گنجور

حاشیه‌ها

 

لطفا ترجمه را یا حذف و یا اصلاح نمایید

حامد در تاریخ ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۹:۰۶ دربارهٔ منظومهٔ حیدر بابا


ترجمه واقعا ضعیف و غلط است

حامد در تاریخ ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۹:۰۴ دربارهٔ منظومهٔ حیدر بابا


سلام بی زحمت معنی این شعرو بنویسین.خیلی زود لازم دارم

پارمیس در تاریخ ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۴:۴۸ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۷۵


این شعر مولانا رو که لیلا فروهر عزیز هم خونده خیلی دوست دارم تنها شاعری رو که انقدر دوستش دارم مولانا هست این تنها شعری هست که انقدر تو دل من راه میره و وارد قلبم میشه و باهام حرف میزنه

علی در تاریخ ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۴:۴۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۳۹۰


حضرت حافظ این بیت را ( من ملک بودم ) ازقول شیطان سروده است دقت بفرمایید کاملا واضح است .

یوسف در تاریخ ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۲:۲۵ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۳۱۷


سلام
بله عباس عزیز، آلبوم آهنگ وفا اثری از استاد شجریان

محمّدمهدی در تاریخ ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۲۲ دربارهٔ غزل ۱۸۷


از فوق العاده ترین اشعار مولانای بلخی است. بخصوص اگر با یاد برخی ها که آرام ِدلت بوده اند حزین و غمین زمزمه اش کنی…

عرفی در تاریخ ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۴:۵۹ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۷۸۰


بیت سوم: دست است نه درست

آیدین در تاریخ ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۲:۱۰ دربارهٔ قصیدهٔ شمارهٔ ۲


توضیحی در بارۀ یک بیت عربی در شعر شهریار:
در بند ۶ می‌خوانیم :
« وَ بَلدَتٍ لَیسَ لَها اَنیسُ
اِلّا الیَعافیرُ و اِلّا العیسُ »

این بیت را در گذشته برای آموزش دستور زبان عربی به کار می بردند. در نحو عربی حروف اضافه‌ای وجود دارد که به آن‌ها حروف جَرّ گفته می شود. بعد از علامت های جر اسم‌ها مجرور می‌شوند یعنی آخرین هجای آن اسم کسره می‌گیرد، در این بیت بلدتٍ بعد از حرف « و» آمده است و مجرور است. قاریان قرآن این بیت را شاهدی برای مجرور بعد از واو، در لهجۀ قریشی، می آورده اند، ولی بار شعری آن بدون آنکه بیان شود، چون آیه‌ای در دل حک می‌شده است.
این از خاطرات کودکی شاعر است که هم هموزنی بیت را به خاطر او آورده است و هم معنی آن را در شعر خود به کار برده است. ولی اگر یک بند بالاتر برویم، در بند ۵ شاعر از خاطرات شیرین کودکی خود می‌گوید و به گمان من این بیت عربی از همان خاطرات شیرین کودکی او سرچشمه گرفته است. اگر ترجمه فارسی تقریبی ای از بند ۵ به دست بدهم مطلب روشن‌تر خواهد شد:
« در اینجا خاطره های شیرین خوابیده‌اند
سر های خود را به سر سنگ‌های پیوسته اند
سنگ‌های آشنایی را از ( درون) ما پرانده اند
هنگامی که به آن‌ها می نگرم، بر می خیزند و می نگرند
دوباره به خواب می‌روند، می سوزانند و می ماسانند»
این خاطره یاد آور بازی سنگ پرانی کودکان روستائیان است. به این شکل که گروهی می خوابیدند و خود را پنهان می‌کردند، هنگامی که گروه رقیب نزدیک می‌شد بر می خاستند و سنگ می پراندند و دوباره می خوابیدند.

