گنجور

حاشیه‌ها

تنها خراسانی در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷:

«دل هم دلایلی دارد » نام کتابی است از استاد بهاالدین خرمشاهی که اگر اشتباه نکنم قبلا با نام دیگر(از شک تا یقین) منتشر شده بود.اثری است در خصوص روانشناسی دین که ویلیام جیمز در کتابی بنام« اراده معطوف به ایمان» به آن پرداخته است.(ایمان از اقناع دل پدید می آید)
استاد خرمشاهی در مصاحبه ای در روزنامه خراسان :منظور ما از دل، عضو صنوبری شکلی که در سمت چپ قفسه سینه قرار دارد و خون را پمپاژ می‌کند، نیست؛ دل، مظهر قوای دَرّاکه انسان است. جالب است که در همه زبان‌هایی که پیشینه فرهنگی سترگی پشت سر آن هاست، دل در همین معنای مرکز احساسات و قوای دَرّاکه انسان مورد استفاده قرار می‌گیرد. در این معنا، دل، مرکز تجلیات معنوی و شهودی نیز هست.

جانان در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۴۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۹:

شاهکاره ، شاهکاره

عباس در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹:

دی وعده داد وَصلم و در سر، شراب داشت
امروز تا چه گوید و بازش چه در سر است
در کوی ما شکسته‌دلی می‌خرند و بس
بازارِ خودفروشی آن سوی دیگر است
دو بیت از شعر حافظ کم شده و هرکسی داره نظر میده که شعر حافظ در چه سطحی هست ؟؟؟؟؟؟
اساتید من در حد خوندن شعر حافظ هم نیستم چه برسه به تجزیه و تحلیل زندگیش؟؟؟؟؟
قضاوت را گذارم در قیامت
خدایم داند و بازم خدایم

فرهادی در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۵۹ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۵:

یک بیت از سعدی کافیه تا به عرفان او پی ببریم
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند
کان را که خبر شد خبری باز نیامد

تنها خراسانی در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷:

تصحیح می کنم ! قبلا جایی دیگر خوانده بودم یک در صد تلاش و نود و نه درصد الهام! اما شاید صحیح نقل قول انیشتن این
باشد.« ده درصد نبوغ را الهام تشکیل می دهد و نود درصد آن سخت کوشی و عرق ریختن است.»

تنها خراسانی در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷:

همکاری داشتم دکتری مکانیک ، اما به اندازه خری نافهم.

تنها خراسانی در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷:

هرکس چهل روز ( خود و کار خود را)برای خدا خالص کند چشمه های حکمت از "دلش" بر زبانش ظاهر گردد.
رسول خدا محمد مصطفی که درود خدا بر او خاندانش باد.

تنها خراسانی در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۵۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷:

روفیا
چرا که نه؟
بحث حکمت با دانش امری متفاوت است.همچون تفاوت خرد و عقل!
پاسکال می گوید« دل برای خود دلایلی دارد که عقل از ان غافل است»
به انیشتن گفتن چگونه به این درجه رسیدی ؟فرمود نود ونه درصد الهام بود و یک درصد تلاش!
مولی صدر ا در مقدمه معروف ترین و کامل ترین اثر خود—حکمت متعالی در اسفار عقلی اربعه— اینگونه اعتراف
می‌کند: همانا من از خداوند طلب آمرزش و عفو بسیار دارم از برای آنکه پاره ای از عمر خویش را به بررسی آرا مدعیان فلسفه و جدال کنندگان اهل کلام و نازک بینی ها آنان و آموختن سخنان و شیوه های بحثی آنان به پوچی گذراندم.تا اینکه سر انجام در پرتو فروغ ایمان و تایید خداوند منان دریافتم که واقعا قیا سات آنها بی نتیجه است و صراط آنها غیر مستقیم است.
از این رو زمام کار خویش را به خداوند و فرستاده بین دهنده و هشدار دهنده—انذار—او سپردم.به آنچه از رسول خدا به ما رسیده بود تماما ایمان آورده و تایید نمودم.و در صد جستجوی توجیه عقلی و روش علمی برای فرمایشات رسول بر نیامدم بلکه پیروی از هدایت و اجتناب از نواهی او را پیشه خود ساختم.و همچنان که حق تعالی فرموده :«آنچه از دستورات که پیامبر برای شما آورده بگیرید و پیروی کنید و از آنچه نهی فرموده دوری کنید».
تا اینکه خداوند بر قلب ما گشود آنچه را که گشود.و به برکت این دنباله روی از رسول به فلاح و و رستگاری رسید.

