گنجور

حاشیه‌ها

علی در ‫۶ سال قبل، جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۰۴ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » اشعار محلی » شمارهٔ ۵ - غزل:

مصراع آخر: پیوسته صحیح است

Persian Poem Lover در ‫۶ سال قبل، جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۴:

سلام به دوستان ادب پارسی. پیشاپیش نوروز 99 مبارک

بی نشان در ‫۶ سال قبل، جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۰۵:۴۸ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۳۳:

سلام. حالت چطور است؟
نیست ما را در وفاداری به مردم نسبتی
دیگران آبند و ما ریگ ته جوی توایم

روان در ‫۶ سال قبل، جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۰۴:۲۲ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸:

با عرض درود
اگر بیت اول به تنهایی خوانده شود میگوییم به جای باز باید از زار استفاده میشد اما اگر به کل رباعی نظر شود متوجه میشویم باز مناسب تر است چرا که باتوجه به تکراری که در بیت دوم هست کلمه باز با این تکرار عجین می شود و این نشان دهنده هنر خارق العاده خیام بزرگ اندیش هست

محمد حسین در ‫۶ سال قبل، جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۰۳:۳۵ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۶۱ - اشارت به ترسایی و دیر:

مجرد در برابر عینیت نیز استعمال شده است که در این معنی یعنی ذهنیت

رامین کبیری در ‫۶ سال قبل، جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۰۲:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۰:

این میزان ریتم که نشان از وجد و حالی کثیره و از درون شاعر غلیان کرده بی سابقه ست در بین شعرا. موسیقی اشعار دیوان شمس که ظاهرا در اثر مجالست با شمس ژنده پوش جوشش کرده در این افغانی ساکن اقصای روم، حد اعلاست و بیشترین تعداد ابیات غزل (نظیر همین شعر 17بیت) هم در غزلیات ایشونه که این هم نشان از شور وافریه که اندرونش بود با سرایش چند بیت خاموش نمیشد

روان در ‫۶ سال قبل، جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۰۱:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴:

با عرض درود
خدمت کسانی که گفتن این غزل عرفانی است و منظور از عشق،عشق الهی است عارض میشوم که درست است حافظ بزرگ اندیش در غزل های متعددی از عشق الهی سخن به میان اورده اما در این غزل با توجه به دلایل زیر این عشق زمینی است:1عاشق چهره شدن(که به روی که شدم عاشق)2چشمش مرساد،اخر که میتواند چشم خالق توانا را چشم بزند3زیر این طارم فیروزه،مشخص است که منظور خداوند تبارک و تعالی نیست4 چمن آرای جهان خوشتر از این چهره نبست،مسلما این جا میبینیم که فرد مورد نظر مخلوق است نه خالق.
سپاس بی کران از حافظان اندیشه حافظ بزرگ اندیش.

nabavar در ‫۶ سال قبل، پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۵۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۵:

گرامی اسد
بگرددل همی گردی چه خواهی کرد میدانم
چه خواهی کرد دل راخون و رخ را زرد میدانم
تعبیر شما بسیار زیبا تر است و به معنا نزدیکتر
سپاس از نظرشما

nabavar در ‫۶ سال قبل، پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۵۰ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » اشعار محلی » شمارهٔ ۳ - غزل:

گرامی مسعود
دیشو بخیال صدف سینهٔ صافت
تا وقت سحر مُروِرِیِ اشک مُسُفتُم
همدوش بهارُم مو که هم‌جفتُمُ هم‌طاق
در بی‌طَقَتی طاقُم و با یاد تو جُفتُم
سینه یار را به صدف تشنیه کرده و اشک را به مروارید میگوید: باخیال آن سینه تا سحر اشک می ریختم
مُروِری=مروارید
مروارید اشک سفتن = اشک ریختن
در بیت دوم خودرا مانند بهار می داند که هر لحظه به حالتی ست
طاق = یکی ، تک، بی مانند
آنقدر بی طاقتم که مثل من پیدا نمی شود ،
و تنها با یاد تو هم آغوشم

وثوق در ‫۶ سال قبل، پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳:

یکی از دوستان در رابطه با واژه مستوری در مصرع " ورنه مستوری ومستی همه کس نتواند " نظر داده اند که مستوری واژه غریبی است . باید گفت که این کلمه نه تنها غریب نیست بلکه بسیار آشنا ونزدیک است . معنی مستوری در این مصرع ؛ پوشیده داشتن و پنهان کردن است . منظور حافظ در این بیت خیلی روشن است وایشان می گویند که هر کسی که مست باشد ، کمتر می تواند مستی خود را پوشیده دارد و این مستی ها ممکن است ، فرد مست را رسوا نماید و اغلب ما مست قدرت وشهوت ، مقام و ... هستیم . واین مستی های خود را آشکار می کنیم مگر آنکه موی سیاه دویت به ما پند بدهد که آرام باش و مستی خود را آشکار نکن و مستور باش. واقعا بیت حیرت انگیزی است " مگرم موی سیاه تو بیاموزد پند * ورنه مستوری ومستی همه کس نتواند. واقعا مشکل است که هم مست بود وهم مستوری کرد

سلیم رستم پور در ‫۶ سال قبل، پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳:

با سلام در کتاب جمال افتاب و افتاب نظر شرح دیوان حافظ جلد اول بر گرفته از جلسات اخلاقی علامخ فقید طباطبایی غزل 17 صفحه 140بصورت تب لعل تو را حق نمک امده است
با تشکر

مسعود در ‫۶ سال قبل، پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۰۷ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » اشعار محلی » شمارهٔ ۳ - غزل:

هم طاق در مصرع اول بیت اخر ینی چی ؟

مسعود در ‫۶ سال قبل، پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۰۶ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » اشعار محلی » شمارهٔ ۳ - غزل:

معنی دو بیت اخر رو نمیفهمم مخصوصا بیت اخر
دوستان راهنمایی بفرمایید

احمد اسدی در ‫۶ سال قبل، پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۱۹:۳۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۵:

ناباور عزیز با سلام و احترام،
تعبیر من از بیت اول کمی با شما متفاوت است. به گمانم خطاب مولانا در بیت اول (آنطور که شما فرمودید) به خود و گشتن به گرد خواسته های دل خود نیست، بلکه خطاب به معشوق است که با حسن و جلوه گری و دلربایی به گرد دل عاشق میگردد و در نهایت دل عاشق را خون میکند و رویش را از غم زرد. از این منظر مولانا به معشوق خود میگوید که میداند سرانجام این جلوه گریِ او (معشوق) چیست. خون شدنِ دل و زرد شدنِ رخ.
از توضیح جامع شما در خصوص بیت چهارم لذت بردم. سپاس

وثوق در ‫۶ سال قبل، پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۱۹:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴:

دلا ز نور هدایت گر آگهی یابی *چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد
در غزل زیبای فوق ، هر بیت حاوی دنیایی از معنی است . که بزرگواران ، استنباط های به حق و قابل قبولی در ابیات مختلف داشتند وتوضیحات و تفسیر های جالبی ارائه دادند . من هم به بیت بالا ومصرع دوم آن " چوشمع خنده زنان ترک سر توانی کرد ، بیشتر تمرکز نمودم . وبه نظر می رسد که حافظ در این بیت به فلسفه مرگ اشاره می کند و مردن را به سخره می گیرد ؛به شرطی که انسان از نور هدایت وراز حیات آگاهی داشته باشد وبداند که مردن فنا نیست ؛بلکه آغازی است به حیات دیگر وبالاتر . که شاعر در مورد حلاج ومرگ وی می گوید که " گفت آن یار که ازو گشت سر دار بلند *جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد . ویا خود حافظ در غزلی دیگر بطور بسیار زیبا می فرماید که " مرغ باغ ملکوتم ، نیم از علم خاک *چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم . که چقدر زیبا به فلسفه مرگ اشاره می کند و مردن و مرگ را برابر با شکستن قفس تن و رهایی می داند.