اگر یک ترجمۀ تقریبی از بند ۶ هم به دست بدهم منظورم روشن تر خواهد شد:

« قبیلۀ ما اجاق را در اینجا چیده ( بنا کرده ) اند
حال ( اجاق ) خوابگاه گرگان و کرکسان گردیده
پس از فرو رفتن آفتاب کل چراغ ها خاموش می گردند
شهری که انیسی ندارد
جز خران و شتران»

بیت عربی گویا خیلی قدیمی است، در اصل بیت عربی رنگ قوی کویری را در خود دارد ولی گویا شهریار به رنگ کویری آن توجه ندارد بلکه خاطرۀ نصاب الصبیانی خود را با اجاق و چراغ تلفیق کرده است.
چرا می‌گویم رنگ کویری: چون یعافیر ( مفرد آن یعفور) در قدیم به آهوانی ( آهویی) که به رنگ خاک هستند گفته می‌شده است ولی در دوره های بعدی ( شاید در ایران ) آن را به شکل عامیانه به خر هم اطلاق کرده اند. عیس هم به شتری گفته می‌شود که رنگ آن بور است. بیت عربی بدون آنکه حرفی از رنگ بزند به شکل مجازی کور سوی نبض زندگی کویری و ناتوانی آن را با رنگ دو حیوان کویری، یکی رمۀ رمان وحشی و دیگری حیوان اهلی مسافر گذران ، به تصویر می کشد. اگر بخواهیم نمونه‌ای در شعر فارسی در این زمینه بیاوریم به عنوان مثال می‌توانیم بگوییم:
آن قصر که بهرام در او جام گرفت
آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
( در بیت منسوب به خیام هنوز نبض زندگی بیشترمی زند ، حد اقل در حد زایش بچه آهو و آرامش روباه) ولی در بیت عربی رنگ قوی کویری نبض زندگی را تبدیل به رنگ خاک کویری زندگی کُش در می آورد:
« شهری که همدمی ندارد
جز رمۀ آهوان و شتران خاکین».
ولی اجاق در اندیشۀ عامیانۀ آذربایجانی و شاهسون خیلی قوی بوده است، ریشه‌های عمیق این اندیشه را می‌توان تا مادها و مغان هم پی گرفت. اجاق در اندیشۀ آذربایجانی هم آتشگاه است( اصل معنی لغوی آن )، هم پدران و نسل ها است ( قبیله) و هم مغ است ( سید اجاق). شهریار روی اجاق تأکید دارد که بعد از غروب آفتاب خاموش می‌گردد و ده و خانه سوت وکور می‌شود و شهری و خانه‌ای می‌شود که جز از چند حیوان صدایی از زندگی در نمی آید.

رسته در تاریخ ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱:۰۷ دربارهٔ حیدر بابا گلدیم سنی یوخلیام (قسمت دوم منظومهٔ حیدر بابا)


ﺷﻬﺮﻳﺎﺭ ﺧﻴﻠﻰ ﻣﻐﺮﻭﺭ ﻭ ﭘﺮ ﺭﻭ ﺑﻮﺩﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺣﺎﻝ ﺷﻌﺮ ﺧﻮﺑﻰ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﻰ ﭼﻪ ﻓﺎﻳﺪﻩ

ﺍﻓﺸﻴﻦ ﻓﺎﺿﻠﻰ در تاریخ ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۲۱:۴۴ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۹ - حالا چرا


به به زبان قاصر از بیان احساساتم از خواندن این غزل فوق العاده حضرت مولاناست و بیت اخرش …

نازبانو در تاریخ ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۲۱:۱۳ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۲۰۸۶


متاسفانه با رسم الخط مرسوم ترکی آذبایجانی اغلاط نگارشی زیادی در شعر وجود دارد. برای مثال این تغییرات می تواند اعمال شود. بیت اول کلمه گج به گئج تبدیل شود. بید دوم کلمه گولاغیم به قولاغیم تغییر یابد. در بیت آخر یل به یئل تغییر یابد

علی در تاریخ ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۲۱:۰۶ دربارهٔ بهجت آباد خاطره سی


شکرین پسته استعاره از دهان شیرین سخن است و به احتمال قوی شاه شجاع باشد چرا که شاه شجاع خود نیز شاعر بوده است

سعید محمودیان در تاریخ ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۲۰:۳۶ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۰۵


درود به پیشگاه کوشندگان پاسبانی از زبان و ادب پارسی
بیشینه ی اهل نظر و دانشمندان دریافته اند که سخن سعدی سهل و ممتنع هست اما کمینه ی این ارجمندان شوند این ویژگی را شاید دریافته باشند .
هرچند حافظ در نمود یک جواهرتراش یگانه دیده می شود اما مشی حافظ چندان دور از دسترس نیست و گاهی با خواندن غزل سایه ، رهی و شهریار و … می توان نزدیکی زبان ایشان را به حافظ دریافت با آنکه هنر حافظ ورق زدن دل مخاطب است ، اما کمتر پیش می آید که کسی بتواند به رفتار زبانی سعدی نزدیک شود . آنچه سعدی را تاکنون افصح المتکلمین شناسانده است ، گونه ی بیان سعدی است . سعدی قابل پیش بینی نیست و هرگز نمی توان گمان کرد که مثلن این کار را این گونه یا آن گونه انجام می دهد ؛ درست آنگونه که ما فکر نمی کنیم سعدی انجام می دهد . من گاهی می پندارم سعدی مانند همه ی مردم لقمه را از سفره مستقیم به سمت دهان نمی برد و اجازه نمی دهد لقمه آرام و بی اتفاق وارد دهان شود . کم ترین گمان این است که لقمه چندبار از این دست به آن دست داده شود و دست آخر با دست راست اما از پشت گردن چرخانده شده و از سمت چپ وارد دهان شود….
سعدی میان دو مصراع بیت فتنه انگیزی می کند و در بسیاری جای ها حتا مصراع را وارد یک جنگ خانگی می کند و واژه ها را به جان یکدیگر می اندازد و از این تراکنش های پدیده آمده آنچه به دست می آید مراد سعدی و شگفتی ماست . کسی نباید انتظار داشته باشد که اگر به سعدی سلام کرد ایشان مانند دیگر مردمان بگوید علیک السلام …
ما با توایم و با تو نه ایم اینت بوالعجب
در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم…

از در درآمدی و من از خود بدر شدم
گویی کز این حهان به جهان دگر شدم…

ز من مپرس که در دست او دلت چون است
از او بپرس که انگشتهاش درخون است…

تو به سیمای شخص می نگری
ما در َآثار صنع حیرانیم…

نه دست صبر که در آستین عقل برم
نه پای عقل که در دامن قرار کشم
نه طاقتی که توانم کناره جستن ازو
نه قوتی که به شوخیش در کنار کشم
چو می توان به صبوری کشید جور عدو
چرا صبور نباشم که جور یار کشم…

به روشنی جدال میان مصراع ها و حنگ خانگی میان واژه ها در برخی مصراع ها پدیدار است و از این گزارش می دهد که سعدی توانسته است بالاترین حساسیت و ناشکیبایی را در واژگان پدید آورد به گونه ای که بی درنگ فعال شده و نسبت به هم نشینی کنونی واکنش نشان دهند و شوند زندگی و پویایی همیشگی سخن ارجمند سعدی شوند.
در این غزل محترم نمی توان پذیرفت که بیت دوم همانی باشد که سعدی گفته باشد و در مقابل آنچه محمدرضا شجریان خوانده است به زبان سعدی نزدیک تر و پر حادثه تر است حال آنکه ضبط کنونی بیت سخن پرمایه و ارجمندی نمی تواند باشد : در تفکر عقل مسکین پایمال عشق شد / با پریشانی دل شوریده چشم خواب داشت … این گونه اگر باشد این بیت در نمود یک خبر رسانی نه چندان تندرست است که بخش نخست آن کاملن تکراری و زیره به کرمان بردن است و بخش دوم نسبت دادن یک کار ناپسند به دل است که هرگز چنین مرامی از دل سراغ نداریم که در اوج پریشانی به دنبال خواب و راحت باشد …
اما این ضبط که آورده می شود درست هماهنگ با زبان سعدی و برابر با آیین و مرام دل است :

نز تفکر عقل مسکین پایگاه صبر دید
نز پریشانی دل شوریده چشم خواب داشت

با نگاه به بیت نخست ، پذیرش اینکه : با پریشانی دل شوریده چشم خواب داشت ، پسندیده نیست و خلاف مرام عشق است و هرگز نمی تواند به سعدی نسبت داده شود .

همچنین ضبط کنونی این بیت ها نیز تندرست نمی تواند باشد :
دیده ام می جست و گفتندم نبینی روی دوست
خود درفشان بود چشمم کاندرو سیماب داشت
زآسمان آغاز کارم سخت شیرین می نمود
کی گمان بردم که شهد آلوده زهر ناب داشت

این ضبط ارجمند تر و با زبان سعدی هماهنگ تر است:
دیده ام می جست و گفتندم نبینی روی دوست
عاقبت معلوم کردم کاندر او سیماب داشت
روزگارم عشق خوبان شهد فائق می نمود
باز دانستم که شهد آلوده زهر ناب داشت

کرم قلاوند در تاریخ ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۹:۲۵ دربارهٔ غزل ۱۳۰


عراقی در زمره بهترین شاعران بوده من تازه به سروده های او دسترسی پیدا کردم

مهدی در تاریخ ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۶:۲۰ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۱۴


یادداشتی درباره یکی از ابیات این غزل:
http://www.panevis.com/2011/01/razor-edge.html

ساناز در تاریخ ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۲:۱۹ دربارهٔ غزل ۷۲


به نظر میرسد که در بیت نهم:
” ایوان ضحاک بردندشان

بران اژدهافشن سپردندشان”

به جای واژه ی “اژدهافش” (اژدها مانند) “اژدهافشن” به اشتباه تایپ شده است.

حمیدرضا در تاریخ ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۷:۰۵ دربارهٔ بخش ۱


نمیدونم چرا بعضیا میخاند همه چی رو ربط بدن به خدا و مناجات و دین و عرفان…..
نه جانم زیاد سختش نکن تمامه شعر گویای حالت و منظور شاعر هست

سجاد در تاریخ ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۲۳:۰۵ دربارهٔ دوبیتی شمارهٔ ۷۲


سلام به همه دوستان . من هر وقت این شعر رو میخونم یا می شنوم خیلی حال بدی پیدا می کنم. دلم برای هر دوتاشون یعنی هم شهریار و هم معشوقه ش خیلی می سوزه. خیلی عذاب کشیدن . با تمام احترامی که برای شهریار قائلم ولی از این که دست رد به سینه معشوقه ش زد خییییلی بدم اومد. خیلی دردناکه …. واقعا بنظر شما عشقی که به همین راحتی به نفرت تبدیل بشه عشق واقعیه؟ اون دو نفر می تونستن زندگی عاشقانه خوبی رو با هم شروع کنن . اما حیف !!! خیلی این شعر منو ناراحت می کنه . پر از احساسات دردناک و سوز دله . اگه شهریار اینجا بود ازش می پرسیدم تو که اینقدر ثریا رو دوست داشتی چرا وقتی برگشت ردش کردی؟

همراز در تاریخ ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۲۲:۴۱ دربارهٔ غزل شمارهٔ ۹ - حالا چرا


با سلام و درود فراوان/به نظر میرسد در بیت هفتم.مصراع دوم،آتش فتاد صحیح باشد.نه آتش افتاد!!!!
موفق و پیروز باشید…

علی معینی در تاریخ ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۷:۲۲ دربارهٔ ماجرای اشک


[صفحهٔ اول] … [۲۳۴۹] [۲۳۵۰] [۲۳۵۱] [۲۳۵۲] [۲۳۵۳] … [صفحهٔ آخر]