مهدی در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۱۴ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۲:

این شعر را، گلبهار شکروا و مدینه قدموا بسیار زیبا خوانده‌اند:
پیوند به وبگاه بیرونی

تنها خراسانی در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷:

گرامی"نابارور"
باور من این است.
این قلب شکسته است در او غیر خدا نیست
یک لحظه خدا از دل بشکسته جدا نیست
شهریار
شاید هم این حدیث جعلی باشد. اما خداوند بعضی افراد را ویژه و روشنی دهد.اگر دقت داشته باشید اکثر افراد که از کودکی یتیمی را تجربه کرده باشند مورد عنایت ویژه خاص در گاه حق قرار گرفته اند. وقتی آن راهب مسیحی پیامبر را دید جمله ای گفت، «خدا در کنج قلب های شکسته است»
این فقیر معتقد است که پیامبر با یتیمی و چوپانی از شهر و تبلیغات سهمگین روح پاک و بی آلایش را در کودکی تجربه نمود.او ساخته دست پروردگارش شد تا انذار دهد.

تنها خراسانی در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۳:

هیچ اجباری هم در کار نیست
«گفت بخور نمی‌خوری پیش کسی دگر برم»
مولانا هم با جان دل با این غزل آسمانی ،باده را می نوشد!
«این غزلم جواب ان باده داشت پیش من»

تنها خراسانی در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۰۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۳:

تا خالی نشوی از "من ذهنی"
این بیت زیبا چگونه جاری و ساری گردد!
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر کنم

تنها خراسانی در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۵۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۳:

بررسی هفت گناه کبیره با شخصیت های کارتون باب اسفنجی...
باب اسفنجی = شهوت
اختاپوس = خشم
خرچنگ = حرص و طمع
حلزون = شکم پرستی
پلانگتون = حسادت
پاتریک = تنبلی
سنجاب = تکبر و خودشیفتگی
حافظ معتقد است
مباش در پی و آزار و هرانچه خواهی کن/که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست
یعنی ریشه هفت گناه کبیره مردم آزاری است. تمامی این گناه رنج دادن دیگری است.

تنها خراسانی در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۵۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۳:

امده ام که سر نهم!
آری !
باید تسلیم بود و سر نهاد.
ور تو بگویی ام که نی ،نی شکنم شکر دهم.باری، باید تمرین "لا" کرد تا خالی شد."نی" از "آری" کاربردی تر است.بر خالی شدن باید نی گفت تا "نی " شد !شکست و شکر داد.
»الله لا اله الا هو»—نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار—
خالی از چه چیز؟ از هفت گناه کبیره .سوره نسا آیه 31اگر از گناهان بزرگی که نهی شده اید(می شوید)پرهیز کنید.گناهان کوچک شما را می پوشانیم و می بخشیم و شما را در جایگاه با ارزشی قرار می دهیم.

رهی رهگذر در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۵:۱۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۰:

با عرض ادب، این غزل بروزن:
"مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) " میباشد. درود

nabavar در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۰:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷:

گرامی تنها خراسانی
باور نمی کنم این حدیث از امام رضا باشد و باید جعلی باشد چون صرف یتیم بودن و داستان اوردن دلیل بر صادق بودن کسی نیست
هزار دلیل محکم دیگر میتوان آورد بر صدق

ابوالحسن کاشانی در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۱۷ دربارهٔ سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۸۸ - در موعظه ونصیحت:

ببخش مال و نترس از کمی که هر چه دهی
جزای آن به یک ده ز داد گر یابی
در جای دیگر اینطور آمده است: جزای آن به یکی ده ز دادگر یابی که ظاهرا این متن دوم با وزن شعر مناسب‌تر است.

برگ بی برگی در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:

الا یا ایها الساقی ادر کأساً و ناولها  
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها  

در این بیت، حافظ با خطاب به ساقی (ایها الساقی) از او می‌خواهد که جام شراب را بگرداند (ادِر کأساً) و آن را به دیگران بنوشاند (ناوِلْها). در مصراع دوم، شاعر به علت این درخواست اشاره می‌کند و می‌فرماید که عشق در ابتدا آسان به نظر می‌رسید، اما پس از آن مشکلات غیرقابل پیش‌بینی پدید آمد. برخی از شارحان معتقدند که انتخاب این غزل به عنوان آغازگر دیوان حافظ به دلیل همین بیت است، زیرا شاعر در بسیاری از غزل‌های بعدی به همین مشکلات پیش‌آمده در عشق می‌پردازد.  

با توجه به متن غزل، به نظر می‌رسد که دلیل تقاضای شراب، پذیرش عشق در عالم الست توسط انسان باشد. در این عالم، حتی کوه‌های استوار از پذیرش این بار سنگین سر باز زدند، اما انسان که از مشکلات آن آگاهی نداشت، با گفتن «بلی» این بار را بر دوش کشید. اکنون که انسان به مشکلات عشق واقف شده، تحمل آن را مشروط به دریافت شراب می‌داند تا از عقل جزوی خود رها شده و بتواند به عهد خود وفا کند و به کار عاشقی بپردازد.  

به بوی نافه‌ای کآخر صبا زان طره بگشاید  
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها  

در این بیت، حافظ به بوی نافه (مشک) اشاره می‌کند که باد صبا از طره (گیسوی) معشوق می‌گشاید. نافه‌گشایی از زلف یا طره در اینجا استعاره‌ای از کشف اسرار حضور انسان در جهان و پرداختن به کار عاشقی است. این کار بر عهده باد صبا است که امیدوار است با پیام‌های عطرآگین معشوق و با شراب آگاهی‌بخش او، انسان را در راهی که برگزیده است یاری رساند.  

حافظ در ادامه می‌ فرماید که در راه برآورده شدن این آرزو، از تاب جعد مشکین (پیچ‌و‌تاب موهای مجعد و معطر) معشوق، چه خون‌ها که در دل‌های عاشقان افتاده است. تاب علاوه بر اشاره به پیچ‌و‌تاب زلف معشوق، به معنای تاب آوردن در پذیرش پیام‌ها و شرایط دشواری است که در راه عشق وجود دارد. عاشق باید خون دل‌های بسیار بخورد تا به وصال معشوق نائل شود.  

جعد زلف همچنین می‌تواند استعاره‌ای از جهان ماده باشد که جذابیت‌های فریبنده‌اش انسان را به خود مشغول کرده است. انسان گاهی چنان درگیر این جذابیت‌ها می‌شود که به نافه‌گشایی‌های صبا (کشف اسرار عشق) اعتنایی نمی‌کند و در نهایت، نه تنها از جعد زلف بدون دیدار روی معشوق بهره‌ای نمی‌برد، بلکه خون و درد و غم نصیبش می‌شود. حافظ در این ابیات با زبانی نمادین و استعاری، مفهوم عشق و مشکلات آن را بیان می‌کند. او از شراب به عنوان نمادی از رهایی از عقل جزوی و رسیدن به حالتی که در آن انسان بتواند به عهد عاشقی وفا کند، استفاده می‌کند. همچنین، با اشاره به جعد زلف و نافه‌گشایی صبا، به دشواری‌های راه عشق و ضرورت تاب آوردن در برابر این مشکلات اشاره می‌کند.

مرا در منزلِ جانان چه امنِ عیش چون هر دَم

جَرَس فریاد می دارد که بر بندید مَحمِل ها 

منزل در قدیم به اقامتگاهِ موقتِ بینِ راهی یا کاروان سرا گفته می شد و مسافتِ شهری به شهرِ دیگر را بر مبنایِ تعدادِ منزل ها شمارش می کردند، اما منزلِ جانان منزلی ست که از آغازِ خلقت و حتی پیش از "آب و گِل" بوده و تا به اینجا ادامه یافته است، چنانچه مولانا می‌فرماید "از حدِ خاک تا بشر چند هزار منزل است/ شهر به شهر بردمت، بر سرِ رَه نمانمت"، و گویا حافظ هم این نکته را در نظر دارد که هُشیاری تکاملی تدریجی داشته و پس از خاک نوبت به منزلِ نبات و حیوان و سپس منزلِ فعلی یا انسانیت رسیده است، باز هم مولانا که از منزل ها می‌گوید" از جمادی مردم و نامی شدم، و ز نما مردم به حیوان بر زدم / مُردم از حیوانی و آدم شدم، پس‌چه ترسم کِی ز مردن کم شدم"، (به عبارتی یعنی همان فرگشت) که اگر پذیرایِ چنین منظوری باشیم در خواهیم یافت قرار است عشق انسان را از منزلِ جهانِ ماده به منزلی والاتر برساند که مولانا آنرا پروازی ورایِ سقفِ پروازِ ملایک توصیف می کند که از عشق و اختیار بی بهره اند، پس‌حافظ نیز تأمل را جایز نمی داند چرا که عیشِ انسان اعم از اینکه بر مبنایِ ذهن و یا بر‌ مبنای عشق ورزیِ حقیقی باشد در این منزل نیز امن و پایدار نبوده و منزلی دیگر در انتظارِ انسان است تا سیرِ تکامل ادامه یابد و به همین دلیل بانگِ جَرَس به زبانِ حال فریاد می دارد؛ ای کاروانِ بشریت مَحمِل ها را بر بندید که زمانِ توقفِ کوتاه در این منزل به پایان رسیده و حرکت بسویِ منزلِ پیشِ رو اجتناب ناپذیر است، از این منظر هر منزلی می تواند مشتمل بر منازلِ دیگری درونِ خود باشد، برای مثال حضورِ انسان در این جهان می تواند منزلِ اصلی و مراحلِ تکاملیِ جسمانی و یا روحانی که درونِ آن است منازلِ فرعی باشند و به همین ترتیب ادامه یابد تا جایی که هر دَم به عنوانِ منزلی به حساب آید که با دَم و منزلِ پیشین متفاوت است،  مولانامی‌فرماید؛

