن جان پر نور زیتونی خواهی بود. جان شهوانی همان جان برادران جهود یوسف است که خوراک آن حقد و حسد و کینه است که دو نیکوکار یعقوب و یوسف را از هم جدا ساخته و این حاصل بی بهره بودن از نور و حکمت خداوندی است. حاصل یک جان شهوانی بلغور نمودن طوطی وار خزعبلات فلسفی است و این یک جان مریض است که باید به سمت قبله دراز شود. قبله شمس الدین تبریزی که به دیده و دل نور میبخشد. والله اعلم بالصواب
تنها در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۳۶ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶ - دالان بهشت:
ناگه جمال توحید وانگه چراغ توفیق
الواح دیده شستند اشباح اشتباهی
واقعا این اشعار مانند وحی هستند. و انگشت به دهن ماندم. شهریارا ای کاش چند سال زودتر بدنیا میومدم تا میومدم دستتو میبوسیدم.
فرهاد ۲ در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۱۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸:
پس چرا حافظ بزرگ به کفر و الحاد متهم شده بود ؟؟!!
دوستان زود ربطش میدن به دین و مذهب !!
ع در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۵۰ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۳۸:
به نظر اینگونه درست تر باشد: صائب ز راز سینهی بحریم با خبر/ چون موج گر چه تند ز دریا گذشته ایم
یکی (ودیگر هیچ) در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷:
به نام او
بیا که قصر امل سخت سست بنیادست
بیار باده که بنیاد عمر بر بادست
به راه حق و در راه حق بیا که قصری که از آمال و آرزوها برای خویش میسازی بنیاد و پایه و اساس آن بر اوهام و و وجودی بی وجود بنا نهاده است!
باده به معنای روح است و آنچه نشاط و شادی افزاید و وجود خاکی را به حرکت وا می دارد بنابراین بدون روح جسم خاکی و زمانی را که برای زیستن در زمین خاکی سپری می کنی بنیان آن بر باد استوار است که ثباتی در آن نیست و گذرا است.
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست
غلام و بندهء بزرگواری آن وجودی هستم که در این دنیای خاکی از هر چه که در وهم و گمان و پندار می گنجد رها و آزاد است.
چنین مقامی تنها در حیطهء ذات احدیت است ولی نکته در اینجاست که هر آنکس که به مقام خدا (به خود آمده) می رسد ذات او را در وجود خویش می یابد و وجود بی وجود خویش را با فنا شدن در وجود او تعالی و تکامل می بخشد!
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غیبم چه مژدهها دادست
منظور از میخانه مقامی است که در آن حضرت حق روح به جسم خاکی آدم بخشید و فرشتگان در آن مقام به آدم تبریک و تهنیت گفتند و مژدهء بالاترین مقام یعنی وصال الهی به او داده شد.
که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین
نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست
که ای آنکه در نظر بازی و عاشقی با شاه (حضرت حق)نرد عشق می بازی و جایگاه تو بالاتر از تمام آفریدگان اوست این زمین خاکی سراسر رنج و غم مکان زندگی دائمی برای تو نیست !
تو را ز کنگره عرش میزنند صفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتادست
تو را از بالاترین نقطهء عرش خداوندی ندا می دهند که بیا ولی نمی دانم که در این زمین پر از بلا و خطرات فراوان چه چیزی تو را فریفته و دل مشغول داشته است که قادر به دل کندن از آن نیستی؟!
نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر
که این حدیث ز پیر طریقتم یادست
غم جهان مخور و پند من مبر از یاد
که این لطیفه عشقم ز ره روی یادست
رضا به داده بده وز جبین گره بگشای
که بر من و تو در اختیار نگشادست
در برابر آنچه که بر تو مقدر گردیده با رضایت کامل تسلیم باش زیرا که در راه رسیدن به خدا اختیاری وجود ندارد! (یعنی هر عملی که ما به اختیار خویش انجام میدهیم ما را از راه خدا دور و دورتر می کند و تنها راهی که به سوی خداوند است تسلیم کامل برای آنچه که بر ما مقدر فرموده می باشد )
بنابراین هر آنچه از دید بشری منطقی و راه درست است در راه حق و از دیدگاه منطق الهی نمی تواند بطور کامل صحیح و درست باشد چنانچه مولانا می فرماید:
پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود
بدین معنا که انسان دوستی و وطن پرستی و خدمت به خلق و سایر شعارهای دهن پرکن هنگامی صحیح و پسندیده است که ابتدا فرد راه تسلیم و اسلام راستین را بیابد و پس از آن هر عملی که از او سر میزند با اجازهء اولیای خدا و الهامات الهی در مسیر درست و رسیدن به خداوند است.
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد
که این عجوز عروس هزاردامادست
راه درست رسیدن به خداوند در دنیای بیرون که توهمی بیش نیست وجود ندارد زیرا که همگان به دنبال بدست آوردن کمال دنیوی از حقیقت کمال باز می مانند.
نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل
بنال بلبل بی دل که جای فریادست
حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن خدادادست
آنچیزی که حافظ می گوید از الهاماتی است که از سمت خدا به او می رسد و برای همین سخن او ماندگار و نافذ است!
دکتر محمدداودی در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳:
بادرود
دوست عزیزی نوشته اند دیدگاه خودم را درباره تعبیرهاباچکامه ای ازمولانابیان میکنم جنگ هفتادودوملت همه.......الی اخر. این شعرهمه میدانندازخودحافظ است
هادی محمدزاده در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۴۹ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » ابیات پراکندهٔ نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » تکه ۲۷:
نکته ای که در مورد این شعر لازم به ذکر به نظر می رسد کاربرد کلمه پف است این کلمه دقیقا در puff corn انگلیسی ها به معنی ذرت پف کرده به کار رفته است و نشانگر تاثیر زبان ها بر یکدیگر است
Behrouz در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۰۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۹:
شمس تبریزی شافعی و مولانا حنفی مذهب بوده. اما هیچگونه تعصبی در مذهب خود نداشتند و از هم بهره مند شدند.
Sadegh sadeghmolavi۱۲@gmail.com در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۳۲ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۰:
سلام دقیقا درست است باید به جای امشب دیشب به کارمیرفت
ابوالفضل احمدلو در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۴۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴:
با سلام
بیت نهم این غزل بلند و بالا را جناب جلال الدین مولوی در دفتر اول مثنوی شریف تشریح فرموده اند.
حسین در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۰۹ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۷۴:
به گورستان گذر کردم،نه کم بیش
بخواندم قبر دولت دار و درویش
نه دولت دار برده گنج گیتیش
نه درویش نامی برده رنج گیتیش
حسین در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۰۷ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۷۴:
به گورستان گذر کردم،نه کم بیش
بخواندم قبر دولت دار و درویش
نه دولت دار برده گنج گیتیش
نه درویش کار برده رنج گیتیش
حسن در ۶ سال و ۵ ماه قبل، چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۱:۲۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۱ - پادشاهی ضحاک تازی هزار سال بود:
خانم روفیا گفتگوی شیخ فضل الله نوری و رضاشاه را نوشته که درست نیست. شیخ فضل الله نوری سالها قبل از به قدرت رسیدن رضاشاه اعدام شده بود!
مزدک در ۶ سال و ۵ ماه قبل، پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۱:۰۹ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰ - کنج فنا: