بی نشان در ۶ سال قبل، یکشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۳:۴۰ دربارهٔ سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب العاشر فی سبب تصنیف الکتاب و بیان کتابة هذا الکتاب رعایة لذوی الالباب » بخش ۵ - فی بیان حاله و حسب احواله رحمةاللّٰه علیه:
هزل من هزل نیست، تعلیم است...
روان در ۶ سال قبل، یکشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲:
چون پروانه گرد شمع چرخیدنم هوس است
قطره جان بر لب تو چکیدنم هوس است
گویند از هوش وارهی چو یار ببینی
بر تن جامه دریدنم هوس است
سر به دوش نسیم می گذارم امشب
در موی تو دست کشیدنم هوس است
ما را خیال هم نشینیت شکفته درسر
پای سرو تو روییدنم هوس است
ناف عشق به نام محنت ورنج بریده اند
در دام عشق دست وپا جنبیدنم هوس است
سرشک روان نظر از دیده ربوده
پیرهن یوسف بوییدنم هوس است
nabavar در ۶ سال قبل، یکشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۲۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۹:
کجا گنجد او در جهان فراخ
بدان فر و آن برز و آن یال و شاخ
برز به مانای قد و قامت است
وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com در ۶ سال قبل، یکشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۱۴ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۱۹:
فرهنگ و ادب فارسی میراث گران¬بهای چندهزار سالۀ ملّتی باریک¬اندیش، نکته¬سنج و پراحساس است. احساس لطیف این دوبیتی از باباطاهر، قطرهای از دریای بیکران لطافت در فرهنگ و ادب فارسی است.
عزیزا کاسۀ چشمم سرایت
از آن ترسم که غافل پا نهی تو
میان هر دو چشمم جای پایت
نشیند خار مژگانم به پایت
ابیات بالا برکة آرام و ساکت ذهن را دچار موج و تلاطم و جام روح را لبریز از عشق توأم با شگفتی میکند. دنیای عاشق، دنیای جنون و دیوانگی است، حساب و کتاب و معامله ندارد و با معیارهای دنیایی و عقلانی سنجیده نمیشود؛ زیرا عشق اسطرلاب اسرار خداست و مایۀ برتری و تمایز آدمی از حیوان. این دلدادگی و جنون چون دانههای درشت الماس در ابیات بالا متبلور شده است. به¬راستی اگر بخواهید میزان ارادت و دلبستگی خود را به کسی نشان دهید، از چه تعبیرهایی استفاده می¬کنید؟ هنرنمایی و قوّت طبع باباطاهر در این است که محبوب را عزیزتر از چشم خود میداند؛ امّا از فرمول تکراری و بازاری تو «عزیزتر از چشم من هستی» استفاده نمیکند. شاعر آرزو میکند که محبوبش با قرارگرفتن در جایگاه چشم او، ساکن و مقیم همیشگی در خانۀ چشمش شود و آن¬قدر رفت و آمد کند و پا بر دو چشم او گذارد که فرورفتگی و جای پایش در صورت او آشکار و نمایان شود.
در بیت دوم، نگرانی خود را این میداند که در این رفت و آمد و اقامت همیشگی، ظریفترین عضو بدن عاشق، یعنی مژههایی که حافظ چشم هستند؛ مانند خاری در خشنترین عضو بدن محبوب فرورود. شاعر با این تعبیر هنری، بیارزشترین عضو بدن محبوب را عزیزتر و گرامیتر از مژههای خود میداند.
رسول مرادی در ۶ سال قبل، شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۵۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:
با سلام خدمت دوستان عزیز
درخصوص معنای مصرع شش نظر بنده این است که با توجه به معنای بیت چهارم به دیگران بگذاریم باغ صحرا را صحیح است چراکه زیبایی معشوق را فراتر میبیند و همچنین چرا نظر نکنی یار سروبالا را
احمد کیایی در ۶ سال قبل، شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۵۳ دربارهٔ امیر معزی » رباعیات » شمارهٔ ۱۳:
دو رباعی در یک صفحه با هم آمده لطفن این دو را از هم جدا کنید
جویای حقیقت در ۶ سال قبل، شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۴۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲:
با سلام حضور اساتید محترم
عقل در عربی از عقل به ضم ع و ق عقال یعنی پایبند شتر که نتواند از دایره محدودی خارج شود. عقل نمیتواند شک کند. ما رشنفکر دینی داریم و عاقل دینی.
از اویی به هر دو سرای ارجمند
گسسته خرد پای دارد به بند
خرد چشم جان است اگر بنگری
تو بی چشم جانان جهان نسپری (فردسی)
دی عقل در افتاد و به کف کرده عصایی
در حلقه رندان شده این مفسده تا کی؟
تا ساقی ما ریخت بر او جام شراب
بشگست در صومعه کین معبده تاکی
و دگر میفرماید
سیل سیاه شب برد هرجا که عقل است و خرد
زان سیلشان کی واخرد جز مشتری هل اتی{مولانا)
چرا فردوسی خرد را ستایش میکند و انرا برترین گوهر انسانی میخواند و چرا مولوی انرا نکوهش میکند؟
سدهاست برای مردم ایران عقل و خرد را برابر نهاده اند که ازبزرگترین مسخ سازی تاریخ بوده اما بزرگان ما از ان اطلاع
داشت اند.
عقل و خرد دو جنبه متفاوت از تفکر هستند علاوه بر اینکه با هم یکی نیستند باهم ضدیت دارند. اما خرد در اوستا از دو پاره خر+تو سا خته شده. خر مفهوم ماه،زن،زایش،سنگ خارا امده. پاره دیگر تو همان واژه تاو و تاب است یعنی تابیدن و زاییدن وعشق است .خره به فتح اول و ضم ثانی یعنی نور گفته اند نوری ازلله فایز مشود(برهان قاطع)
حال چرا مولانا عقل و خرد را همسنگ دانسته
توضیحاتتان برایم اب رحمتی خواهد بود. در نهایت ممنونم
احمد کیایی در ۶ سال قبل، شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۳۷ دربارهٔ امیر معزی » رباعیات » شمارهٔ ۱:
فاصلهگذاری مصراع سوم ظاهرن باید تصحیح شود:
گر دل بربود یار دلبر ما را
ناشناس در ۶ سال قبل، شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۹:
باسلام،آقای آرین نوبخت،دقیقأ زدید وسط خال، این غزل مولانا راجع به مردمان خداجو وخداپرستی است که قبل از قیامت طبق آیه ی قرآن وارثان زمین خواهند شد، آری اندک اندک جمع مستان میرسند/اندک اندک می پرستان میرسند...آب زنید راه را هین که نگار میرسد/مژده دهید باغ را،بوی بهار میرسد...چاک شدست آسمان،غلغله ایست درجهان/عنبرومشک میدمد،سنجق یار میرسد...آری قرار است قبل از قیامت،قیامتی دیگراتفاق بیفتد،قرار است آسمان شکاف بخورد و بهشت به زمین بیاید،وطرحی نو درانداخته شود،همانطور که حافظ هم میگوید: بیاتاگل برافشانیم و می درساغراندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نودراندازیم... قراراست،نفس بادصبا مشک فشان شود،وعالم پیر دوباره جوان شود،قرار است بقول حافظ: آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست/عالمی دیگربباید ساخت وزنوآدمی...بقول مولانا: هرسوی بانگ ومشغله،هرسوی شمع ومشعله/ کامشب جهان حامله زاید جهان جاودان...وآن روز عید بزرگ وفرج وگشایش بزرگ وروزگار رهایی بشر است....هرکجابوی خدا می آید/خلق بین بی سروپا می آید/زانکه جانها همه تشنه است به می/تشنه را بانگ سقا می آید...(قل آرایتم آن اصبح مآؤکم غورا فمن یأتیکم بمآءمعین&انما آمره اذا اراده شیئأ آن بقول له کن فیکون) همانا امر او اگر اراده کند چیزی را،پس به آن چیز امرمیکند که بشو،واو خواهد شد(یعنی اگر خداوند اراده کرده که عالم وآدمی از نو بیافریند وطرحی نو درانداخته شود،حتمأ این اتفاق مبارک خواهد افتاد) شیرخوارکرم اند ونگران/تاکه مادرزکجامی آید/درفراقند ونمه منتظرند/کزکجاوصل ولقا می آید...مولانا پیغمبرعشق است ویخنش سخن عشق است مولانا کعبه ی دلهاست
جاوید در ۶ سال قبل، شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۳:۲۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۹:
به نظر من برز در اینجا مخفف شده برازنده بودن هست برازنده گی شایسته گی
بزرگمهر بارگاهی در ۶ سال قبل، شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۳۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان بیژن و منیژه » بخش ۱:
درود.این همه نادرست نویسی در یک متن جای شگفتی است. واژه را درست بنویسید
نیکومنش در ۶ سال قبل، شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶:
نام او مهربانی است ...
عید است و آخر گل و یاران در انتظار
ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار
ظهور سیمای نازنین آخرین گل بهشتی (سلیمان زمان )که هوا خواهانش در انتظار او هستند عید عاشقان است و سیمایش چو ماه نو جلوه گر خواهد شد چنین زمان به شکرانه ان می بایست جام می از دست ساقی گرفته و خوش و خرم بود ...
nabavar در ۶ سال قبل، شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۵۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۷:
نباشی بس ایمن به بازوی خویش
خورد گاو نادان ز پهلوی خویش
تفسیر و تعبیر خانم مرسده از تمام معانی که دیگر عزیزان گفته اند مستدل تر است.
با پوزش از آقای مهاجرانی که بسیار نامربوط فرمودند
سید محسن در ۶ سال قبل، شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۴۲ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد سوم » پردهٔ نیلی:
درود بر ادیبان عزیز---شاعر میفرماید که من به مرحله ائی رسیده ام که به خورشید حیات بخش نیاز ندارم و این معجزه را که زیباست به حضرت مسیح واگذار میکنم تا او بتواند با معجزه اش مرده ها را زنده کند.....احتمالا او پنهانی گفته که من به خدا هم نیاز ندارم --خدا باشد برای عیسی که مرده ها را زنده کند.من دیگر زندگی را نمی خواهم.
شمس الدین جلیلیان در ۶ سال قبل، شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۴۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۷:
با درود به پیشگاه دوستان
خورد گاو نادان ز پهلوی خویش را باید با نگاه به مصراع نخست تفسیر نمود : در مصراع اول با لحنی هشدار آمیز به سهراب می گوید فریفته ی قدرت بازو و توان و اندام پهلوانیت نشو و به زور بازویت نناز و مانند گاو نباش زیرا گاو آسیب و ضربه ای که می بیند ناشی از پهلوی چاق و هیکل درشتش است (اگر پهلویش چاق نباشد ، قصابی نمی شود !) خوردن در اینجا به معنی ضربه و آسیب خوردن است و امروزه هم در همین معنا کاربرد دارد . مثلا هرچه خوردیم از رفیق نا رفیق بود و ... ) لازم به ذکر است سروران ارجمند می دانند مصدر خوردن در زبان فارسی در معانی فراوانی کاربرد دارد و در این بیت نباید آن را متعدی بگیریم .
خوردن : اصابت کردن / تیر به او خورد / قرعه به نام او خورد
خورد : ضربه خورد که شرح آن رفت
به او می خورد : یعنی مناسب اوست ، به او می آید
این قطعه به این وسیله می خورد : یعنی اندازه اش است و ...
به قیافه اش می خورد که دزد باشد ، یعنی از قیافه اش بر می آید که ...
سیپان دولتخواه در ۶ سال قبل، شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۲۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۱۰ - آزاد شدن دختران جمشید از بند ضحاک به دست فریدون:
تنبُل که مثل تنبل نوشته میشود و به معنای حیله و فریب می باشد برایم واژه جالبی بود ....
سیپان دولتخواه در ۶ سال قبل، شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۱۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۷ - کاوهٔ آهنگر و درفش کاویانی و ساخته شدن گرز گاوسر:
نام برادران فریدون ، شادکام و دیگری کتایون می باشد
هرجند بسیاری آن را کیارش چرخاندند اما درست آن کتایون می باشد و در ان زمان نام پسر بوده است.
برگ بی برگی در ۶ سال قبل، شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲:
حجابِ چهرهٔ جان می شود غبارِ تنم
خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم
حافظ نه وجودِ جسمانی را بلکه درکِ نیازمندیِ انسان به شناختِ جهانِ مادی و هم هویت شدن با اجسام و ضروریاتِ زیستن در جهان را غباری می داند که پس از حضورِ هر انسانی در این جهان حجابِ جانِ اصلیش خواهد شد و اصولن بدونِ این غبارِ تن امکانِ چنین حضوری وجود نخواهد داشت، اما منظورِ اصلیِ حضورِ انسان در این جهان از نگاهِ عرفا پرده افکندن از جان است تا حدیثِ قُدسیِ کنتُ کَنزاََ را جامه ی عمل بپوشاند و گنجِ پنهانِ خداوند را در حالیکه در جسمِ خود بسر می بَرَد در جهانِ فُرم آشکار کند، بنابراین حافظ آن حجاب را به غباری تشبیه می کند که قابلِ شستشو و زدودن است، یعنی طرحِ زندگی یا خداوند برای اظهار و بیانِ خود در این جهان توسطِ هر انسانی کاملن شدنی ست، نکتهٔ دیگر اینکه غبارِ تن دارایِ ایهامی ظریف است که معنیِ اصلیِ آن غباری ست که بر روی تنِ انسان نشسته است و برداشتِ دیگر که غبار را همان تن بدانیم نکتهٔ انحرافی و خطاست به دلیلِ اینکه اگر قرار باشد تن و جسمِ انسان که تنها ابزارِ برداشتنِ حجاب است فروریزد و از جهانِ مادی رخت بر بندد که دیگر امکانِ دیده شدنِ چهرهٔ جان وجود نخواهد داشت و رسالتِ انسان به انجام نمی رسد پس با زدودنِ غبارِ دلبستگیها و هم هویت شدگی ها جسم و تنِ انسان نیز ارزشمند می شود تا به کارِ اصلیِ خود یعنی برداشتنِ حجاب از رخسارِ جان و جانان در جهان بپردازد. بیانِ حافظ در مصراع دوم نیز مؤیدِ همین مطلب است که اگر انسان پس از شناختِ نسبیِ جهانِ ماده با شروعِ کارِ معنوی حتی برایِ دَم و لحظه ای هم موفق شود این پرده را برفکند، چه خوش دَم و لحظه ای وصف ناشدنی خواهد بود، حال اگر بتواند با کوششِ مضاعف این دَم و لحظه ها را به یکدیگر پیوند زده و مانندِ عارفان و بزرگانی چون مولانا وحافظ حضوری حداکثری یابد که چه خواهد شد.
چُنین قفس نه سزایِ چو من خوش الحانی ست
رَوَم به گُلشنِ رضوان که مُرغِ آن چمنم
در اینجا نیز قفس همان غبارِ رویِ تن یا هم هویت شدگی های انسان است و نه خودِ تن که قفس و حجابی بر جانِ انسان است ، حافظ خود را مُرغِ خوش الحانی نامیده است که با غزلیاتش نغمه هایِ آسمانی سر می دهد اما اشاره می کند دیگران نیز چون او خوش الحان هستند که مُراد ناطق بودنِ انسان است و مزیتِ انسان نسبت به سایرِ مخلوقات که می اندیشد و سخن می گوید، در مصراع دوم حافظ این مرغِ خوش الحان را توصیف می کند که می تواند به آسانی غبارِ تن از خود بزداید و قفسِ تَنگش را شکسته و به گُلشنِ رضوان یعنی آن جایگاه و چمنی که به آنجا تعلق دارد باز گردد، بدیهی ست مرادِ از قفس نیز همین وجودِ جسمانیِ انسان نیست که با مُردن و از هم پاشیدنش مرغِ خوش الحان آزادانه پر کشیده و به گُلشن و باغِ رضوانی برود که از آنجا آمده بود، در اینصورت چه بسا کشتنِ خود برای رهاییِ هرچه زودتر از این قفس جایز می بود و اگر هم نه، که دیر یا زود همگان به این توفیقِ اجباری نائل می شوند و جایِ نگرانی برای بازگشت این مُرغ به مَرغزارِ موعود وجود ندارد. پس بدون شک لازمهی زدودنِ غبارِ تن و شکستنِ قفس و زندانی که شایسته ی چنین مُرغی نیست کار و کوشش و سلوکِ عارفانه است تا با زدودنِ غبارِ تن و درحالیکه در حیاتِ جسمانیِ خود است به گُلشنِ رضوان وارد شود.
عیان نشد که چرا آمدم، کجا رفتم
دریغ و درد که غافل ز کارِ خویشتنم
عیان یعنی آشکار شدن و حافظ به پرسشی دیرینه می پردازد که معنایِ زندگی و منظور از حضورِ انسان در این جهان چیست؟ پرسشی که خود در یکی دو مورد به آن پاسخ داده و سروده است" مُرادِ دل ز تماشایِ باغِ عالم چیست؟ / به دستِ مردُمِ چشم از رُخِ تو گُل چیدن" برخی نیز با استناد به حدیثی قدسی نقل کرده اند که مُراد آشکار نمودنِ گنجِ پنهانِ خداوند در جهانِ ماده است و بنظر می رسد حافظ در بیتِ نخستِ این غزل همین معنا را در نظر داشته است که می خواهد لااقل برای دَمی حجاب و پرده از چهرهٔ زیبایِ جان یا خداوند که با جانِ اصلی انسان یکی ست برفکند، پس در اینجا نیز با طرحِ دوبارهٔ این پرسش ذهنِ مخاطب را برمی انگیزد تا کارِ اصلیِ هر انسانی در این جهان را به او یادآوری کند، و در یک چهارمِ دومِ بیت می فرماید اما ببینید که او یا درواقع انسان به کجا رفته است، یعنی انسان که باید در اوانِ نوجوانی غبارِ دلبستگی ها را از چهار بُعدِ وجودِ خود می زدود تا حجاب از چهرهٔ جان بردارد از این کارِ مُهم و اصلیِ خود غافل شده است که جایِ بسی دریغ و افسوس دارد.
چگونه طوف کنم در فضایِ عالمِ قدس؟
که در سراچه ی ترکیب تخته بندِ تنم
پس حافظ که برفکندنِ حجاب و پرده از رُخسارِ جان را مترادف با طوف در عالمِ قُدس و فضایِ بینهایتِ یکتایی می داند به علتِ عدمِ موفقیتِ انسان در برطرف کردنِ غبارِ تَن پرداخته و می فرماید این گرد و غبارِ ساده بتدریج سخت شده و تبدیل به تخته بندِ انسان می گردد، سراچه ی ترکیب نیز حکایت از زمان و مکان و شش جهت دارد که با یکدیگر ترکیب شده و این جهانِ مادی و محسوسات را پدید آورده اند، فضایِ عالمِ قُدس یا همان رضوانی که جانِ اصلیِ انسان به آنجا تعلق دارد فارغ از ترکیبِ زمینیِ ذکر شده است، پس حافظ معتقد است آن غبارِ تن بتدریج مستحکم شده و انسان را به آن چهار میخ می کند بنحوی که رستمی باید تا بتوان از آن رستن.