هر نفس نو می شود دنیا و ما ☆ بی خبر زین نو شدن اندر بقا

عُمر همچون جویِ نو نو می رسد ☆ مستمری می نماید در جسد

بربستنِ مَحمِل بر شتر که بار و توشهٔ مسافر است نیز جالبِ توجه بوده و می تواند توشه ای باشد که انسان در منزلگاهِ اخیر فراهم می‌نماید و از الزاماتِ ادامهٔ این سفرِ بی انتها ست. در فرهنگِ عارفانه توقف یعنی نابودی و زوال، پس‌ منزل ها تا بینهایت ادامه خواهد داشت.

به مِی سجاده رنگین کن گرت پیرِ مغان گوید

که سالک بی خبر نَبوَد ز راه و رسمِ منزل ها

پیرِ مُغان که موبدِ زرتشتیان است بتدریج در بینِ عرفا تمثیلِ پیرِ خرد و راهنمایِ کاروانِ انسانی شده است، پس حافظ که در غزلهایِ پیش رو به کرّات از او نام می برد در اینجا نیز حرکتِ کاروان بدونِ راهنماییِ پیرِ مُغانی که خود نیز سالک و در راه و همراهِ کاروانیان است را غیرِ ممکن می داند زیرا که او از راه و رسمِ منزل ها بی خبر نیست و بلکه آشناییِ کامل دارد، پس حافظ از سالکانِ طریقت می خواهد تا بی قید و شرط از آموزه و راهنمایی هایِ پیر حتی اگر  حکم به رنگین کردنِ سجادهٔ عبادتِ به شراب دهد پیروی کرده و مطابقِ آن رفتار کنند. برخی از شارحانِ بزرگوار رنگین کردن را به آلوده کردن تعبیر کرده اند و بر همین مبنا حکم به ترکِ سجادهٔ عبادت و امر به شراب خواری داده اند در حالیکه حافظ می فرماید سجاده را به مِی رنگین کن، یعنی عبادت بدونِ برخورداری از شرابِ عشق یا مِیِ خرد رنگ و بویی نداشته و بی خاصیت است، پس‌ اگر پیر چنین درخواستی کرد با رنگین کردنِ سجادهٔ عبادت به مِی پذیرایِ نصیحتِ او باش تا درحقیقت عبادتِ خود را کامل کرده باشی.

شبِ تاریک و بیمِ موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حالِ ما سبکبارانِ ساحل ها 

تصورِ اینک انسان در شرایطِ توصیف شدهٔ بیت قرار گیرد هایل و دهشتناک است، شبِ تاریک کنایه از جهل و ظلمتِ ناشی از عدمِ آگاهی ست و موج هایِ سرکش می توانند او را در گردابی هولناک بیندازند که سرانجامی جز زوال و نابودیِ محض ندارد، امواجی همچون تعصباتِ رایجِ مذهبی یا قومی که هم اکنون در گوشه گوشهٔ جهان می‌بینیم و راهِ سالکانی که به مِیِ سجاده رنگین نکردند را زده و بسویِ گردابِ هولناکِ تفکرهایِ واپسگرایانهٔ داعش و طالب راهنمایی می کند. اما ابهام در مصراع دوم است و شارحان دو معنی و نظر را در بابِ هویتِ سبکباران مطرح نموده اند که بنظر‌ می رسد منظور نه بازماندگان از کاروان هستند و نه نجات یافتگان از موج و گرداب ها زیرا این دو گروه هرگز نمی توانند از حالِ ما گرفتاران در دریایی چنین هایل بی خبر باشند، یعنی اگر بازمانده از کاروان باشند که دل به دریایِ عشق نزدند، پس سبکبار و راه یافتگان به ساحل نیستند و اگر نجات یافتگان از این دریا باشند که حتماََ از شبِ تاریکِ ذهن عبور و موج و گردابِ هایل را دیده و از حالِ ما با خبرند، پس با توجه به متنِ غزل و بیتِ بعد چنین می‌نماید مُراد فرشتگان باشند که اصولن در دریایِ عشق وارد نشدند تا بخواهند چنین تجاربی را کسب کنند و بدونِ عشق و اختیار سبکبارانِ ساحل ها هستند و از همین روی نزدِ خداوند به ملامتِ این خلقِ جدید پرداختند والبته خداوند پاسخ داد به چیزها ( توان و قابلیت‌هایی) از انسان آگاه است که فرشتگانِ بی عشق از آن بی خبرند.

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر

نهان کِی مانَد آن رازی کزو سازند مَحفِل ها

حافظ در غزلی دیگر به تقدیرِ بدنام شدنِ آدم پرداخته و می فرماید؛ " در کویِ نیک نامی ما را گذر ندادند" پس در اینجا نیز منظور از بیت می تواند گناه یا خطایِ آدم باشد که در راستایِ رسیدن به کامِ خود و خوردنِ آن میوهٔ ممنوعه متهم به نافرمانیِ خداوند شد و آخر یا سرانجامِ کارش به بدنامی کشید، پس از آن بود که فرشتگان آدم را بدنام و راندهٔ درگاهش تشخیص داده و سبکبارانه در ساحلهای امن به ملامتِ او پرداختند و همچون هر رازِ دیگری که از آن محفل ها می سازند محفل های خود را بر اساسِ برملا کردنِ رازِ انسان و شاید سرزنشِ او بر پا کرده و می‌گفتند که آنان در بدوِ آفرینش هم پیش بینیِ فسادِ انسان در جهان را کرده بودند، و اینهمه در حالیست که اگر آنان نیز دارایِ اختیار و از عشق بهرمند بودند باید از چنین دریایی عبور می کردند تا به سبکباری و ساحلِ امنیت برسند که در اینصورت از حالِ ما گران باران و مشکل های عشق با خبر می بودند.

حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ

مَتی ما تَلقَ مَن تَهوی، دَعِ الدُّنیا و اَهمِلها

حضور یعنی دیدارِ رویِ معشوقِ ازل و وصالِ دوبارهٔ او، پس از آن خودکامی ها و بدنامی هاست که حافظ انسانِ جایز الخطا را بشارت می دهد به اینکه اگر بخواهد می تواند بارِ دیگر به حضور رسیده و به خداوند یا عشق زنده شود و تنها شرطش غایب نشدن از اوست، از نظرگاهِ حافظ دور شدنِ عاشق از محضرِِ معشوق است که منجر به غیبت و پناه بردن به غیر می گردد وگرنه حضورِ او پیوسته است. در مصراعِ دوم راهکارِ غایب نشدن از معشوق را به زیبایی بیان می کند که (متی) هرگاه، (ما تلقَ من تَهوی) با هر آنچه جز معشوق است و دنیوی یا همان جعدِ مشکین مواجه و از رویِ هوا به آن علاقمند شدی،( دَع الدُّنیا) با آن جذابیتِ دنیوی وداع کن، (و اَهمِلها) و آن را واگذار یا فراموش کن.

طُرِّه و شاهدِ دُنیی همه بند است و فریب

                                              عارفان بر سرِ این رشته نجویند نزاع 

                                      

 

صدرا در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۳۷ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷ - شاهد گمراه:

متاسفانه بک بیت از این غزل که در دیوان شهریار قبل از انقلاب بوده سانسور شده است :
از گناهی که رود باتو در اسلام‌ چه باک
که تو ترسا بچه خود عذر گناه آمده ای
هم‌چنین در چاپ مورد اشاره آمده است
: کشته راه غمت را نفسی هست هنوز
نه :
کشته چاه غمت
..
و معلومه که دومی خوش معنا تر هست

رحمت در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۰۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳۴:

دست بَرسر زدن از هر مگسی بر می آید
شاید منظور این است که غم و غصه خوردن هنر نیست

۱
۲۳۵۱
۲۳۵۲
۲۳۵۳
۲۳۵۴
۲۳۵۵
۵۷۲۵