روان در ‫۶ سال قبل، پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۵۹ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۴۸:

جنابmanouchehr bahramia وقتی پارسی زبان هستی به چه سبب گرد شعری به این زیبایی واصالت از زبان دیگری سخن می گویی. خواستی مطابق سلیقه خود عمل نمایی دست کم معادل واقعی بنویس این چه قلم راندنیست.

حسین بیدرام در ‫۶ سال قبل، پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:

احسنت و صد احسنت بر آقا رضای عزیز،

۸ در ‫۶ سال قبل، پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۳۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۲:

جناب مرتضآ
ممکن است بفرمایید " خودش " کجا گفته است شاه نامه ها افسانه است ؟

مسعودهوشمندی حاجی آبادغوری در ‫۶ سال قبل، پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹:

بی خیال از حافظ شیراز بگوییم که در شعر وغزل هم شعرش عالی و هم غزلش بی همتاست
میگویند حافظ بشدت با خواجوی شیرازی در جنگ بود.
شاه شجاع که اهل ادب و دل بود بشدت گرایشی به خواجو داشت و خواجو هم گربه ای داشت که وقتی خواجو به نماز می ایستاد همان گربه هم عینا رفتار خواجو را تقلید میکرد و به گربه ی عابد معروف بود که این گربه عابد با آن گربه ای که عابد شده بود ودر کلیه ودمنه است با گربه ای که در شعر حافظ متعلق به فردی عابد است اشتراک لفطی دارد و حافظ این عابد گربه دار را اغلب اشعارش مد نظر داشته و از بهر رسوایی او کوشیده است

رونق عهد شباب است دگر بستان را
در نظرات دوستان گنجوری رونق عهد شباب را معانی گوناگون کرده اند ولی بوستان را هم همان بستان دانند و معنی خاصی برایش نیاورده اند
غافل از اینکه حافظ گل وریحان و بلبل خوش الحان را همه و همه در اشعارش همنوایی با کائنات میداند و مثالی برای آدمی از اطراف وچیزهای قابل لمس و صداهای شنیدنی بلبل می آورد تا انسان را متوجه کند که آن فصلی که گذشت عمر بود باز هم رونق فصل بهاری رسید این ظاهر کاررا مبین فصل بهاری تکرار میشود برو از عمر و ثمره ی لحضاتی که دارد دربین این فصلها میگذرد بهره ببر
می‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را
همانگونه که این مصرع کاملا نوید بخش است و میگوید غم گذشته را مخور دوباره آن شور و غوغا بپا میشود اما عمر میگذرد و حافظ در ضمیر شعر خود اشاره به گذر عمر و ظاهر بینی مردمی دارد که منتظر بهارند
ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی

صبا یا پیامبر طبیعت یا همان نسیم خشنواز مخاطب حافظ است و حافظ به صبا پیام میدهد که اگر به آنانکه بعد از ما می آیند خواه گل و سنبل باشد که بعید بنظر میرسد منظور حافظ از جوانان چمن این گلها باشد بلکه همان نوجوانانیست که در فصل بهار روی گل وچمن ها دست در دست هم به شکوفه و گل نظر میکنند پیام میدهد
خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
که ما از روی خدمتگزاری به شما سرو قدان و گل رخان و ریحان بویان آنچه شرط بلاغ است میگوییم یعنی حافظ میگوید تجربه خود را بعنوان یک خدمت به شما ابلاغ میکنم
گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروش
که اگر همین گونه ای که مغبچه باده فروش بنظر حقیر همان غنچه گل و کاسبرگ گل است که جلوه اش زیباست
خاکروب در میخانه کنم مژگان را
حافظ میگوید اگر این بهار ماندنی بود واین زیبایی ها ماندنی بود من با مژگان تا آخر عمر ره میخانه را جارو میزدم در حالیکه چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند
ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان

این بیت واقعا شاه بیت یا بیت الغزل شعر است که مخاطب او آدمی است و حافظ به مخاطبش میگوید ای کسی که با خالص ترین نوع عنبر صورت مه را خوشبو کنی موی تو چون دسته چوگانی شده است که هر لحظه وکه باد آنرا تکان میدهد گویی با روی مه تو که آن قسمت پهن چوگان است بر دل من میخورد
مضطرب حال مگردان من سرگردان را
حافظ میگوید توهم سعی نکن دل مارا بلرزانی و به نحوی میگوید ما بیدی نیستیم که از این بادها بلرزیم زحمت بیهوده بخود نده
ترسم این قوم که بر دردکشان می‌خندند
حافظ میگوید این حرفها را یک دردی کش و فردی چون من که چندان به وعظ و نصیحت بی عمل معتقد نیستم میگویم و ممکن است باعث خنده شود
در سر کار خرابات کنند ایمان را
اما میترسم آنانکه مدعی ایمانند و منبر را پایگاه جلوه گری های خود میکنند در راه همین خرابات ایمان را بباد دهند وتاثیر حرف حافظ اینجاست که میگوید ما میبینیم و شما شهود نکرده اید
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
حافظ اینجا مردان خدا مردانی را که بیم واهمه ای از گفتن حق ندارند میشناسد و نوح را مثل میزند که براساس این مثل عامیانه است که طرف میگوید آب هفت بحر تا قوزک پای من نمیرسد و اشاره است به شحاعت
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
میگوید این جسم خاکی آدم چه منظور حضرت آدم باشد چه تربت آدم باشد چه نوع بنی آدم مثل خود نوح باشد این گونه آدمها هم در دنیا کم نیستند که از هیچ بلایی نمیترسند
برو از خانه گردون به در و نان مطلب
خیلی واضح میگوید که تو برای شکمت در این دنیا تلاش نکن که روزی مقدر است
کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
این سیه کاسه که همین دنیای پرفریب است همه را از اول تا حال کشته و خورده است پس امیدهای دور ودراز را هم از سر بدر کنید
هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است
حافظ میگوید خوابگاه همه ما خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
این قدر برای محکم کردن خانه تلاش مکن که اشارتی است به آن داستان حواریون ایوب ع است که وقتی ایوب به آنان گفت انسانهای مابعد ما شصت الی هفتاد یا صد سال بیشتر عمر نمیکنند آنان از پیامبر پرسبدند آیا آنها برای خود خانه ای میسازند؟!!!
یعنی آیا چنین عمری ارزش سکونت وبنا دارد
ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد
و اینجا میگوید یوسف را ببینید که از کجا به کجا رسید از ته چاه تا مسند مصر
وقت آن است که بدرود کنی زندان را
بهتر است ما هم از این زندان تجملات خود را برهانیم
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
حافظ بخود میگوید حافظا زندگی معمولی ات را داشته باش
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
اما مانند دیگران که کنایه اش به خواجو و صوفی های زمانه خودش هست به خوارج هم میتواند باشد
میگوید دین راسپر خرابکاری نکن که دراینجا هم حافظ دوباره به آن بیت اولش بازگشت میکند که حقیقت بین بودن حافظ را بهر دوروز عمر درنظر دارد و میگوید دور دنیا به این همه رنگ وریا نمی ارزد

مهدی در ‫۶ سال قبل، پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۱۶ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۶۹۶:

آن یار طلب کن که تورا باشدوبس
اون یاریا انتخاب کن که خرد تورو تکون داده گذاشته بفهمی واقعیت هستیرو اینکه تو این دنیا مهمونی دل به هیچکس نبند تو دنیای جدیدت اتفاقای دیگه ای قراره واست بیوفته
معشوقعه صد هزار کس را چه کنی
معشوقه صد هزار کس مارو داره میگه
میگه این ادمهارو میخوای چیکارشون کنی که هر روز عاشق یکی میشن برو دنبال عشق واقعی بگرد اینا همشون معشوقن و معشوقعه کسیه که دلش میخواد آدم های متفاوتو تجربه کنه و شاید در برابر هو و خدا پاک و منزه باشه ولی تورا به کسی که خلقت کرده نمیرسونه پس ادمهارو ولشون کن

۱
۲۳۲۰
۲۳۲۱
۲۳۲۲
۲۳۲۳
۲۳۲۴
۵۷۲۵