اگر ز خونِ دلم بویِ شوق می آید
عجب مدار که همدردِ نافه ی خُتَنَم
"بویِ" در اینجا به معنیِ امیدواری آمده که با عطر و بویِ مُشکِ خُتن در مصراع دوم قرابت معنایی دارد، خونِ دل کنایه از دردهایی هستند که انسان بواسطۀ غبارِ تن و حفظِ دلبستگیها متحمل می شود و اکنون حافظ یا مُرغِ آن چمن که هنوز امیدواری و شوقِ پرواز به فضایِ بینهایتِ قدسی در او زنده است با خونِ دل و دردی دیگر که برای رهایی از دلبستگی و هم هویت شدگی ها و در نهایت آزادی از تخته بندِ این جهان احساس می کند می فرماید عجب مدار و جایِ شگفتی نیست، زیرا حافظ نیز همچون آهویِ خُتن دلی پر خون و درد دارد و چون از این درد و خونِ دل رهایی یابد جهان از عطرِ مُشکِ او معطر خواهد شد چنانچه در جای جایِ این جهان عطرِ مُشکِ او به مشام می رسد، همانطور که دوستان نیز شرح داده اند مُشک که معطر ترین و گرانبها ترین عطر و موردِ استفادهٔ خاصِ پادشاهان و ثروتمندان بوده است از کیسه و نافِ آهویی کمیاب در سرزمینِ خُتن بدست می آید که از قضا آن هم نتیجهی خون و دردی ست که در ناحیهٔ دل و نافِ آن نافه بوجود آمده است و حافظ به زیبایی سرانجامِ رهایی از خونِ دل و دردی که منتهی به رهایی از تخته بندِ سراچه ترکیب و در نتیجه گشودنِ پرِ پرواز و طوف در عالمِ قدسِ بی ترکیب می گردد را با عطرِ دل انگیزِ مُشکِ نافه پیوند می زند.
طرازِ پیرهنِ زرکشم مبین چون شمع
که سوزهاست نهانی درونِ پیرهنم
در روزگارانِ قدیم شمع ها را بوسیلهٔ ترکیبِ مومِ حاصل از تنه درختان و قیر می ساختند که دارایِ فتیله ای در میان بود و چون می سوخت و نور و گرما تولید می نمود در دامنهٔ شمع مومِ آب شده تصویرِ پیراهنی را به ذهن متبادر می نموده است چنانچه شمع هایِ پارافینیِ امروزه هم چنین هستند، زرکش یعنی رگه هایِ زر که بر دامن و لباسِ پادشاهان می دوختند و شاید ترکیبِ موم و قیرِ آب شده در دامنهٔ شمع رگه هایی مشابه با زری دوزی هایِ لباس هایِ زیبا و گرانبها را ایجاد می نموده است، اگر چنین فرضی درست باشد حافظ از این تمثیل برایِ زیباییِ ظاهرِ عاشقی که به عشق زنده شده و عطرِ مُشکِ او در جهان افشان شده است بهره می بَرَد تا بگوید چنین انسانی علاوه بر باطنی زیبا، از ظاهرِ زیبا نیز برخوردار می گردد اما کسی که با چنین انسانهایِ بزرگی مانندِ مولانا و سعدی و حافظ مواجه می گردد باید بداند این زیباییِ بیرون بواسطۀ سوزِ عشقی است که آنان در درونِ خود دارند و چون شمع می سوزند اما نهان از چشمِ دیگران، یعنی سلوکِ معنویِ خود در طریقتِ عاشقی را پنهان می کنند. در غزلی دیگر سوختن از غمِ عشقش را چنین سروده است؛ خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیز/ هم بدین کار کمر بسته و برخاسته ام
بیا و هستیِ حافظ ز پیشِ او بردار
که با وجودِ تو کَس نشنود ز من که منم
پس حافظ که درونِ پیراهن و ظاهرِ زیبایِ خود همچون شمع در سوز و گداز است از فراقِ یار و معشوقِ خود، از او می خواهد تا بیاید که با وصالش حافظی برجای نمی ماند و هستیِ او از پیشِ روی برداشته می شود تا ادامهٔ این راهِ بینهایتِ عشق بر او آسانتر شود، در مصراع دوم ادامه می دهد در اینصورت وقتی حافظ و معشوقِ ازلی به وحدت برسند و یکی شوند دیگر کسی از حافظ نخواهد شنید که منم، چرا که منِ حافظ در ذاتِ خداوند ممزوج و درآمیخته است، چنانچه قطره ای که به دریا میپیوندد پس از آن کسی از او نمیشنود که قطره است. سعدیِ بزرگ نیز در غزل ۳۶۷ می فرماید:
" من غلامِ توام از رویِ حقیقت لیکن با وجودت نتوان گفت که من خود هستم"
حمیدرضاا در ۶ سال قبل، شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۲۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲:
قالب شعر مربع است..غزل نیست...در همین سایت مربع اوحدی رو ببینید ،شباهتشون رو متوجه میشین
مرجان در ۶ سال قبل، یکشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۰۶:۱۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳: